X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بیدارخوابی

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395 ساعت 06:27

بابا ، دو سال و خرده ای هست که نیست .

اما‌ هنوز وقتی لابلای خوابهای جور به جور شبانه ام یا بین شخصیت ها و اتفاق های عجیب و غریب رویاهایم‌ یکجور خیلی کمرنگ ، یکجور خیلی یواش  ، سرک می کشد یا تکه ای از شباهتهای منحصر به فردش را شده در حد یک  خرده از سبیل مردانه یا مدل موی جوگندمیش یا حتی شده سبک خاص راه رفتنش و یا طنین صدایش را در هیبت شخصی ناشناس ، نشانم می دهد . 

یکجور دلتنگی وصف نشدنی دارد . یکجور حسرت دست نیافتنی بودن . یکجور که‌ می فهمی این سراب است نه آب اما قانع هستی به بودن همان یک ذره رویا .  یکجور باور‌ناخودآگاه  که در بیداری  از داشتن همان یک ذره هم محرومی . 

بعد که همان تصویر  یواشکی و کمرنگ ،محو می شود می مانم با یک عالمه حرف نزده و حسرت . گاهی تا آخر خوابم بغ می کنم و گاهی هم خواب زده بیدار می شوم . 

وقتی جمله اول این‌ پست را نوشتم  هوا تاریک بود و یگ‌ سگ دیوانه داشت پشت پنجره نیمه باز خانه به طرز ترسناکی عوعو می کرد .دلم می خواست برای کسی بگویم‌ از حال بدم .  اما حالا هوا روشن شده و گنجشک ها دارند می خوانند .  من چقدر خوشبختم که هنوز شما را برای درد و دل دارم . بودن شما مثل همین صبح پنجشنبه ،مثل همین صدای شاد گنجشک ها ، غنیمت است  و امید بخش  . 


نظرات (22)
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395 ساعت 12:20
دلتون آروم بابک خانِ اسحاقیِ جوگیریات
اینجا همیشه و همیشه یکی از نقطه های دوست داشتنی زندگی ماها خواهد موند
پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395 ساعت 12:40
... و بودن شما و نوشته های زیبایی که ما رو قابل میدونید و مهمان می کنید . خدا پدر رو رحمت کنه . این حسرت و دلتنگی رو همیشه تو نگاه همسرم در اندوه نبودن پدرش میبینم و میشناسم .
جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 01:30
سلام
چه خوبه که دل داری از دلتنگیهات و ترس هایت مینویسی
من خواب بابا رو ندیدم ...هیچوقت ...
من کمتر خواب شخص میبینم بیشتر خواب موقعیت و خودم
شاید که از خودپسندی زیاد من است
روح جناب اسحاقی فقید شاد
جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 14:08
عزیز دل مایی بابک جان....عزیزززز
خدا حفظت کنه برامون و دعای خیر بابای عزیزت بدرقه ی راهت مهربون
شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 01:41
سحر های شب زنده داری و صبحای خیلی زود همه حسها غلیظن . خیلی درکت میکنم . خیلی
شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 18:19
روح پدر شاد... نداشتنشون حتما غم و حسرت بزرگیه... اما حس کردنشون توی خواب یه امید خوبی داره... باورم نمیشه هنوز به اینکه میشه اینجا نوشت امید داری. نمیدونی چه حس خوبی دارم از این جمله ات...
مانا باشی در کنار مانی و نیما و از همه مهمتر مهربان
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 21:12
روحشون شاد
دلتون آروم
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 11:55
ان شا الله همیشه سلامت باشید و حالتون هم همیشه خوب باشه

روح پدرتون شاد

ازین شعرع خوشم میاد:
روح پدرم شاد که فرمود به استاد

فرزند مرا هیچ نیاموز بجز "عشق"
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 17:28
روحشون شاد...

لطفا زود به زود پست بذارید...

ممنون میشیم
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 17:30
روحشون شاد....

لطفا زود به زود بنویسید نوشته هاتون خیلی خوبن

...
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 17:32
روحشون شاد
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 18:21
خدا رحمتشون کنه.
سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 10:45
چه قشنگ نوشتی از نقشی که بر دل ِتنگت برای همیشه بیادگار مانده بابک اسحاقی عزیز...
روح پدرت شاد.....
سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 12:00
روحشون شاد و غریق نعمات الهی

با دو سفرنامه سریلانکا و ارمنستان به روزم و منتظر قدومتان
پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 ساعت 14:39
به قول یکی از دوستای وبلاگیم "کاش میشد توی وبلاگمون بخوابیم!". ما خیلی خوشبختیم که وبلاگ داریم (:
پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 ساعت 22:28
سلام؛
من شما را خوب درک می کنم..
سه‌شنبه 18 خرداد 1395 ساعت 17:51
چه خوبه که هنوز همونطور قشنگ می نویسید...
روح بابا قرین رحمت خداوندی باشه
یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 21:51
دیگه اینجوریه!!!دنیاست
سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 23:52
خدا رحمتشون کنه انشاالله
چهارشنبه 2 تیر 1395 ساعت 11:26
عادت بد چیزیه
حتی به نبودنها هم عادت میکنه ادم
-----------------------------------------
شنبه 5 تیر 1395 ساعت 13:25
من تو زندگیم سختی زیاد داشتم ... بابام تنها کسی بود که منو باور کرد و اعتما کرد بهم
زندگی بدون بابام برام قابل تصور نیست
آدم احساساتی نیستم زیاد... یا هستم و بروز نمیدم... نمیدونم
اما برای این پست و حالی که داشتی اشک ریختم..
خدا بهت صبر بده ...
سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 19:04
خدا پدرتون رو رحمت کنه.
پاسخ:
ممنون بهاره جان
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد