| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

-
امروز صبح که داشتیم با مهربان از خانه بیرون می رفتیم
مهربان چای دم کرده بود و با عجله چای و شیرینی خوردیم .
پای سیب شیرینی خوشمزه ایست انصافا
وقتی تازه باشد خیلی می چسبد مخصوصا با چای داغ .
لذت کشف یک برگه سیب لای آن همه کیک اسفنجی که زیر دندان قرچ قرچ کند
و کاغذ ته شیرینی که آدم را یاد کاغدهای خوشمزه کیک یزدی می اندازد که توی بچگی
می جویدیم و طعم آن از خود کیک یزدی بهتر بود .
و خاک قند شیرین روی آن ...
امروز یاد قند خرد کردن های مادرم افتادم که سفره بزرگی پهن می کرد وسط اتاق و کله قند ها را با تیشه خرد می کرد و تکه قند ها را با انبر ریز ریز
می نشستم کنار دستش و تکه های سفید قند را که مزه شکر پنیر می داد با وسواس جدا
می کردم و می خوردم و مادرم برایم صحبت می کرد .
انگشتم را تفی می کردم و می زدم به خاک قند ها و می گذاشتم توی دهنم
چقدر شیرین بود قندهای کودکی
شیرین تر از تمام قندهای امروزها
شاید حرف های مادرم شیرینش می کرد .
اینروزها قندهای حبه ای فقط چای را شیرین می کنند
راحت بدست می آیند و زود هم آب می شوند
اما نمی شود با آنها خاطره شیرین ساخت .
اول
2 om
اون تیکه هایی که مزه شکر پنیر رو میداد رو من هنوز هم تست میکنم وقتی مامان یا مامانبزرگ قندخورد میکنن
خوش به حالت
من خیلی ساله کنار بزم قند خورد کردن ننشستم
از بس که حبه و خورد کرده می خریم
از بس که حال خورد کردنش نیس
اصلا بلد نیستیم
خوب قند بشکنید!
هنوزم خورده هاش مزه شکر پنیر می ده و همونجا پای سفره با یه تکه درشت قند چای شیرین درس می کنیم و می زنیم تو رگ...اینقدددددددددددددددد کیف می ده!
ما هنوز قند می شکنیم
کله می خریم و می شکنیم!
بلت نیستیم الهام جان
وای عالی بود...دقیقا منم همین کارو میکردم...
یضی روزای تابستون میشستیم روو ایوون خونه و مامان قند ریز میکرد نه با انبر با تیشه...
و چقدر غر میزدم و ازین کار بدم میومد...
و هوا تاریک میشد...
بهترین روزای عمرشونو هدر دادن
پای ریز کردن قند و کارای دیگه
حالا ک ما بزرگ شدیم
اونا خونه نشین...
هی ی ی ...
ایشالا که همیشه زنده باشن و سایشون بالا سرما
یه وختایی فک می کنم آدمای خاطره باز خیلی موجودات طفلک و بدبختی هستند دور از جونت ... می فهمی منظورمو ؟ ... هیچ چیز بد و مزخرفی رو ما اسمشو خاطره نمی ذاریم ... همیشه قشنگترین های از دست رفته که امیدی به تکرارشون نیست میشن خاطره ... و خب آدمی که بسته و دلبستهء اینجور چیزا باشه خب نابوده دیگه ...
راست میگی
خاطره بازی و انگولک کردن اون قشنگی های از دست رفته خیلی درد داره
بازی وبلاگی پست آخر توکا رو دیدی ؟ :
http://sainttouka.blogfa.com/post-412.aspx
می بینی کیا ؟
ایده های خوب هیچوخت تموم نمیشن ...
آره
صبح خوندم
شایدم بازی کردم
سلام
ما همیشه سر اون تیکه قندای سفید که مزه شکر پنیر دارن دعوا داشتیم ! ولی حالا دیگه دعواهامون سر چیزای شیرین نیست!
زلزله اومده ظاهرا" ! همه سالمن ؟
"می نشستم کنار دستش و تکه های سفید قند را که مزه شکر پنیر می داد با وسواس جدا
می کردم و می خوردم و مادرم برایم صحبت می کرد .
انگشتم را تفی می کردم و می زدم به خاک قند ها و می گذاشتم توی دهنم"
اگر میخواستم دربارهٔ خاطرهٔ قند خرد کردن بنویسم،دقیـــــــقاً همینا رو مینوشتم...منظورم کلمه به کلمه ست...عیناً...چون دقیقاً همین کارا رو میکردم...انگار یه تیکه از خاطرهٔ خودم بود!
بعضی وقتا یه چیزایی رو از لابلای سلولهای خاک گرفتهٔ مغز آدم میکشی بیرون که عمراً هیچ جور دیگه ای یادش میومد!خیلی وقت بود که یادم رفته بود قند خرد میکردیم خودمون...سفرهٔ سفید پارچه ای و.....مامان و بابا و عرفان که عااااشق قند بود و هنوزم گاهی گریزی به قندون میزنه.....بهتره بقیه ش یادم نیاد...تا همینجا کافیه
منم اون تیکه ها رو میخوردم ولی خیلی وقت/ه دیگه خبری از قند خرد کردن نیست یا شایدم من حواسم نیست
تو خونه ما قند حبه ای وجود نداره
ما قند یزد می گیریم خودم می شکنم.
از بچگی اهل شیرینی جات نبودم. به خاطر همین مزه قندهای قدیم و الان برام فرق نمی کنه.
بلد نیستی بیا خودم یادت میدم
بلدی نمی خواد یه دفعه بشکنی اوستا می شی
آپولو که نمی خوای هوا کنی!
منم بچگی ها قند خور حرفه ای بودم عاشق همون شکر پنیرایی که می گید
من از هفت سالگی دیگه قند نخوردم
ماقبلشم چیزی ازش یادم نیس اما
پای سیب همیشه منو یاد رفیقام
میندازه..یادشیرینی سرای زر تو
سمنان زمان دانش جویی که با
هم خونه ایام می رفتیم و پای
سیب میگرفتیم میفتادم یاد
یکی از بهترینای بلاگستان
که واسه اولین بار دیدمش
میفتم که باهم پای سیب
سفارش دادیم...........
یاد یاد یاد....دوس ندارم
الان غمامو انتقال بدم.
.......................
یاحق...
قند بلژیکی زود آب نمیشه
مزه ی قند حقیقی داره
کم گیر میاد
یه زمانی تو جنگ از کالاهایی بوده که جیره بندی پخش می کردن...یه کمی بی ربط به پستتون ولی یاد بلژیکی افتادم...
فقط می تونم بگم چقدر قشنگ نوشتی
چقدر این حرف های شیرین و خاطرات شیرین رو تونستی درست به خواننده منتقل کنی
مرسی
سلام
همیشه فکر میکردم فقط من اینقدر شکمو بودم. اما حالا میبینم که کودکیهای همه امون یه جورایی شبیه هم بوده.
یاد بچگیا بخیر...
هی کودکی کجایی که یادت بخیر
این خاطرات مطمئنن یه خاطره مشترک برا همه ست اما مهم اینه که یکی مث شما خیلی قشنگ بیانش کنه و بنویسه
خب تقصیر ماها چیه که قند ریزشده جای قند کله رو کرفته
البته ما همین چند وقت پیش برا خونمون 10 کیلو قند کله ای خریدیم اماکنار دست مادر کجا و کنار دست مادر شوهر کجا
هی روزگار
من بلدم قند ریز کنم اما نه مث مامانم
مامانم مامانای قدیم
و کاغذ ته شیرینی که آدم را یاد کاغدهای خوشمزه کیک یزدی می اندازد که توی بچگی


می جویدیم و طعم آن از خود کیک یزدی بهتر بود .
حتی به یاد آوردن خاطرات شیرین که خنده رو لبم میشونه هم ته دلمو خالی میکنه...تلنگر میزنه بهم که دارم دور میشم از دنیایی که دوسش دارم و چنگ انداختن به تموم این خاطره ها بی فایده است
خیلیییییییییییییییییییی قشنگ بود
آفرین
اینجانب حاضرم چای را تلخٍ تلخ بخورم اما نه با قند حبه.

امتحان کنید حتی اگر بلد نیستین خوب فوقش همش می شه خورده قند با انگشت تفی می خوریدش دیگه.
متنفرم ازش
در ضمن اینجانب عاشق قند خرد کردن نیز هم می باشم. کلن آدم رو تخلیه روانی می کنه
سلام...
با اجازتوون بنده یه قند خور حرفه ای ام!!!
یعنی شما یه استکان کوچیک چای بده دستم من ۱۰ تا قند باهاش تموم میکنم...
مامان من هنوز قند میشکنه... بعضی وقتا... وقتی حوصله داره... وقتی قندمون تموم شده باشه و قند شکسته نخریده باشه بابا...
منم مثل همه میشینم و خورده های قند رو میخورم بعدش اون قسمتی که مزه شکر پنیر میده رو میخورم اما جداش نمیکنم کل قند رو میخورم من!!! واسه من هنوز خاطره نشده...
وای بابک منو بردی به اون سالها وقتی مامان یه سفره پلاستیکی را که زیرش قرمز بود پهن میکرد و یه چیزی که فکر کنم اسمش هونگ بود می گذاشتو قندها رو روش خرد می کرد منم عاشق خاک قندهای ته اش بودم همیشه هم دعوام میکرد الهی بمیرم طفلکی ها به چه عذابی قند خرد میکردن همون بهتر که الان قند حبه ای می خوردیم حیف اون دستها نیست یادمه مامان همیشه دستهاش تاول می زد وقتی با اون انبره ریزشون میکرد
سال هاست قند نمیخورم..کشمش..شکلات ..توت..انجیر خشک و برگه ی الو و زردآلو ..یا اگر اینها نبودند ترجیح میدم چایمو تلخ بنوشم.
با این پست این به ذهنم رسید که اگر قراره یه روز مثل سعید پور صمصمی تو فیلم" یک حبه قند" قند تو گلوم گیر کنه و جان به جان آفرین تسلیم کنم ترجیح میدم اون یه حبه نه توت باشه نه کشمش و نه شکلات تلخ فلان مارک...
یه حبه قند باشه..از همون کله قند هایی که اقاجونم از فروشگاه بانک میگرفت و رو سفره ی سبز خوردشون می کرد و مادر بزرگم تشر می زد که اینقدر ناخنک نزنم به قند ها که دندونهام خراب نشن.
خاکه قند ها شربت مربا میشدند..قند ها تو قندون بلور جا خوش میکردند..لحظه ها شیرین بودند...کو اون روزا؟ کو اون ادما؟
هممممممممممممممم
آخی منم یاد بچگی هام افتادم . خونه مادر بزرگ اینا و سفره مشمایی سبز رنگی که پروژه خرد کردن قند روی اون انجام میگرفت .
البته خیلی وقته قند نمیخورم اما شیرینی اون روزها خیلی خوب توی ذهنم مونده .
من عااشقه پای سیبم.
این روزا دیگه کسی فرصت نداره که قند خورد کنه ولی من که قند حبه ای رو بیشتر دوست دارم.
یاده اون زمانا بخیر.
خاطرات بابام همیشه با صحنه های قند شکستنش قرینه !!
...حتی اثر اون زخمی که با افتادن تیشه قندشکنش روی پیشانی ام..وقتی با مامان دعواش شده بود و من توی بغل مامانم داشتم شیر میخوردم..و باعث شکاف کنارپیشانی ام شد..هنوز باقی ست...
...ممنون بابک جان....
خدا رحم کرده بهتون
راست می گی قندهای حبه ای فقط چای را شیرین می کند.من که مدتهاست قند نخوردم یادم نیست آخرین بار کی بود که قند گذاشتم تو دهانم مدتهاست چای تلخ می خورم.