ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ا عظم خانوم تشت فلزی رخت شسته ها را با پایش هل داد
چادر گل گلی اش را جمع کرد و با دندان گوشه اش را گرفت .
وقتی لباسها را می چلاند خون توی دستشهایش جمع می شد .
دستهایش شده بودند عین لبو ...
دستش را گرفت جلوی دهنش و یک ها کرد تا یه کم گرمش بشود .
علی گفت :
مامان ! تورو خدا بذار برم
پسرم بذار رختا رو پهن کنم خودم میرم برات میخرم .
مامان ! مامان ! تو رو خدا ...
دست کرد توی سینه بندش و صد تومنی مچاله را داد به علی کوچولو
علی از کنار خیابون بریا
چشم ...
با پایش یک هل دیگر به تشت فلزی داد .
دستش به بند نمی رسید و مجبور بود روی نوک پاهایش خیز بردارد .
چادرش را با دندان گرفته بود و بازوهای سفیدش پیدا بود .
اصغر سله بالای پشت بام خانه کناری داشت کفترهایش را پر می داد .
صدای پریدن کفتر ها را که شنید زودی دستهایش را جمع کرد زیر چادر و رو گرفت .
گیره آخر را که زد به بند رخت ٬ صدای ترمز شدیدی از توی کوچه آمد .
کلاغ زاغی سیاه که کنار حوض نشسته بود و داشت ماهی قرمزها را دید می زد پرید .
صدای جیغ زن عباس آقا سوپری که درآمد اعظم خانوم دلش ریخت یکهو ...
اصغر سله داد زد :
دعوا شده ؟ نه !!! بچه رو زیر گرفتن . یا ابورفرز ...
اعظم خانوم دوید توی کوچه ...
دمپایی که بابای علی از مشهد برایش سوغاتی آورده بود
افتاد توی جوب
کنار تیله شیشپر رضا دمبه
رضا چقدر دنبال این تیله شیشپر گشته بود و پیدایش نکرده بود ...
جمعیت دور پیکان قراضه جمع شده بودند و راننده داشت داد می زد :
به پیر به پیغمبر خودش پرید تو خیابون عینهو دیوونه ها
ترمز زدم ٬ نگرفت لامصصب ...
اعظم خانوم دستش را تکیه داد به دیوار و همانجا نشست سینه کش دیوار روی زمین
چادرش افتاد و موهای سیاهش ریخت بیرون
پایش را که برهنه بود و بی جوراب دراز کرد وسط کوچه کنار جوب آب
یک قطره اشک سر خورد روی گونه اش و افتاد توی سینه بندش
پیش باقی صد تومنی ها ...
ملوک خانوم گفت :
اعظم ! چته ؟ پاشو خودتو جم کن زنیکه ؟
نشستی سبزه گره می زنی وسط کوچه ؟
بچه ام ملوک خانوم جون بچه ام علی ...
و بغضش ترکید و زد زیر گریه
داشت فکر می کرد جواب بابای علی را چه بدهد که
علی گوشه چادرش را کشید و گفت :
مامان ! عباس آقا میگه صد تومنیش گوشه نداره
عوضش می کنی ؟
اول
اول شدن چه حس خوبی داره
سلام کیا
طرح نیمه غم انگیز قشنگی بود
یاد کتاب های مرحوم اسماعیل فصیح افتادم
تبریک میگم
دلم ا اون حیاطای حوض دار می خواد با اون دیوارای سیمانی...
لعنت به این زندگی مدرن که اصالت همه چیزو گرفته...
قشنگ بود٬خیلی
ممنون دکتر سیمین
ا اون=از اون
الآن مثل این ندید بدیدا زود اومدم کامنت گذاشتم.آخه صفحه ی اول بودن واسم عقده شده بود
حالا دیگه با خیال راحت می رم یه مورفین می زنم و فضااااااااااااا
اور دوز نکنی یه وخت
وااااای
با خوندن داستانت یاد یکی از داستانایخودم افتادم که توی ۱۴سالگی نوشتمش
تا یه جاهاییش شبیه این بود البته نه همش
یاد آوریش یه حسخاصبهم داد
یه جور دلهره!!
حسش خیلی واقعی بود
ممنون دختر ایرونی
پس شما هم دستی بر قلم داشتید از عنفوان کودکی
سلام.


قشنگ بود .یاد فیلمهای اون زمون افتادم
کدوم از این خونه ها خونه ی اعظم خانومه؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی علی رفته بود چی بخره؟؟؟
تیله شیشیر رضا دمبه!!چه رنگی بود؟؟؟؟
ملوک خانم همسایه کدوم وری بود؟؟؟؟؟؟؟
عباس آقا چی میفروخت؟؟؟؟؟؟؟؟
بابای علی اسمش چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصغر سله چند تا کفتر داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوالهای دیگه ای هم دارم اما به علت سانسور نمیشه پرسید!!!خب اینجا خونواده رد میشه!!!
- خونه اینوریه
-لپ لپ
-شرابی
-اونوری
-ماست سون
- علی بابا
- سی و هفت تا
بپرس دخترم آرزو به دل نمونی
سیاه و سفید
با اهنگ فرهاد مهراد
ساعت 1:26
صبح تا به حال از در خونه نرفتم بیرون نمیدونم هوا سرده یا گرم!!!!!حتما سرده که بخاری روشنه!!!
فکر کنم سرده
مگه اینکه شما در نیمکره جنوبی باشید
علی کوچولو تو قصه ها نیست
مثل من و توست
اون دور دورا نیست
نه قهرمانه نه خیلی ترسو
نه خیلی پر حرف نه خیلی کمرو
خونه شون در داره در خونه شون کلون داره
حیاط داره ایوون داره
اتاقش تاقچه داره حیاطش باغچه داره
باغچه ای داره گل کاری ...کنار حوضش گلدانی
لای لای لای
لی لی لی حوضک لی لی لی لی لی
این مادرشه مادر علی
مامان خوبش چه مهربونه
علی کوچولو اینو میدونه
.....
وای روشنک
چقدر علی کوچولو خوب بود
یادته فرزانه کابلی ؟
امید آهنگر ؟
آهنگاش ؟
حرکتای تیکه به تیکه ؟
عجب نوستالژی بود
مادرای ایرانی همیشه نگران بچه هاشون هستند...انشائالله همه مادرها سالم باشند...
ایشالا
الهه جان امشب نیستی ؟جسارت کردیم قبل از شما نظر گذاشتیم ....
سلاااااااااااااام کیامهر عزیز.
داستانت فوق العاده بود...باورت میشه تمام اون صحنه ها رو میتونستم احساس کنم و عمق ناراحتی رو که همه ی اینها به خاطر تصویر سازی بسیار جالب تو بود.
سبز باشی.
ممنون جوجه کلاغ جان
یک طرح نیمه دق مرگ کننده !!!
شرمنده ایم
خط به خط برام تصویر میشد و از قاب چشمام می گذشت ...
پس خوب بود
خدا رو شکر
از اونجا که بنده بسی روح حساس و لطیفی دارم مراتب سپاس خود را بابت « هپی اند » بودن داستان اعلام میدارم !
اصلا محض خاطر شما اندش را هپی کردیم
درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود
میدونی تو تو عین مستی آدمو بیچاره میکنی؟
لعنتی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
چقدر لهجتون شبیه محسن فرانسویه
کیامهر ...این عکست هزار تا حرف داره .....
عکس خوبیه موافقم
سلاااااام
دمت گرم خیلی باخال بود
تو همه کلماتش منظور داشتی
ابورفرز رو خیلی خوب گفتی
داستانهای کوتاه خیلی بهم میچسبه
از اینا بیشتر بنویس
چشم
بیشتر می نویسم
بچه برو بگیر بخواب
نصفه شبی اومدی کنفرانس مطبوعاتی که اینقدر سوال میپرسی؟؟؟؟؟!!!!
کیا اگه بخواد به این سوالا جواب بده که باید تا آخر عمرش پست ننویسه و جوابهای شما رو بده
صبح عالی متعالی
ممنون که سر زده بودید.
این داستان کوچه پس کوچه های محله شاپور رو برای من تصویر کرد حالا چرا نمی دونم!!!
متاسفانه از شاپور چیزی نخوندم
ولی باعث افتخاره
چی کشید اون مادره تا گوشه چادرش کشیده شده....
راس میگی
حس بدی بود
سلام
شما که نصف عمر کردین ما رو!
شرمنده باز باران جان
تو آخرش ما رو دیوونه میکنی...یه روز لبخند و خنده یه روز غم و بغض...بیچاره مامان اون یکی بچه که زیر ماشین داغون شده
درسته
در کلیت ماجرا تفاوتی بوجود نمیاد
یه آدم رفت زیر ماشین متاسفانه
شما که نصف عمر کردین ما رو!
شرمنده
خیلی قشنگ نوشتی...آدم حس میکنه همونجا کنار مادر علی وایساده و داره اون صحنه ها رو میبینه...راستی چقدر من این کوچه ها رو دوست دارم.......
این کوچه ها شبیه خاطره های آدمند
آدمای خاطره باز دوستشون دارن
یه لحظه احساس کردم تو اون موقعیت قرار گرفتم تو اون حیاط حتی کرخت شدن دستها رو هم احساس کردم
حتما باید دعواتون کنیم
-----------------------
یعنی شما درست بشو نیستید ها ... آخه ساعت ۱۲ شب آپ می کنید چرا
بیچاره مهربان هر چی بگه حق داره به خدا
من الان شطرنجیم
قشنگ بود
حس و حال تمام لحظه ها وخوب اومدی
ممنون
ممنون از شما
یعنی الان قلب من توی حلقمه !!!!
خداااااا رو شکر !
قلب آدم بره تو حلقش خدا رو شکر داره خواهر ؟
معرکه بود کیامهر...معرکه....عاشق داستانهایی هستم که توصیفشون زنده ست....یعنی تصویرسازیشون قویه...این از همونا بود....قشنگ منو برد به کوچه های تنگ و باریک که جوب وسطشونه و خونه های آجری و حیاط دار...اتاقهای ۳دری و ۵دری و حوض آب یخ تو این فصل و بند رخت که بند تسبیح لباسا میشه...اعظم خانوم رو دیدم...علی رو هم دیدم...حس اعظم خانوم و رو گرفتنش رو دیدم..بازوهای سفیدش...پای بی جورابش....دمپایی سوغاتیش که افتاد تو جوب...واااای...تیله شیش پر......یعنی هرچی حس خوب و بد تو این داستان بود رو کاملا مزه مزه کردم....با صدای ترمز ماشین دلم ریخت...با ترسیدن اعظم خانوم ترسیدم..باهاش دوییدم...باهاش نشستم رو زمین...باهاش بغض کردم..و چه حال غریب و خوشی داشت کشیده شدن گوشه ی چادر...وقتی صدای بچتو میشنوی و اول فکر میکنی توهمه بعد روتو که برمیگردونی میبینی نه....علی خودته......تو اون لحظه با اینکه یه نفر دیگه تصادف کرده و دراز به دراز افتاده رو آسفالت خیابون اما تو ذوق میکنی.....بعدها ته دلت میگی خدایا منو ببخش....نمیتونستم شاد نباشم.....
اینایی که گفتی از تمام پست من قشنگ تر بودند
قربون اون احساست برم دختر
تو باز چشم درس و مشق رو دور دیدی کامنت دو کیلومتری نوشتی ؟
برو درستو بخون
خوب اخیش که اخرش خوب تموم شد
اول داستانت منو یاد یکی از داستانهای عباس معروفی می اندازه اونجا که دختره دستهای یخ کرده اش از شستن کهنه های بچه اش را توی دهانش میگذاره و ها میکنه و دهانش بوی گه بچه اش را میگیره اسم کتاب هم هست دریاروندگان جزیره آبی تر نمیدونم خوندیش یا نه
نه متاسفانه
نخوندمش
از معروفی فریدون سه پسر داشت و سمفونی مردگان رو خوندم
خوب شد اینو تمومش کردین اگه ته داستانو باز میذاشتین بد بود.
به نظر منم یا ابورفرز خیلی بامزه بود .
مرسی
قربان شما هلیا بانو
عام و علیکم ، ما ساعت 11 امتحان داریم ، نکه وقت نباشه بخونیم ، چرا وقت هرچیزی جز درس هست اما تا همینجاش هم همه چی به هم قاطی شده ، میترسم اینو بخونم برم واسه استاد این داستانو بنویسم ، پس قول مردانه ، زنانه ، بچچگانه و ... میدهیم که از امتحان بازگشتیم ، پست را بخوانیم ..
نامرد بدقول
راستی میگم ماشین شستین دیشب؟
داره برف میاد.
اینجا داره برف میاد ... از اون شدیداش

من هوس کردم دست یکیو بگیرم بریم زیر برف قدم بزنیم ... !!
دست استاد دانشگاهتون رو که این ترم میندازتت بگیر برو برف بازی
سلام.........................انقدر قشنگ و درست و گیرا نوشتی که جای حتی تحسین رو هم نذاشتی......اقا ترو خدا بیا نوشتنو جدی بگیر.......بخدا حیفه که این قلم تو غلاف بمونه.اشتباه منو نکن........به سن من میرسی باید حسرت بخوری وقتی کتابای سرشار از غلط بعضیا رو ببینی که به چاپ چندم رسیده............خیلی کیفور شدم.....بنویس من میشم ویراستارت.....البته مجانی
............
خدایی مادر جان ؟
راست میگین ؟
سلام و عرض ارادت..
می بینم که دم خونه ی ما داره گوله گوله بف میاد در خونه ی شومام داره برف میاد چشمتون روشن ..
چش و دلت روشن
دلم ریخت انگار یه گوشه واساده بودم داشتم صحنه رو می دیدم
کیامهر داستانت عاااااااااالی بود..چقد قشنگ تصویر سازی کرده بودی..همه چی زنده بود..
اون قسمت که مامان علی رو نوک پاهاش وایساده بود و رخت پن میکردو ...لحظه ی پریدن کفتراو..جمع کردن دستاش..همه و همه خیلی زیبا بیان شدهبود انگار که خودم جای اون بودم..
خوشحالم هیشکی جان
که خوب از آب دراومد
فضا سازی عالی بود، قائم کردن بازو ، ولو شدن توی خیابون و....
ممنونم گودول جان
باعث افتخاره که خوشتون اومد
استاد دق دادن ادمی

اصلا من احمق چرا اینقدر واسه یه داستان حرص مییخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اه.
اییییییییییشششششششششششششششش
باید بگم تو به خواستت رسیدی و همچین خوب تونستی کاری کنی که ما حرص اون بچه ی زیر ماشین رفته رو بخوریم.اخه یکی نیس به من بگه: به توچه.مگه بچه ی توه که نگرانش میشی
افرین کیا.خیلی خوب مینویسی
تو چرا نویسنده نشدی؟؟؟
تو کنکور چند تا تست اشتباه زدم
مکانیک قبول شدم متاسفانه
حالا خوبه این فیلم فارسی صحنه نداشت
روزگار خوش کیای عزیز
مرسی دوست خوب قدیمی
کم پیدایی ها
توجه کردی ؟
چه روز زیبایی
برف و داستان کوتاه بی نظیر
توصیفتون حرف نداره
قربون همه مادرهای دلسوز
دست شما درد نکنه
خدا رو شکر که خوشتون اومد
فکر کنم اگه داستان نویس بشی بازارت داغ می شه
ضمنا توصیفات زیباتون ما رو برد به کودکی
لذت بردم
ببین بعضی وقتها اتفاقاتی میوفته که ادم دیگه خودش رو گم می کنه
نمی فهمه داره چی کار می کنه و دست خودش هم نیست
حالا اگه موهاش بیرونه
شلوار پاش نیست
موهاش مرتب نیست دیگه اهمیتی نداره
درسته
یه مادر وقتی جون عزیزش در خطر باشه
اصلا متوجه خودش نیست
ممنون
سلام ! داستان خوبی بود ! نکته ی مخفی داستان به نظرم این بود که اگه اون بچه علی نباشه انگار آخرش شاد تموم میشه اما اون بچچه ای که زیر ماشینه مال کیه !؟ اون طفلک دیوونه که وسر پرید کوچه ، بچچه ی کی بود ! در ضمن رعایت توصیفات خوبی داشت مثل :
اعظم خانوم دستش را تکیه داد به دیوار و همانجا نشست سینه کش دیوار روی زمین
چادرش افتاد و موهای سیاهش ریخت بیرون
پایش را که برهنه بود و بی جوراب دراز کرد وسط کوچه کنار جوب آب
یک قطره اشک سر خورد روی گونه اش و افتاد توی سینه بندش
پیش باقی صد تومنی ها ..
در کل قشنگ بود ! همچین دلمان به حال ان طفل دیگر سوخت ! قشنگ بود آقا کیامهر !
آفرین نیما
نکته خوبی بود
از اونجا که ما در باره علی و مادرش صحبت می کنیم
اتفاقاتی که باشون میفته برامون مهمه
با ناراحتیشون ناراحت و از خوشحالیشون خوشحال میشیم
سلام کیا جان
خیلی قشنگ و گیرا نوشتی
انصافا" حال کردم
منو بردی تو فضای داستانک های صادق هدایت
دستت درد نکنه کیا جان.
فدای تو بشم من سپهر جان
اون طفلک دیوونه که پرید وسط کوچه !!!
قبلی رو به طرز افتضاحی سوتی دادم !
نمی گفتی کسی چیزی نمی فهمید
خوب علی نبود ولی بچه یکی دیگه که بود...
درسته
سلام...داستان کوتاه قشنگی بود تصویر سازیهات واقعا عالیه
خدا رو شکر ختم به خیر شد والا تصویر اعظم خانم و چادرش تا شب تو ذهنم حک می شد...
راستی امروز بارون توپیه...نکنه سالار خان باز حموم تشریف بردن؟؟!!۱
ریا میشه آخه
چی بگم ؟