X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • کانال تلگرام مانیما (دوشنبه 6 دی 1395 15:47)
    از این به بعد روز نوشته هام رو توی این کانال تلگرام می نویسم . هر چند وقت هم مطالب رو اینجا کپی می کنم که یادگاری بمونه . خوشحال میشم تشریف بیارید . manima4@
  • مایه ماکارونی (چهارشنبه 31 شهریور 1395 04:23)
    آن سالها مایه ماکارونی مثل حالا انقدر سوسول نبود که . فلفل دلمه ای نداشت . نخود فرنگی نداشت .قارچ و هویج رنده شده و ذرت آب پز هم نداشت .این مخلفات آن موقع ها یا نبودند یا خیلی لاکچری بودند . اصلا‌انگار خیلی هایشان هنوز اختراع نشده بودند . مایه ماکارونی عبارت بود از پیاز و رب و گوشت چرخکرده . با همه سادگیش اما لعبتی...
  • دوس دارم زندگی رو (شنبه 27 شهریور 1395 03:26)
    تا برق قطع نشود قدر داشتن برق را نمی دانیم . تا شوفاژ خراب نشده و آب گرم هست نمی فهمیم دوش گرفتن چه موهبتی می تواند باشد . تا وقتی تنمان سلامت است نمی فهمیم ‌یک دندان خراب ، یک سردرد تخیلی ، یک دیسک کمر ناقابل می‌توانند چه روزگاری از آدم سیاه بکنند . تا وقتی شب کار‌نباشید نمی فهمید گذاشتن سر روی بالش چقدر رویایی و...
  • دیگه دستمو ول نکن . خب ؟ (شنبه 6 شهریور 1395 03:56)
    این بار اول نبود . یک ماه پیش یک شب با مانی رفتیم خرید. ماشین را پارک کردم دست مانی را گرفتم توی یک دست و مشماهای خرید توی دست دیگر . از پله ها هدایتش کردم تا دم در و بعد دستش را ول کردم چون مشماهای خرید داشت دست دیگرم را می کند . مانی کفشش را در نیاورد و از پله ها رفت بالا . چند بار صدایش کردم و اعتنا نکرد . گفتم...
  • سید عسلی (جمعه 5 شهریور 1395 03:58)
    سخت است برای کسی که فقط سه بار دیده ای چیزی بنویسی . بار اول یکروز پاییزی ۹۳ بود . با باجناقم سر موضوع ساده ای شرط بستیم و من باختم . قرار شد یکروز هرجا که او گفت بروم و آخر همانروز برای اولین بار میر طیب را دیدم . آذری ها به سید می گویند میر ولی من هم مثل باجناقم او را سید صدا می کردم با اینکه خیلی دوست نداشت سید...
  • بچه حلال زاده (چهارشنبه 20 مرداد 1395 04:24)
    نقل است که بچه حلال زاده به داییش می رود ولی این نقل مزخرفیست . یعنی یکجور اشتباه لپی است . یکجور خطای محاسباتی . شاید هم یک دست های پشت پرده ای خواسته اند که شما به گمراهه بروید و نتوانید حلال و حرام زاده را از هم تمیز بدهید . نیاکان ما همین اطلاعات غلط را به ما داده اند که الان اوضاع مملکت اینطوری است . بینی و بین...
  • لالایی و قصه (یکشنبه 20 تیر 1395 03:28)
    شبها مانی را با قصه می‌خوابونیم . توصیه روانشناس هاست که آخرین‌تصویر و صدایی که کودکان قبل از خواب می بینند و می شنوند ، تصویر و صدای مادر و پدر باشد و خواباندن بچه با کارتون و تلوزیون کار اشتباهیست . شبهایی که من برای مانی قصه می گفتم شبهای سختی بود . بر عکس ما که انتخابهای محدودی در بچگی داشتیم و باید از بین کدو...
  • بدرود آقای سینما (سه‌شنبه 15 تیر 1395 04:37)
    طوس در نزدیکی مشهد آرامگاه فردوسی بزرگوار است . اما کسی می داند مدفن سلطان محمود غزنوی کجاست ؟ بوعلی سینا و باباطاهر در همدان ، سعدی و حافظ در شیراز ، و صدها دانشمند و هنرمند بزرگ که تا زندگی برقرار است یاد و نامشان به نیکویی برده خواهد شد را می شناسیم اما شاید نام سلاطین و حاکمان هم عصر آنها را ندانیم و اگر هم بدانیم...
  • نعمتی به نام آلزایمر (دوشنبه 14 تیر 1395 04:12)
    پشت صحنه فیلم جدایی نادر از سیمین ، آنجایی که پیمان معادی توی حمام پدر بیمارش را( که از پا افتاده و آلزایمر دارد ) می شوید نسبت به صحنه اصلی فیلم تاثیرگذار تر و دردناک تر است. فرهادی کات که داد رفت سمت معادی و همدیگر را بغل کردند و هر دو زار زار گریستند . گریه ای که فیلم نبود ، اکت نداشت ، اگزجره نمی کردند . جفتشان...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 13 تیر 1395 03:53)
    یکبار وقتی نوجوان بودم و در اوج غرور به همراه پسرخاله و دختر خاله ام رفتیم‌ یک جایی در‌مناطق اعیان‌نشین‌تهران . دختر خاله ام مهندس عمران بود و در آن زمان به‌نظرم‌موفق ترین‌و‌با‌کلاس ترین‌‌ عضو فامیل می‌آمد . با یک خانم و آقای روسی دوست بود که هر دویشان‌مهندس بودند و با آنها همکاری می کرد . تصور کنید من نوجوان از حاشیه...
  • مورد عجیب بیستان ناییدی (شنبه 12 تیر 1395 03:27)
    بچه ها وقتی که به حرف می افتند خیلی شیرین می شوند . تا وقتی مهارت های کلامیشان کامل بشود معمولا سه نوع گفتار دارند . گفتار اول کلمات و جملاتیست که همه معنی و مفهوم آن را متوجه می شوند حتی غریبه ها . گفتار دوم اما کلمات و جملاتیست مخصوص خودشان . باید با آنها زندگی کرده باشی تا معنی و مفهومشان را بفهمی . اما یک گفتار...
  • مستطیل سبز (یکشنبه 6 تیر 1395 02:42)
    رفاقت من‌و فوتبال نه اینکه یه رفاقت ممنوعه باشه اما همیشه یواشکی بوده . من تک پسر خونه بودم و بابا هم از فوتبال خوشش نمیومد . واسه همینه که هرچی خاطره از فوتبال دارم خاطره های تنهاییه . مثل جام جهانی ۹۰ که زلزله اومد . مثل ۹۴ که بازی ها به وقت ایران کله سحر بود . مثل همین حالا که بازی های یورو رو باید با ولوم پایین...
  • مرد تنهای شب (جمعه 28 خرداد 1395 05:08)
    یک شب مهتابی بود حوالی سال ۸۰ . من در طبقه آخر یک خانه دانشجویی زندگی میکردم که یکی‌از بلندترین ساختمان های شهر کوچک ما بود و هر سه همخانه ایم هم برگشته بودند تهران خانه هایشان . از قرار عاشق هم بودم . و دلتنگ . و بغض هم کرده بودم . و تنهایی هم آزارم می داد . لامپها خاموش بودند و ماه بزرگی توی آسمان پشت پنجره اتاق،...
  • بیدارخوابی (پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395 06:27)
    بابا ، دو سال و خرده ای هست که نیست . اما‌ هنوز وقتی لابلای خوابهای جور به جور شبانه ام یا بین شخصیت ها و اتفاق های عجیب و غریب رویاهایم‌ یکجور خیلی کمرنگ ، یکجور خیلی یواش ، سرک می کشد یا تکه ای از شباهتهای منحصر به فردش را شده در حد یک خرده از سبیل مردانه یا مدل موی جوگندمیش یا حتی شده سبک خاص راه رفتنش و یا طنین...
  • پ پ (سه‌شنبه 31 فروردین 1395 15:31)
    پنجشنبه و جمعه هفته پیش در یک دوره آموزشی شرکت کردم که به ارتقاء پایه نظام مهندسی مربوط می شد . دوره ای کاملا فرمالیته و بی فایده که استادی داشت که به نظر اطلاعات خوبی داشت اما قدرت انتقالش افتضاح بود . کم کم با آقای مهندسی که کنارم نشسته بود صمیمی شدیم . سر کلاس به سونی های استاد ریز ریز می خندیدیم و نقدش می کردیم ....
  • نگاه میکنه (دوشنبه 5 بهمن 1394 16:16)
    بچه که بودیم خانه ما حیاط خیلی بزرگی داشت . با آنکه تمام سوراخ سمبه های حیاط را بلد بودم ولی شبها باد لای شاخه های سر به فلک کشیده تبریزی صدای وهم انگیزی ایجاد می کرد . بوته ها و درختهای میوه سایه های ترسناکی می شدند و حتی جرات نمی کردم از پنجره اتاقم نگاهشان کنم چه برسد به اینکه تنهایی بروم توی حیاط . بعضی وقتها بابا...
  • درد رشد (یکشنبه 4 بهمن 1394 16:16)
    چند شب پیش دم دمای صبح مانی شروع کرد به جیغ زدن . با عجله دویدم و بغلش کردم . همه را بیدار کرد . اشک از چشمهایش می آمد و پایش را نشان می داد . مطمئن بودم جانوری چیزی پایش را گزیده . حسابی درد داشت بهانه بیخود نمی آورد . برق را روشن و پایش را حسابی وارسی کردیم ولی چیز غیر عادی نبود . پایش را کمی مالیدم و کم کم آرام شد...
  • پرنده شدن (شنبه 3 بهمن 1394 18:15)
    دیشب خواب دیدم یکجایی هستم که اصلا برام آشنا نبود ولی تو خواب میدونستم که نزدیک خونه خودمون بودم . زمین سفت بود ولی شده بود مثل ترامپولین . بالا پریدم و غیر عادی ، خیلی بیشتر از یک پرش معمولی بالا رفتم . پایین که اومدم این قضیه تکرار شد و خودم از این اتفاق هم ترسیده بودم هم شدیدا هیجان زده بودم . پرش سوم و چهارم دیگه...
  • اوس اسمال نوشت (۱۰) (دوشنبه 28 دی 1394 22:22)
    از اوس اسمال می پرسم توی این بیست و خورده ای سال تا به حال شده با میترا خانوم دعوای بدجور بکنید ؟ میگه : چند سال پیش یه شب حسابی دعوامون شد . از خونه زدم بیرون یکی دوساعت راه رفتم و سیگار کشیدم . بعدش رفتم خونه یه بالش ور داشتم رفتم رو مبل خوابیدم . گفتم : خب ؟ اوس اسمال گفت : فکر کردم خوابیده ولی بعدش دیدم بهم اسمس...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 28 دی 1394 21:08)
    محبت دوست نویسنده نازنین و نادیده ام در سایت عصر ایران دوباره شامل حالم شد . لینک از لطف شما به جوگیریات سپاسگزارم .
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 19 دی 1394 16:00)
    حاج آقا پیرزاده پدر بزرگوار آرش نازنین امروز به رحمت خدا رفت. از صمیم قلب به برادر عزیزم آرش تسلیت میگم و براش تو این روزهای سخت فقط صبر آرزو میکنم . کاش کاری جز این آرزو هابرای کم کردن این غم بزرگ از دوش رفیق عزیزم ساخته بود . لطفا برای بابای آرش یک فاتحه بفرستید .
  • چش بادومیای سنگدل (شنبه 19 دی 1394 11:11)
    انیمیشن های ژاپنی و صدا و سیمای جمهوری اسلامی سه بار دست به دست هم دادند تا من شکست عشقی بخورم . دفعه اول وقتی فهمیدم جولز و جولی دوقولوهای افسانه ای با هم خواهر و برادر نیستن . این همه مدت وقتی دست همدیگرو می گرفتن و جرقه میزد من به هوای اینکه با همدیگه محرم هستن باورشون میکردم ولی همه اون جرقه ها حروم بود . دفعه دوم...
  • تفنگ دستته (جمعه 18 دی 1394 23:59)
    توی فیلم آژانس شیشه ای یک پیرمردی هست به نام مش غفور . گویا سرایدار آژانس باشه . پرویز پرستویی بهش میگه :مشتی کلیدا رو بده من . پیرمرد خیلی ساده است . متوجه وضعیت نیست . نمیفهمه که همه گروگان یه نفر اسلحه به دست هستند . نمیفهمه که صاحب آژانس با همه رئیس بودنش اختیاری از خودش نداره . حتی با وجود ترسش به فکر جونش هم...
  • آب هویج بستنی (دوشنبه 14 دی 1394 12:12)
    توی شهرک ما کلاس زبان نبود . بابا پنج سال تمام مرا هفته ای سه روز می برد فردیس آموزشگاه و بعد هم می آمد دنبالم . آموزشگاه طبقه دوم یک پاساژ قدیمی بود سر سه راه حافظیه . پاساژ کوچکی بود اما همان چند تا مغازه کوچکش دنیای من بودند . طی این چند سال مغازه ها گاهی می بستند و مغازه جدیدی باز می شد . اما خاطره انگیز ترینشان...
  • اوس اسمال نوشت (۹) (یکشنبه 13 دی 1394 22:22)
    اوس اسمال خودش را آخرین مرد مقاوم می دانست . کسی که هیچ وقت تسلیم وسوسه خریدن گوشی هوشمند لمسی نشده بود . یک نوکیای قدیمی دکمه ای دارد با صفحه سیاه و سفید که پیشرفته ترین اپلیکیشنش بازی یک مار است شبیه خط که می رود توی صفحه و نقطه ها را می خورد و قدش بلند می شود . اما انقدر ساعت ناهاری و موقع چایی یک گوشه نشست و...
  • اوس اسمال نوشت (۸) (یکشنبه 13 دی 1394 11:11)
    اوس اسمال دارد با آب و تاب و بسیار متعجب می گوید :امروز ظهری که رفتم واسه ناهار نون بخرم دو تا خانوم داشتند از دیوار مهربانی لباس بر می داشتند . می پرسم : خب این کجاش عجیبه ؟ فلسفه ش همینه دیگه . که اگه نیاز داری بردار میگوید : آخه اصلا عین خیالشون نبود که مردم دارن نگاشون میکنن . می گویم : خب مگه نیازمند بودن خجالت...
  • اوس اسمال نوشت(۷) (شنبه 12 دی 1394 22:22)
    میترا خانم اسم عیال اوس اسمال است . از لحاظ خلق و خو و شخصیت همانقدر با هم تفاوت دارند که اسمهایشان با هم نمی خواند . اسماعیل و میترا . در مجموع زوج جالبی هستند . نه یک دقیقه با هم سازش می کنند نه می توانند یک روز بدون هم زندگی کنند . هر دو هم حاضر جواب و رک و صریح حرفشان توی دلشان نمی ماند . اگر خیلی نشناسیدشان ممکن...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 12 دی 1394 18:48)
    هم از نویسنده محترم ( بخش شبکه گردی ) سایت عصر ایران ممنونم و هم از سید عباس موسوی که جوگیریات را می خوانند . این لینک را ببینید .
  • خفه شدیم (شنبه 12 دی 1394 15:31)
    کاش همانطور که داعش مسئولیت حملات فرانسه ، انفجار هواپیمای روسیه ، آتش سوزی دوبی ، کشتارهای تروریستی لبنان و مصر و لیبی و سوریه و عراق را می پذیرد ، زیر بار مسئولیت آلودگی هوای تهران هم می رفت .
  • سالل تحویل (شنبه 12 دی 1394 07:00)
    ساعت ۱۱:۴۰ شب است و من هنوز کارگاه هستم . کار باید روز شنبه تحویل شود و حسابی از پروژه عقبم . چند دقیقه قبل یکی از ابزارها هم شکست و این وقت شب و فردا جمعه هم جایی باز نیست تا تعمیرش کنم . ابزار مربوطه که شکست آه از نهادم بلند شد انگار کمرم شکسته باشد . نشستم زمین و غصه خوردم . الان و در این ساعت از شبانه روز من در...
( تعداد کل: 1504 )
   1       2       3       4       5       ...       51    >>