اصغر آقا از آدمهای مومن محله ما بود .
پیرمردی بود حدودا ۷۰ ساله و خوش برخورد
یک دکان کوچک داشت سر کوچه ما
هر وقت برای خرید می رفتی دم دکانش چنان سلام و علیکی با آدم می کرد که دلت نمی آمد دست خالی برگردی
اصلا آدم دوست داشت به بهانه دیدن روی ماهش هم که شده یک چیزی از او بخرد .
همیشه دستش به خیر بود و پیگیر وضع آدمهای دور و برش
سالها بود اسمش را نوشته بود برای حج واجب
تا پارسال که اسمش درآمد و چنان ذوق زده و خوشحال شد که تمام کوچه را شیرینی داد ...
یکی دو هفته مانده بود به سفرش ...
همه کارهایش را کرده بود برای رفتن ٬ حتی چمدانش را هم بسته بود .
یکروز هم یک تکه کفن سفید که از خیلی سال پیش
همان سالها که نیره خانوم - زنش - هنوز زنده بود
از مشهد خریده بود ٬ نشانم داد و گفت
می خواهد ببرد دور کعبه طوافش بدهد که وقتی مرد با همین کفن خاکش کنند .
به من می گفت :
پسر حاجی ! من زیارت زیاد رفتم . اما حج یه کیف دیگه داره
یه چیز دیگه است خونه خدا رفتن
حج که برم راحت سرم رو میذارم و می میرم .
غروب ها در دکانش را زود می بست و می رفت دم خانه اهل محل برای حلالیت گرفتن
حتی آدمهایی را هم که یکبار دیده بود از قلم نمی انداخت
دم خانه همه آنها رفته بود و حلالیت گرفته بود .
یک شب هم آمد دم در خانه ما
گفت :
پسر حاجی ! ما ایشالا هفته دیگه عازمیم به خونه خدا
حلالمون کن تو رو به خدا
گفتم :
این چه حرفیه مشتی ؟ ما جز خوبی از شما ندیدیم
ایشالا سالم بری و سلامت هم برگردی
من که همین امروز مغازه شما بودم
چرا به زحمت میندازی خودت رو ؟
گفت :
پسر حاجی ! من خودم باید بیام دم خونه شما
این کار و گرفتاری منه نه کار و گرفتاری شما
پس من باید بیام دم خونه شما
نه اینکه شما بیای دم دکون ما ...
موسم حج شد و همه حاجی ها رفتند حج
اما اصغر آقا ماند و نرفت .
هر وقت هم که دلیلش را پرسیدیم جواب می داد : قسمت نشد ...
شایع شده بود که فیش حجش را فروخته و پولش را داده به یک مستحق
تازگی ها فهمیدیم که این شایعه درست بوده
و آن مستحق هم همین آقا رضا هم محلی خودمون بوده است .
قضیه از این قرار بوده که اصغر آقا وقتی می رود دم در خانه آقا رضا برای حلالیت
آقا رضا بر می گردد و می گوید :
حلال نمی کنم اصغر آقا ! حلال نمی کنم .
من یک ماهه ماشینم افتاده گوشه تعمیر گاه
پول ندارم خرجش رو بدم . من با این ماشین روزی زن و بچه ام رو میدم
بعد تو می خوای بری مکه
چند میلیون پول بی زبون رو بریزی تو شیکم عربای ملخ خور ؟
آخه این انصافه ؟ من حلال نمی کنمت اصغر آقا !
به همین سادگی...
اصغر آقا سرش را می اندازد پایین و فردای آنروز می رود فیشش را می فروشد و پولش را می دهد به آقا رضا مسافرکش
اینها را من از مردم شنیده بودم اما مطمئن نبودم .
اما پریروز توی مجلس ختم اصغر آقا ٬خود آقا رضا برای ما تعریف کرد .
امروز که از سر کوچه پیچیدم داخل یکبار دیگر به دکان اصغر آقا نگاه کردم
پارچه سیاه زده بودند روی کرکره مغازه اش
و روی اعلامیه اش بزرگ نوشته بودند :
(( انالله و انا الیه راجعون ))
حاج علی اصغر محبی درگذشت ...
اولین بار رولی را منزل مهدی پژوم عزیز زیارت کردم .
دومین بار هم منزل مهدی پژوم عزیز بود که دیدمش
بار سوم هم همینطور
کلا من رولی را همیشه منزل مهدی پژوم دیده ام جز یکبار که تشریف آوردند منزل ما
رولی آدم کم حرفی است و من در هر برخورد تازه بیشتر شیفته اش می شوم .
رولی حسابی اهل مطالعه است و افکار و علایق جالبی دارد .
هرچند کم می نویسد اما قدرتمندانه می نویسد و معلوم است که این آدم برای هر کلمه و سطر از نوشته اش مدتها فکر کرده است .
ظاهر و باطن
رولی عزیز چند وقتی است که در وبلاگ رولی در سرزمین عقاید می نویسد ...
پی تشکر نوشت :
ماموریت ما یک مقدار بیشتر از چیزی که فکر می کردیم طول کشید .
متاسفانه دسترسی به اینترنت نداشتیم و شرمنده ایم اگر نگرانتان کردیم .
ببخشید اگر کامنتهای پست قبل بی جواب ماند .
اگر عمری باقی باشد این هفته یک بازی وبلاگی خواهیم داشت به سبک و سیاق کرگدن
فکر کنم بازی قشنگ و خاطره انگیزی از آب در بیاید .
موافق هستید که ؟
هدف اول شدن در صفحه دوم بود
به هدفم رسیدم؟؟؟؟
بله
موفق شدی
خیلی قشنگ بود اما دلهره داشت توش یعنی قشنگیشم به همین حسش بود..دقیقا لمسش کردم اما حیف شد که نتونست بره مکه...راستی بازی کرگدنیتان را هم مشتاقیم...البته بهتره دیگه کم کم اسمش بشه کیامهری....با احترام به کرگدن کبیر البته..
خواهش می کنم
ممنون از مشارکت شما
صبح عالی متعالی
رسیدن بخیر.
بازی رو هم هستم. البته اگه بتونم!!
روز خوبی داشته باشید.
وقت شما هم به خیر
ایشالا که بتونید
جداٌ هنوز هم از این دست آدم ها پیدا میشود... مقایسه اش کن با دولتمردان که برای تعدد حج رفتن هایشان با هم مسابقه می گذارند...
اینترنت گوشیت را فعال کن که لااقل خبر سلامتیت را بتونی اعلام کنی!
راه حل خوبیه
بهش فکر می کنم پسر
سلام برادر خوبی؟خدا رو شکر به سلامتی برگشتی
این موضوع حج هم دیگه داستانی شده واسه خودش و این آقا از همه حاجی هایی که من میشناسم حاجی تر بود خدا روحشو شاد کنه
منتظر بازی زیبات هستیم بلکه از این حال و هوا دربیایم
مرسی آبجی افروز جان
حتما بازی کنید
هم شما هم علیرضا
مطمئنم یک بازی رویایی و خاطره انگیز از آب در میاد
سلاااام آقاکیا...رسیدن بخیر....
پستت قشنگ بود...اماتوقع داشتیم یه پست از سفرت به شمال بنویسی...
ماموریت هات که احیانا سرری نیستند ؟!هستند؟!
خب درمورد اونا هم اگه بنویسی گاهی...خوشحال میشیم..
مرسی مامانگار
نه والا سری نیستند
چند روز توی روغن سوخته و دود اگزوز دست و پا زدن دیگر نوشتن نداره که قربان شما بروم من
ولی چشم
ان شاء الله از دفعه بعد در مورد ماموریت هم می نویسیم
...توی هر محله ای معمولا یکی ازاین اصغرآقاها هست !..انسانهایی شریف و دوست داشتنی...
..اونایی که عطر وجودشون محله رو پر میکنه و از پیر وجوون..دیندار و بی دین..مرد و نامرد..همه دوسش دارن و احترامش رو واجب میدونن..
حتما خودش هم باورش شد که حج اش رو رفته ..که راحت سرش رو گذاشت زمین و رفت ..خدارحمتش کنه...
دقیقا منظورم همین بود
اگر به این باور نمی رسید
جانش را تسلیم جان آفرین نمی کرد حاج اصغر آقا
استاد داستان نویسی هستیا....اگر کتاب ننویسی در حق خودت و هنرت و یه عالمه آدم که میتونن بخونن و لذت ببرن ظلم کردی...
به نظر من هم حاجی واقعی اصغر آقاست...حاجی های شکم گنده ی بیخبر از غم همسایه فقط پول رو پول میذارن و ملک رو ملک و آخرش هم با همون یه تیکه کفن میرن تو دو متر قبر...دم اصغر آقا و امثال اصغر آقا گرم...گرچه الان خیلی تعدادشون کمه....
دل هممون برات تنگ شده بود اما مهم همینه که صحیح و سالم برگشتی و خوش گذشته بهت...جواب کامنت دادن که آیه ی قرآن نیست!
حمایت خودم رو از بازی اعلام میکنم...فقط باید بشینم رو نیمکت ذخیره ها به گمونم...جوونیم رفته صدام رفته دیگه...هییییی روزگار...
سلام الهه جان
شما جفت پاهایتان هم قطع شود زبونم لال
توی ترکیب اصلی هستی خواهر
چرا شکست نفسی می فرمایید
در ضمن من جنس صداتون رو خیلی دوست دارم
فقط روی تحریرهاتون یه مقدار بیشتر کار کنید
اخی اصغر اقا...
اما اون همسایتون به نظر من خیلی ناجوانمرد بوده به اصغر اقا اخه چه که ماشینش خرابه که حلالش نکرده ...خدا میدونه
چی بگم والا ترنجی جان ؟
سلام بابابزرگ ... کجایی بابا ؟! کلی با نیما نگرانت شده بودیم به خدا ... نیما هم گفت زنگ زدم برنداشته بدتر شدیم ... خوشحالم که خوبی و مینویسی ...
مرسی مملی جان
خب خودت یه زنگ می زدی بچم
داستان خیلی قشنگ بود ، اما به قول کرگدن چقد اون آقا رضا با لحن تند حرف زدههههههه !

ما هم طبق معمول که تو وبلاگ کرگدن جان میگفتیم ، اماده ی هرگونههههههههه بازی هستیم
خودم در آینده میخوام یک بازی راه بندازم ، رونمایی از ژوزفین های بچچه های بلاگستان !!
از من خجالت نمی کشی از مادر بزرگت که مهربان بانو باشه خجالت بکش
من بیام از ژوزفینم رونمایی کنم که چی بشه ؟
خجالت بکش
حیا کن
سلام
از آخر شروع می کنم! هوس یک بازی اساسی کردم، خراب! پیشاپیش دستتون درد نکنه
واما حج: دم اصغر آقاهای با مرام و با خرد گرم!
البته نوع حرف زدن آقا رضا درست نبوده ولی خب گرفتار بوده دیگه!
حتما بازی کن آناهیتا
کاش استاد هم شرکت کنند
سلام
رسیدن به خیر
هورا بازی آخ جون
سلام هاله جان
مرسی از شرکتتون
سلام علمدار . رسیدن بخیر . بابا مردیم از بس اومدیم و نبودی .
داستانت با اینکه موضوعش تکراری بود ولی یه جورایی جدید بود . خوشم اومد . احسنت برادر . حاج اصغر ها کم نیستند .
با معرفی شما برای اولین بار به وب رولی سر زدم . ممنون از معرفیت .
بازی ، بازی دوست دارم . بازی چه خوبه با بچه های خوب ، بازی میکنیم . . .
راستی جات تو بازی بابای آرتاخان خالی بود ، خیلی زیرخاکی کشیدیم بیرون ، منم بعدش یادش بخیر رو گذاشتم .
مرسی عاطی جان که به یاد ما بودی
دم شما و معرفت و مرامتون گرم
بی صبرانه منتظرم برای بازی
چقدر دلم گرفت !!! اینجور آدمها خیلی کم پیدا میشن. پس معلوم میشه هنوز مردانگی و معرفت نمرده.... خدا رحمتش کنه چه آدم پاک و صادقی بوده.
خوشحالم که به سلامت برگشتین
مرسی مامان بهار جان
ممنون که به یاد ما هستید
سلام
سلام بر هیشکی بانوی نارنگی طلب
خوبی خواهر ؟
سلام
خسته نباشید از سفر
داستان قشنگی بود
به نظر منم اینکه آدم گرفتاری یه نفرو حل کنه خیلی ارزشش بیشتره تا اینکه بره مکه
آدما باید برن مکه تا بیشتر آدم شن کسی که خودش قد اصغر آقا خوبه مکه میخواد چیکار.....
سلام به دوست عزیزما برسونین
بزرگی شما رو می رسونیم
شما هم حتما بازی کن هلیا
سلام به رفیق ما برسونید
این اقا رضا بد آدمی بوده ها ...
حالا خودش چجوری می خواد از اصغر اقا حلالیت بگیره ؟؟؟
خوشم میاد یه چیزی می پرسی که آدم میره تو فکر
اجازه بدین از آقا رضا بپرسم و خدمتتون عرض کنم اقدس خانوم جان
سلام

الهی شکر!
همش دلم جوش میزد خوب شد که اومدین !
الان پستتون رو میخونم
راستی ی آپ خوشگل هم گذاشتم !
سلام سحر جان
من دیشب پستت رو خوندم و کامنت گذاشتم
ندیدی مگه خواهر
شرمنده کردید حسابی
سلاممممممممم و اینااااا
و بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله اینا
منظورم م بازی و هم کار قشنگ حاج اصغر بود دیگه
دست شما درد نکنه
منظور شما را فهمیدیم
خصوصی داری
رویت شد قربان
شما هم به خصوصی جاتتون توجه بفرمایید لطفا
حال و احوال این آقا رضا چطوره ؟ الان دیگه حلالش کرده نه ؟ زورش تنها به این بنده خدا رسیده بود !
داستان بود ابو آرتا جان
شما خودت رو ناراحت نکن
سلام آقا کیامهر بزرگوار !
آقا خاطره ی عجیبی بود ! این قضیه ی عرب های ملخ خور و اینا که کاملا با راننده تاکسی گرامی موافق اما خب اون حاج اصغر هم هدفش تویه زندگی این بوده ! درکل باس گفت که مرد میخواد که پا بذاره رویه هدفش بخاطر خوشبختی یکی دیگه ! دمش گرم !
وبلاگ رولی خان را هم از لینک بلاگ های استاد پژوم مشاهده کرده بودیم و عجیب لذت بردیم !
راستی ایشالا همیشه و هرجا هستی شاد و سلامت باشی و این عکسای مه گرفته ای رو که گفتی ههم بذار که دلمون آب رفت !
در مورد بازی هم که پایه ام ! اصلا چارپایه ام !
تی فدا
تی جان قربان
خدا رحمت اش کنه...
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
مثل همیشه تاثیرگذار
مرسی قربان
به به به سلامتی برگشتید خدا رو شکر
داستان اصغر آقا رو دوست داشتم
ماموریت چطور بود جوون؟ آماده باش برای ماموریت بعدی اما فعلا سوژه متواریه ... بعدشم سر براه شده موافقی فعلا بی خیالش شیم فعلا البته هوم؟
ب ع ل ه...بازی کرگدنی هستیم
ممنونم
اولا سلام
مرسی
ماموریت موفقیت آمیز بود ۰۰۶ جان
سوژه کجاش سر به راه شده ؟
رفته تو قمار خونه ویسکی خورده تازه بعدشم می خواد بره بی ناموسی
به این میگی سر به راه ؟
ولی موافقم
فعلا بی خیالش بشیم
تا گزارش بی ناموسشی رو بفرسته بخندیم یه کم
ممنون به خاطر بازی
به کاپیتان شوشو و جیمبو جان سلام برسون
ایول ایولدحاج اضغر و ایول ،این حاج اضغر میارزد به تمام اون حاج آقاهای شکم گنده نفهم ازخدا بیخبر لعنتی...
موافقم
کار زیبا ماندگاره توسط هر کسی که باشه.
کاملا درسته
سلام.رسیدن بخیر!
مشتاقاته منتظر بازیتونم!
داستان هم قشنگ بود البته قبلا یه چیزی تو این مایه ها خونده بودم اما این جا خوندن و از قلم شما خوندن تازگی خودشو داشت!
ممنون قربان
به ته پیاز سلام برسونید
سلام
حج واقعی رو علی آقای محبی رفت. اون که آمرزیدس خدا ما رو بیامرزه...
با بازی موافقم! بی خبرم نذارید...
به روی چشم
سلام داداش عزیزم!!
سفر بی خطر!!
داداشم من زیاد آدم مذهبی نیستم زیاد هم اعتقادی به رفتن حج و اینا ندارم تو هم خیلی خوب نشون دادی توی این داستان که آدم فقط با حج رفتن حاجی نمیشه!!
کاش همه اینو بدونن...
امیدوارم بازی سختی نباشه اما خوب adsl داریم دیگه!!
بابا ای دی اس ال دار
بابا پولدار
بابا فوتبالی
چرا دیر ؟
به کجا دیر می رسی ؟
بازی رو میگی ؟
چقدر رنگ قرمز فونت کلمه ی "حاجی" چسبید...
مثل شهادت بود انگار...
خوشحالیم که سلامتید!
بازی هم که همیشه بعله!
دست شما درد نکنه مومو جان
به به سلام.. رسیدن بخیر.. خوش گذشت ماموریت دیگه!!!
داستان آموزنده ای بود.. برویم قلک هامان را بشکنیم!
بازی چی؟ آره موافقیم..
دم شما گرم
توضیحات رو امشب میدم در مورد بازی
خدا رو شکر که به سلامت برگشتین.
اطرافمون پره از کسانیکه سالی یه بار میرن مکه ودر عین حال ...
بهتره چیزی نگیم.
ولی داستان آموزنده ای بود
ممنون
ممنون خانوم دکتر
حق با شماست
راستی گفتیم بیایام با آرمان های پاک بازی که قراره انجام بدید تجدید میثاف کنیم
خوب کردی سیروس جان
..........تنم مور مور شد از این همه بزرگی
خدایش بیامرزد
مور مور هم داشت خدایی
افا
من که دیشب همین طرفا بودم پس چرا متوجه پست جدیدتون شدم..
سلام یادم رفت
سلام حالتون خوبه؟خانوم مهربان خوب هستن؟خب خدارو صد هزار مرتبه شکر..
در مورد بازی وبلاگی که" آخ جون"
.......................................
"حاج علی اصغر محبی روحت شاد و قرین رحمت الهی"
آقا از این مردان نیک در این روزگار اندک شمارند..
سلام بر شیلای عزیز
مهربان سلام میرسونه
کم سعادتی از ما بوده که رویت نفرمودید
"متوجه پست جدیدتون نشدم "صحیح می باشد!
بله ممنون
سلام کیامهر جان. شما لطف دارید. اما کاش این قدر خجالتم نمی دادید.
و اما در مورد داستان، خیلی خوب بود. اما کاش نتیجه اخلاقی اش به این وضوح برای مخاطب عریان نمی شد.
حق با شماست
هنوز کار داریم تا چیز یاد بگیریم خدمتتون قربان
خدا رحمتش کنه
رسیدنتونم بخیر
روزی دو سه بار صفضو باز میکنم ضایع بشه ببینه هنوز میریم سر میزنیم
بازی کرگدنی؟!!آخی نازی دلم گرفته هنوز
مرسی ماهی جان
پس شما هم پایه اید برای بازی ؟
سلام
دلمون واست تنگ بود پسر
راستی چه بازی؟
منم بازی...
مرسی لیلی جان
تا شب صبر کن می فهمی
سلام دوست عزیز.
وبلاگ خیلی خوبی داری ..
اگه مایل به تبادل لینک با وبلاگ من هستی یک سر به وبلاگم بزن و منو با خبر کن...
.
.
[بدرود]
به به آقا رضای گل
خوبی ؟
تو هم وبلاگ خوبی داری
من وبلاگت رو نخوندم
منم مایل به تبادل لینک هستم
بدرود
سلام..
الهی چقدر دلم سوخت برای اصغرآقا .. خوب اون آقا رضاهه کس دیگه ای نبود بهش بگه؟؟ اون بنده خدا بار اولش بوده خب.. میرفت به یکی می گفت که بار ۱۰۰ امشه..اینایی که سالی یه بار میرن..نه اون بنده خدا.. واقعآ مردونگی کرده که گذشته از سفرش.. والا الانیا جلوی روشونم میگی حلالت نمی کنم به ککشونم نمی گزه..
آخ جووووووووون بازززززززززززی...
فکر می کنی اینایی که صد بار رفتن براشون مهمه آدمی مثل رضا ؟
مرسی غزل جان
تو هم میای بازی ؟
نمی دونم چی بگم از آخرش شکه شدم!!!!خدا بیامرزتش
منم بازی گذاشتم بازیش دانشجوییه
من کارت دانشجوییم رو سال ۸۰ گم کردم
آقا تو و ممد و گراواتار تبانی کردین که عکس ما رو نشون نده!!!چرا بقیه وبلاگا نشون می ده این جا خبری نیست؟؟
اینجا هم نشون میده زهرا
من جفت پاهام قطع بشه کجای ترکیب اصلی میذاری منو؟
حتما منو میکاری وسط زمین که تا داور خسته شد بشینه رو سر مبارکم
اگه آسون باشه آره.. مگه میشه نیام..
خدایش بیامرزاد!
رسیدن بخیر کیا جان!
خوش به حال اون حاج آقا!
مرسی نعیمه جان