X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیگه دستمو ول نکن . خب ؟

شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 03:56

این بار اول نبود . یک ماه پیش یک شب با مانی رفتیم خرید. ماشین را پارک کردم دست مانی را گرفتم توی یک دست و مشماهای خرید توی دست دیگر . از پله ها هدایتش کردم تا دم در و بعد دستش را ول کردم چون مشماهای خرید داشت دست دیگرم را می کند . مانی کفشش را در نیاورد و از پله ها رفت بالا . چند بار صدایش کردم و اعتنا نکرد . گفتم لابد دارد می رود طبقه بالا پیش پسرخاله اش . وسایل را توی آشپزخانه چیدم و یک لیوان آب خوردم و کولر را روشن کردم . به فروغ گفتم برو ببین مانی از پله نیفته پایین . کلا دو دقیقه نشد . فروغ برگشت و گفت : آقا بابک در حیاط بازه . 

نفهمیدم چطور دم در حیاط ظاهر شدم . پابرهنه رفتم یا چیزی پا کردم ؟ پله ها را چند تا یکی دویدم ؟ از در ‌که رد شدم یک موتوری گازید و رفت . یا ابولفضل !نکند پاره تنم را برده باشد . 

عربده می زدم . مانی !مانی !

دو تا آقا توی کوچه پشتی گفتند یک بچه همین حالا از اینجا رد شد . دویدم . سینه کش کوچه خلوت و تاریک را‌گرفته بود و بی خیال داشت می رفت سمت ناکجا . کی ؟ ساعت ۱۰ شب . 

از پشت خفتش را چسبیدم . کجا میری پدر سوخته ؟ خندید .

خنده اش خیلی زود به گریه تبدیل شد وقتی جای دستم روی صورتش ماند . نفهمیدم چطور شد که سیلی زدم . دستم کاش می شکست . جگرم سوخت . هنوز هم دارد می سوزد . 

توی این یکماه هر شب برایش قصه بچه هایی رو می گویم که دست بابایشان را ول می کنند و تنهایی می روند ددر . و بعد ماشین به آنها می زند و‌پایشان اوف می شود . بچه هایی که کار بد می کنند . بچه هایی که مانی مثل آنها کار بد نمی کند و دست بابایش را ول نمی کند . و اخرش می گویم : مانی ! تو دیگه دست بابا را ول‌نمیکنی درسته ؟ می گوید : دویوسته . و من انقدر موهایش را بو می کنم و تصدقش می روم تا خوابش برود . 

امروز رفته بودیم پارک . 

یکنفر تن پوش باب اسفنجی پوشیده بود و تراکت های مهدمان را پخش می‌کردیم . من دست مانی را بعد از آن ماجرا ول نمی کنم . ول هم کنم چشم از او بر نمی دارم . به چشم‌بر هم زدنی مثل تیر از چله کمان می گریزد . بدون ترس  از هیچ چیز . و این ترسناک ترین ترس این روزهای من است . چنان می رود که انگار قرار نباشد برسد . حتی پشتش را نگاه نمی کند . توی عوالم کودکانه اش می داند دنبالش می آیم و ترس نمی فهمد . مخلصش هستم . تا ته دنیا هم دنبالش می دوم به شرطی که ببینم دارد می رود . او برود و‌من نفهمم چه خاکی به سرم کنم ؟

مانی داشت سرسره بازی می‌کرد . یک مردک عوضی که نمی دانم چه کاره پارک بود گیر داد که چرا تبلیغ می کنید ؟ بحثمان شد . گفتم تو چیکاره ای ؟ کلا پنج دقیقه نشد . مردم جمع شدند . صلوات فرستادند . باب اسفنجی رفت و مهربان پرسید : مانی کو ؟

سرسره خالی بود .


هر کداممان به یک طرف دویدیم . 

مانی ! مانی !

جهنمی ترین چند دقیقه عمرم که گذشت خانمی داشت دست مانی را می کشید و می گفت : آقا خدا رحم کرد . داشت می رفت توی خیابون . 


دلم برای پدر و‌مادرهایی می سوزد که بچه هایشان بی خبر می روند . اینها چند تا پنج دقیقه جهنمی را چشیده اند ؟ اینها چطور زنده مانده اند ؟



نظرات (21)
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 04:29
من که خواننده بودم دلم ریخت از ترس وای به حال شما
میشه ادرس اینستا رو بذارین
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 09:16
وای الهی بگردم... چی کشیدین... من از راه دور در حالی که مطمئن بودم مانی رو پیدا کردین که حالا این متن رو نوشتی باز هم داشتم سکته میکردم. الهی شکر که به خیر گذشت...
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 10:33
واقعا وحشتناکه
من تازه سه ماهه پسرم بدنیا اومده. اصلا فکر نمیکردم اینقدر مسولیتش سنگین باشه. بعضی وقتها فکر کردن در مورد اتفاق بدی که اگه بخواد بیفته هم آدم رو دیونه میکنه.
خدا آخر عاقبت همه رو بخیر بکنه و همچنین گل پسرات رو هم برات صحیح و سالم حفظ کنه
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 15:18
خیلی حس بدیه، برادرم که بچه بود گم شده بود و هنوز استرس و وحشت اون یکی دو ساعتی که دنبالش میگشتیم یادمه
یه سریالی نشون میداد منو تو، به اسم گمشده، واقعا حسه گم شدن یه بچه رو قشنگ به تصویر کشیده بود، مخصوصا پدرش
امیدوارم هیچکس این حسو تجربه نکنه
یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 00:17
نقس تو سینه ام حبس کردی. پسری دارم شنگول مثل پسر خودت
یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 14:56
سلام
این رفتار مانی نشانه اعتماد به نفس زیاد بچه است احساس امنیت و حمایت در همه جا نشاندهنده کیفیت خوب پدری و مادری شما و مهربان بانو است .خدا را شکر کنید بر این نعمت .پیشنهاد می کنم صحبت کنید توضیح دهید و تکرار کنید مرز خیابان را برایش بارها توضیح دهید و نشان دهید تصادف و اسیب دیدن را با ماشین اسباب بازی و دوچرخه نشان دهید بدون ایجاد حس ترس و عروسکها تیاتر تصادف بازی کنند . تیاتر نگرانی شما از دوری مانی نه ترس گم شدن .و البته ایت الکرسی را فراموش نکنید که گر نگهدار من آن است که من می دانم شیشه رادر بغل سنگ نگه می دارد.
یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 16:57
شما مقصرید -جذابیت های کوچه وخیابونو باید از چشم بچه ها دید. کار اون درسته .داره به کشفیاتش میپردازه .اما شما یادش دادین که نباید بره بیرون ؟همه نباید های سن وسالشو هر شب بهش میگین ؟
دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 14:39
متن قشنگ حس اون لحظات رو به آدم منتقل میکنه. فقط میشه گفت بمیرم برای دلت
دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 14:52
وای چه سخته اینجور لحظه ها رو تجربه کردن...خیلی خیلی خیلی مراقبش باشید لطفا ..مراقب هردوشون
چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 11:06
دلم لرزید... وحشتناکه خیلی.
ای جان مانی قشنگم...
چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 20:04
دقیقا در مورد کابوس من حرف زدید یک لار توی هایپر پسرم درعرض ٣٠ ثانیه ندیدممم مثل دیونه ها داد میزدم و میدویدم تا مردم بهم نشونش دادن خدا میدونه چقدر گریه کردم و ازش قول گرفتم تنها جایی نره و حالا این کابوس و در مورد دخترم دارم دائم بغلش میکنم و اون میخواد فرار کنه و چیزای جدید کشف کنه
یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 18:41
خیلی وحشتناکه. من جای پدر و مادرها نیستم اما یه چند دقیقه ی لعنتی را درباره ی یکی از همین جقله ها تجربه کرده ام! پسر ِدختر خاله ام!... وحشتناک بود. خدا برای هیچ کسی نیاورد.
دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 00:50
همه جای نوشته حس اشنایی داشت
حس مشترک برای همه ی پدر و مادرها.
دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 11:32
واقعا بچه داری مسئولیت خیلی بزرگ و خطرناکیه، من که فکر نمیکنم از پسش بر بیام،
موفق باشین
سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 12:39
واااااااااااااای چه استرس وحشتناکی
چهارشنبه 17 شهریور 1395 ساعت 10:04
ان شاالله که خدا هر دو گل تون رو براتون حفظ کنه. خیلی سخته حتی فکر کردن به اینکه بچه آدم یه خراش به بدنش بخوره چه برسه به اینکه خدایی نکرده اتفاقی براش بیوفته.
خدا به داد دل داغدار خاله ی من برسه. نمیدونید که چه جهنمی براش درست شده توی این 2 هفته.
سه‌شنبه 23 شهریور 1395 ساعت 22:55
دو سالی هست نیومدم وبلاگت.یادش بخیر اون وقتا چقدر شلوغ بود اینجا.اینستاگرام و اینا رونق رو از وبلاگا گرفتن.ولی
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش.....باز جوید روزگار وصل خویش
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 ساعت 12:17
فکر می کنم که شیطنت ها و بی خیال فرار کردن هاش به باباش رفته
شنبه 27 شهریور 1395 ساعت 22:13
انشاالله همیشه سایتون بالا سر خانوادتون باشه . خدا شمارو برای همدیگه نگهداره
الهی آمین
چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 12:21
الهی شکککککر
که بخیرگذشت
الهی شکر....
یاحق...
سه‌شنبه 13 مهر 1395 ساعت 11:27
خیلی وحشتناک بود
ما هم یک بار کنار دریای شمال برادرم را که اون موقع 3 سالش بود گم کردیم
فکر میکنم 10 دقیقه ای شد
خدا میدونه چی به ما گذشت
همش فکر میکردم توی دریا غرق شده
تا اینکه یه عده گفته بودند دیدیم که یه بچه با دو تا پسر جوون داره گریون میره
خدا میدونه شاید میخواستند بدزدنش ولی خدا رو شکر پدر و مادرم به موقع رسیده بودند و از اون دو تا جوون گرفته بودنش
هیچ وقت اون چند دقیقه را یادم نمیره !!!!!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد