جوگیریات

جوگیریات

بابک اسحاقی
جوگیریات

جوگیریات

بابک اسحاقی

روح سرگردان دخترک کاپشن صورتی هر روز به من نزدیک تر می شود

پارسال همین موقع ها بود

هر روز صبح که با مهربان از خانه بیرون می رفتیم

درست سر کوچه دخترک را می دیدیم

نهایتا 10 ساله با صورتی سفید و یخی

مثل روح می ماند

نه لبخندی و نه احساسی توی صورتش نداشت

درست سر خیابان می ایستاد روی پل و مات و مبهوت زل می زد توی چشمایم

یک کاپشن صورتی تنش بود و یک کیف مدرسه روی دوشش






هر روز درست سر ساعت 7 صبح

من به زحمت بسیار از کنارش رد می شدم و دخترک هم از جایش تکان نمی خورد

بارها و بارها بدو بیراه می گفتم که چرا این دختر از جایش تکان نمی خورد و درست جایی

می ایستد که ماشین هم به زحمت از کنارش رد می شود ؟


مهربان یکی دو بار از حرص خوردن من به حرف آمد و گفت :

به جای اینکه هر روز انقدر غر بزنی یکبار شیشه را بکش پایین و بگو دختر جان اینجا ایستادن خطرناک است . کمی برو آنور تر ...


ولی نه من اینکار را کردم و نه دخترک از جایش تکان می خورد .


دخترک یکجور معیار سنجش زمان هم بود .

روزهایی که سر کوچه نبود می دانستم که دیر به شرکت می رسم


از ابتدای سال و به خاطر شلوغی جاده مجبور بودم کمی زودتر از خانه بیرون بزنم و این شد که دیگر دخترک را ندیدم .


یک ماهی هست که دوباره روح سرگردان دخترک کاپشن صورتی پیدایش شده است .

صبح ها که در پارکینگ را باز می کنم می بینمش که توی خیابان درست با همان لباس های پارسالی ایستاده  روبروی در پارکینگ و با صورت سرد و سفیدش دارد نگاهم می کند ...


نه لبخند می زند و نه تکان می خورد .

برایم جالب بود که تمام پارسال که داشته ام به او بد و بیراه می گفته ام او سر کوچه ما منتظر یکی از دوستانش بوده است که توی آپارتمان ما زندگی می کند و جالب تر اینکه از بین این همه ساختمان دوست او دقیقا توی ساختمان ما زندگی می کند .


سلام نمی کند و حرف هم نمی زند . درست مثل ارواح بی خطر فیلم های ترسناک هر روز صبح درست روبروی در پارکینگ و کنار درخت می ایستد و فقط نگاه می کند و این نگاه بدجور مرا اذیت می کند . نمی دانم چرا ولی من از این دخترک کاپشن صورتی و نوع نگاهش می ترسم.


امروز صبح همین که از پله های راه پله پایین آمدم برق راهرو خاموش شد . هوا هم تاریک بود .

کلید برق را که زدم درست پایین پله ها دخترک کاپشن صورتی را دیدم که ایستاده بود توی پارکینگ و داشت نگاهم می کرد . شاید به فاصله کمتر از یکی دو متر ...


خیلی شانس آوردم که از ترس جیغ نزدم .


حتی وقتی با ماشین از پارکینگ بیرون آمدم و پیاده شدم و در را بستم همانطور بی حرکت ایستاده بود و نگاهم می کرد .



روح سرگردان دخترک کاپشن صورتی هر روز به من نزدیک تر می شود و براستی من از او وحشت دارم . نمی دانم شاید می خواهد چیزی بگوید که من معنی اش را نمی فهمم .


می ترسم

می ترسم که یکی از همین روزها وقتی دارم با ماشین از پارکینگ بیرون می روم  روح دخترک کاپشن صورتی را زیر بگیرم و او همینطور بی احساس و انگار نه انگار نگاهم کند .

می ترسم وقتی در پارکینگ را می بندم از توی در رد بشود و همانطور مات و مبهوت زل بزند توی چشمهایم ...

می ترسم انقدر به من نزدیک شود که یکروز صبح وقتی بیدار می شوم ببینم با کاپشن صورتی رنگ و کیف روی دوشش بالای سرم ایستاده و دارد نگاهم می کند  ...




نظرات 32 + ارسال نظر
ف@طمه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:16 http://zarafekocholo.ir/


خیلی شانس آوردم که از ترس جیغ نزدم .

[ بدون نام ] سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:23

جیغ واسه خانوماست
اقاها هوار میکشن نهایتا نعره..

اتفاقا آقایون جیغ میکشن خیلی قشنگ تر

مومو سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:29 http://mo-mo.blogsky.com

این عکسه رو کی گرفتین ازش؟

زینتیه این عکس

سهیلا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:33 http://http://soheyla-taha.blogfa.com/

آقا بابک یه نظر حلاله ....ولش کن بذار حالشو ببره.
راستی شایدم فرشته ی نگهبان شماست .
ولی به نظرم یه عروسک خوشگل بخرید و شبا بزاریدبالا سرتون که اگه پیداش شد با عروسکه سرگرم بشه و بازی کنه تاخسته بشه بخوابه که حداقل اینجوری تا صبح که شما بیدار میشدمجبور نباشید فیس تو فیس بشید
و ترس برتون داره

تیراژه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:33 http://tirajehnote.blogfa.com

من نمیدونم این عنوان بندی یعنی چی
نمیدونم این پست واقعیت داره یا تخیله
اما این ترس رو میشناسم
نه خیلی دوره
نه خیلی نزدیک
اما هست
واقعی هم هست
دوست دارم یک روز از خواب بلند شوم و ببینم نه چیزی هست و نه من چیزی یادم میاد
طوری که انگار که از اول هم هیچی نبوده...

مامان ناهید سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:36

سلام بابک جان چند روزی خیلی کار داشتم دوخت و دوز نتونستم سری بزنم حیف خیلی مطالب جالبی داشتی مخصو صا در مورد اون لباسا واقعا دلت میاد بریزی دور حق با مهربانه چون منم دلم نمیاد چیزی را دور بریزم با این گرونیا باید قدر همه چیزایی که داریم بدونیم . درمورد روح سر گردان .پسرم ببخشید اینطوری میگم تو که روح نیستی چه طاقتی داری خوب عزیز دل تو با هاش حرف بزن وای خدای من یک سال اگه من اونجا بودم فوری با هاش دوست میشدم . دیگه اینقدر بهش فکر نمی کردم تو و بابات مثل هم هستید خیلی با حوصله اید

قربون مامان گلم
اگر منم مثل شما خانوم بودم حتما باهاش دوست می شدم

م . ح . م . د سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:42

کیامهر جون محمد نصف شب از این پستا نذار تروخدا ! آخه این چه عکسیه ؟! من الان این پائین تنهام دارم سکته میکنم ! خب از روح و جن و این چیزا مثه چی میترسم دیگه !

س.رشیدی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 00:46 http://s-rashidi.com

سلام
چقدر جالب! امروز داستان کوتاهی می خوندم از مجموعه رگبار نوشته میثم کیانی به اسم طعم کال. عجیب اینکه در اون داستان هم دختری بوی با کاپشن صورتی . البته اون می خواست از روی پل یا یک ساختمون بلند خودش رو بندازه پایین!! نوشته شما هم به شدت شباهت داشت!‌خیلی برام جالب بود!

چه تصادفی

محبوبه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 01:17 http://future-seed.blogsky.com

آقا یا خانم رشیدی عزیز، احتمالا روح دم در خانه آقای بابک، روح همان دختر کاپشن صورتی داستان کوتاهی است که خودش رااز روی پل یا یک ساختمان پرت کرده!

یادم باشه تو رو جایی نفرستم واسه دلداری دادن

ژولیت سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 02:21 http://migrenism.blogsky.com

فکر کردم نهایتا می خوای ربطش بدی به ترانه ی پیرهن صورتی!
می گم نکنه مثل فیلما شما قبلنا یه دختر با کاپشن صورتی کشتی و حالا یادت نیس؟!
حالا من امشب بعد از خوندن این پست چطور بخوابم! یه +18 بالاش می زدی! نیس من 17 سالمه!

ژولیت سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 02:23 http://migrenism.blogsky.com

باز این تی تی گیر داد به موضوع بندی!

فرگل سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 02:48

انوقت صبح چرا اومده بود؟! ترسناکه

پروین سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 06:37

این که با وجودیکه مدت هاست سر راهت بوده و برایش آشنایی و با این وجود لبخند نمیزند و سلام حتی نامحسوس نمیکند یه کم رعب آور است!!
البته شاید هم بیچاره ترس از خودش را در نگاهت دیده و برای همین دارد بهت به قول انگلیسی زبانها cold shoulder میدهد.
بنظر من هم به توصیهء مادر عزیز و فرهیخته ات گوش کن و دفعهء بعد سلامش کن و یک عمو جانی، دخترمی، چیزی بهش ببند که یخ بینتان آب شود. چون اینطور که پیش میرود احتمال خطر برای شما وجود دارد!!

سمیرا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 08:36 http://nahavand.persianblog.ir

این همه از کنارش رد شدی براش پست گذاشتی اون وقت دوکلمه باهاش حرف نزدی؟ خب شاید پشت اون صورت یخیش یه دل دریایی باشه..شاید ......وای من اگه بودم هر روز با ماشینم می بردمش مدرسه باهاشم دوست میشدم

آره سوارش می کردم می بردم بعدشم شب منو توی در شهر نشون می دادن با صورت شطرنجی

حسین سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 08:36 http://hosseinb.blogfa.com

سلام
شاید می خواد تو رو با خودش ببره .
یا شاید میخواد تو اونو با خودت ببری .

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 08:47

خیلی وقت پیش بود . یه شب جمعه ، چراغای اتاق رو خاموش کرده بودیم و پای تلویزیون دراز کشیده بودیم و داشتیم " کینه " رو می دیدیم ... وسطای فیلم روناک بلند شد گفت من از اینجا به بعدشو یه بار تو ماهواره دیدم . اینو گفت رفت خوابید . منم صرفا به خاطر این که کم نیارم نشستم به دیدن بقیه فیلم . نمی دونم چقدر از رفتن روناک گذشته بود که احساس کردم یه چیزی پشتم تکون خورد ... برگشتم و با چیزی که دیدم دادی زدم و یه متر از جام پریدم .
بهش میگم روناک جان آخه با لباس خواب سفید و این موهای ژولیده وایسادی بالا سر من نمی گی می بینمت سکته می کنم ، سقط می شم می افتم رو دستت ؟!
خیلی خونسرد با صدایی که خواب توش موج می زد جواب داد : " آخه یادم اومد یه جاهاییش رو تنهایی ترسیدم ببینم گفتم حالا که تو داری می بینی منم بیام ببینم "


دستش درد نکنه روناک
ما که از پس تو فسقله بچه بر نیومدیم

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 08:56

ما هم یه دونه از این روح های سرگردان تو محل داشتیم ... دم در خونه منتظر سرویس وایمستاد . البته سلام می کرد ولی فقط سلام می کرد ...

پارسال زمستون بود فکر کنم ، اومدم از راه پله های حیاط بیام پایین یهو بی مقدمه گفت : " لیزه " ...
تا اومدم این یه کلمه رو تو ذهنم تجزیه تحلیل کنم و به عمق فرمایش روح محترم پی ببرم دیدم دو تا لنگم رو هواست ...
از اون روز به بعد علاوه بر اینکه سلام می کنه ، یه لبخند با نمک هم می زنه ... که البته من ترجیح می دم اول صبح دنبال دلیل اون لبخند تو خاطراتم نگردم

آوا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 09:04

وای خدارو شکر من این پست
رو دیشب نخوندم...و گرنه از
ترس خوابم نمی برد...آخه
کلا مطالب و حرفهای جن
وپری گونه حتی باعلم به
خرافاتی بودن خیلیهاش
کم رو سخخخخخخخت
میترسونه...بابک خان
مراااااااااااااااااااااقب
باشییییییییییییییید
یاحق...

آوا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 09:06

اصلاحی:خط 7
کم------>من
یاحق...

سپیده سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 09:12 http://setaresepideashk.persianblog.ir/

خوشحالم که این پست رو نیمه شب نخوندم ... الان که میخونم به نظرم میاد که تو رویای اون دختر کوچکی لطفا بهش لبخند بزن تا رویاش شیرین بشه نترس بزار باهات همزاد پنداریشو بکنه

راد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 09:12

واقعیتش دلم واسه اون دختره سوخت .. :|
حاضرم شرط ببندم که اون به حد مرگ از شما می ترسه ..
یه بار یه حرفی چیزی بزنید شاید ترسش ریخت...
مثل سلام عمو جان خوبی......
شاید هم اشتباه می کنم ...

شاید می ترسه

تلخند خانم سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 10:08 http://talkhandha.blogfa.com

درود

من هم فکر میکنم این فرشته(همون روحه منظورمه) با کاپشن صورتی اونه که از شما میترسه به همین دلیل بی هیچ کلام و لبخندی فقط نگاهتون میکنه

سمیرا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 10:27

من چون خواب زیاد میبینم با این موارد زیاد روبرو شدم . جالبتر اینکه خودم توی خواب به خودم میگم این خوابه! بعد میذارم بقیه ماجرا هم اتفاق بیفته ببینم چی میشه!مگه اینکه واقعا از اون ماجرا ترسیده باشم بعد به خودم میگم پاشو نذار ادامه پیدا کنه!شاید عجیب به نظر بیاد ولی برای من خیلی پیش میاد.
شماهم اگر واقعا میترسی از خواب پاشو وگرنه صبر کن ببین چی میشه،بعدش بیا بقیه ماجرا را برای ما هم بگو

نیلوفر سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 10:36

واااای آره میفهممتون.....
نزدیک به چند ماهه که به عنوان زیبا سازی شهری دارن تو خیابونا مجسمه های فانتزی میزارن
یکی از این مجسمه ها که بالاتر از تقاطع نیایش -ولیعصر هست یکی از ترس های منه
دقیقا سر راهه مسیر هرروزه ی منه لعنتی ....وقتی از بالا میام به سمت نیایش پشت سرشو میبینم و همیشه میترسم که یهو سرشو برگردونه سمت من....الان که نوشتم خنده ام گرفت از ترسم شاید امروز دیگه نترسم ازش
یه شکلات بهش تعارف کنید...قهرمان مهربان ذهنش میشید

گیل دختر سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:01 http://barayedokhtaram.blogfa.com

یاد فیلم " خواب لیلا " افتادم ... با اینکه عاشق بچه هام ولی از این دخترک های مرموز خیلی میترسم ...

تیراژه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:03 http://tirajehnote.blogfa.com

دوستانی که پیشنهاد میدهید به لبخند و قربان صدقه و چطوری عموجون و اینها!
همانطور که استحضار دارید چهره ی جناب اسحاقی به قدر کافی مهربانانه است
یعنی احتیاجی نیست که حتما لبخند بزنن!
بیننده با یک نگاه سطحی اولین برداشتی که خواهد داشت ملایم بودن و خوشقلب بودنشون هست.
مگر اینکه واقعا موقع مواجه شدن با دخترک کاپشن صورتی از روی ترس یا هر دلیل دیگری چهره ی خشنی پیدا میکنند که در اون صورت باید لبخند ضمیمه شود.

ولی جناب اسحاقی..امتحانش ضرر نداره..ایندفعه لبخندی کادویی چیزی براش ببرید شاید افاقه کرد...اگه نکرد هم لباس بابا نوئل بپوشید برید براش برقصید نزدیک کریسمس هم هست کسی به عقلتون شک نمیکنه! منم میشم گوزن کالسکه ی بابا نوئل!!!
والا با این خواب و رویاهاتون!

تیراژه
این جمله (( همانطور که استحضار دارید چهره ی جناب اسحاقی به قدر کافی مهربانانه است )) رو جدی گفتی یا داری مسخره می کنی ؟

تیراژه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:09 http://tirajehnote.blogfa.com

جناب حسین هم نه گذاشته اند و نه برداشته اند یکهو رفته اند سر اصل مطلب!!!!:

"شاید می خواد تو رو با خودش ببره .
یا شاید میخواد تو اونو با خودت ببری . "

الحمدالله هر دو حالت هم به مرگ منتهی می شود

مامانگار سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:44

بعید هم نیست بابک جان...
من که اونقدر به مقوله روح و ارواح و مسائل ماورائی علاقمندم..و البته نترس !!...که جای تو بودم تا حالا صدبار تهش رو درآورده بودم...و الان هم معلوم نبود توی دالون کدام جهان از جهانهای موازی در حال گرگم بهوا بازی بااین دخترک نازنین بودم..

حالا ما می خوایم بی خیال شیم
مامانگار جان شما جناییش نکن

پیمان سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:22

بابک سلام اول میخاستم بگم ببخشید چند وقت نتونستم بیام وبلاگت سرم خیلی شلوغ بود.
رلجع به پستت همین که یذرشو خوندم یاد حرف خودت که به من زدی افتادم که گفتی ترس از چیزای ماورا از جهل انسان تغذیه میکنه نمیدونم یادت هست یا نه من بعداز اون حرفت ترشم ریخته بود حالا خوذت اومدی زدی زیرش؟

پسر خاله جان

قضیه انقدر هم که شورش کردم نیست
در ضمن من می خوام بر این جهل فائق بشم
مرسی که اینجا رو می خونی

زینب چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 01:49 http://inrouzha.mihanblog.com

الان ساعت 1:42 شبه،فضای اتاقم کاملا تاریکه و خیلی به خودم تلقین کردم که نترس نترس....
آخه این چه طرز نوشتنه،هی راه براه نوشتی روح دختر کاپشن صورتی،مو به تن آدم سیخ میشه
شما اگه بخوای فیلم ترسناک بسازی حتما چند نفری کشته میده!
هرازگاهی میام اینجا و میخونم
اما نظر نمیذاشتم.امشب از ترسم مجبور شدم بنویسم!

چه ترس مبارکی

تیراژه چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 01:57 http://tirajehnote.blogfa.com

اون جمله رو کاملا جدی گفتم دوست خوبم

من - هیچکی - نیستم چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 03:57

سلام
فکر کنم یکی از اشتباهات زندگیم این بود که :
این پست را ساعت (تقریبا) چهار صبح اونم وقتی توو خونه تنها هستم خوندم !!!


جا داشت نعره ای سر داده و به کوچه بگریزم !!!

هررررررررررر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد