از طرفی به شدت ترسیده بودم و از سوی دیگر حسابی عصبانی بودم . خودم را برای نشان دادن یک عکس العمل درست و حسابی آماده کرده بودم . با عصبانیت رو به مرد کردم و با صدای بلند پرسیدم : چی گفتی ؟
گفت : یه کاری می کنم که آتیش بگیری ...
جدیت مرد هنگام ادای کلمات باعث ترسم می شد . هیچکس نمی توانست با یک مامور نیروی انتظامی اینطور با تحکم صحبت کند . هرچقدر هم گردن کلفت باشد حق ندارد چنین حرفی بزند . بواسطه کارم که کار پر تنشی هم بود متاسفانه خیلی از راننده ها دل خوشی از ما افسرهای راهنمایی و رانندگی نداشتند . شاید توی دلشان فحش و بد و بیراه می گفتند اما در عمل معمولا ادب را رعایت می کردند اما این بابا سر نترسی داشت . به قول معروف نفسش از جای گرم بلند می شد و من مستاصل شده بودم که در جوابش چه عکس العملی نشان بدهم ؟
چند بار از دهنم در رفت که بگویم : "مثلا چه غلطی می خوای بکنی؟ " اما پشیمان شدم و حرفم را خوردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم . نفس عمیقی کشیدم تا خون به مغزم برسد . سعی کردم خودم را خونسرد نشان بدهم . قبض جریمه را با ناراحتی از شیشه پایین ماشین داخل بردم و به دست مرد دادم و گفتم : " خب . آتیشم بزن ببینم "
مرد نگاهی به قبض جریمه انداخت و گفت : الان که نه . سر وقتش
از یک طرف دستم به بی سیم بود تا به محض درگیری به پاسگاه گزارش بدهم و از طرفی خودم را آماده کرده بودم تا اگر رفتار غیر طبیعی از او سر بزند با هم درگیر بشویم . گفتم : شما کی هستی اصلا ؟
گفت : حاج ابراهیم
گفتم : حالا هرکی . چطوری می خوای یه مامور نیروی انتظامی رو آتیش بزنی حاجی ؟
قبض جریمه را مچاله کرد و انداخت توی داشبورد و گفت : من حاج ابراهیمم . صاحب رستوران .... جاده چالوس . تو جاده چالوس بگی حاجی ابراهیم همه میشناسن . رفتی تا حالا جناب سروان ؟
با عصبانیت گفتم : نه خیر نرفتم
با اطمینان گفت : حالا میری
هر وقت سال . هر ساعت شبانه روز . صب یا شب از جلوی رستوران ... که رد شدی یه نگاه بنداز تو پارکینگ اگه ماشین من بود که هیچ اگه نبود برو بگو من از طرف حاجی اومدم .
گفتم : خب که چی ؟
گفت : هیچی دیگه . برات یه قزل کبابی میذارم تو بشقابت به این هوا ( و بعد دستش را به اندازه ابعاد یک کیسه برنج باز کرد ) که باهاش انگشتاتم بخوری
عصبانیتم کم کم تبدیل شد به لبخند . معلومم شد حاج ابراهیم از اول هم داشته با تهدید شوخی می کرده .
گفتم : خب ؟ چه ربطی به آتیش داره مرد مومن ؟ زهر ترکم کردی
حاجی ابراهیم هم زد زیر خنده و گفت : دیگه همین دیگه . قزل رو میزنی تو رگ و میگی حاجی ببخشید جریمه ات کردم . منم نگات میکنم و میگم نوش جونت جناب سروان . اینطوری آتیش میگیری از شرمندگی
بعد از آن روز چند باری همدیگر را دوباره همانجا دیدیم و کلی خندیدیم و با هم رفیق شدیم . البته قسمت نشد برویم رستوران حاجی و قزل بخوریم و آتشمان بزند ولی یکی از خاطره های خوب دوران خدمتم همان مکالمه من و حاجی بود در خصوص آتش زدن .
خدا رو شکر
ایشالا همیشه لبخند بزنید
چه مرد خوش مشربی بوده با اینکه جریمه شده ولی بازم زده به شوخی و بگو و بخند!
بگو خب نمیتونی مثل آدم شوخی کنی؟ حتما باید زهره مردم رو آب کنی؟ حتما باید اینهمه استرس بدی؟ آخه حاجی نمیگی با خودت شاید این جناب سروان در آینده ای نه چندان دور وبلاگ نویس بشه و بیاد این خاطره رو تعریف کنه و کلی مردم رو بذاره توی شش و بش؟ آخه این رفتار درسته؟
خداییش آدم جالبی بود
اصلا عین خیالشم نبود که جریمه اش کردم
شما هم مارا آتیش زدین با حدسیاتمان
عمرن امشب پست نخوانده٬ میخوابیدم!
چه فکرا که نکردیممممممممممم
البته شاید در باغ سبز نشونتون میداده حالا اگه راست میگین یه سر برین رستورانش ببینیم شایدم واقعا می خواسته آتیشتون بزنه
نکنه خودتونم ترسیدین که تا حالا نرفتین ؟؟!!
والا اتفاقا چند باری هم از جلوی رستورانش رد شده ام اما حدس میزنم بعد از اینهمه سال وقتی برم و بگم که من همن افسری هستم که ده سال پیش جریمه ات کردم و حالا اومدم کباب مفتی بخورم احتمالا جدی جدی آتیشم میزنه
شبیه فیلما بود انگار!!!!
هستن این آدما پس
بله که هستن
خیلی خوب بود. عجیب غافلگیر شدم. هنوز هم یه لبخند پت و پهن دارم!
خدا رو شکر
همیشه به لبخند
خیلی باحال بود بابک جان ... سر صبحی با روحیه خوبی کار توی تامین اجتماعی پر تنش رو شروع کردم... ممنون و باز هم ممنون که انقدر خوبی
قربان شما
ایشالا که همیشه روحیه تون خوب باشه سر کار
دم حاجی گرم و البته شما ... میدونی با جماعت ایرانی شوخی کردن هم دل می خواد چون اکثرا جنبه شوخی رو نداریم و تو همون برخورد اول دست به یقه میشیم خوب خودتو کنترل کردی افرین
ممنون از تشویقت خواهر
عجب آدم باحالی بود که تونست انقد شما رو بترسونه!!!
حیف که نرفتی رستورانش!!!
حالا به جای جاده چالوس یه آشنایی چیزی تو جاده هراز نداشت اگه شما نتونستی بری ما به جات بریم آتیشمون بزنه؟؟؟
والا دیگه کارت پایان خدمت اومد نشد تو جاده هراز آشنا پیدا کنیم
امان از دست تو بابک خان اسحاقی

من موندم آدمایی که میخورن تو تور شما شبیه شمان یا شما یه جوری مینویسین که اینجوری به نظر بیاد
مطمئنا هر کس دیگه جز شما بود خیلی ساده از کنار این اتفاق میگذشت اما شما با نوع قلمتون یه روز مارو گذاشتین توخماری: خندیدیم خدا خیرتون بده پوزخند:
قربان شما
انصافا خاطره ای نبود که بشه فراموشش کرد
خاطره های خوبتون مستدام
ممنون برا ما هم تعریف کردین
ولی جسارتا اگه به روح اعتقاد دارین لطفنی دیگه ادامه دار ننویسین:)
چرا آخه ؟
حالا غیر از این پست ولی بعضی وقتا بعضی قصه ها انقدر طولانی میشن که نمیشه دنباله نداشته باشن
گفتم شوخی کرده :)
بله جدی جدی شوخی کرد
گفتم که آتیشت زده :)
چه ادمای باحالی پیدا میشناااا ....
ولی خدایی خوب تونستید خودتونو کنترل کنید تو شرایطش ... من بودم حتما جنگ درست میکردم
پس خوب شد که شما سربازی نرفتی
چه مرد خوش اخلاقی بوده
آدم هوس آتیش گرفتن میکنه
آره والا
دون پاشیده، گول اینجور آدما رو نخوریااااا...
شک ندارم الان کلی ساله یه صندلیه راک گذاشته جلو رستوران، نشسته زل زده به جاده منتظره از راه برسی ببره ماهی کبابی! بهت بده عوض جریمه در بیاد
خودم پیش پیش میگم: بسوزه پدر تجربه :-))))))
آقای اسحاقی...؟
نه به اون خشونت قسمت اول..
نه به این خندون و مهربونی قسمت دوم..
یعنی چه اصلا آقا داستان های دنباله دار...؟
بد کاری کردم خورشید ؟
واقعنی آتیشم می زد خوب بود ؟
البت اون تجربه ای که ممد حسین میگه
ماهی نبوده کفتر بوده ! یه کفتر که سیگار می کشیده !!
راستی منم همون که lightwind فرمودن !
جانم ؟