جوگیریات

جوگیریات

بابک اسحاقی
جوگیریات

جوگیریات

بابک اسحاقی

دخترک کاپشن صورتی

 

 

 

در راستای پست قبل امروز صبح موقع خروج از پارکینگ این عکس را از روح سرگردان دخترک کاپشن صورتی گرفتم .  

باران می آمد و دخترک یک چتر صورتی هم دستش گرفته بود و زیر نیم- سقف جلوی در منتظر دوستش ایستاده بود . 

برای اینکه به خودم هم ثابت بشود این یک روح سرگردان نیست و یک دختر بچه راست راسکی است از او پرسیدم : می خوای بری توی پارکینگ که خیس نشی ؟ 

 

حدس می زنید چه جوابی داد ؟  

 

   

دخترک کاپشن صورتی هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد .... 

  

 

 

+ این مطلب ادامه ندارد . روی ادامه مطلب کلیک نکنید لطفا .... 

 

 

 

چرا حرف گوش نمیدی عزیز من ؟ 

باور کن ادامه مطلب نداره

 

نمیدونم چرا اون لینک ادامه مطلب پاک نمیشه 

 

 

نظرات 80 + ارسال نظر
مریم انصاری سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:24

شاید پدر و مادرش گفتن: "با غریبه ها حرف نزن!"

آقای اسحاقی! ولی من حدس می زنم شما این دختره رو یاد کسی یا چیزی یا موضوعی یا هر چیز دیگه ای میندازین که مات مات نگاهتون می کنه و هیچی نمیگه.

این رو به خاطر این میگم که برای خودم پیش اومده.

نمیدونم

amine سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:40 http://sarzamineman1.blogsky.com/

شاید هم ناشنواست هم نمیتونه صحبت کنه؟؟؟؟

فکر نکنم

مموی عطربرنج سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:47 http://atri.blogsky.com/

وووووووووووووووویی!

صومعه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 11:54

سلام
ماجرای دخترک کاپشن صورتی یواش یواش داره مرموز میشه

تازه یواش یواش ؟

من شبها از ترس با ایزی لایف می خوابم خواهر

تیراژه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 12:02 http://tirajehnote.blogfa.com

این ادامه ی مطلب های بلاگ اسکای همین طور شده اند تازگی ها
چند شب پیش هم دلی همین دردسر رو داشت که ادامه ی مطلبش رو پاک کرده بود ولی هر کاری میکرد لینک ادامه ی مطلب حدف نمیشد!

حالا راستش را بگویید
چی نوشته بودید در ادامه ی مطلب که حذفش کردید؟!

کاش از چهره اش هم عکس گرفته بودید
شاید هم به قول مریم انصاری خانواده اش گفته اند که با غریبه ها حرف نزند!

میگویم چطور است با تدابیر خاص امنیتی این بار مهربان بهش بگوید " خاله جان..برو تو پارکینگ یا بیا این ور یا چه میدانم بزن تو سر من"! بلکه معمای مرموزمان حل شود!

جواب دخترک رو گذاشتم ادامه مطلب
بعد دیدم بی مزه میشه
اوردمش اینور
دیدم ادامه مطلب پاک نمیشه

گیل دختر سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 12:29 http://barayedokhtaram.blogfa.com

چرا این عکسه واسه من باز نمیشه ؟ مردم از کنجکاوی ...

ماجراهای مریمی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 12:51 http://merrymiriam.persianblog.ir/

(((((((=

ژولیت سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 12:52 http://migrenism.blogsky.com

منم جز دسته ی فضولی بودم که کلیک کرد!
من شک ندارم اون یه روز همین طور هی نزدیک و نزدیک تر می شه. با یک صدای پس زمینه ی پیانو که مو رو سیخ می کنه. بعد تو شلیک می کنی. اما اون نمی میره و هی نزدیکتر می شه. چون تو خیلی سال پیش کشتیش! راستی عکسو باز کردم. ماشینه با یه مربع خالی! دخترکی تو عکس نیستا! از بقیه هم بپرس!!!!

واقعا این همه زحمت فکری از یه دختر شیرازی بعیده

ژولیت سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 12:56 http://migrenism.blogsky.com

الان مملی فراگیان میاد می گه که حق با منه! که دختر کاپشن صورتی توهم یه قاتله که حالا وجدان درد گرفته!

مژگان امینی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 12:58 http://mozhganamini.persianblog.ir

بازهم با اوصحبت کنید.

چشم

مامانگار سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:02

بعید هم نیست بابک جان...
من که اونقدر به مقوله روح و ارواح و مسائل ماورائی علاقمندم..و البته نترس !!...که جای تو بودم تا حالا صدبار تهش رو درآورده بودم...و الان هم معلوم نبود توی دالون کدام جهان از جهانهای موازی در حال گرگم بهوا بازی بااین دخترک نازنین بودم..

یک آدمی! سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:13

برادر در این عکس که چیزی معلوم نیست!!! سرکارمان گذاشته ای؟ آن فلش صورتی به چه چیز اشاره دارد؟ به آن پنجره که جلویش میله میله می باشد؟!!!!!

عکس که کاملا مشخصه
شاید کامل باز نشده واسه شما

فرشته سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:13 http://houdsa.blogfa.com

شاید نمیتونه حرف بزنه بابک...

فک نکنم

سمیرا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:21 http://nahavand.persianblog.ir

فکر کنم اولین باره که یه اتفاق واقعی رو میای میگی بعد ادامه دارمیشه و همه نظر میدن میگم حالا سعی کن کم کم باهاش حرف بزنی...یه شکلات خوشگل بگیر فردا سر راهت بهش بده یا یه مداد خوشگل یا هر چیزی که دختربچه ها خوششون بیاد....شاید حرف زد...داره جالب میشه ادامه بده

سمیرا جان
مثل اینکه تا مارو نبرن در شهر بی خیال نمیشی ها

من سر صبحی شکلات بدم دختر مردم ؟

آذرنوش سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:24 http://azar-noosh.blogsky.com

ووووووووی چه ترسنااااااااک
خو برید جلو باش حرف بزنید یا انقد وایسید و نگاش کنید ببینید بابا ننه ای داره یا نه ...که اگه داشته باشه دیگه روح نیست

آذرنوش جان
حتی اگر روح هم باشه باز یه بابا و ننه ای داره
ارواح که از زیر بته عمل نمیان

پیمان سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:24

به هرکول پوارو نیازمندیم

یک آدمی! سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:38

باز شد. باز چیزی ندیدم. اصلا روح ها که در عکس نمی افتند. می ترسم. یقین دارم که روح است این دخترک. همه آن روح را دیدند جز من. قدیم ها همه روح را نمی دید جز یکی.....

من یک اپتو متریست خوب می شناسم
معرفی کنم ؟

بابک سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 13:42

یک آدمی عزیز

نترس عزیزم
این ها همه توهمات این نویسنده جوگیریات است
شما آسوده باش
اعصاب خودش رو ناراحت نکن


یعنی واقعا شما آن چیز صورتی رنگ را نمی بینید ؟

غریبه ای که همیشه اینجا را می خواند سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:11

بیشتر تلاش کنید جناب اسحاقی بلکم پرده از این راز برداشته شود
باور کنید شما می تونید

چشم

محمد مهدی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:21 http://mmbazari.blogfa.com




سلام

اینروزها زیاد شده اند این روح های سرگردان ...

آره ؟

تیراژه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:29 http://tirajehnote.blogfa.com

میگم همشهری جان!
جریان خزه ی دیم و مدفن بی بی سکینه خاتون و اینا رو که میدونی ؟
میخوای بگم همون اقای مارگیر-جن گیر بیاد بلکه گره ای از کار گشوده بشه ؟!!!

والا این جریان رو نگفتم
ما بالا طالاقونیا زیاد خرافاتی نیستیم

آخرین پست از وبلاگ مجموعه عرائض دخت سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:34

خدای من

خدای خوب و مهربان

من رو می بخشین ، قول می دم بعد از نوشتن این پست برم دستامو بشورم و تازه کیبوردم رو هم می شورم و شاید دهنم رو هم شستم که یه وخت فکر نکنی من کافر هستم یا چی !
اما من احتمال می دم شما وختی داشتی آدم بزرگا رو می ساختی شبش خوب نخوابیدی ، یا مثلا با شیطون دعوات شده بوده اصاب مصاب نداشتی یا شایدم زبونم لال بهتون گِل چینی انداختن ...
آخه می دونی یکی از این آقا گنده هاااااا هست چن وخته من رو که می بینه هی بهم چپ چپ نیگا می کنه ، بعد راهشو کج می کنه از یه طرف دیگه می ره ... تازشم چارسال پارسالا ازم عکس هم گرفت بی ادب ، اصن نمی دونه با یه دختر کاپشن صورتیه متشخفِس چطوری رفتار کنه ...
یه وخت فکر نکنی دارم چقولیشو پیش تو میکنماااا .... نه ... من حتی اسمشم نمی دونم که ، ینی فقط یه بار شنیدم یکی از دوستاش صداش کرد " درکی " ... خدا جون ، درکی اسمه ؟ یا چی ؟
می دونم خودت بودی و دیدی ، امروز آقاهه با اون هیکل گنده اش منو تو پارکینگ دید ، ترسید . نزدیک بود غش کنه گنده بک ، یکی نیست بگه آخه دخترکاپشن صورتی هم ترس داره آقای گنده ه ه ه ...
خدای من

خدای خوب و مهربان
به آقا گندهه بگو از من نترسه ، من دوسش دارم ، نمی خورمش . بهش بگو فردا بیاد می خوام ازش بپرسم اسمش ینی چی ؟ اصن " درکی " اسمه یا چی ؟

خدا لعنتت کنه محمد
محشر بود این کامنت

راد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:34

خب دخترها رو مادر ها می ترسانند ... اون ها هم می ترسند....
شاید البته...
یه دختری هست صبح ها با من وامی ایسته سر ایستگاه
یعنی باورتون نمیشه سرش رو هم بلند نمی کنه که نگاه آدم ها کنه
فقط وقتی سرویس اش میاد و بوق می زنه سرش رو می کنه تو و داد می زنه که من رفتم(البته من نمی شنوم ها ، می بینم و حدس می زنم که این رو میگه) بعد در رو می بنده بدوون حتی یه نگاه می ره سوار سرویس می شه
یعنی به وضوح از آدمها می ترسه ...
یعنی یهو دیدید پس فردا با بابایی مامانی کسی اومد که این آقاهه من رو می ترسونه

موافقم
البته امیدوارم قسمت اخرش درست نباشه

فرزانه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:35 http://www.boloure-roya.blogfa.com

دیروز راننده سرویسی که منو برد خونه ناشنوا بود و طبعا حرف زدنش هم خیلی نامفهوم. چون تنها مسافر من بودم با کلی بدبختی راهنمائی اش کردم تا مسیر رو درست بره. حالا ربط اینی که گفتم به ماجرای شما چیه؟ البته این یه احتمال هست: شاید اون دختر ناشنوا باشه!! فکر کنم بهتر باشه با دوستش (یعنی همسایه خودتون) صحبت کنید.

نمیدونم دوستش کیه اخه

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:36

از اتاق فرمان به من اطلاع دادن که نویسنده ی وبلاگ دخترک کاپشن صورتی تماس گرفته و گفته عنوان کامنت بالا ناقصه و باید اینطوری باشه :

" آخرین پست از وبلاگ مجموعه عرائض دخترک کاپشن صورتی "


خلاصه من مامور بودم و معذور
الانم می رم تو اتاق فرمان چون یه جلسه ی خیلی مهم دارم ... مزاحمم نشید لطفا

راد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 14:37

دخترها رو مادر ها می ترسانند ... اون ها هم می ترسند....
شاید البته...
یه دختری هست صبح ها با من وامی ایسته سر ایستگاه
یعنی باورتون نمیشه سرش رو هم بلند نمی کنه که نگاهی به آدم ها کنه
فقط وقتی سرویس اش میاد و بوق می زنه سرش رو می کنه تو و داد می زنه که من رفتم(البته من نمی شنوم ها ، می بینم و حدس می زنم که این رو میگه) بعد در رو می بنده بدوون حتی یه نگاه می ره سوار سرویس می شه
یعنی به وضوح از آدمها می ترسه ...

یعنی یهو دیدید دختر کاپشن صورتی پس فردا با بابایی مامانی کسی اومد که :این آقاهه من رو می ترسونه

اردی بهشتی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 15:18

اوا خو فضولی نمیذاره کلیک نکنیم !

میدونم

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 15:41

آدم بخیل رو جون به جونش کنی بخیله

حالا چیزی ازت کم می شد تو اون ادامه مطلب یه عکس پدر مادر دار از خانوم Zeta Jones می زدی که کلیک ما حروم نشه ... بخیــــــــــــــــــــــــــل

با این سلیقه ات
اقلا می گفتی مونیکا بلوچی

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 15:49

مملی فراگیان به سبیل نداشته اش می خنده صد سال سیاه حرف تو رو تایید کنه دختر شیرازی ...

بابک اسحاقی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 15:53

خدا لعنتت کنه ممد یدک
خیلی باحال بود اون کامنتت

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:03

باحالی از خودتونه حاج آقا

بابک سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:06

ممد جان کامنت رو گفتم باحاله
تو چرا به خودت می گیری ؟

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:09

اما من اعتراف می کنم که با خود خودت بودم

البته حالا که دارم اعتراف می کنم بذار صادق باشم ... با خود خودت نبودم ، با ... با .... می دونی کیا ؟ می دونی من همیشه تو بیان منظورم ضعف داشتم ... ینی می خوام بگم ... ینی منظورم این بود که ... " درکت " رو گفتم کیا ، درکت رو گفتم که با حاله

یک آدمی! سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:13

خب برادر من لابد نمی بینم که می گویم.

اولش ندیدمش حالا که زوم کردم میبینم. یک دستی از دیوار بیرون مانده انگار. یا قمر بنی هاشم، آستینش صورتیست! یعنی...
آخر در این هوای سرد خاکستری پر همهمه تاریک بیرون حالا چطور به خانه بازگردم؟!

یا صاحب هول کمکم کن...

ژولیت سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:34 http://migrenism.blogsky.com

به قولی هرررررررررررررر به کامنت مملی فراگیان!
ینی این تخیلش تو حلق هر چی فراگه!
حالا من موندم با این تخیلش و این کامنتای درازش فقط اون وب نوشتنه سر دلش سنگینی می کرده؟!
شک ندارم می خواسته خودشو لوس کنه!
کلی خندیدم

بابک سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:43

ژولی جان
کلا وبلاگ نویس جماعت هر چند وقت به چند وقت از این ادا اطوار ها از خودشان در میاورند
و بعد مثل چی پشیمان می شوند
نمونه اش همین مملی

شب ها روناک بانو می بندتش به تخت
مملی هم از درد ننوشتن وبلاگ
تا صبح عربده می کشه از درد

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:47

اتفاقن روناک اولین کسی بود که بهم توپید بابت بستن وبلاگ آخه یکی از چیزهایی که واقعا حس کنجکاوی یه زن رو ارضا می کنه خوندن کامنت های وبلاگ همسرشه ... به خصوص کامنت های خصوصی

اصش یکی از دلایلی که وبلاگم رو بستم این بود که این سرگرمی رو از روناک بگیرم

ملودی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:50 http://melody-man.mihanblog.com/

خو نکنید این کارارو با ما،آدم مور مورش میشه

ملودی سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 16:54 http://melody-man.mihanblog.com/

بهترین کار اینکه برید لپش و بکشید و بگید: بچه جوون برو دم خونه خودتون وگرنه دفعه بعد با ماشین از رووت رد میشم

میلاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 17:13

بابک این دوتا پست منو یاد فیلم حلقه انداخت ( هردو ورژن ژاپنی و امریکایش)

خدایش هرچی بچه می بینم که موهاشون تو صورتشون ریخته یاد فیلم حلقه میافتم و میترسم

یادم نمیره سر سکانس نهایی اش که بچه از تلویزیون در میاد و به سمت هنرپیشه حرکت میکنه داشتم سکته میزدم، همش به خودم میگفتم من که انقدر تلویزیون می بینم، الان یکی از این ها در میاد و منو زهر ترک میکنه

خلاصه که اگه میخوای بیشتر بترسی برو فیلم حلقه رو ببین، مخصوصا ورژن ژاپنیش

دیدم این فیلم لامصب رو

جعفری نژاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 17:31

میلاد جان

دوست تپل و نرم من

شما خودت ژانر وحشتی قربونت برم با اون هیکل اون ابروهای پر پشت . باور نداری یه نیگا به این عکس بنداز

http://s3.picofile.com/file/7581248488/26.jpg

اون هیکل شما جون می ده واسه دم تونل وحشت که یه تبر بگیری دستت و به عزیزان خیر مقدم بگی ... با صدای " یو هو ها ها ها ها ... "

پس به عمو ممد قلی قول بده دیگه از هیچی نترسی ، خب پسر عزیزم ... آورین قربونت برم

خدایی این لینکت از فیلم حلقه وحشتناک تر بود

تیراژه سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 18:43 http://tirajehnote.blogfa.com


ووووووی
خدا این میلاد رو نصیب دروازه ی جهنم هم نکنه

حالا ابرو و هیکلش هیچی
اون چشمهای خون گرفته شو بگید
ووووووی ووووووی

حالا اینا هیچی
کیک شکلاتی خوردنش با چای نبات رو بگید
اَیییییییی وَیییییییی

ثنا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:19

اره بعضیا مثل روحن

بابک لوس نشو دیگه بی مزه!!!!!!!!
مهربان خوبه؟منتظر آپش هستم...چرا نمینویسه؟

راستی آخر آذر آخر دنیا نباشه یه وخ!

ثنا جان
به مهربان گفتم پست بنویسه تا شما فحش بدتر ندادی به ما

یه مریم جدید سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:29 http://newmaryam.blogsky.com

چه قدر عالیه این پست ... مثل فیلم های عالی سینمای وحشت می مونه! ممنون بابک خان!

لایک به کامنت "آخرین پست از وبلاگ مجموعه عرائض دخترک کاپشن صورتی". خیلی خندیدم!
ممنون آقای جعفری نژاد!

میلاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:30

حیف که کلاس دارم الان، نمی تونم درست و حسابی جواب جفتتون بدم

فقط اومدم حضورمو اعلام کنم فکر نکنید گذاشتم رفتم، به موقع اش سلام به هردوتون می رسونم

میلاد سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:34

منظور از دو نفر در کامنت بالایی، محمد جعفری نژاد معروف ممد قلی و تیراژه معروف به تی تی بوده است.

م . ح . م . د سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:41

منم بودم هیکلتو میدیدم هیچی نمیگفتم ! اینکه دیگه بنده خدا بچچه هست !

عسل سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:57 http://rozegar65.blogfa.com/

جناب بابک خان زهرمون ترکید. توو بحر پستتون بودم یهو صدای زنگ تلفنمون بلند شد و منم پریدم هوا
نکن برادر من نکن همچی. اینطور مینویسی نمیگی دختر مردم سکته میزنه

آوا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:59

وای چه با مزه.خوبه عکسش رویت
شد،توهمات فانتزی گونهء کسانی
مانند این جانب برای چسباندن ِ
برچسب روح به این بنده خدارفع
شد..و دیگه اینکه کامنت جناب
جعفری نژاد هرررررررررررررررررر
داشت بسی ...و لینک میلاد
خان جان که یاد بازی چشم
ها انداخت منو....هی هی
هی..چه زوووووود گذشت
آقای جعفری نژاد دمتان
گرررررررررررم بسی
یاحق...

دل آرام سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 20:21 http://delaramam.blogsky.com

بابک امیدوارم همه اینها فقط خواب و رویا بوده باشه .
من واقعا طاقتش رو ندارم ، موضوع داره ترسناک میشه ...

جدی نگیر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد