X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پ پ

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 15:31

پنجشنبه و جمعه هفته پیش در یک دوره آموزشی شرکت کردم  که به ارتقاء پایه نظام مهندسی مربوط می شد . دوره ای کاملا فرمالیته و بی فایده که استادی داشت که به نظر اطلاعات خوبی داشت اما قدرت انتقالش افتضاح بود . کم کم با آقای مهندسی که کنارم نشسته بود صمیمی شدیم . سر کلاس به سونی های استاد ریز ریز می خندیدیم و نقدش می کردیم . ساعت های استراحت با هم چای خوردیم و گپ زدیم . از شغل و تجاربمان گفتیم و از زندگی شخصی هم صحبت کردیم . از قرار هم دانشگاهی درآمدیم و کلی از گفتن خاطرات آن دوران و پیدا کردن آدمهای مشترک زندگیمان کیف کردیم و بهمان خوش گذشت . آقای مهندس خوب به حرفهایم گوش می داد . سن و سالش از من کمتر بود و حس می کردم از صراحت و شوخی و عقایدم خوشش می آید . من هم از شخصیتش خوشم آمده بود . 

جمعه ساعت آخر عجله داشتم که به فوتبال برسم و مهندس داشت بعد از آزمون با همکلاسی ها صحبت می کرد . دستی تکان دادم و سریع به سمت ماشین رفتم . ماشین را که روشن کردم دیدم دوان دوان خودش را به من رساند و گفت : کجا با این عجله ؟

شیشع را پایین دادم و پرسیدم  :تو فوتبال دوست نداری ؟

دیدم برگه ای دستش گرفته و شماره موبایل و ایمیل همه همکلاسی ها رو تویش یادداشت کرده است . گفت : شماره نداده می خوای بری ؟

گفتم : مهندس جان ! خودت رو گول نزن . سه ماه دیگه اصلا نه قیافه من یادته نه اسمم و خودت هم خوب میدونی که هیچ وقت به هیچکدوم از این شماره ها زنگ نمی زنی . پس الکی گوشیت رو پر شماره نکن . 

گفت : اتفاقا دوره قبلم شماره بچه ها رو گرفتم . یه گروه تلگرامم درست کردم ولی همشون لفت دادن . 

گفتم : چند سال دیگه که همسن من بشی تکلیفت با زندگی معلوم تر میشه . می فهمی که از دوستی و دوستات چی می خوای . من و تو دو روز با هم خوش گذروندیم و خودت هم بهتر میدونی که احتمالا دیگه گذرمون به همدیگه نمیخوره . شاید ۱۰ سال دیگه از کنار هم رد بشیم اصلا همدیگه رو نشناسیم . غیر از اینه ؟

بعد با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم .

پرسید : راستی مهندس ! اسمت رو نگفتی .

گفتم :  پرویز 

پرسید : فیس بوک داری ؟ پرویز چی ؟

گفتم : پرستویی

بلند بلند خندید و من هم به احترام لبخندش بوق زدم و دور شدم . 


نظرات (14)
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ساعت 00:16
به به ، چه عجب، برگشتین ، اونم با یه نوشته جدید نه قدیمی، به قول دوستان ابراز خوشحالی و موج مکزیکی مینمایم

نکنه حوصله طرفو نداشتین پیچوندینشون؟؟؟؟
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ساعت 00:19
به به ، چه عجب برگشتین اونم با یه نوشته جدید نه قدیمی، به قول دوستان ابراز خوشحالی و موج مکزیکی می نمایم

نکنه حوصله طرفو نداشتین پیوندینشون؟؟؟؟
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ساعت 01:54
اینو موافقم که خیلی به دوستیهای حال اعتباری نیست.جلا جذابیتی نداره.
ولی شاید من جای شما بودم شمارمو میدادم
تا خودش به این نتیجه برسه
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ساعت 10:11
سلام آقا
کاش تو این دنیای روزمره گیها شما بیشتر می نوشتید.
دلمون تنگ شده برای نوشته های خوبتون.
پنج‌شنبه 2 اردیبهشت 1395 ساعت 01:21
سلام مهندس جون. دیدی پیدات کردم. حالا منو سر کار میذاری؟... شوخی کردم ... این علاقه به دوستی های گذرا و بعد کات کردنش ربطی به سن و سال و این حرفا به نظرم نداشته باشه. گاهی در مقاطعی از زندگی آدم اشباع از دوستی ها و آشناهای فراوون دور و برش میشه و خب اکثرن همون طوری میشن که شما شدی ولی باز به محض اینکه یه کم همچین دور و بر آدم خالی و خلوت میشه باز حس آدم به جذب دوستی های جدید برانگیخته میشه. خلاصه آدمیزاد شل کن سفت کن زیاد داره
جمعه 3 اردیبهشت 1395 ساعت 23:29
جالبه موقعی این پست رو میخونم که هنوز یک روز از دیدن بادیگارد نگذشته و تصاویر پرویز پرستویی در این فیلم در ذهنم زنده است! از دیدن اسمش متعجب شدم. لابد پوسترهاش زیاد این روزا جلوی دیدت بودن که به ایشان اشاره کردی.

پست خیلی خوبی بود. فقط یه مساله :
خیلی وقتها آدمهای مهم و رابطه های موندنی از بین همین گذری ها و موقتی ها یافت میشن. نه؟
شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت 09:28
وا از شما بعیده بد جور زدین تو ذوق بیچاره ها
شنبه 11 اردیبهشت 1395 ساعت 08:51
خو حالا بهش شماره میدادید بنده خدا دلش خوش باشه! البته خب راستم میگید خیلی از این دوستیها نزدیکتر رو فراموش میکنیم چه رسد به اینا
سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 10:54
حقیقته و البته هم تلخ نیست
لازم نیست همه آدمها همیشه تو زندگی مون بمونند
شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 02:12
آقا پرویز بسیار مشعوف شدیم از دیدن پست جدیدتون بعد از ماهها...;)
و اما دوستیها... بله از یک سنی به بعد دوستها یا اطرافیانمون غربال میشن و تکلیف آدم با خودش و بقیه روشنه دیگه.
پاسخ:
پرویز ؟
شنبه 25 اردیبهشت 1395 ساعت 10:40
واقعن ؟!!!!!

هوم

واقعن همینه
شنبه 25 اردیبهشت 1395 ساعت 20:00
چه باحاله روابط شما مردا
فکر کنم این حرفا بین دو تا خانم گفته میشد خیلی دلخوری به همراه داشت.البته در کل فکر میکنم اصلا همچین چیزی بینشون عنوان نمیشد
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 13:08
یه موقعی بود که منم تا یکی از دوستان قدیمی رو می‌دیدم شماره شو می‌گرفتم. اما اغلب زنگ و پیامی در کار نبود. الان که دیگه از همون شماره گرفتنم خبری نیست.
پنج‌شنبه 3 تیر 1395 ساعت 12:31
هیچوقت زندگی خالی از استثنا نیست
شاید واقعا سراغتونو میگرفت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد