X
تبلیغات
نماشا
رایتل

غروب نگاری آخرین پنجشنبه تابستان

جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 03:32

ساعت پنج بعد از ظهر یکی  از آخرین روزهای شهریور است . تا همین چند روز پیش در این ساعت خورشید داشت در آسمان ، تیغ آتش می بارید انگاری که تا غروبش ساعتها فاصله باشد اما امروز طوری تاریک است که مجبور می شوم لامپ های بالای سر دستگاه را روشن کنم . مهربان اسمس داده که کی میای خونه ؟ می نویسم کی بیام ؟ می گوید : حالا

زنگ می زنم . می گوید به خاله قول دادی برویم امامزاده . نشسته ام گوشه حیاط  کارخانه زیر سقف فلزی نیمبندی که با شر شر باران شدیدی که رویش تازیانه می زند دم گرفته و خودم را دود می کنم . می پرسم : تو این بارون بریم امامزاده ؟ مهربان می گوید : کدوم بارون ؟ اینجا که خبری نیست .


من عاشق این هوای دلگیر و بغضی آسمانم . وقتی که صدای خیس لاستیک های ماشین می آید و برف پاک کن روی قطره های شیشه جلو دست می کشد  و بوی باد و باران می آید توی مشامم . فاصله کارخانه تا خانه یک ربع هم نیست اما انگار از فصلی به فصل دیگر سفر کرده باشم . به خانه که می رسم نه از باران خبری هست و نه از باد خنک . حتی آسفالت خیابان هم خیس نشده است . فقط یک گوشه دور از غرب آسمان بدجور دلش گرفته و بغض دارد .


مهربان یک فامیل دوری دارد که او را خاله صدایش می کند . نمی دانم دختر خاله یا دختر عمه مادر مرحومش است . چند روزیست که با شوهر پیرش از شمال آمده اند و میهمان خواهر مهربان هستند طبقه بالای خانه ما . من و مهربان هم که درگیر کار و گرفتاری خودمانیم و صبح می رویم و شب بر می گردیم . حتی نمی توانستیم تعارف و خشک و خالی بزنیم که یک شب شام در خدمتشان باشیم . دیشب وقتی از یک عروسی کسالت بار و خسته کننده برگشتیم رفتیم بالا یک چای در مجاورتشان زدیم و من هم از دهنم پرید که فردا اگر دوست داشتید برویم امامزاده سر خاک راحله خانم مادر مهربان و خاله و شوهرش هم  با کمال میل پذیرفتند .

حالا نشسته ام روی مبل راحتی و مهربان دارد مانی و نیما را لباس می پوشاند و من کمی پشیمانم از قولی که داده ام . خسته ام انگار هزار سال نخوابیده باشم .


هوا گرفته و نیمه تاریک است و غروب پنجشنبه  بالقوه غمناک امامزاده بیشتر و بیشتر دلگیرش کرده است . اول می رویم سر خاک آقا ولی فاتحه ای می خوانیم و بعد هم می رویم سر خاک راحله خانم که در جوار مزار شهیدان است . خاله که پادرد هم دارد به شیوه پیرزن های قدیم ولو می شود روی سنگ سرد و شروع می کند با دست های کارکرده اش روی سنگ راحله خانم دست کشیدن و زیر لب با آواز مرثیه خواندن .

مزار شهدا پر است از جمعیتی که یا خیرات می دهند یا خیرات می خورند . گوینده پشت بلندگو مدام می گوید که بعد از اذان مغرب مراسم پر فیض دعای کمیل دارند که ازصدا و سیما پخش می شود و مردم را دعوت می کنند که بیایند یک حزب از قران را بردارند و بخوانند تا ختم قران شود . نیما توی کریر خوابیده و برای اینکه گریه نکند تابش می دهم و مانی هم مدام این طرف و آن طرف می دود .

گوینده پشت بلندگو می گوید که تا لحظاتی دیگر زوج جوانی که امشب مراسم ازدواجشان است وارد مزار شهدا می شوند و بعد هم می گوید ما با کمال میل از افرادی که دوست دارند مراسم ازدواجشان در جوار مزار شهدا باشد استقبال می کنیم .

چند لحظه می گذرد و با جاری شدن جمعیت به یکسو می فهمم عروس و داماد دارند می آیند . مهربان و خاله هم با شوق و ذوق زنانه ای به سمت جمعیت می روند . مهربان می پرسد می آیی ؟ می گویم : نه .

خیلی لجبازانه همچین که انگار من با همه آدمهایی که مشتاق دیدنشان هستند فرق دارم پشتم را می کنم به خیل جمعیت و فقط یک لحظه که چشمم دنبال مانی می گردد می بینم که عروس  با شنل  سفید و بلند ، دست در دست داماد وارد مزار می شود و می روند سر خاک یک شهید فاتحه می خوانند .

مهربان که می گوید : عروس دختر شهید بوده است و برای خداحافظی با پدرش آمده بوده سر خاک یک لحظه تمام وجودم هری می ریزد پایین و بغضم مثل بغض آسمان می ترکد و چشمم خیس می شود .همین حالا هم که دارم اینها را می نویسم راستش چشمهایم خیس است . تمام پیش فرض های ذهنیم از عروس و دامادی که برای تظاهر و ریا آمده اند سر خاک شهدا می شکند و دود می شود می رود توی آسمان دلگیر بالای امامزاده . یکجوری که دلم می خواهد بروم بین مردم و من هم با صدای بلند برای خوشبختیشان صلوات بفرستم .


در فضای باز و با صفای یک سفره خانه سنتی نشسته ایم و با خاله و شوهرش داریم شام می خوریم . زمین خیس است و هوا تاریک اما شک ندارم که گوشه گوشه آسمان تاریکش بغض دارد درست مثل دل من در آخرین شب جمعه تابستان .

چرایش را به باران قسم خودم هم نمی دانم ...



نظرات (28)
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 04:00
شک ندارم که گوشه گوشه آسمان تاریکش بغض دارد درست مثل دل من در آخرین شب جمعه تابستان .
پاسخ:
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 08:20
چقدر بغض داشت این آخرین پنجشنبه
پاسخ:
بله
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 10:27
عالی بود.... مثل همیشه....
پاسخ:
لطف داری دوستم
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 12:17
چقدر قشنگ... آقا بابک زندگی خیلی خستت کرده ها! مواظب مهربونیات باش...یه وقفه ای بده یکم استراحت کن.
پاسخ:
روی چشم برادر
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 15:45

شایداین بغض خسته گیارو میخواد از تن و جانت بشوره و بریزه پایین بابک جان...
شاید روح نازنینت احتیاج مبرمی به تلطیف شدن داره. واین بغض میخوادبهت کمک کنه عزیز دل....
شاید این بغض بغض دلتنگی بابای عزیزت باشه....دلتنگ ،که سرتو رو شونه هاش بزاری...
شاید این بغض.....
هرچی که هست و به هردلیلی بزار سرریز بشه عزیز دل....برات لازمه
پاسخ:
چشم . ممنون سهیلا بانو
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 18:02
چه خوب شد که دارد عمر این تابستان هم به سر می رسد....
پاسخ:
بله من که واقعا پاییز رو دوست دارم
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 19:41
اولش گفتم ای بابا باز از این ادا مسخره ها... اما بعد دیدم چقدر زود قضاوت کردم... منم بغض کردم... الهی خوشبخت بشن
پاسخ:
ایشالا
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 09:24
سلام بابک عزیز و همه ی دیگر دوستان گلم.
به سیاست و دیانت و حکومت و حاکمان هیچ کاری نداشته و ندارم و همیشه سعی کرده ام تا می شود کار و زندگی خودم را فارغ از ایشان پیش ببرم (البته غیر از دیانت!) اما به واقع ایمان دارم:
شهدا چشم و چراغ ملت‌ها بوده و هستند و تا عمر دارم و داریم، مدیون شان هستیم.
شاید این لینک حال شما را نیز دگرگون کند:
http://roshangari.ir/video/34220
پاسخ:
ممنون مهدی جان
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 11:26
آقا شما خیلی کار میکنی !!
مشخصه فشار روت زیاده .
کمی به تفریح و سفر و اینها هم نیاز داری برادر من........
مراقب خودت باش.
پاسخ:
چشم . ایشالا یکی دو هفته دیگه میرم سفر به قول شما یه نفس عمیق بکشه ضمیر خسته ام
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 11:34
1- نمیدونم دل من نازک شده یا اینکه نوع نوشته‌ی شماست که اشک توی چشمام نشونده.
2- منم برای اون زوج جوون از همینجا دعا میکنم که خوشبخت بشن
پاسخ:
مرسی الهام جان . ایشالا که خوشبخت بشن
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 11:50
اشک من رو هم در آوردین...چقدر خوشحالم که دوباره مینویسین
پاسخ:
ببخش رهای عزیز . خوبی خوشی ؟ منم دلم واسه نوشتن تنگ شده بود
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 13:47
سلام آقا بابک
خوشحالم که می نویسی.
من شما و مهربان جان و نوشته هاتون و گل های قشنگتونو خیلی دوست دارم.
پاسخ:
لطف داری سیمین جان
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 14:01
منم پنجشنبه خوبی نداشتم آخرین پنجشنبه تابستون 94 رو یادم نمیره دلم میلرزید پامم همینطور آسمون تهرانم بغض کرده بود یه چند دقیقه ای هم بارید میدونی خیلی خوشحالم که پاییز میاد و میشه خیلی از بغضهای بی دلیل رو بندازیم گردنش میشه دلت بگیره و مجبور نباشی بگی چرا....
پاسخ:
ایشالا که به شادی و سلامتی اینروزهای تلخ و سخت بگذرند و پیامدش فقط شادی و خوشی باشه . دلتنگتم آباجی . بیا ببینیمت
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 19:52
بسم الله النور
اینجا هم مثل غروب امام زاده شده.دلت مثل باران پاک و بی ریا
پاسخ:
ممنون رفیق
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 23:03
به انتهای نوشته اتان که رسیدم چشمهایم خیس بود و دلم ...
چرایش را نمیدانم و میدانم...

+چه خوب که دوباره می نویسید..
پاسخ:
ممنون فرشته جان
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 23:44
Akhhhh k cheghadr dlm baraye postatoon tang shode booood va cheghaadr in post tu in ruzaye baroonii chasbiiid
پاسخ:
مرسی نورای عزیز
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 01:13
الهههیییی
با این دل مهربون تون. خدا نکنه هوای چشمان تون ابری باشه. ان شالله همیشه شادی از قیافه ی همیشه شادتون،بباره. من همیشه با دیدن شما و خوندن تون ،کلی انرژی میگیرم.
پاسخ:
لطف داری شادی عزیز
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 08:33
ساعت 8.30 دقیقه صبحه و من با سرما خوردگی به سختی نفس میکشم
و این پست شما بغض رو به گلوی من اضافه کرد و الان رسما
نفس نمیکشم
پاسخ:
ایشالا که زود سلامتی حاصل بشه . ببخشید ناراحتت کردم
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 09:04
روح همه رفتگان شاد. دلت بی غم
پاسخ:
مرسی عزیز
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 11:19
عالیه
پاسخ:
ممنونم
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 14:51
از صبح یکسری سر دلتنگی ام بحثی که صبح با دیانا داشتم چشمام اشکی شد یکسری هم سر ظهر از شدت سرفه خور و خور اشکم میریخت حالا هم که پست شما... بابا یکم ملاحظه منو هم کنید سر کارم مثلا...
پاسخ:
شرمنده
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 23:03
خدا بهش صبر بده.
خوشبخت بشن الهی.

فکر می کنم مشکل اینه که ما به خودمون اجازه میدیم راجع به هر اتفاقی برای خودمون نظریه پردازی کنیم.

این پست و اتفاقات امروز میگن که باید یه تغییر اساسی بکنم.



و..
خدا نگه دارتون جناب اسحاقی.
خوشحال باشید.
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 11:10
چقدر این نوشته ها قشنگ بود و چقدر بغض داشت و چقدر من با بغضهایم قورتشان دادم یکی یکی کلماتش را...چه دختر وفاداری بود اون عروس که باباشو فراموش نکرده در بهترین لحظه زندگیش...این روزها که سرت شلوغه هر وقت تونستی سری اینورا بزن و خطی بنگار و بدون که خیلیا هر روز میان اینجا به امید خطی..نوشته ای...کلمه ای...
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 12:05
خیلی پیش میاد آدم از قضاوتش پشیمون بشه
برای منم پیش اومده
سه‌شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 16:35
امروز تولد یه آدم خوبه
سه‌شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 19:52
خیلی خوب بود
چقد خوب که مینویسید
دلمون تنگ شده بود.
چهارشنبه 1 مهر 1394 ساعت 22:42
سلام بابای مانی
خوبی داداش
خدا قوت
هوای فامیلای سه دونگ همشهری رو بیشتر داشته باش
راسی پدر دو پسر
خواستم بگم
پاییز شد و باز نیمویی امه ور
تِ غمِ نوینم
شه هوا ر دار
سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 02:12
بغض آسمون واگیر داره.باور کنید...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد