جوگیریات

جوگیریات

بابک اسحاقی
جوگیریات

جوگیریات

بابک اسحاقی

لامصصب همه چیزش شیرین تر بود

 

 

 -

امروز صبح که داشتیم با مهربان از خانه بیرون می رفتیم  

مهربان چای دم کرده بود و با عجله چای و شیرینی خوردیم . 

پای سیب شیرینی خوشمزه ایست انصافا  

وقتی تازه باشد خیلی می چسبد مخصوصا با چای داغ . 

لذت کشف یک برگه سیب لای آن همه کیک اسفنجی که زیر دندان قرچ قرچ کند  

و کاغذ ته شیرینی که آدم را یاد کاغدهای خوشمزه کیک یزدی می اندازد که توی بچگی  

می جویدیم و طعم آن از خود کیک یزدی بهتر بود . 

و خاک قند شیرین روی آن ... 

امروز یاد قند خرد کردن های مادرم افتادم که سفره بزرگی پهن می کرد وسط اتاق و کله قند ها را با تیشه خرد می کرد و تکه قند ها را با انبر ریز ریز  

می نشستم کنار دستش و تکه های سفید قند را که مزه شکر پنیر می داد با وسواس جدا  

می کردم و می خوردم و مادرم برایم صحبت می کرد . 

انگشتم را تفی می کردم و می زدم به خاک قند ها و می گذاشتم توی دهنم  

چقدر شیرین بود قندهای کودکی

شیرین تر از تمام قندهای امروزها 

شاید حرف های مادرم شیرینش می کرد .  

اینروزها قندهای حبه ای فقط چای را شیرین می کنند  

راحت بدست می آیند و زود هم آب می شوند  

اما نمی شود با آنها خاطره شیرین ساخت . 

 

نظرات 33 + ارسال نظر
آذرنوش چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 22:52 http://azar-noosh.blogsky.com

اول

مومو چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 22:54 http://mo-mo.blogsky.com

2 om

آذرنوش چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 22:55 http://azar-noosh.blogsky.com

اون تیکه هایی که مزه شکر پنیر رو میداد رو من هنوز هم تست میکنم وقتی مامان یا مامانبزرگ قندخورد میکنن

خوش به حالت
من خیلی ساله کنار بزم قند خورد کردن ننشستم
از بس که حبه و خورد کرده می خریم
از بس که حال خورد کردنش نیس
اصلا بلد نیستیم

مومو چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 22:58 http://mo-mo.blogsky.com

خوب قند بشکنید!
ما هنوز قند می شکنیم
کله می خریم و می شکنیم! هنوزم خورده هاش مزه شکر پنیر می ده و همونجا پای سفره با یه تکه درشت قند چای شیرین درس می کنیم و می زنیم تو رگ...اینقدددددددددددددددد کیف می ده!

بلت نیستیم الهام جان

الی چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 22:58 http://elisismcom.blogsky.com

وای عالی بود...دقیقا منم همین کارو میکردم...
یضی روزای تابستون میشستیم روو ایوون خونه و مامان قند ریز میکرد نه با انبر با تیشه...
و چقدر غر میزدم و ازین کار بدم میومد...
و هوا تاریک میشد...
بهترین روزای عمرشونو هدر دادن
پای ریز کردن قند و کارای دیگه
حالا ک ما بزرگ شدیم
اونا خونه نشین...
هی ی ی ...

ایشالا که همیشه زنده باشن و سایشون بالا سرما

محسن باقرلو چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 23:10

یه وختایی فک می کنم آدمای خاطره باز خیلی موجودات طفلک و بدبختی هستند دور از جونت ... می فهمی منظورمو ؟ ... هیچ چیز بد و مزخرفی رو ما اسمشو خاطره نمی ذاریم ... همیشه قشنگترین های از دست رفته که امیدی به تکرارشون نیست میشن خاطره ... و خب آدمی که بسته و دلبستهء اینجور چیزا باشه خب نابوده دیگه ...

راست میگی
خاطره بازی و انگولک کردن اون قشنگی های از دست رفته خیلی درد داره

محسن باقرلو چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 23:11

بازی وبلاگی پست آخر توکا رو دیدی ؟ :

http://sainttouka.blogfa.com/post-412.aspx

می بینی کیا ؟
ایده های خوب هیچوخت تموم نمیشن ...

آره
صبح خوندم
شایدم بازی کردم

رعنا چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 23:23 http://rahna.blogsky.com

سلام

رعنا چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 23:27 http://rahna.blogsky.com

ما همیشه سر اون تیکه قندای سفید که مزه شکر پنیر دارن دعوا داشتیم ! ولی حالا دیگه دعواهامون سر چیزای شیرین نیست!

زلزله اومده ظاهرا" ! همه سالمن ؟

الهه چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 23:41 http://khooneyedel.blogsky.com/

"می نشستم کنار دستش و تکه های سفید قند را که مزه شکر پنیر می داد با وسواس جدا
می کردم و می خوردم و مادرم برایم صحبت می کرد .
انگشتم را تفی می کردم و می زدم به خاک قند ها و می گذاشتم توی دهنم"
اگر میخواستم دربارهٔ خاطرهٔ قند خرد کردن بنویسم،دقیـــــــقاً همینا رو مینوشتم...منظورم کلمه به کلمه ست...عیناً...چون دقیقاً همین کارا رو میکردم...انگار یه تیکه از خاطرهٔ خودم بود!
بعضی وقتا یه چیزایی رو از لابلای سلولهای خاک گرفتهٔ مغز آدم میکشی بیرون که عمراً هیچ جور دیگه ای یادش میومد!خیلی وقت بود که یادم رفته بود قند خرد میکردیم خودمون...سفرهٔ سفید پارچه ای و.....مامان و بابا و عرفان که عااااشق قند بود و هنوزم گاهی گریزی به قندون میزنه.....بهتره بقیه ش یادم نیاد...تا همینجا کافیه

عارفه چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 23:54 http://inrozha.blogsky.com/

منم اون تیکه ها رو میخوردم ولی خیلی وقت/ه دیگه خبری از قند خرد کردن نیست یا شایدم من حواسم نیست

نیره پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 00:11

تو خونه ما قند حبه ای وجود نداره
ما قند یزد می گیریم خودم می شکنم.
از بچگی اهل شیرینی جات نبودم. به خاطر همین مزه قندهای قدیم و الان برام فرق نمی کنه.

نیره پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 00:13

بلد نیستی بیا خودم یادت میدم
بلدی نمی خواد یه دفعه بشکنی اوستا می شی
آپولو که نمی خوای هوا کنی!

نسیمه پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 00:19 http://nasimehsamani.blogfa.com

منم بچگی ها قند خور حرفه ای بودم عاشق همون شکر پنیرایی که می گید

آوا پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 00:20

من از هفت سالگی دیگه قند نخوردم
ماقبلشم چیزی ازش یادم نیس اما
پای سیب همیشه منو یاد رفیقام
میندازه..یادشیرینی سرای زر تو
سمنان زمان دانش جویی که با
هم خونه ایام می رفتیم و پای
سیب میگرفتیم میفتادم یاد
یکی از بهترینای بلاگستان
که واسه اولین بار دیدمش
میفتم که باهم پای سیب
سفارش دادیم...........
یاد یاد یاد....دوس ندارم
الان غمامو انتقال بدم.
.......................
یاحق...

آناهیتا پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 00:57

قند بلژیکی زود آب نمیشه
مزه ی قند حقیقی داره
کم گیر میاد
یه زمانی تو جنگ از کالاهایی بوده که جیره بندی پخش می کردن...یه کمی بی ربط به پستتون ولی یاد بلژیکی افتادم...

حمید پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 08:05 http://saye-roshan70.blogfa.com

فقط می تونم بگم چقدر قشنگ نوشتی
چقدر این حرف های شیرین و خاطرات شیرین رو تونستی درست به خواننده منتقل کنی
مرسی

روزگارمو پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 08:48

سلام
همیشه فکر میکردم فقط من اینقدر شکمو بودم. اما حالا میبینم که کودکیهای همه امون یه جورایی شبیه هم بوده.

سپیده پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 08:50 http://blackdrill.blogfa.com/

یاد بچگیا بخیر...

na30b پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 09:15 http://fosil.blogsky.com/

هی کودکی کجایی که یادت بخیر

رضوان پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 09:28 http://zs5664.blogsky.com/

این خاطرات مطمئنن یه خاطره مشترک برا همه ست اما مهم اینه که یکی مث شما خیلی قشنگ بیانش کنه و بنویسه
خب تقصیر ماها چیه که قند ریزشده جای قند کله رو کرفته
البته ما همین چند وقت پیش برا خونمون 10 کیلو قند کله ای خریدیم اماکنار دست مادر کجا و کنار دست مادر شوهر کجا
هی روزگار
من بلدم قند ریز کنم اما نه مث مامانم
مامانم مامانای قدیم

مریم پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 10:30 http://najvaye-tanhai.blogfa.com

و کاغذ ته شیرینی که آدم را یاد کاغدهای خوشمزه کیک یزدی می اندازد که توی بچگی

می جویدیم و طعم آن از خود کیک یزدی بهتر بود .

سارا پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 11:55 http://www.takelarzan.blogsky.com

حتی به یاد آوردن خاطرات شیرین که خنده رو لبم میشونه هم ته دلمو خالی میکنه...تلنگر میزنه بهم که دارم دور میشم از دنیایی که دوسش دارم و چنگ انداختن به تموم این خاطره ها بی فایده است

silent پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 12:08 http://bikhialeeshgh.blogfa.com/

خیلیییییییییییییییییییی قشنگ بود
آفرین

زیبا! پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 12:28

اینجانب حاضرم چای را تلخٍ تلخ بخورم اما نه با قند حبه.
متنفرم ازش
در ضمن اینجانب عاشق قند خرد کردن نیز هم می باشم. کلن آدم رو تخلیه روانی می کنه امتحان کنید حتی اگر بلد نیستین خوب فوقش همش می شه خورده قند با انگشت تفی می خوریدش دیگه.

دختری از یک شهر دور پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 12:34 http://denizlove.blogsky.com/

سلام...
با اجازتوون بنده یه قند خور حرفه ای ام!!!
یعنی شما یه استکان کوچیک چای بده دستم من ۱۰ تا قند باهاش تموم میکنم...
مامان من هنوز قند میشکنه... بعضی وقتا... وقتی حوصله داره... وقتی قندمون تموم شده باشه و قند شکسته نخریده باشه بابا...
منم مثل همه میشینم و خورده های قند رو میخورم بعدش اون قسمتی که مزه شکر پنیر میده رو میخورم اما جداش نمیکنم کل قند رو میخورم من!!! واسه من هنوز خاطره نشده...

افروز پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 13:25

وای بابک منو بردی به اون سالها وقتی مامان یه سفره پلاستیکی را که زیرش قرمز بود پهن میکرد و یه چیزی که فکر کنم اسمش هونگ بود می گذاشتو قندها رو روش خرد می کرد منم عاشق خاک قندهای ته اش بودم همیشه هم دعوام میکرد الهی بمیرم طفلکی ها به چه عذابی قند خرد میکردن همون بهتر که الان قند حبه ای می خوردیم حیف اون دستها نیست یادمه مامان همیشه دستهاش تاول می زد وقتی با اون انبره ریزشون میکرد

تیراژه پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 13:28 http://tirajehnote.blogfa.com/

سال هاست قند نمیخورم..کشمش..شکلات ..توت..انجیر خشک و برگه ی الو و زردآلو ..یا اگر اینها نبودند ترجیح میدم چایمو تلخ بنوشم.
با این پست این به ذهنم رسید که اگر قراره یه روز مثل سعید پور صمصمی تو فیلم" یک حبه قند" قند تو گلوم گیر کنه و جان به جان آفرین تسلیم کنم ترجیح میدم اون یه حبه نه توت باشه نه کشمش و نه شکلات تلخ فلان مارک...
یه حبه قند باشه..از همون کله قند هایی که اقاجونم از فروشگاه بانک میگرفت و رو سفره ی سبز خوردشون می کرد و مادر بزرگم تشر می زد که اینقدر ناخنک نزنم به قند ها که دندونهام خراب نشن.
خاکه قند ها شربت مربا میشدند..قند ها تو قندون بلور جا خوش میکردند..لحظه ها شیرین بودند...کو اون روزا؟ کو اون ادما؟

سوسک سیاه پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 13:32 http://sooksesia.persianblog.ir

هممممممممممممممم

دل آرام پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 13:44 http://delaramam.blogsky.com/

آخی منم یاد بچگی هام افتادم . خونه مادر بزرگ اینا و سفره مشمایی سبز رنگی که پروژه خرد کردن قند روی اون انجام میگرفت .
البته خیلی وقته قند نمیخورم اما شیرینی اون روزها خیلی خوب توی ذهنم مونده .

سیندرلا پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 15:09

من عااشقه پای سیبم.
این روزا دیگه کسی فرصت نداره که قند خورد کنه ولی من که قند حبه ای رو بیشتر دوست دارم.
یاده اون زمانا بخیر.

مریم نگار(مامانگار) پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 18:04

خاطرات بابام همیشه با صحنه های قند شکستنش قرینه !!
...حتی اثر اون زخمی که با افتادن تیشه قندشکنش روی پیشانی ام..وقتی با مامان دعواش شده بود و من توی بغل مامانم داشتم شیر میخوردم..و باعث شکاف کنارپیشانی ام شد..هنوز باقی ست...
...ممنون بابک جان....

خدا رحم کرده بهتون

آرزو بانو پنج‌شنبه 22 دی 1390 ساعت 20:25 http://anahita718.persianblog.ir

راست می گی قندهای حبه ای فقط چای را شیرین می کند.من که مدتهاست قند نخوردم یادم نیست آخرین بار کی بود که قند گذاشتم تو دهانم مدتهاست چای تلخ می خورم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد