X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دپرشن

دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ساعت 23:55

این سه روز سر کار نرفتم و از فردا دوباره باید صبح بروم و شب برگردم

در طول روز و تا وقتی که مانی بیدار است نمی توانم نیما را بغل کنم چون می ترسم همانطور که با مهربان قهر کرده با من هم قهر کند . مانی هنوز هم چپ چپ برادرش را نگاه می کند . سرگرم بازی و تلوزیون است که یکهو صدای گریه نیما بلند می شود و یادش می افتد که یک هوو در خانه دارد .

اما وقتی مانی می خوابد یک دل سیر این جوجه کوچولو را بغل می کنم و می بوسم .

فکر می کردم با آمدن نیما باید محبتم را بینشان تقسیم کنم

اما تازه فهمیده ام که باید چند برابر بیشتر از قبل مهربان باشم و صبور

بابا بودن تقسیم پذیر نیست

باید تصاعدی ضرب شود .


صورت نیما کم کم دارد زرد می شود و نگرانم که مثل مانی یکی دو روز بستری شود

نگرانیم از بابت گرفتاری در کارگاه است و اینکه همین سه روز هم کلی از کارم عقب مانده ام .

یکجور افسردگی بعد از زایمان هست که گریبان مرد خانواده را می گیرد

یکجور پشیمانی

یکجور پشیمانی که بعد از تولد مانی هم تجربه اش کرده بودم

یکجور پشیمانی که طول عمرش فقط همان هفته اول بعد از تولد است

و با چشم باز کردن پسرت

و با بوئیدن گلو و گردنش که بوی شیر می دهد

با اولین بادگلویی که دم گوشت می شنوی

با اولین حمام بردنش 

و با اولین قام قام کردن از سر شکم سیری

باد هوا می شود و فقط خوشی می ماند و خوشی



+ دوستان عزیزم . بی جواب ماندن کامنتها را به حساب بی ادبی نگذارید . این چند روز واقعا گرفتار بودم . مثل همیشه شرمنده محبت تک تک شما هستم و ارادتمند لطف و محبت مدامتان ...





نظرات (30)
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:11
بابک خان ازتون خیلی ممنونممم که با تمام گرفتاری هایی که میدونیم دارین بازم برامون مینویسین و مارو غرق خوشی میکنین خیلی خیلی متشکرم پدر عزیز بلاگستان چه قدر این جمله که گفتین بابا بودن تقسیم پذیر نیست باید تصاعدی ضرب شود خوب بود سوال همیشگی من همینه که مگه میشه آدم بچه هاشو به یه اندازه دوست داشته باشه؟؟! واقعا میشه؟؟! حتما میشه دیگه
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:12
و شاید مانی جان هم تا آخر هفته اول ازین رفتارش نسبت به هووش پشیمون بشه!!!
چه کار سختی دارین این یه هفته ای ها!!
خدا قوت برادر
ایشالا به خوشیاش هم میرسین و میرسیم
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:29
بابای من تولو دوست ندالم
بابایی تو این فنقلی رو دوست دالی
بابایی این رسمش نیس
من پسریت بودم
همه چیزت بودم
حالا با من بازی نمی کنی
حالا منو تحویل نمی گیری
حالا این نیمایی شده سوگولی
پس من چی
کسی منو نمی خواد
هیچکی منو دوس نداله
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:33
بابا بودن تقسیم پذیر نیست ، تصاعد بایدش...
چقدر قشنگ نوشتی بابا بابک
امیدوارم این چند روز به خیر بگذره برای مهربان و شما / آقا مانی سالها قرار است عشق برادرانه را تجربه کند ، این حساسیت های اولیه اش هم یک جور تنوع ! عمه تی تی قربان هر دو شان میرود به اشد وضع
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:35
https://www.facebook.com/koodaki.org/videos/898893703505204/

این لینک در مورد قنداق کرن نوزاده. شاید مفید باشه. شایدا. من که یه کم میترسم اما دلایلش شاید منطقی باشه
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:43
ای وای قربون مانی بشم...قربون هووی قشنگش بشم..
الهی...

سخته آخه..
امید به خدا
موفق باشین
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 01:37
بابک وبتون بیسته خیلی از سایتتون خوشم اومد
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 06:52
خیلی خیلی آقایی که در این شرایط سخت، چون میدانی مشتاقیم میایی و برایمان از حالتان مینویسی. مطمینم هیچ کدام از دوستان انتظار پاسخ به کامنتهایشان را ندارند.

دلم برای مانی ضعف رفت که با مامانش قهر کرده. خیلی پسر عاقل و ماهی است. امیدوارم وجود نیما رو راحت بپذیره. بی شوخی یک کم هم خدمتش رسید اصلا مهم نیست. خیلی عکس العمل نشان ندهید که حساس نشود. باید یک روزی برایت از بلاهایی که سارا و سوده دختر برادرم یکی دو هفتهء اول تولد سهیل سرش درآوردند بگویم. محمد حساس بود و بقیه هم معترض بودند اما من اصلا اجازه ندادم هیچ کس جلویشان را بگیرد. کمی احساس گناه به سارا دادم فقط. البته سه سالش بود و از مانی بزرگتر. اما این روش کار کرد. وقتی کنجکاوی اشان خوابید و توی دلشان حس کردند بیشتر از آن نی نی غریبهء تازه به خانه آمده بهشان اهمیت داده میشود آرام شدند.
مهربان عزیز را ببوس. امیدوارم زردی نیما هم زود برطرف شود. اگر احتیاج شد تعارف نکن و به پیشنهاد کمک دوستانت نه نگو. دوستی مال همین موقع هاست. خودم که متاسفانه دستم کوتاه است.
ببخشید از نصیحت های مادربزرگانه. اما دوست بیشتر پیراهن پاره کرده داشتن این عواقب را هم دارد!
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 07:36
خدا قوت بابای گل پسرا....این روزهای اول تا بیای به شرایط جدید عادت کنی یه کم سخته بعدش وقتی دوتا شیر پسر از سرو کولت بالا برن همه چیز یادت میره...عزیزم مانی هنوز خیلی کوچیکه تا بخواد بفهمه جریان چیه ولی مطمینم اونقدر مهربونی شما که نمیذاری هیچ جای خالی براش بمونه
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 08:34
پدر باید تصاعدی ضرب شود.... چقدر زیبا
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 08:52
بابا بودن تقسیم پذیر نیست. واقعا درست ه. مامان بودن هم همین طور.
امیدوارم به زودی زندگی تون بیفته روی روال و قلق های جدید دستتون بیاد. در کنار هم همیشه شاد باشید.
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 09:23
کم کم بینشون صلح و صفا برقرار میشه ان شاءالله :دی
گرفتاری ِ شما رو هم درک میکنیم آقا بابک... همین که توی این اوضاع باز هم جوگیریات رو فراموش نمیکنین از لطفتونه.
موفق باشید.
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 10:08
]چقدر پر از احساس
خدا حفظتون کنه
کناره هم شاد باشید همیشه
عاشق مانی ام با قهر کردناش قربونش برم الهی فسقلیه باهوش
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 10:34
سلاااااااااااام آقا بابک
صمیمانه تولد آقا نیما رو به شما و مهربان بانو تبریک میگم
نگران نباشین تجربه ثابت کرده شما جزو بهترین باباهای دنیا هستین

پی نوشت : حالا که تیمتون مردونه شده هوای مهربان جان رو هم داشته باشین
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 10:36
آخــــــــــــی...چ گرفتاری شیرینی دارین این روزا...این شرایط همونظور که خودتون گفتین طبیعیه ،حال جسمی مهربان که بهتر بشه ،اوضاع خیلی تغییر میکنه،...طفلی مانی ،دلم براش سوخت،هب نداره جند وقت که بگذره تازه میفهمه چه خوبه داداشی داشتن...
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 11:26
بله این نیز بگذرد!
خدا به شما و مهربان خانم توان و صبر مضاعف بده.
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 16:44
مدتهاست آرشیو گوشیم خراب شده و هیچ شماره ای ندارم واگرنه حتما تماس میگرفتم تولد پسر عزیزت مبارک همیشه سلامت باشید و قدمش مبارک و ... خیلی خوشحال شدم
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 18:08
قدم نو رسیده مبارک
ان شاالله سایه شما بالای سر هردوشان باشد.
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 21:29
یه عالمه عشق و انرژیی مثبت به سمتت فوت کردم بابک جان
رسید به دستت عایا؟

خدا قوت و نخسته ی روزگار مهربون...میدرکیمت به مولا...راحت باش کوکاااا
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 22:33
سلام خسته نباشید،
امیدوارم که حال همگی خوب باشه مخصوصا نیما جون،
من حال و هوای نوشته های جدیدتون را خیلی دوست دارم.
بعدم نگران کار نباشید، کار تنها چیزی هست که همون جا منتظر می مونه تا شما برید سراغش، بعدم از انرژی وجود خانوادتون هوقتی به کار برگردید همه کارها را انجام میدید.
این حس خوشبختی و انرژی بیشتر هدیه بچه ها بشماست.
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 23:30
بابک عزیز...همیشه شاد باشی.
قدم نو رسیده مبارک.چه صبری می خواهد پدر بودن! مادر بودن که هیچ!!!
آن هم پدر دو پسربچه که مطمئنا شیطان خواهند بود!
نام آور باشند هر دو و افتخارآفرین.
بارک الله به جرات شما!
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 10:04
خوشی هایتان مستدام
این روزها میگذره و حتما خاطراتش میمونه.خدا هردو پسرتون رو براتون حفظ کنه.
خدا ان شاالله به مهربان خانم هم توانی دو چندان بده که حتما داده.
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 10:57
سلام
مهندس تب‍‍‍‍ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــریک می گم ، امیدوارم سالم و ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلامت باشه !!!!!!
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 11:00
بنظر من باید به مردها هم بعد از پدر شدن چند ماه مرخصى بدن. مادرها خیلى زحمت میکشن و شیش ماه یا حتى نه ماه و یکسال مرخصى هم حقشونه اما پدرها هم گرفتاریشون بعد از پدر شدن زیاد میشه و نیاز به چند ماه مرخصى دارن براى رسیدکى به خونواده.
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 11:33
سلااااااااام
قدم نو رسیده مبارک خییلی ذوق کردم گرمای وجود این وروجک مستدام
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 11:59
نگران نباش بابایی همه اش حل میشه ... البته جگرتون ریز ریز میشه ولی حل میشه ... شوخی کردما به دل نگیرید انقدر شما صبور و خوبید که مطمئنا مشکلاتتون تند تند حل میشن ضمنا انقدر سرتون شلوغ بشه که فرصت افسردگی نخواهید داشت برادر من !
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 21:41
امروز اجراتونو از تلویزیون دیدم ... خیلی عالی بود ... موفق باشید
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 00:26
قدم نورسیده مبارک بابک عزیز
برای شما و مهربان بانوی دوست داشتنی آرزوی شادی و سلامتی روزافزون دارم.
دو سه تا پست اخیر رو با هم خوندم. دختر بزرگه من تو سن مانی بود که کوچیکه به دنیا اومد و با وجود عروسکی که براش هدیه آورد و همه مهربانی های ما باهاش، شب اولی که کوچیکه به خونه اومد بزرگه تب کرد. یک تب شدید با منشا عصبی.
با اون جمله موافقم که نباید مانی و برادرش رو تنها بگذارید باور نمی کنید من گاهی در طول روز اگر کار واجبی پیش میومد دختر کوچیکه رو روی میز ناهارخوری می گذاشتم و پتوش رو هم کاملا جمع می کردم که دست خواهرش بهش نرسه چون با وجودی که هیچ وقت هیچ ضربه ای به خواهرش وارد نکرد ولی تجربه های زیادی رو از دوستانم در این زمینه شنیده بودم و می ترسیدم.
خلاصه که اصلا فکر نکنید مسئولیت هاتون با اومدن نیمای عزیز دوبرابر شده خیلی زود متوجه میشید که مسئولیت هاتون به توان دو رسیده و یک رشد خیلی زیاد داشته.
البته این نوید رو هم بهتون میدم که کمتر از سه چهارسال دیگه شما و مهربان فقط باید بشینید و بازی کردن و لذت بردن پسراتون در کنار هم رو تماشا کنید و کیف کنید. اون روزا واقعا روزای قشنگی هستند. گرچه میدونم همین حالا هم داشتن دو تا فرشته کوچیک توی خونه علیرغم سختی هایی که داره لذت فراوانی هم داره که با هیچ چیز دیگه توی دنیا قابل قیاس نیست
ببخشید که پرحرفی کردم
همیشه شاد باشید
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 09:07
قربون دو تا پسرا و مامان گلشون بشم من
به قول خودت به سرعت این حس جاش رو با عشق فراوان عوض میکنه.
صبور و قوی باشی ایشالا پدر مهربون
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت 15:40
می دانید که می گذرد پدر خوب.
و یک روز که مانی بزرگتر شد بهش بگویید این جا کسانی هستند که با اینکه از آمدن نیما خیلی خوشحالند و مطمئنند یک روز به خاطر آمدنش و از تنهایی بیرون آوردنت ،‌خدا را شکر خواهی کرد،
اما هنوز هم خاطره به دنیا آمدن تو برایشان چیز دیگریست ...
و "فردا تو می آیی" را هرجا بشنوند یاد تو می افتند!
بعله!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد