X
تبلیغات
نماشا
رایتل

چهل سالگی به کسر چهار

پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 11:11

هر سال بیست و سوم مهر که می شود این دغدغه را دارم که حالا من دقیقا چند ساله هستم ؟

مجور می شوم از همان بیست و سوم مهرماه سال 58 هشت شروع کنم و از انگشت های دستم کمک بگیرم . مثلا بگویم تا بیست و سوم مهر 59 یکساله شده ام تا 60 دو ساله 61 سه ساله 62 چهار ساله 63 پنج ساله و بیست و سوم مهر سال 64 شش ساله بوده ام و با احتساب سی سال بعدش امسال بیست و سوم مهر 94 می شوم 36 ساله . یعنی در حقیقت سی و شش سالم تمام شده است و سی و هفتمین سال عمرم را شروع کرده ام .


حالا که فکر می کنم می بینم در تمام این سی و شش سالی که گذشته تقریبا تمامش را در خانه و کنار خانواده ام بوده ام اما امسال قرار است که روز تولدم در سفر باشم و به همین خاطر مجبورم این پست تولدانه را دو روز زودتر بنویسم چون احتمالا وقتی که منتشر بشود من دستم به اینترنت نمی رسد .


در مجموع روز تولد آدم روز غم انگیزی است .

معمولا یک انتظاراتی از آن دارید که وقتی اینروز تمام می شود برآورده نمی شوند . مثلا دلتان می خواهد تبریک های بیشتری بشنوید که نمی شنوید . یا دوست دارید بعضی ها روز تولدتان یادشان باشد که یادشان نیست . یا مثلا هدیه های خوبی بگیرید که نمی گیرید . یا حال و روز بهتری داشته باشید که ندارید . در کل اینکه هر سال فاصله شما از کودکی و جوانی بیشتر بشود و فاصله شما تا پیری و مرگ کمتر ، اتفاق خوشایندی نیست .

در جایگاه آدمی که باورش نمی شود چطور انقدر زود سی و شش سال از عمرش گذشته است واقعا حس و حال خوبی ندارم مخصوصا وقتی می بینم تمام آرزوهای ریز و درشت نوجوانی و کودکیم برآورده نشده اند و برای برآورده شدنشان فرصت زیادی هم باقی نمانده است .


بی تعارف ... دلم می خواست یک خانه خوب داشته باشم . نه از این قصرهای فیلم های هندی . نه بالای شهر تهران . یک خانه معمولی سه اتاق خوابه و معمولی توی همین شهرک اندیشه خودمان . استخر و سونا و جکوزی هم نه فقط یک حیاط با چند بوته گل رز و یک بید مجنون دلم می خواست . اما حالا یک خانه اجاره ای دارم و در بهترین حالت شاید تا چند سال بعد  بتوانم یک آپارتمان نقلی بخرم که منت صاحبخانه بالای سرم نباشد .

دلم می خواست یک ماشین خوب داشته باشم . کلا آدم قانعی هستم . پورشه و لکسوس و مازراتی منظورم نیست . یک دنده اتومات کره ای تر و تمیز دست دوم هم آرزویم را راضی می کرد اما حالا یک سمند سفید دارم که سیبک فرمانش از وقتی صفر کیلومتر بود جیر جیر می کند .

دلم می خواست آدم مشهوری بشوم . یک هنرپیشه سرشناس . یک کارگردان شانس اول اسکار با چند تا دیپلم افتخار و سیمرغ بلورین . اما نهایتا بیست تا آیتم پنج دقیقه ای برای شبکه دو ساختم که حتی نتوانستم یکی از آنها را خودم از تلوزیون تماشا کنم . آیتمهایی که بعد از یکسال رفت و آمد ساخته شد و حتی اسمی از بابک اسحاقی آخرش نوشته نشد .

دلم می خواست پاریس و  آتن و رم و مادرید و لندن و بوداپست را ببینم . بروم تور اروپا بروم آمریکای جنوبی بروم مصر و آفریقا اما راستش فقط یکبار توانستم از گردنه حیران اردبیل یکی از برجک های دیدبانی مرزبانی جمهوری آذربایجان را تماشا کنم . همین ...

دلم می خواست یک رمان خیلی خیلی خوب بنویسم که پنجاه بار تجدید چاپ بشود. دلم می خواست بروم نمایشگاه کتاب به دوستانم کتاب خودم را امضائ شده هدیه بدهم  اما نهایت کار نویسندگیم شد همین وبلاگ جوگیریات که چند ماهیست دارد خاک می خورد و معلوم نیست کرکره اش کی برای همیشه پایین کشیده شود .

می بینید ؟ حتی فکر کردن به چیزهایی که می خواهیم و نمی شود چقدر غم انگیز و نومیدانه است ؟

نمی دانم این روز تولد چه خاصیتی  دارد که یکهو همه این خواسته های ناشده را به تو یادآوری می کند ...


کیمیاگر پائلو کوئیلو را خیلی دوست دارم . هر وقت می خوانمش به زندگی امیدوارتر می شود . مخصوصا آنجا که می گوید آدم ها وقتی بی خیال آرزوهایشان می شوند  آرزوهایشان هم کم کم دست از سرشان برمی دارند و یکبار  فقط یکبار شانس و فرصت استفاده از آنها را پیدا می کنند . و من همیشه خوشبینانه فکر می کنم این اتفاق یکروز برای من هم خواهد افتاد .

به خودم یک قولی داده ام . از همین امشب تا شب بیست و سوم مهرماه سال 98 که چهل ساله می شوم دقیقا چهار سال فرصت دارم .

چهل سالگی یک بزنگاه است به نظرم . یک بزنگاهی شبیه قله کوه که بعد از آن باید زندگی به سرازیری بیفتد . سرازیری عمر البته منظورم است نه سرازیری فراغت و آسانی . یک نقطه حساس از عمر آدم . یکجایی که اگر قرار باشد کسی و چیزی بشوی باید تا چهل سالگی بشوی و بعد از آن بهتر است دیگر به خودتان و آرزوهایتان اجازه استراحت بدهید اگر کسی و چیزی که می خواستید، نشده اید .

به خودم قول داده ام که تا چهل سالگی هم دست از سر آرزوهایم بر ندارم .

قول داده ام که تمام تلاشم را بکنم و اگر شب بیست و سوم مهرماه سال 98 هم مثل همین حالایم هیچ پخی نشده بودم دیگر بگذارم آرزوهایم بروند سراغ یک آدم رویا پرداز دیگر . راحت بنشینم زندگیم را بکنم و حقوق کارمندی بگیرم و منتظر بیمه بازنشستگیم بنشینم و فوتبال ببینم و به سیاست فحش بدهم .مثل همه نیمچه پیرمردهایی که تنها دغدغه زندگیشان بزرگ شدن بچه ها و دیدن عروسی و نوه هایشان و تمام شدن اقساط بانک و رسیدن سررسید بیمه عمرشان است .


به خودم قول داده ام که این چهار سال را حسابی کار کنم بدون احساس خستگی .بدون یک لحظه نا امید شدن .

دلم می خواهد شب تولد چهل سالگیم یک خانه  خوب داشته باشم با حیاط و چند بوته گل رز و یک بید مجنون . یک رمان قابل خواندن نوشته باشم . اول مهر 98 با یک دنده اتومات کره ای تر و تمیز مانی را برده باشم اولین روز مدرسه اش را جشن گرفته باشد و اگر بیست و سومین روز مهرماه سال نود و هشت هنوز جوگیریات زنده باشد عکس بزرگترین ماجراجویی  زندگیم در چهل سالگی را برایتان بگذارم  .

مثلا پریدن با چتر از یک هواپیما

یکجایی خارج از این مرز پر گوهر ...





برچسب‌ها: چهل سالگی
نظرات (59)
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 11:20
تولدتون مبارک آقا بابککککککککککککککک
امیدوارم تا چهل سالگی به آرزوهاتون برسید...
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 11:21
تولدت مبارک بابک اسحاقی عزیز
برایت اول از همه سلامتی و بعد هم یک خانه سه خابه بهمراه حیاط با گل رز و درخت بید مجنون و ماشین کره ای آرزومندم .امیدوارم کنار عزیزانت شاد و سلامت و در آرامش باشی
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 12:11
و من به این قولی که به خودتون دادین ایمان دارم:)
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 13:00
تولدت مبارک پسرعمو ... ان شالله این چهار سال همون جوری - والبته بعدش- بگذره که شما میخواهی ...
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 15:03
سلام مرد آهنی
ان شالله. ان شالله. توکل به خدا به همه ی آرزو هاتون خواهید رسید به زودی
امیدوارم تا چهار سال آینده راضی از آنچه آرزویش رو داشتید بیایید و ازش بنویسید.
آرزوهای شما جالب بودند که خوندمشون. یکی مث شما این آرزوها رو دارین و یکی هم مث ما بعد از ٣٤سال زندگی هنوز در حسرت این هستیم که حداقل برایه زندگی ساده و نه چندان مرفه،انتخاب بشیم. حالا حسرت خانم خونه بودن و در آغوش گرفتن بچه مون به کنار.
هرکی یه آرزویی داره. ان شالله به آرزوهاتون میرسین
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 15:35
سلام آقا بابک...تولدتون مبارک....براتون طول عمری قشنگ, با دلی شاد و سلامت در کنار همسر و فرزندان آرزو داارم....
چقد قشنگ نوشته بودین...حظ بردم...
اگر چه به هیچ کدام از آرزوهاتون نرسیدین هنوز و اینو واضح گفتین اما سرشار از امید بودین....
من هم اول آذر وارد سی و پنج سالگی می شوم و آرزوهایم را بررسی می کنم...
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 18:46
من فقط سه سال از تو بزرگترم و با این حساب اصلا فرصت ندارم!

حالا سخت نگیر دنده اتومات های چینی هم راه می روند!

سر بزن
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 19:06
تولدتون مبارک باشه، امیدوارم به تمام ارزوهاتون برسید
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 19:47
عاشق پارا گلایدرم.یعنی میشه قبل از مرگ تجربه کنم.
پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 23:48
"آه خبر خوبیه که آدم باید فقط رو همین فرمون بره تا مثلن شب چل سالگی به اهم آرزوهاش رسیده باشه .. ولی من تا حالا به چش ددلاین نگاهش نکرده بودم، شاید چون تصورم از بودن، به تا همچون شبی، قد نمیده اصلن! .. ولی، یه دفه فکری شدم که گیرم منم چهار سال دیگه وقت داشته باشم، .. خب؟ (دخترم) کلاس اولو تموم میکنه، میره دوم، آه سوم .. جشن تکلیف براش میگیرن و من، ببخش دخترم! که نشد از مقنعه نجاتت بدم! آه، ولی حتمن، حتمن توی این چهار سال با همه قدرتم توطئه‌های مذهبی اطرافت رو خنثی میکنم، قول میدم! آه دخترکم! من و تو قبل از اینکه از جنس زن باشیم، از قماش آدمیم! ..
در این چهار سال شاید خیلی سفر نریم ولی قول میدم که خیلی خیلی کتاب بخونیم چند تا فیلم خوب ببینیم و بیشتر شطرنج بازی کنیم، آه و باید هر چی بلد شدم و نشدم تو قریب چهل سال از ساختن و کشیدن و حتی پختن رو ظرف همین چهار سال یادت بدم! .. آه تا چهار سال دیگه، دانشگا تموم میشه بالاخره!!! قرار نیست تا اون موقع خونه و ماشین کُره ای بخریم ولی شاید دوتایی یه کافه زدیم! آه راستی منم، دلم یه خونه حیاطدار سه خوابه ی دوطبقه میخواد! درست عین خونه ی روبرو که به نظر همین روزاس موعد کوبیدنش .. تو باغچه شم صد جور نقشه کشیدم تا حالا، که چه درختایی قراره باشن .. از خرمالو و سیب و پرتقال و گردو .. تا این طرف یاس و رز و پیچک .. اون طرفم انگور .. وسط، حوض کاشی .. زیرزمینم حسابی بزرگ و نورگیر، جون میده واسه کارگاه شدن میدونی... ولی، تصور کن، اون خونه اگه «تو» ننشسته باشی روی تخت گوشه ی حیاطش به دم کردن چای شمالی، اگه تو نباشی مسئول بلاعزل آب حوض و رسیدگی باغچه ها، آه جای تو اگه خالی باشه روی تاب حیاط خلوت یا روبروی صندلی راحتی توی ایوون، صدای ساز تو اگه .. آه خدایا، درست فکر که میکنم، نه فقط این خونه دیگه یه آرزو نیست، خیلی وقته هیچ رؤیایی رو راه ندادم جرأت کنه که رد شه از جلوی چشمام! .. تو قرار نیست که باشی .. و قرار من به بی قراریه در تمام این چهار سال فرضی ......."

ببخشید این یادداشت جا و مکان نداشت باید یه جا میفرستادمش! تولدتون مبارک آقای اسحاقی!
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 00:19
سلام برار بابکِ عزیز
اولندش که تبریک میگم
دومندش که من اصن قبول نمی کنم که متولد 58 36 رد میکنه
اقااااا 58 تازه میره تو 36 سال
حالااااا ولش کن اصن
بابک جان
داداشی
ادما همیشه حسرت نداشته هاشونو می خورن
این یه اصل نا نوشته ست تو زندگی ادمیزادی
ولی به جان خودم
حاضرم همه داشته و نداشته هامو ازم بگیرن
ولی به جاش بگن الان صاحب دو تا پسر قد و نیم قدی
مومن
تمام اون چیزایی که می خوای داشته باشی رو
با پسرات عوض می کنی؟
مطمئنا نه
صد البته نه
پس نگو
نگو داداش
با پسرات عشق دنیا رو بکن
که خیلیا حسرتش رو دارن
دمت گرم فدایی داری
راسی بازم میگم متولد 58 تازه سی و شیش سالش میشه
تِ قربون- مهرداد یک سی و شش ساله
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 01:06
تولدتون مبارک،انشاالله به همه اون چیزایی که دلتون میخواد برسینو مهمتر اینکه همیشه کنار خونوادتون با عشق و سلامتی زندگی کنین
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 04:13
بابک عزیز،

تولدت خیلی زیاد مبارک.امیدوارم چشمهات برق بزنه، برق زندگی
همونی که جاری کرده بودی در این وبلاگ...
خلاصه روحه خودش بلده و جای نگرانی نیست.
به دلخواسته هات برسی و کلی شادی کنی.
تولدت مبارک رفیق روزهای دیرین
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 06:03
تولدتان مبارک،
امیدوارم آرزوهایتان همه واقعی شوند.
شاد و سلامت باشید.
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 15:39
نه نه نه چهل خیلی زود است جدی می گم حداقل تا پنجاه سالگی دنبال ارزو هاتون باشین.
بعد نا امید شوین و رهاش کنی خیلی از ادم ها تازه همین سن 40 سالگی شروع بسیاری از موفقیت هاشونه است اگه بخواهی می تونم چندین و چند مثال از اطرافیان خودم بزنم برات
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 18:24
تبریک می‌گم تولدت رو بابک عزیز. خوشحالم که امروز که بعد چند سال دارم به وبلاگ تک تک بچه‌ها سر می‌زنم، با پست بروز تو مواجه شدم. بخدا بغض کردم و الانه که اشکم دربیاد. با این بچه‌ها خاطره‌ها داشتیم، ماجراها داشتیم. هیچکس نیست الان.
تبریک. به قول خیام از آمدن و رفتن و ما سودی کو؟ آخرم هم هیچ دودی بلند نشد. لعنت به روزگار
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 18:55
من به شخصه امسال هرچی تلاش کردم موفق نشدم با شما صحبت کنم. اما از تریبونهای مختلف و حتی توی دلم برات روزهای خیلی خوب آرزو کردم. روزهایی که توش به تک تک آرزوهای حالا رسیده باشی و موفق و پر امید گام برداری برای آرزوهای بعدی...
باور دارم و مطمئنم روزی به آرزوهات میرسی. همون روزی که آروم روبروی یک کیک با شمع های روشن نشستی و ما داریم توی جشن تولد چهل سالگیت تولدت مبارک رو میخونیم و تو با لبخند همیشگیت میگی: بچه ها تک تکشون رو به دست آوردم... اون موقع است که ما هورا میکشیم و مانی و نیما حیرت زده نمیدونن برای فوت کردن شمعهاست که انقدر شاد شدیم یا برای تحقق آرزوهات...
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 18:58
نمیتونم باور کنم شما "بابک اسحاقی"این پست رو گذاشته باشین .شمایی که خیلی جاها برای من الگو بودین .
چقدر از 40 بد گفتین .دقیقا چندوقت پیش هم یه جایی خوندم که یه خانوم از 40 سالگی نوشته بود .
چقدر از خودش نا امید بود "ینی من در 40 سالگی هم هنوز کلاس ورزش میرم .؟!!!و ..."
جای تاسفه که چهل رو پایانی بر آرزوهاتون و خط بطلانی بر اراده تون میدونید .
البته شاید تاثیر چهل هایی باشه که دورو برتونن.


من عاشق 40 هستم .چون هنوز عاشق خیلی چیزام .میشه خیلی نداشته هارو بعد از اون به دست آورد .قرار نبوده تا 40 رو بکوب بخوای بری بالا که خودت رو خسته کرده باشی که حالا به فکر این باشی تا چند قدم آخررو هر طور شده خودت رو برسونی .که مثلا اگه نرسیدی بعد از اون تو سرازیری می افتی و دیگه رسیدن به اون بالا ها محاله .

از شما بعید بود .!!!
راستی
تولدتون مبارک .
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 21:56
اینجوری میگید آدم دلش میگیره خو.
تولدتون مبارک آقای اسحاقی. اما کاش تو این متن از همه چیزهای بارزشی که تا حالا داشتین هم می نوشتید. از همسر مهربون و دوتا گل پسرتون. از خاطره های خوبی که تو خاطر تک تک خواننده های جوگیریات دارید. از دوستانی که پیدا کردید.
امیدوارم تا چهار سال دیگه به همه آرزوهاتون برسید.هر چند من مثل شما فکر نمیکنم و معتقدم هیچ سنی برای تلاش و رسیدن به آرزوها دیر نیست.
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 23:14
تولدتون مبارک آقا بابک نازنین. امیدوارم سالهای سال در کنار خانوادهٔ عزیز و دوست داشتنیتون این روز رو جشن بگیرید و به تمام ارزوهایی که بهش اشاره کردید هم برسید.
شاد و سلامت و خندون باشید الهی.
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 23:57
سلام.......
تولدت مبارک بابک خان......
امیدوارم خیلی زود به آرزوهات برسی....
و دوتا مرد واقعی پرورش بدی......
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 08:14
ایشالا عزیزم ایشالا به بیشتر اون چیزایی که دوست داری برسی حالا همش هم نشد مهم نیست ازم تولدت مبارک داداشی چقدر خوشحالم که به دنیا اومدی تا یه دوست و برادر بی نظیر داشته باشم
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 12:04
تولدت مبارک بابک خان ... ادم به اندازه ی وسعت آرزوهاشون زنده ن ... هیچ وقت از تلاش برای رسیدن بهشون دست نکش... هر چند مطمئنم چهل سالگی تو همینی خواهد بود که برات توصیفش کردی.
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 13:08
تولدت مجددا مبارک.
امیدوارم که به همه آرزوهات برسی. اگه جوگیریات رو تو این 4 سال بستی حداقل تو 40 سالگیت یه بار دیگه آپدیتش کن.
من که دیگه تو سرازیری هستم یه کم جلوتر منتظرت می مونم
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 17:19
من وبلاگ شما را دوست دارم.
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 20:51
چقد قشنگ نوشتی
ب همشون میرسی
همینکه نوشتی میرسی.....
همین حالاهم جایگاه و وضعت از خیلیا بهتره بنظرم

دو‌بچه خوب و سالم
و همسری بهتر از بوی بهار و قلمی عالی و تنی سلامت
قدرهمو بدونید ، مسعود و بهروز باشید....
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 21:27
سلام/ ان شالله تو هم چهل ساله میشی / خونه میخری ماشین میخری کتابت و چاپ میکنی / فیلمت رو میسازی بعدش خودم میام ازت امضا میگیرم / ولی لطفا خودت رو از جایی پرت نکن رفیق کارای بهتری هم میشه کرد
شنبه 25 مهر 1394 ساعت 22:18
تولدتون مبارک
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 00:21
شما آدم مشهوری هستید. حداقل از دیدگاه من که هرروز به امید خواندن یک پست دلنشین اینجا را میخوانم
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 10:05
ایشالا تا چار سال دیگه به همه آرزوهات برسی فقط چار سال دیگه

تولدت مبارک
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 10:39
سلام

تولدت مبارک رفیق ...
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 14:59
اول که شرمنده م با تاخیر اما تولدت رو از صمیم قلب تبریک میگم دوم که خوشحالم که این زاد روز باعث شد بنویسی..سوم که آرزوهات خیلی دور از دسترس نیست اما همه ماها برای همین آرزوهای دم دستی و ساده باید سی چهل سال تلاش کنیم تازه اگه بهش برسیم اما من میخوام از حالا تا آخرین دم حیات برات آرزو کنم دلت شاد لبت خندون سفره ت پربرکت و جیبت پر از پول حلال ..خونه زندگیت آروم ..بچه هات سالم و موفق..همسرت تندرست و راضی و خودت خوشبخت خوشبخت خوشبخت باشی..من که هنوز سعادت دیدارتو نداشتم اما با چیزهایی که ازت شنیدم میدونم که شما خیلی چیزها داری که بیشتر از اونایی که برای داشتنش تا چهل سالگی به خودت فرصت دادی میارزه..شما یه زندگی قشنگ داری که خیلیها حسرت داشتنش رو دارن و یه روح قشنگ تر که خیلی ها ندارن و نمیتونن داشته باشنش...تولدت مبارک بابک اسحاقی عزیز
یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 18:07
تولدتون مبارک،داداش منم 23 مهر 69 بدنیا اومده
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 00:22
فقط میتونم بگم همه ی سمندها فرمونشون صدا میده
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 05:19
سلام، چه پست خوبی
تولدت مبارک اسحاقی جان، امیدوارم صبح چهل سالگی ات از هر که هستی و هر چه داری و هر چه کردی لبخند رضایت به لب داشته باشی و چشمت روشن به دیدن عزیزانت باشد، حال آرزوهایت هر چه باشند، قدیم یا تازه، بلند یا ساده..
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 11:45
تولدتون مبارک
این متن ناامیدانه مال ناامیدی روز تولد بود ... یه روز دیگه تشریف بیارین پستتون شادتر میشه ... از شما بعید بود با این خانم خوبی که شما دارین مطمئنا به همه ی آرزوهاتون میرسین
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 12:22
یاد این متن توی تلگرام افتادم:
معمولی بودن در زندگی، میتواند سختترین وضعیت ممکن باشد. مثلا؟
شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن و معمولی پوشیدن و معمولی جشن عروسی برپا کردن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن و دوستان معمولی پیدا کردن.
منظورم از "معمولی" همانست که عالی و ایده آل و منحصر بفرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ایست که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم میتواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند. من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنارش گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره خانم معلممان را، با آن دندانهای موشی، و شلخته موهای فر کنار گوشش که از مقنعه چانه دار میزد بیرون، کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.

حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

ضعیف بودم آنروزها. دنیایم آنقدر کوچک بود که با بیشتر شاخصهای "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه میکردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده میکند.

شاید همه آدمها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که میخواست اگر دست به گچ بزند، ان گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت میخواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را عمل میکند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یکسری از رستورانهای معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را، نه حق پوشیدن یک سری لباسها را.
حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی میکنند. هراس هبوط در لایه آدمهای "معمولی". و این هراس میتواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
مشکل بزرگتر، آن مرز و دیوار تحقیر کننده ایست که جامعه گم شده، ما بین لایه بسیار کوچک ولاغر آدمهای "ترین" و گروه بیشمار "معمولی" ها میکشد. همیشه چیزی در آدمهای بیشمار معمولی پیدا میشود که برای ترینها تحقیر کننده و ترحم برانگیز باشد، ترحمی که بسیار متفاوت است از همدلی و هم دردی انسانی.

بعنوان مثال، در جامعه گم شده از زبان"ترین باورمندان"، چنین جملاتی میشنویم:
آخی، بیچاره با این صداش آواز هم میخواند، بیچاره با این ادبیاتش برای همسرش شعر هم میگوید، بیچاره با این آی کیو فوق لیسانس هم میخواهد بخواند، بیچاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود، بیچاره با این سوادش میخواهد کار هم پیداکند، بیچاره با این درآمدش اتومبیل هم میخواهد و غیره. این نیش زبانها و تحقیرها، منزجرانه بوده و از احترام به حق زندگی نرم و ناب و ساده ای که بین آدمهای معمولی جریان دارد بدور است.

تصمیم گرفته ام خودِ معمولیم را پرورش دهم. نمیخواهم دیگر آدمها مرا فقط با "ترین" هایم برسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولیم را بمعرض نمایش میگذارم و به خود معمولیم عشق میورزم و از همه درخواست دارم فقط با منِ معمولی آشنا شده و به حقوق معمولیم احترام بگذارند. من خانه معمولی خواهم داشت، در پی دارائی معمول و اتومبیل معمولی خواهم بود. چهره ام و لباسهایم معمولی خواهد بود. ولی سعی خواهم کرد عقل و خرد و دانشم را تعالی ببخشم.

شهروند معمولی
دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 19:59
ای بابا آقای اسحاقی عزیز اینا ک گفتید همه میخوان
من ب طور ذاتی روزای تولدم اتفاقا اصلا فکر ای منفی نمی کنم. اصلا فقط خوش میگذرونم! تا چند ماه دیگه تولد 26 سالگیم هست خیلی چیزا دارم خیلی چیزا ندارم. ب درک چیزایی که ندارم! ته همه ماها 2 متر کمتر جا هست حالا بخوابم تو قصر باشیم یا تو ی آپارتمان اجاره ای 75 متری!
درسته ک ادم باید ی جور زندگی کنه و حداقل تا 10 سال بعد 10 نفر یادشون بمونه ک اونم بوده.
در ضمن من هم همیشه اشتباه شما رو میکردم. شما الان میری تو 36
مامانم میگه همه فکر میکنن 40 سالگی عمر خاصیه اونم مثل بقیه سالهاست...
راستی با تاخیر 36 سالگیتون مبارککککک
سه‌شنبه 28 مهر 1394 ساعت 12:44
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت؛

ولی می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت ...
سه‌شنبه 28 مهر 1394 ساعت 23:31
چقدر خوشحالم که هنوز هم دست از سر امید برنداشته ای
نمیدونم این پیام رو میخونی یا نه ولی اینجا یکی از بهترین جاهاییکه من همیشه وقتی اسم بچه ها رو تو کامنتدونیش میبینم بخشی از خاطراه های خوبم مرور میشه
اینجا شاید رمان 50بار چاپ شده نیست اما ی جایی خوبیه که صاحب خونش دل بزرگی داره
منتظر رمانت چاپ بشه برا گرفتن امضا بیام حضورتون جناب بابک خان اسحاقی
چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 12:51
تولدتون خیلی مبارک، ایشالا سالیان سال با خوشی زندگی کنید به همه آرزوهاتونم برسید، به آرزو رسیدن باید خیلی حس خوبی داشته باشه ولی الانا دیگه کم پیش میاد من با ۲۲ سال سن میدونم به خیلیاشون نمیرسم و جبر روزگار باعث میشه کلا یه سبک دیگه ای واسه زندگی انتخاب کنم و تظاهر به خوشحالی و خوشبختی کنم، ولی به هر حال بایدتلاش کرد که بشه بعدا بگی زور خودمو زدم ولی نشد . در ضمن گردنه حیران تو استان گیلان و اطراف آستاراست واسه اردبیل نیست.
سلامت و پیروز باشید
چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 13:17
چرا دلم گرفت؟!
شاید چون یادم رفت که تولدتون رو تبریک بگم من خیلی خیلی متاسفم بابک خان
چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 13:29
آرزویى در سر نمى شکفد
جز آنکه توان برآوردنش نیز
به تو (شما) ارزانى شده باشد
آرزومند را اما کوشش ها باید
ریچارد باخ
چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 22:19
تولدت مبارک
همراه کلی حس خوب و آرزوی خوب برای خودت و خونواده عزیزت
شاد باشی داداش بابک خوبم
جمعه 1 آبان 1394 ساعت 02:31
چقدر حس مشترک داریم. الان من هم دقیقا همینجا که تو ایستادی ایستادم و به همین ها فکر می کنم. حالا با یک کم، کم و زیاد.
راستی تولدت مبارک داداش. هر چند با تاخیر.
البته من به اغلب رفقای صمیمی ام میگم داداش ولی با تو واقعا احساس میکنم برادریم. و پدر و ماردت برای من هم پدری و مادری کرده اند.
هرجا باشم و باشی این برادری در دل من هست.
بهترین ها را برات آرزو دارم برادرم.
شنبه 2 آبان 1394 ساعت 18:37
تولدتون مبارک .من که بی حس شدم انگار ...اصلا تو روز تولدم به این چیزایی که گفتی فک نمی کنم ! چرا ؟؟؟
دوشنبه 4 آبان 1394 ساعت 08:17
سلام تولدتون مبارکه ،شما خیلی قانع هستی حتما به ارزوهاتون میرسید فقط با تلاش و زحمت إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا خداوند میفرماید بعد هر سختی اسانی ست بدون شک بعد از سختی اسانیست،اقا بابک شما همین الانم میلیاردر هستی فرزند سالم دل با اخلاص خیلی مایه داری
دوشنبه 4 آبان 1394 ساعت 20:54
سلام آقای بابک خان
تولدتون مبارک با تاخیر. متن بسیار زیبایی بود واقعن چسبید. من از طریق وبلاگ شما رو دنبال میکنم ویک کلیپ از کاراتون تو رادیو هفت رو دیدم. خب به نظر من همین الان هم آدم موفق و خشبختی هستین. اما آدم خودش برای خودش معیارای سختگیرانه تری داره. خواستم بگم که خیلی خوبه که دنبال آرزوهاتون هستین اما حتی اگر کامل هم اون چیزی که میخاستین نشد باز هم آرزوهاتونو یه جا گوشه ی دلتون نگه دارین. آدم اگه هیچ آرزویی نداشته باشه که تمام دنیاش خاکستری میشه.
شاد باشین
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 18:12
وای من چقدر دیر اومدم ...
تولدتون مبارک
این پست رو می خوندم و فکر می کردم به چند روز دیگه که روز تولدم می رسه و فکر می کردم به ناامیدی های پیش از هر تولد و باز فکر می کردم به آرزوهای برآورده نشده و روی همی که در تمام سال های زندگیم داشتم، اما به هیچکدومشون نرسیدم و یه ناکام مانده ی واقعی شدم.

می دونید چی بده؟ اینکه تعیین کنید که چهل سالگیتون چه شکلی بشه یا منبگم سی سالگیم چه مدلی باشه، بعد این مهلت تموم شه و همونجایی ایستاده باشیم که امروز ایستادیم.

اینم بگم که:
یه معلم هندسه داشتیم می گفت تا می تونید تلاش کنید تا قبل بیست سالگی به چیزایی که می خواین برسین، چون توی سی سالگی، چهل سالگی و پنجاه سالگی همونجایی ایستادید که بیست سالگیتون بودید.
شاید خیلی ناامیدانه باشه ... نمی دونم ...

امسال اما برای تولدم خیلی اضطراب دارم ..
یکشنبه 17 آبان 1394 ساعت 01:26
سلام اقای اسحاقی . قبل از هر چیزی تولدتونُ تبریک میگم . نوشته هاتون برای من بسیار بسیار ملموس بود . با اجازه تون پستی در وبلاگم ثبت کردم و از اونجا که پست شما تلنگری برای من بود وبلاگتونُ در پستم لینک دادم .
( تعداد کل: 59 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد