X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

شماره بیست و نه : برای آقای صادقیانی

چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت 23:59

همان هفته های اول فوت بابا یکروز که رفته بودیم امامزاده سر خاک آقای صادقیانی را دیدیم .

چشمهایش نم اشکی داشت و درست نمی توانست صحبت کند و زود هم خداحافظی کرد و رفت . فقط همین جمله را گفت : اونجا با بابا همسایه بودیم و اینجا هم همسایه شدیم .


آقای صادقیانی یکی از نازنین ترین انسانهای روزگار است .

سالهای سال توی محله قدیمی همسایه ما بودند . حیاط خانه شان پر بود از دار و درخت . هم مامان و خانم صادقیانی رفقای صمیمی بودند و هم بابا و آقای صادقیانی .

از آن همسایه هایی که نه تنها هیچ وقت هیچ کس هیچ آزاری از آنها ندیده است بلکه همیشه خیرشان به همه می رسید .

از آقای صادقیانی قبلا دو تا خاطره تعریف کرده ام

یکی همان همسایه ای که اردک نازنین من رو به اصرار مامان برد خونه شون توی این خاطره 

یکی هم همان خاطره بابایی دیر کرده 


آقای صادقیانی از مدیران فنی و حرفه ای بود . مردی فوق العاده مهربان و خیرخواه . یادم هست یکسال تابستان که راهنمایی بودم به اصرار بابا رفتیم مدرسه و یک دوره برق گذراندیم . آقای صادقیانی بر اساس روابطی که داشت و صرفا از روی لطف یک دوره فنی و حرفه ای رایگان برای بچه محل ها گذاشته بود . از آنجا که معمولا آدم ها برای چیزهایی که ساده به دست می آورند ارزش زیادی قائل نیستند من هم مثل خیلی از بچه ها و دوستانم زیاد به آن دوره دل ندادیم . آقای صادقیانی اما واقعا برای آن دوره زحمت کشید . وقت و انرژی بسیاری گذاشت کلی دستگاه از هویه و سیم قلع گرفته تا انواع و اقسام اسیلوسکوپ و ولتمتر و مقاومت و ترانزیستور و خازن منتقل کرده بود به مدرسه  و در آخر هم برای همه بچه ها مدرک درجه 3 فنی و حرفه ای صادر کرد که برای کسی که قدر بداند آن موقع ها مدرک ارزشمندی بود .


آقای صادقیانی خیلی سال قبل حادثه تلخی را تجربه کرده بود . پسر کوچکش درست سر کوچه ما رفت زیر ماشین و غم از دست دادن این فرزند را هنوز هم می شود در صورت او  و خانم صادقیانی دید .


سنگ قبر پسر آقای صادقیانی درست چند سنگ با مزار پدرم فاصله دارد و بعد از فوت بابا آقای صادقیانی رفت و طبقه دوم آن قبر را برای خودش خرید و ماجرای همسایگی که اول این پست نوشتم علتش همین است .


بیست و نهمین پست بهمن ماه برای آقای صادقیانی

از معدود همسایه های محله قدیمی که هنوز در کوچه سوم شرقی حضور دارد

و دیدنش هر بار یک عالمه خاطره خوب و شیرین را به یادم می آورد .



نظرات (7)
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 07:32
خدا به آقای صادقیانی سلامت و طول عمر بدهد.
دلم سوخت بخاطر داغی که دیدند. داغ فرزند :(
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 09:28
انشالا سالم و سرزنده باشن خدا پدر نازنینت رو رحمت کنه
پاسخ:
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 12:08
داشتم خوب و خوش متنت رو میخوندم که رسیدم به جایی که فرزندش رو از دست داده. یه مرد به این نازنینی چه غم بزرگی باید ببینه...
خدا رحمت کنه جناب اسحاقی و فرزند ایشون رو و عمر با عزت به خود آقای صادقیانی بده.
این جور همسایه ها، اینجور آدمها، نعمت هستن به خدا
پاسخ:
واقعا نعمتند
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 12:09
خدا حفظشون کنه
اون یه پسر دیگه شون بود که رفت زیر ماشین؟؟
بگو آره!!
پاسخ:
بله من خیلی کوچیک بودم که این اتفاق افتاد
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 17:55
میدونین چیه آقا بابک
تموم این پست های این ماه به این رسیدم شما چقد تو زندگیتون علاوه بر پدرتون انسان های وارسته و فرهیخته داشتید؛
وقتی از تاثیر همه این آدم ها تو زندگیتون حرف میزنید ؛ غبطه میخورم
فقط میگم خوشا به سعادت شما
پاسخ:
شانس خوب منه
جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 00:28
خدا رحمتشون کنه واز این همسایه زیاد.موفق باشین
سه‌شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 11:25
خدا به هر دوی شما صبر بده

خیلی ناراحت شدم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد