X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کیامهر هوس بستنی کرده بود

شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 02:31

یادم هست که حدودا هشت - نه ساله بودم 

سالهای پایان جنگ بود و شیر پاکتی و بطری پاستوریزه خیلی کم توزیع می شد یا فقط صبح ها بصورت محدود در بعضی مغازه ها فروخته می شد و نمی دانم چه خاصیتی بود که فروشنده ها این بطری های شیر را بسیار ارزشمند می دانستند و ما هم اصولا شیر بطری آن موقع خیلی کم خریداری می کردیم . یادم هست یک دبه شیر داشتیم که من هفته ای دو سه بار می رفتم از یک مغازه ای نزدیک خانه مان شیر کیلویی می خریدم . شیر را مستقیم از گاوداری ها می خریدند و خودشان می جوشاندند ولی باز هم اعتباری به مغازه دارها نبود چون هم شایع بود که آب می بندند به آن و هم اینکه ناچار بودیم برای اطمینان دوباره خودمان شیر را بجوشانیم . یک مغازه ای بود نزدیک خانه ما و شهرک ما هم فوق العاده خلوت بود و زمستان های سردی هم داشت و معمولا خیابان ها از برف های آب شده می شد عین شیشه .

اما اگر فکر می کنید این مقدمه را برای این تعریف کردم که بگویم مثل کوزت که برای آوردن آب از جنگل سختی و مرارت می کشید و از بادهای سرد دچار توهم و ترس می شد اشتباه کرده اید .

با وجود سن کم من این خرید های شیر شبانه را خیلی دوست داشتم . یکجور حس مرد شدن داشتم . فکر می کردم من خیلی مستقل و بزرگ شده ام که خودم در شب سرد زمستانی بیرون می روم و شیر می خرم . تمام آن مسیر به سرسره بازی روی یخ ها می گذشت و وقتی هم که سردم می شد دستم را می گذاشتم روی دبه داغ شیر و لذت می بردم و بعد هم مامان ناهید کلی قربان و صدقه می رفت و حس خوب مرد بودنم را تکمیل می کرد .


خواهرزاده ام کیامهر خیلی خیلی مرا دوست دارد و حالا که مانی بزرگتر شده و با او بازی می کند بیشتر تمایل دارد به خانه ما بیاید . معمولا روزهایی که خواهرم مریم کلاس دارد یا برنامه ای هست کیامهر را می آورد خانه ما و حسابی با هم کشتی می گیریم و پنالتی بازی می کنیم . امروز هم مامان و مریم رفته بودند جلسه و کیامهر پیش ما بود .

غروب که هوا تاریک شد به عادت تابستان رفت و در فریزر را باز کرد و بعد با نا امیدی گفت : دایی ! بستنی ندارید ؟

گفتم : نه ولی اگه دوست داری برو از مغازه بخر

با تعجب پرسید : خودم برم ؟ تنها ؟

گفتم : آره دایی . تو دیگه بزرگ شدی . من اندازه تو بودم خودم می رفتم از مغازه خرید می کردم .

زود لباس پوشید و پول گرفت و بعد هم قشنگ به او آدرس دادم که تا سر کوچه که رفتی می پیچی به راست و انقدر میری تا به تابلو املاک برسی و بعد دوباره سمت راست پنجاه قدم که بری به مغازه می رسی . دو تا بستنی برای خودت و مانی می خری و جنگی بر می گردی و حسابی شیرش کردم و کیامهر هم گفت : با سرعت نور بر می گردم .

بعد ملتمسانه گفت : دایی میای دم در وایسی من خونتون رو بلد نیستم ؟ گفتم : باشه

با وجود اینکه مانی پشت سرمان گریه کرد کاپشن پوشیدم و جلوی در ایستادم و کیامهر هم با سرعت فشفشه دوید و پیچ کوچه را به سمت راست رفت و از نظرم ناپدید شد .


تا برگردد داشتم فکر می کردم که چقدر زمانه فرق کرده و پدر و مادرها چقدر کمتر به بچه هایشان مسئولیت می سپارند و وقتی مانی بزرگ شد باید طوری تربیتش کنم که بچه خانگی نباشد و ترسی از بیرون رفتن نداشته باشد و بچه ها با مسئولیت هایی که به آنها سپرده می شود رشد می کنند .

به خودم که آمدم دیدم یک ربع ساعت دم در گذشته و من دارم یخ می زنم ولی از کیامهر خبری نیست .

چشمم به پیچ کوچه خشک شد ولی از کیامهر خبری نبود . با پای پیاده و قدم زنان هم فاصله ما تا مغازه پنج دقیقه بیشتر نبود و قاعدتا آنطور که کیامهر می دوید تا حالا باید ده بار رفته  و برگشته باشد .

کم کم ترس برم داشت و شروع کردم سلانه سلانه تا سر کوچه رفتم . همین که به سر کوچه رسیدم دیدم کیامهر دست یک آقای جوان را گرفته و دارد به سمت خانه ما می آید .

آقای جوان همان صاحب مغازه بود و کیامهر با دیدن من به طرفم دوید و مرا بغل کرد و با بغض گفت : دایی ! هرچی اومدم خونه شما رو پیدا نکردم . مثل اینکه توی تاریکی کوچه را اشتباهی رفته بود و وقتی نتوانسته بود خانه را پیدا کند برگشته بوده پیش مغازه دار و گفته بوده که گم شده است .



نظرات (19)
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 03:46
حق داشته کیامهر، یاد نگرفته و یه جورایی انگار دارن این بچه ها هشیار بودن برای پیدا کردن آدرس ها رو از دست میدن؛ تقصیر اون ها هم نیست،‌ و تقصیر ماکه بهشون این اجازه رو نمیدیم هم نیست، جامعه امنیت کافی برای این کار رو نداره. و البته این امنیت هم باز یه مقداریش تقصیر خودمونه؛ قبلتر ها یه مقدار از امنیت بخاطر شلوغی خیابون ها و کوچه ها بود، که خب الان دیگه بی نهایت خلوت شدن و خب مطمئنن امنیت پایین میاد و ترس بالاتر
چند شب پیش هم من یه بچه حدودا 6-7 ساله رو دیدم که اومده بود از شیرینی فروشی توی خیابون که یه جورایی سر کوچشون میشد شیرینی خریده بود؛ فوق العاده دوست داشتنی بود اون صحنه، از شیرینی فروشی اومد بیرون و بدو بدو رفت تا رسید به کوچشون و بعد هم پیچید تو کوچه و تا ته کوچه رو با سرعت نور رفت. خوشحال و خندون، بدوت ترس.
یا چند وقت پیش یه دختر بچه حدود 11 ساله رو دیدم که دست خواهر کوچیکتر تقریبا 5ساله اش رو گرفته بود، سوار اتوبوس شدن و چند ایستگاه بعد هم پیاده شدن؛ خواهر بزرگه داشت خواهر کوچیکه رو میبرد کلاس زبان!!! فوق العاده دوست داشتنی بودن هر جفتشون.
دوست دارم پدر و مادر هایی که به بچه هاشون آگاهانه حضور توی اجتماع رو یاد میدن، نه فقط میترسوننشون با نه اینجا نرو، نه اینکارو نکن. درواقع بهشون یاد میدن، هم خطرها رو، هم راهای محافظت و دفاع از خودشون رو.
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 03:51
جسارته البته، ولی به نظرم باید اونبار رو خودتون باهاش میرفتید، و مسیر رو بهش یاد میدادید. تعداد کوچه ها رو، خونه ها رو، نشونه های اصلی مسیر رو، و یه سری راهکارهایی رو واسه پیدا کردن مسیر، برای وقتی که احساس کرد گم شده؛ نگاه کردن به جایی که هست و دیدن شهر و محل رو باید بهش یاد میدادید، یه جوری شبیه به بازی، یه جوری که اون حدس بزنه خیلی چیزها رو که یادش بمونه؛ و تنها رفتنش رو میذاشتید برای دفعه ی بعد
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 07:13
عزیزم کیامهر...چه حس دوست داشتنی داشتم به اون بغضش...منم موافقم که بچه ها باید مستقل بار بیان...ما که تا دوره دانشجویی هیییییییییییییچ کاری بلد نبودیم !!
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:30
کیامهر خیلی پسر شیرین و دوست داشتنیه به نظر منم دیگه الان وقتشه که خودش تنها بره بیرون و یکم مسئولیت بهش سپرده بشه کاش قبل رفتن یه گوشی بهش میدادی تا هم اون استرس نگیره هم خودت خیالت راحت باشه
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 11:39
از وقت یادم میاد منو میفرستادن واسه خرید! همه خرید خونه گردن من بود! البته نه اینکه مرغ و گوشت و اینا نه! منظورم همین سبزی و شیر و ماست و ... است! من یه خواهر بزرگتر هم داشتم اما هیچوقت نمیفرستادنش برای خرید! میپرسم قبل اینکه من به دنیا بیام میرفت خرید یا نه جواب نه بود! خواهرم همسن مهربان بانوئه! یعنی هم دوره ای خودتون تقریبا اما اصلا خرید نرفته! به نظرم بستگی به سن و زمانه و ... نیست! منم از خرید کردن بدم نمیومد! بچه های الان رو هم هر جوری بخوایم میتونیم تربیت کنیم اینکه بفرستیمشون تنهایی برن خرید کنند و بیان! اینکه از گم شدن نترسن!
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 12:30
درسته بابک جان باید از حالا کم کم به مانی مسئولیت پذیری رو یاد بدی.
والا تا اونجایی که من یادمه حتا در دوره ی خودمون من دل شیر داشتم که علی پسراولم رو وقتی هنوز سه سالش هم نبود میفرستادم مغازه تا نمک و اسکاچ و بعدنم تخم مرغ بخره...اونم چه کیفی میکرد و ذوق داشت...

از من میشنفی نسبت به دادن مسئولیت به مانی بیرحم باش اما درعوض همیشه حس اینکه یه پناه امن هم براش هستی رو بهش بده....تا همیشه فرصت آزمون و خطا رو داشته باشه.

هرچند که خودت ماشاالله دانا و فهمیده هستی بابک جانم...
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 13:38
قدیم ها فرق میکرد با الان . انقدر جامعه خراب نشده بود به شخصه نمیذارم خواهر زادم یا برادر زادم تنهایی برن بیرون والا با یه بزرگتر میرن هزارتا اتفاق میافته چه برسه تنها برن
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 15:45

بهتر بود این درس مرد شدن رو با اجازه مهربان خانوم اول روی مانی جان امتحان می کردین......
ولی جدای از شوخی چه سره نترسی دارین که شبونه بچه مردم رو برای بار اول تنها فرستادین خرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
والا.....................

شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 19:05
دیگه میگم بچه رو پیش شما نزاره
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 19:12
خدایی دایی پرجراتی هستیااااااا
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 20:08
من واقعا برای این نسل نگرانم از بس که دارن تو پر قو بزرگ میشن از بس که پدر مادرا بچه ها رو ترسو بار میارن این بیشتر معضل تک فرزندیه
من خودم بچه ندارم ولی دور و وریامو مثه برادرزادم که همسن و سال کیامهر هست رو می بینم که هیچ تجربه اجتماعی این بچه جدا از پدر مادرش نداره و البته تقصیر برادر خودمه که فوق العاده رو بچش حساسه
کلن حساسیت پدرو مادرا روی بچه ها خیلی زیاده این اونا رو اسیب پذیر بار میاره
عوضش اینقدر خونواده ها رو می بینم که حساسیت و فشار و توقع زیادی از نظر درسی رو بچه هاشون دارن و به نظر من می خوان تمام ارزوهاشونو رو بچه هاشون با این فشارها براورده کنن انواع و اقسام کلاسهای جورواجور
بچه رو از ٣ سالگی می فرستن اموزش زبان و هزار تا اموزش دیگه نگاه نمی کنن که بابا علاقه خود بچه پس چی میشه
والا من خودم هیچ وقت فشاری رو درس خوندنم و اموزشم نبود ولی خوب از لحاظ تحصیلی موفق بودم
یکی نیست بگه که احساس خوشبختی که به این چیزا نیست
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 20:23
وای کیامهر گناه داشته
آقا بابک ...
آخه مریم خانم اگ میخاستن بچشون گم بشه خب میذاشتنشون خونه خودشون باشه
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 20:34
الان چرا من به این پست خندیدم؟
ببخشید هاااا ولی بخودم گفتم خسته نباشی کیامهر!!

منم بچه بودم بقالی رفتن و خرید کردن رو خیلی دوس داشتم، شیر هم میخریدیم، به همین شکل، مامانم با هزار التماس من، پارچی رو میداد دستم و منم خوش خوشان میرفتم خرید!
یادش بخیر
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 23:13
امینت نیست آقای اسحاقی . هزار و یک اتفاق تو همین روزنامه صفحه ی حوادث مینویسن.نمیدونم اون موقع امنیت بود یا نه اما من ترجیح میدم بچم بچه خونگی باشه اما سالم و سلامت باشه .
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 23:58
وااااای عزیزممم اسم کیامهر رو که دیدم کلی تعجب و ذوق کردم آخه همین دیروز داشتم فکر میکردم که دلم چقدر برای دایی نوشت هاتون برای کیامهر و رادین تنگ شده و چقدر دوست دارم از علاقه ی کیامهر به مانی عزیزم بنویسین چون مطمعنن کیامهر و مانی قشنگم دوست های خیلی خوبی برای هم میشن رادین کوچولوی زلزلم که جای خودش:-)<3 عزیزم چقدر من این پسر کوچولو های نازو دوست دارم خدا:-)<3<3
وای عزیزم پسری برای اولین بار رفته بود خرید:-) و واقعا که مسءولیت بچه ها رو بزرگ میکنه:-) ای جانممممم چندوقت دیگه مانی جونمم میره خرید شما میاین مینویسین ما هی ذوق میکنیم:-)
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 00:28
با اصل مسئولیت دادن موافقم اما بابک جان واقعا دوره و زمونه فرق کرده عدم امنیت، رذالت بی حد و حصر، از بین رفتن محله و بچه محل با مفهومی که ما می‌شناختیم و ... باعث میشه که مراقبت بیشتری از بچه‌ها به عمل بیاریم
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 01:24
دوره زمانه خیلی عوض شده حتی بین بچه های یک خانواده هم تفاوت هست. مثلا من بچه اول خانواده از وقتی یادم میاد شاید 3 سالگی خرید نان و رفتن مغازه به عهده من بود. با اینکه دختر بودم .ولی داداشم حالا که 13 ساله اس شاید به تعداد انگشتان دست برای خرید بیرون رفته. جالب اینکه چند شب پیش مجبور شدیم برای خرید بفرستیمش مغازه ای که یه چهارراه فاصله داشت. یکم که گذشت و نیومد مامانم نگران شد رفت دنبالش بعد منم دیدم خبری نشد چادر سر کردم و تا سر چهار راه رفتم وقتی از دور دیدمشون برگشتم خونه. یعنی من یا مامانم رفته بودیم خرید عاقلانه تر بود.
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 22:03
مٌردم براش. چقدر ترسیده
کلاً گم شدن خیلی بد است. استیصال و ترسی که به آدم میدهد. ما دیروز توی پارکینگ های داون تاون تورنتو گم شدیم. جدی جدی. سارا ماشین را پارک کرد و رفتیم رستوران و برگشنته چون وارد نبودیم پارکینگ ای و بی را اشتباه گرفتیم و 40 دقیقه طول کشید تا ماشین را پیدا کردیم. دوبار تمام راه را در آن سرمای وحشتناک برگشتیم و تمام طبقه ها را گز کردیم. با اینکه میدانستیم ماشین توی طبقهء سوم بود. من واقعاً نزدیک بود گریه کنم. چون نمیتوانستیم از هیچ کس یا هیچ جا هم کمک بگیریم. دلم برایش سوخت.
در مورد مسیولیت دادن به بچه ها، من اینجا بچه هایم را میفرستادم برای خرید باید از مامان و بابا پنهان میکردم (اگر میپرسیدند) بس که برایم روضه میخواندند که نباید به اجتماع خشمگین و آدمهایش اعتماد کنم! به ناامنی اجتماعی و ترسی که در دل مردم است مربوط میشود. و الا فکر کنم همهء پدرمادرها دلشان بخواهد بچه ها مسیولت پذیر و کاری باشند.
سه‌شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 11:19
زمانه ما امنیت بود

الان خیلی کمرنگ شده
ولی با این جمله موافقم که باید بچه هارو طوری تربیت کرد
که بتونن از خودشون محافظت کنن نه اینکه ببخشید مثل گلابی بزرگ بشن

ولی کیامهر جان رو نمیشد یه شبه به این درجه رسوند اقا

ریسک بزرگی بود مهندس عزیز
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد