| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
-
دست از سر این زاده پاییز بردارید
چشم امید از مرغ شب آویز بردارید
-
باور کنید این مرده چندین ساله پوسیدست
از حلق او یک لحظه تیغ تیز بردارید
-
برروی لب عشق است و در دل درد نان دارید
می ترسم از آنکه به این سو خیز بردارید
-
هر روز رنگی تازه می بینم ٬ نقاب از رو
دیگر مگر در روز رستاخیز بردارید
-
این روزها بسیار می ترسم که با این وصف
فردا کلاه عاشقی را نیز بردارید
امید نقوی - دی ماه ۱۳۷۸
امید نقوی را از وقتی دبیرستانی بود می شناسم . شاگرد پدرم بود
اما ارتباط امید و بابا فراتر از معلم و شاگرد بود . بیشتر از اینکه شاگردش باشد رفیقش بود
و حالا هم هست البته
از کلاس های شعر فرهنگسرای استاد شهریار گرفته تا شب شعر ها و انجمن های ادبی و برگزاری دوره های حافظ خوانی و شاهنامه خوانی و مولوی خوانی گرفته تا سفر های تفریحی داخلی و خارجی و میهمانی و عروسی و عزا هرجا که بابا هست امید هم هست .
دروغ چرا ؟ گاهی به رفاقتشان حسودیم می شود
حالا هم چند سالیست که دارند شرحی بر حافظ می نویسند ...
امید لیسانس مهندسی صنایع دارد اما نتوانست از علاقه عاشقانه اش به ادبیات بگذرد
فوق لیسانسش را در ادبیات گرفت و حالا هم دانشجوی دکتراست
در کسب و کار هم آدم موفقیست . نمایندگی بیمه دارد و ما هم به برکت وجودش همه چیز خود و خانه هایمان را بیمه امید کرده ایم .
اینها همه مقدمه بود برای آشنایی با شاعر جوانی که نه به واسطه اینکه رفیق بابای من است و نه به خاطر اینکه دوستم است ٬ بلکه به شهادت آدمهایی که او را دیده و می شناسند و یا حداقل یکبار شعرهایش را شنیده اند ٬ انسان موفقیست و در شاعری آتیه دارد ...
اما جدا از سبقه دوستی من و امید او یک وبلاگ نویس است
همین مرا وادار کرد که این پست را بنویسم و خبر انتشار اولین مجموعه شعر امید نقوی را تحت عنوان جان غزل به اطلاع دوستان برسانم .
-

-
اگر تمایل داشتید تا این کتاب را تهیه کنید می توانید اینجا را مطالعه بفرمایید .
سلام
درختِ سوختهای زیرِ تازیانهی باد
پلنگ زخمیِ این دشتِ نیمه جان هستم
جهان بیجهت از جان من چه میخواهد
که آخرین نفر از نسل آسمان هستم
من اشتباه زمینم اگر که سلطانم
من اشتباه زمانم اگر شبان هستم
سلام
مدتها پیش با سرچ رشته ی تحصیلیم به وبلاگ ایشون رفته بودم
اینکه کسی با وجود تفاوت بسیار زیاد بین رشته ی تحصیلی و دلمشغولی شخصیش در هر دو موفقه برام طبق معمول غبطه آور بود...
چه جالب..دیشب با میلاد خان داشتیم در مورد رشته ام و تفاوتش با روحیاتم بحث میکردیم و حالا این پست شما!
اگه اشتباه نکنم قالب وبلاگشون هم همین بود..رنگ سبز روی زمینه ی آبی...
امیدوارم مثل همیشه موفق باشند این دوست گرامی
واقعا غزل هایشان "جان" دار است!
برای ایشون و پدرتون ارزوی سلامتی داریم....
ای بابا
خوب بابت این پست باید چه نظری در و گوهر افشانی کنم؟
برو یه دونه کتابشو بخر نسترن جان
قول داده به من پورسانت بده
آفرین به پدر شما که همچین شاگردی تربیت کرده و آفرین به این شاگرد که همچین پیشرفتی داشته .
مطمئنا غزلهاشون شنیدنیه
موفق باشن ...
با خوندن پست هایده خانوم دلم گرفت و یاد این ترانه هایده افتادم(قصه من ) که اینجوری شروع میشه :
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
لیلا کسری هم که این ترانه رو برای سرطان خودش و مبارزه با اون سروده بود و من همیشه با شنیدن این آهنگ دلم میگیره ... اما از این به بعد یاد هایده خانوم همسایه شما هم به این آهنگ اضافه میشه
قصد ازدواج چی؟ قصد ازدواج ندارن احیانا ایا ؟؟
البته که ما دختر به راه دورنمیدیم گفته باشم !
ازشوخی بگذریم (البته شوخی م نبود آ !) من کتابشونو تهیه میکنم ! بلکم دل این جوون شاعرمون گرم بشه و راهش رو ادامه بده .
راستی اقا بابک حواستون اصلا به قبض برق ما نیستا ! ما حواسمون هس!
سمیه جان شما دو تا کتاب بخری ما اشانتیون قبض تلفنتون رو هم پرداخت می کنیم
از شعر چیزی سرم نمیشه مگر اینکه دوسش داشته باشم!
شاید خریدم...
ولی ی باباتون نمیاد معلم ادبیات باشه راسش!:دی
بیشتر حرفه و فن میاد نمیدونم چرا اما قیافشون فنیه
موفق باشن
امیدوارم یه روز نوشته های شما چاپ شه
اگه یه روز کتاب چاپ کردین تعداد صفحاتش کم باشه می خرم اگه رمان 500 صفحه ای نوشتین نمی خرم چون قیمتش گرون میشه
فعلا که باخود اقای نقوی بصورت مستقیم وارد مذاکره شدیم ببینم اگه بخوایم کتابشونو بخریم نهایتا با هزینه پست واین صوبتاش ،چقد پامون درمیاد ! بصرفه س یانه؟ (آیکون یک تن اصفهانی به تنش خورده !)
به تیراژه بانو : اصولا بچه های فنی
مهندسی برخلاف رشته های
تحصیلیشون روحیات ِ لطیفی
دارن........وظرافت طبعشون
اثرهای موندگاری روبجا می
ذاره..اینو من بکررات دیدم
شعراشون زیبابود....اون
سه تایی که خوندم....
جتما بقیشم زیباست
ساخته و پرداخته ء
دل همیشه به دل
میشینه...ممنون
بابت معرفی
ایشون..موفق
باشن........
یاحق...
براشون آرزوی موفقیت_ بیشتر تر میکنم.
راستش رو بگو چه چاله ای رو میخوای پر کنی که میخوای از هر راهی پورسانت و شیتیل بگیری؟؟؟ خوبیت نداره ملت رو اینجوری سرکیسه میکنی والله. بالاخره من یه روزی از چهره .... جنابعالی رونمایی میکنم
تازه این یه کامنت ملایم بود حواست باشه ها
چقد به رابطه پدرت و آقای امید حسودیم شد.به رفاقت استاد و شاگردیه چندین سالشون...
تبریک میگم
سلامممم
میدونی بابک عزیز یه لذت خاص داره وقتی می بینی دانش آموزات به جاهای خوب رسیدن...حالا تصور کن وقتی یه رابطه عاطفی عمیق هم ایجاد شه چه شود......
به شعر علاقه زیادی دارم...
اکثرا شعر های شاعرای قدیمی رو میخونم زیاد با شاعر های جوون اشنا نیستم اما غزل یکی از سبک هاییه که خیلی علاقه دارم بهش... شعری هم که گذاشتین خیلی قشنگ بود...
موفق باشن...
امید رو خیلی وخته میشناسم ... خیلی قبلتر از رفاقتمون ... از جلسات شعر زمون دانشگاه ... بچچهء نجیب و جنتلمن و باشخصیتیه ... تبریک میگم بهش چاپ کتابشو ... ایشالا همیشه هرجا هست شاد و سلامت و موفق باشه ...
تبریک میگم به ایشون.دیدن
برای ما هم تبلیغات میکنید؟؟
در این وبلاگ وزینتون
مبارک باشه
میگم من چرا صدای انفجارو نشنیدم؟!
ملت تو تهران شنیدن اونوقت من اینجا نفهمیدم.یعنی اگه یه وقت زلزله و اینا هم بشه ممکنه نفهمم ها.یهو دیدی مردم (به ضم میم) و خودم نمیدونم.اصلا شاید الانم زنده نیستم هان؟! کیییییییییییییه
از لطفت ممنون عزیزم.
بتونم جبران کنم...
:*
جسارتا شعری که زدی مال سال هفتاد و هشته داداش. نه هشتاد و هفت ;)