بعضی خاطره ها خیلی لامصب هستند
روی مخ آدم رژه می روند با کفش تق تقی پاشنه بلند
شاید یک مدتی فراموششان کنی
اما دوباره یک شب موقع خواب می آیند و خفت آدم را می چسبند ...
خیلی از شماها بعد از جنگ بدنیا آمده اید
پس حق هم دارید چیزی از جنگ یادتان نباشد .
من هم خاطرات مبهمی دارم از جنگ که خلاصه می شود در وحشت آژیر قرمز و صدای آهنگران و مارش نظامی روزهای عملیات و موسیقی روایت فتح ...
دوران جنگ وضع اقتصادی مردم خیلی خراب بود
خیلی بدتر و خراب تر از حالا
و انصافا خیلی از مایحتاج عادی زندگی ٬کمیاب بودند یا اصلا نایاب
منظورم چیپس و شکلات و آبمیوه نیست ها
این چیزها در زمان جنگ سوسول بازیی بیش نبودند
مال از ما بهترون و اعیان بودند این خوراکی ها
منظورم از مایحتاج ٬ نان و پنیر و روغن و نفت است .
شاید باورتان نشود که من تا حول و حوش سال ۷۰ موز نخورده بودم
البته توی کارتون و فیلم سینمایی دیده بودم و فرقش را با خیار می دانستم
می دانستم که باید پوستش را کند و بعد خورد
اما دروغ چرا ؟
خب نخورده بودم
یعنی نبود که بخوریم ...
بگذریم بحث ما در مورد نوشابه است
زمان جنگ نوشابه خیلی کمیاب بود .
نوشابه های آن دوران توی شیشه بودند
یعنی بعد از خوردن باید شیشه را می بردید و تحویل می دادید
بعد دوباره همان شیشه ها را می شستند و تویش نوشابه پر می کردند .
هنوز هم شاید باشد ولی من خیلی سال است که نوشابه شیشه ای ندیده ام .
منظورم نوشابه شیشه ای چندبار مصرف است البته ...
کارخانه های تولید کننده نوشابه امریکایی بودند و کشور ما هم که در تحریم
اصولا نوشابه یک رنگ بیشتر نداشت .
آنهم نوشابه مشکی یا کوکاکولای خودمان بود .
یک دوره ای مواد رنگی ساخت نوشابه را به ایران نفروختند و کارخانه ها هم نوشابه سفید رنگ تولید کردند .یعنی طعم و مزه داشت ولی رنگ سیاه نداشت .
کسی یادش هست اون نوشابه سفید ها رو آیا ؟
جنگ که تمام شد و کم کم درهای تجارت جهانی به سوی ایران گشوده گردید
مشکل رنگ نوشابه هم مرتفع شد .
یازده سالم بود که برای خرید با مادرم رفتیم بیرون
تابستان بود اگر اشتباه نکنم .
مادر من یک زن سنتی است و تا ده - پانزده سال پیش چادر سر می کرد .
کلا تنهایی بیرون رفتن برایش کار سختی است حتی حالا که دیگر من و خواهرهایم سر خانه و زندگی خودمان هستیم . معذب است برود توی یک مغازه خوراکی بخورد یا بیرون توی خیابان دهنش بجنبد . آن وقتها که اصلا اینکارها به نظرش بی حیایی بود به نظرم .
الغرض یک بنده خدایی بساط کرده بود و یک جعبه یخ و چند تا نوشابه جلوی پایش چیده بود .
من تا آنروز نوشابه زرد ندیده بودم به عمرم
و لامصب توی آن گرما ٬ رنگ زرد نوشابه و قطرات آب یخ روی شیشه آن
کنتراست پدر درآری داشت که بیا و ببین
از آنجا که کلا ما نسل قانع و بی زبانی بودیم
و چیزی اضافه بر سازمان از ننه باباهایمان طلب نمی کردیم
همینطور مظلومانه غرق در تماشای شیشه نوشابه زرد رنگ بودیم که مادرم سقلمه زد که :
نوشابه می خوری ؟
یعنی انگار درهای بهشت به روی تو باز شده باشد
آره ٬ چرا نمی خورم . دو تا بگیرم ؟
مادرم گفت : خاک عالم ! من وسط خیابون نوشابه بخورم ؟
و پول داد و من هم رفتم و نوشابه خریدم و هورت هورت سر کشیدم
آآآآآآآه ه ه ه
جیگرم خنک شد .
وقتی تمام شد و با مادرم راه افتادیم مادرم گفت :
کیا ! چرا به مامان یه تعارف نکردی ؟
آقا یعنی انگار همه اون کیف و لذت شد زهر مار ته حلقم
انقدر تلخ که حتی حالا بعد از ۲۰ سال هنوز با یادآوریش کامم تلخ می شود .
چند وقت پیش که این ماجرا را برای مادرم تعریف کردم خیلی خندید ولی یادش نیامد
مطمئنا وقتی داشت به پسر یازده ساله اش هم می گفت که چرا به من تعارف نکردی
فکر نمی کرد که با این جمله اش چه خاطره دردناکی برای من ساخته است تا آخر عمر .
شاید بگویید خب تقصیر خودشه می خواست یکی بخره و بخوره
اما من اصلا نمی توانم از دریچه منطق به این ماجرا نگاه کنم .
مادرم است خب ...
تصور اینکه
آنروز گرم تابستان سال ۶۹ در تمام لحظاتی که من داشتم
آن نوشابه زرد لعنتی را قورت قورت سر می کشیدم
مادرم با چادر مشکی روی سرش گوشه خیابان
تکیه داده به دیوار
داشته مرا نگاه می کرده
و آب دهنش را قورت می داده
دیوانه ام می کند
حتی اگر خودش یادش نباشد .
پیامک دوم از دیار باقی ( نامه های کرگدن به محسن باقرلو )
سلام محسن جان
صبحت بخیر عزیز خاموش ... خیلی حرف میزدی حالا بنکل سایلنت شدی که خلاص ... بیا یک قراری بگذاریم با هم ... من توی نامه هام هر چی برات نوشتم وخت خواندنشان از خودت نپرس این بچچه اینها را از کجا می داند ... قبول ؟ ... اصلن فک کن کلاغها برایم خبر می آورند ! ... راستی هیچوخت نگفتی چرا انقدر کلاغها را دوست داری ها ... البته من هم هیچوخت نپرسیدم خب ... گندم بزنند ... یعنی خیلی چیزها را نگفتی برام ... نگو فرصت نشد که باور نمی کنم ... من و تو ده سال لحظه لحظه با هم بودیم ... باز داری فردین بازی در میاوری ؟ ... باز داری مرام کش می کنی من را ؟ ... من فک می کنم تو از خودت چیزی نگفتی چون من مهلت ندادم ... چون همه فکر و ذکرت من بودم و راحتی خیال و آرامش و زندگی م ... مثل مادرهایی که وختی کودکشان از مدرسه بر می گردد سه ساعت تمام به روایت خسته کنندهء بچچه شان از وقایع آن روز مدرسه گوش می دهند جوری با علاقه که انگار قصه هزار و یکشب است و دلاوریهای پهلوان مسلم خراسانی ... یکجورایی خودت را وقف من کرده بودی ... و من اینها را تازه دارم می فهمم ... حالا که نیستی و جایت آن گوشهء همیشگی اطاق بدجوری خالی ست ... می فهمم و بابتش ممنونت هستم و مدیونت ... سعی می کنم بعدها برای فرزندخوانده ام مثل تو باشم ... افسوس که زمان هیچوخت به عقب بر نمی گردد مگر توی خواب ... خواب هم که مثل باد است مثل بوی عطر مثل نفس توی فضا ... یک عالمه هم باشد باز هیچی است آخر آخرش که بیدار شوی ... چیزی عاید آدم نمی کند جز ترس و حسرت ... بگذریم ... مرد مومن شنیدم دیشب ساعت یکربع به ۹ گندم زدی و خوابیدی ؟! ... خدایی ش خداوندگار افراط و تفریطی ! ... ولی عیبی ندارد ... شوخی کردم ... بخواب ... استراحت کن ... و مواظب خودت باش ... من هم سعی می کنم بدون تو مواظب خودم باشم و آنجور که تو دوست داشتی زندگی کنم ... قول می دهم جوری روزگار بگذرانم که باعث افتخارت بشوم ... هرچند قول هم مثل خواب است و روی هوا ... تا وختی که خلافش ثابت شود ! ... طولانی شد انگار ... فدای تو بشوم ... کاری باری ؟ ... بوس و خدانگهدارت .
منبع : کامنتدونی کرگدن
پی کارواش نوشت :
آقا جان ! بعد ماهها تن به آب نزدن و نهایتا گربه شور کردن
دیگر حالمان از گندی که بر مرکبمان نشسته بود به هم خورد
و برادرانه گفتیم : سالی میای بریم حموم ؟
سالار فرمودند : نه نمیام نه نمیام
ما هم گفتیم : غلط بیجا می کنی نمیای . مگه دست خودته ؟
بعله
سالی جان را بردیم کارواش و حسابی کیسه کشیدیم و مشت و مال دادیم و نونوارش کردیم .
فکر نکنید داریم با ماشینی که معلوم نیست با بنزین ۷۰۰ تومنی چند وقت دیگر زیر پای ما خواهد بود پز می دهیم ها . معاذ الله
این را گفتیم که فردا روز اگر برف و باران آمد و بوران و تگرگ و طوفان شن
بدانید و آگاه باشید که همه این برکات الهی را از صدقه سر بنده و سالی جان دارید نه دعای ملت شهید پرور
تجربه ثابت کرده است که
یک بار کارواش رفتن بنده ٬ برابر است با هزار رکعت نماز باران بلکم بیشتر
پی ریحانه نوشت :
ریحانه بانوی گرامی یک بازی جالب راه انداخته اند توی وبلاگشون و بنده هم به عنوان میهمان چند وعده افاضات از خودم متشعشع نموده ام ...
البته خودم از جوابهایم زیاد راضی نیستم اما جواب دوستان دیگر انصافا بامزه است .
پس این بازی را از دست ندهید .
پی خبر فوری نوشت ( ساعت ۱:۱۰):
داره برف میاد ...
مرسی سالی
مرسی بچه ها
مرسی خدا
اول اول
باریکلا
دوم
بعضی وقتها صحنه های به جا مونده از کودکی..عجیب مانع ادامه زندگیند!نه؟
درسته
خیالت راحت اشکمو در آوردی
بی خیال پونه جان
منم به خاطره ای شبیه این دارم که اذیتم می کنه!
بازیو خوندم ! به جان خودم انصافا قشنگ جواب داده بودین! روده بر شدم از خنده
لطف دارید
پست ریحانه رو قبلا خونده بودم حسابی هم خندیدم.
اما الان اشکم در اومده با این پستت ..آخخخخخخخخی گناهی مامانت.
میشه از طرف من مامانتون رو ببوسی وحتما براش نوشابه بخری اونم زرد و خنک .میدونم خورده اما دلم سوخت آخه تو چرا با احساسات من بازی میکنی من...من..........من...............
آیکون هق هق گریه خیلی زیاد
ببخشید تو رو به خدا
من هم خاطره ای دارم کمابیش شبیه این که نوشتی با پدر بزرگم که هنوز از یاد اوری اون قلبم فشرده میشه و بدتر از همه اینکه حدود یک ماه بعد از اون جریان پدر بزرگم مرد و تلخی اون قضیه هنوز برا من باقیه
بازی ریحانه رو هم خوندم ....خوب بود
خدا رحمتشون کنه
کیا داره بارون میااااااااااااااااد
اینجا برفه الهه
دلت بسوزه
خوب چی ازت کم میشد تو پاییز این سالی جون رو میبردی حموم!نه!یعنی کارواش!!هان؟!فقط میخواستی منو خون به جیگر کنی؟آره؟حالا امروز بردی کارواش الان داره بارون میاد!آخ بنازم به این شانس
خداییش پول کارواشم رو ازتون می گیرم
سلام آقا کیامهر
کلا کشته مرده ی خاطره بازیهاتون بودم و هستم. حسابی حال کردم با نوشته های این پستتون. نه که همسن و سالیم (و با کمال افتخار و مباهات با خیلی البته مشترکات دیگر) یه جورایی وقتی خاطره می نویسید برای منم گذشته هام تداعی میشن
پایدار باشید و سرفراز
فدای تو بشم مهدی جان
خیلی ارادت داریم به خدا
شما که این همه لطف دارید یک اثری نشونی شماره ای چیزی بذارید
صداتونم بشنویم خب برادر
حالا بریم سراغ پست اصلی!
آخ یعنی با تمااااااااااام وجودم حس کردم حالت رو کیامهر!یعنی با پوست و گوشت و خون و استخون و اینا!
من بچه که بودم کافی بود یه چیزی بخورم بعد مثلا عرفان بیاد بگه تموم شد؟دیگه نداریم؟یعنی زهر مار مال یه ثانیه ش بود!مگه بغض گلوی بنده رو ول میکرد؟همچین سم میشد تو بدنم اون چیزی که کوفت کرده بودم!عرفان نامرد هم حالا آب از دستش نمیچکید ها!اگر یه چیزی داشت میخورد مدیونی فکر کنی که یه تعارف میزد یا اصلا نگاهت میکرد!همیشه هم سهم خودش رو میخورد بعد میشست جلوی من و زل میزد به دست من!حالا مگه من میتونستم چیزی بخورم؟!سهم ما هم میشد واسه آقا عرفان!آخ لجم میگیره از این حس عذاب وجدانم!هنوزه که هنوزه تک خوری حس خفگی میده بهم!خدا نکنه یه چیزی بخورم و بعد یکی دلش از اون بخواد!
مثلا آلبالو پلو ؟
نظرات تائیدی بود ؟!!!!
نه
تو پست قبلی کامنت گذاشتی حنانه جان
همونجا جواب دادم
برادر جان دو تا پست شغلی نوشتی و حسابی رفتی تو خط بیزنس و پول و پله و ....
این پیشنهاد های ... رو !!! جان اقا ! دیگه نده
بچچه مردم رو هم از راه به در نکن
کامنتی ده تومن و عوارضی سر پست و ....
...................
مخلص کلام اینکه من هم شریک ....
خب از اول همینو بگو
چرا کافه رو به هم میریزی؟
۶۰ من ۴۰ تو قبول ؟
من عذرخواهی می کنم
بلاگ اسکای از این کارا نمی کرد
گفتی نوشابه شیشه ای و کردی کبابم!دقت کردی دیگه هیچ چیزی مزه ی قدیمش رو نداره؟یکیش همین نوشابه شیشه ای ها...یکی دیگه ش بستنی!یادته بستنی قیفی رو علاوه بر تکی جعبه ای هم میفروختن؟بستنی ساده و وانیلی هم بودا...یعنی سفید یه دست...ولی چه مزه ای داشت!یا بستنی کیم!هنوزه که هنوزه مزه ی شکلاتش زیر زبونمه ولی دیگه اون طعم پیدا نمیشه!کلا همه چیز قبلا خوشمزه تر بود!
اره اون بستنی جعبه ای ها یادمه
تازه چیپس خونگیا یادته ؟
روغنی بودن توی مشما
انقدر خوشمزه بود الهه
سلام
من اون نوشابه شیشه ایا رو که یادمه اما سفیدشو نه .
راست میگین بعضی از خاطره ها همیشه به همون شدت روز اول زنده اند انگار . خصوصا تلخاش .
پست ریحانه خانم رو هم خوندیم . خیلی جالب جواب داده بودین . کلی خندیدیم . مرسی
قربان شما
خدا رو شکر که خوشتون اومد
اونجا برف میااااااااااد؟به جون خودم حلالت نمیکنم اگر یه بار دیگه نری کارواش!فردا بیا تهران دم خونه ی ما ماشین رو بده کارواش!شاید فرجی شد و اینجا هم برف اومد!پول کارواشت با من!
۱۰۰ هزار تومن میشه
الهه جونم تو که سنی نداری مادر
حالا راستش رو بگو الاسکا هم خوردی؟
الهه خانوم مادر شما هستن ؟
ماشالا خوب موندیا روشنک بانو
گفته بودم که چقدر خاطرت منو برد به گذشته ها و چقدر برام شیرین بود !!! نمی دونم چرا خوندن و شنیدن خاطرات دیگران انقدر برا آدم شیرینه ؟!!! می تونستم تمام خاطراتتو توو ذهنم به تصویر بکشم !
ولی انگاری یه تصاویر مبهمی توو ذهنمه !!!!
مامان منم تا ۱۰ سال پیش چادر سر می کرد و همونطوری افکار سنتی خاص خودش رو داشت و یه کارهایی رو توو خیابون بد می دونست انجام دادنش رو !
در ضمن یه چیزایی ازون نوشابه سفیدا انگاری یادم میاد کیامهر !!! نمی دونم ؟!! شایدم دارم توهم می زنم ؟!!!
تو هم خاطره بازی عین خودم

فکر کنم توهم داری می زنی
مزه اش باید بمونه زیر دندونت خواهر
نه تصویرش تو ذهنت
شوخی کردم
اخ جون اینجا هم داره برف میااااااااااااااااد
به شما هم رسید ؟
کیامهر اگه تا فردا برف بارید و نشست.
من عاشق برفم.
خبرم کن عازم تهران شم
ساعت 1:21
فکر نکن حالم خوبه این پستت رو که میبینم چشام پر اشک میشه......ماااااااااماااااااااان ها چقدر شما مهربونید..........
مگه تو کجایی پونه ؟
جوابت به سوال های ریحانه رو خوندم!خدا بگم چیکارت نکنه!جوابت به سوال اول منو ترکوند از خنده!تصورت در حال جیغ زدن و گفتن اون حرفای بی ناموسی!!!آخه نمیگی خونواده رد میشه؟!
کلا جوابهات خیییییلی باحال بود...جواب آقا کورش و بهنام و آقای امیرعلی هم با نمک بود...ولی من با همون جواب بی ناموسی تو بیشتر از همه خندیدم!
کلا تو همیشه به من نظر داری
به بابام میگم پوستت رو بکنه
کیا شماره حساب بده از فردا روزانه پول کارواش میریزیم به حسابت.......
البته برا تو نه هاااااااااااااا برا امامزاده سالی!
دست شما درد نکنه
اینجوری ممکنه یه امامزاده هم واسه مهربان بخریم
شماره حساب رو میدم بهت
فقط زنگ نزنی فوت کنی
نااااااااااااازی
دقیقا حستو درک میکنم
منم یه خاطره ی اینجوری با مادربزرگ خدابیامرزم دارم که یادم میاد واااااقعا حسرت میخورم
خدا رحمتشون کنه
کاش می شد برگشت و جبران کرد
بله آلبالو پلو هم رفته تو لیست سیاه من!دیگه مگه از گلوی من پایین میره؟!همینو میخواستی؟
آره
دیدی چه شاه خوبی بودم
دم منم گرم
دمت گرم
فقط فکر یه بی بی هم باش واسه خودت
داری پیر میشی ها
نسلت منقرض میشه یه وقت اعلیحضرت
تازگی ها غلام....الهام از کوچه مون رد شده واسه همین دست رد به سینه هیچ کار و پست و شغل و مقام و پولی نمیزنیم
با ۶۰ به ۴۰ موافقم
شماره حساب بدم؟
میگم مگه قرار نیست پول بریزی به حساب سالی
خب یر به یر
قبول ؟
نینا جان وزیر تشریفاتت خوب بوده
بعله
هیات دولت هم تشکیل دادین در غیاب بنده ؟
من اون نوشابه های شیشه ای رو کاملا یادمه مشتری پرو پا قرصش بودم.
اون بستنی هایی هم که الهه جون میگه یادمه یادش بخیر من عاشق او جعبه ای هاش بودم .6 تایی ها با شکل گرد و خوشگل تازه یه دکمه مانند هم روش داشت .یادش بخیر .
شما خیلی جوونید
زمان ما بستنی هنوز اختراع نشده بود
کیامهر جان
فرستادم شماره و ... رو!
شب قشنگ زمشتونیتون به خیر و خوشی
دست شما درد نکنه
شب شما هم به خیر
الهه جونم اینجوری که لیست سیاه رو میکنی کم کم محو میشی از بی غذایی جان خواهر
رجیم گرفته ؟؟
رجیم صهیونیستی ؟
روشنک جونم آلاسکا دیگه به سن من قد نمیده!
رو سقف پرایدی که تو کوچه پارکه پر برف شده
خدا یه باک پر بنزین حواله یرا سالی جون کنه
بگین امین
آمین
آقا به خدا اشتباهی نوشتم زمشتونی!
منظورم زمستونیه بوده ها. یه وقت فکرای بد نکنید ها ...!
خوشم اومد
پش تو هم آره ؟
ایهاالناس۶۰ درصد من رو تو شب روشن هاپولی کردن
چیپس کیسه ای...یادمه با مامان بزرگم یه بار تو تجریش یعنی بازار تجریش خریدیم و زدیم به بدن!اون موقع یه خانومی اونجا از اونا میفروخت....کیسه ی چرب و چیلیش رو هنوز یادمه!من مگه چند سالمه کیامهر؟!!
یا تو 21 سالته یا من 31 سالمه!
دخترم اونوقتا که تو به سیب زمینی می گفتی دیب دمنی من داشتم لگاریتم حساب می کردم
برو درست رو بخون
با من شوخی نکن
من اگه یه مقدار زود تر دست می جنبوندم دخترم همسن تو بود
برو دم خونتون لی لی بازی کن
الهه جونم سنت کمه ولی مهم دلته که بزرگه
کیا نشد که بشه ها یر به یر کدومه مرد مومن ؟
امشب دارم اگهی استخدام حسابدار میدم
من رزومه ام رو به انگولایی ترجمه کردم
بیا و خواهری کن منو استخدام کن جان مموتی
من شمالم کنار دریا جاتون خالی لب ساحل و آتیش و واای نگو عشقو صفا و سیتی.
البت الان هوا سرده.
بگم کوفتت بشه ناراحت نمیشی ؟
شما اگر 10 سالگی دست میجنبوندین دخترتون همسن من بود پدر جان!جل الخالق!!!!
شما هم برو بگیر بخواب که واست خوب نیست این شب بیداریها تو این سن و سال!
حالا همسن که نه یه خورده کوچیکتر
شما با دریافتی ماهی ۱۲۰ میلیون استخدام شدید
برای اینکه مشغول به کار بشید به شماره حسابی که میگم ۵۰ میلیون بریزید
موفق باشی حتما
مموتی هم ماشینش رو همینجوری حراج کرد
چشمت چی شده روشنک جان ؟
این آیکن رو میگم ؟
الان وسط یه عالمه جعبه و کارتونای پر و خالی نشستم و دارم وب گردی می کنم !!! فردا هم کلی کار دارم !!!! می بینی تروخدا ؟!!!!!!
مرسی حنانه جان
کیا خان یک عدد فکر خبیثانه به سرم زده
چی ؟
وااااااااااااااااااااااااااااااای کیامهر چه بارونی میاد !!!!
کارتن دزدهای دریایی یادته؟ من ورژن وبلاگی شونم
یه چشمم رو واسه ژستس که خوب در بیاد بستم:)
خیلی بهت میاد
منم ازین به بعد می بندم
ژستش رو ژستس نخونی هاااااا:)))))))))))
به گزارش هواشناسی روشن پزس این ور تهرون هنوز برف میاد
روشن پرس
یعنی خدای نکرده روشنک پرس شده ؟
شما سرورین هر چی بگین رو جفت چشام کیا مهر جان

لب
از پونه به روشنک و کیامهر : منم پایه ام
ساعت 1:53 بامداد.
هوا همچنان سرد در بعضی نقاط بارانی وبارش برف.
لطف داری بچه پولدار
دختر حاجی
سلاملکم
شب عالی متعالی
خیلی پست قشنگی بود منم یه خاطره اینجوری دارم
ولی مطمئن باش مادرت داشته از خوردنت لذت میبرده
واااااااااااااااای چه برفی بود اینجا که قطع شده داره بارون میاد انجارا نمی دانم
یه کم برف اومد بعد بارون شد
دست شما درد نکنه بابت اینکه خبر دادید و ما برف رو دیدیم دیشب
رفتم بنویسم لباس گرم بپوشین نمیدونم چرا ارسال شد؟؟؟؟؟؟؟؟
احتمالا اینتر رو زدی خب
خب منم دلم برف میخواد!الان کیامهر داری همون کار بچگیات رو میکنیااااا!داری برف میبینی و کلی پز میدی و هی هم اینجا دل منو آب میکنی!حالا ۲۰ سال دیگه من نیستم و تو میای اینجا یه پست میذاری میگی ۲۰ سال پیش من یه دختری رو دقمرگ کردم!الهه منو ببخش!
۲۰ سال دیگه تو تازه میشه ۳۱ سالت دخترم
چرا نباشی ؟
جایی می خوای بری ؟
این منم که ۵۱ سالمه و معلوم نیست تو کدوم آرامستانی آرمیده باشم
به گزارش خبرنگار ما از واحد شمال کشور تهران برف و بارون میاد
پونه صدا منو داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟