ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
جوگیریات قدیمی با همه مشکلات فنی ای که داشت
یک خوبی خیلی خوب داشت آنهم این بود که می توانستی قالبش را تغییر بدهی
گاهی رنگهایش را رنگ حال و هوای دلت کنی
گاهی دستی به سر و روی فونتهایش بکشی
و هر وقت دلت خواست هدر قالبت را عوض کنی
یک کاری که خیلی دوست داشتم طراحی هدر بود برای قالب جوگیریات قدیمی
یک عکسی که تاثیر گرفته باشد از حال و هوای ماهی که در آن بودیم
مثلا این هدر قالب خرداد ماه امسال بود
خرداد ماه سبز پر خون
-
تیرماه گرم و تب جام جهانی فوتبال
-
مرداد ماه و حرارت سوزان تابستان امسال
-
شهریور ماه و آفتاب داغش
-
مهرماه : ماه انار ٬ ماه مدرسه ٬ ماه تولدم
-
آبان و آذر پاییزی برگ ریز
-
این هم هدر جغله وبلاگ خدا بیامرزمان پازل بی پاسخ بود
-
حالا که به همین چند ماه گذشته نگاه می کنیم
نه گرمی هلاک کننده تابستان امسال یادمان هست
نه شور و حال جام جهانی
و نه حس و حال مدرسه
این یعنی عمر ما چقدر زود می گذرد
و دردها و خنده های ما چقدر آنی هستند و فراموش شدنی
یعنی ده سال بعد که بیایی و چشمت بیفتد به این پست
نه حال الان مرا می فهمی و نه حال الان خودت یادت هست ...
یعنی تمام دویدن های ما برای شاد کردن لحظاتی هستند که اسمشان ثانیه است
و عین برق و باد می گذرند و تمام می شوند
عین آب خوردن ...
پی نوشت :
چقدر دلم یک هدر می خواهد برای اینجا
اووووووووووووووووووووووول
نمیدونی واسه این اول شدن چقدر زحمت کشیدم هی نوشتم اووووووووووول بعد ارسال رو که زدم اینترنت قطع شده بود و سند نمیشد آخه یکی نیست به من بگه این مملکته ما داریم؟؟!!!!
چقدر این هدر ها باحالن مخصوصآ اولی و دومی اون دومیه که آخر خندست با اون پا بندش
یادش به خیر
خیلی دوستشون داشتم
خب اینجوری بهتره! تموم زندگی ما شده درد و غم همون بهتر که زود میگذره و چه بهتر که زود فراموشش کنیم من از این فراموشی به غایت استقبال میکنم و یاد شعر هادی خرسندی افتادم که میگفت :
دلم میخواهد آلزایمر بگیرم / که لبریز از فراموشی بمیرم
دلم خواهد ندانم در چه حالم / کجایم در چه تاریخم چه سالم
نخواهم حافظه چندان بپاید / که تاریخ و رقم یادم بیاید
به تاریخ هزار و سیصد و کی؟ / بریدند از نیستان ناله زن نی؟
به تاریخ هزار و سیصد و چند؟ / ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟
نخواهم سال ها را با شماره / که میسازم به ایما و اشاره
به سال یکهزار و سیصد و غم / اصول سرنوشتم شد فراهم
به سال یکهزار و سیصد و درد / مرا آینده سوی خود صدا کرد
گمانم در هزار و سیصد و هیچ / شدم پویای راه پیچ در پیچ
ندانم در هزار و سیصد و پوچ / به چه امید کردم از وطن کوچ
نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد / که پی در پی وطن غرق بلا شد
چگونه در هزار و سیصد و نفت / خودم دیدم که جانم از بدن رفت
گرسنه بود ملت بر سر گنج / به سال یکهزار و سیصد و رنج
چه سالی رفت ملت در ته چاه / به تاریخ هزار و سیصد و شاه
به سال یکهزار و سیصد و دق / چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق
به تاریخ هزار و سیصد و زور / همه اسباب استبداد شد جور
به تاریخ هزار و سیصد و جهل / فریب ملتی آسان شد و سهل
به سال یکهزار و سیصد و باد / خودم توی خیابان میزدم داد
به سال یکهزار و سیصد و دین / به کشور خیمه زن شد دولت کین
چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز / به تاریخ هزار و سیصد و گوز! (ببخشید)
دلم خواهد فراموشی بگیرم / که در آفاق الزایمر بمیرم
بطوری گم کنم سررشته خویش / که یادی ناورم از کشته خویش
نه بشناسم هلال ماه نو را / نه خاطر آورم وقت درو را
اگر جنت دروغ هرچه دین است / فراموشی بهشت راستین است
چقدر اینجا سوت و کوره فکر کنم خودم باید همین صفحه رو تموم کنم!!!
لامصب ها اینترنت و به .. کشیدن هیچ کاری نمیشه کرد هی قطع میشه وصل میشه!!!
ایول فکر نمیکردم اینقدر باحال بشه
بهنام جان روانگردانی آبکی چیزی زدی داداش ؟
حالا ببخشید فضولی میشه اون پسره که از پشت شبیه الفی الکینزه جنابعالی تشریف دارید .. اگه اره که خیلی دوستت دارم
اون اسمش حنظله است
شخصیت همیشگی کاریکاتور های ناجی علی
این گذشتن عمر به همراه تموم غمها و شادیهای لحظه ایش هم خوبه هم خوب نیست!
این چند وقته این قضیه خیلی ذهنمو مشغول کرده...مثلا یه اتفاقی میفته و یه حس خاص یا یه فکر خاص به اون قضیه دارم تو اون لحظات...اونوقت با خودم فکر میکنم یعنی چند روز دیگه اصلا یادم میاد این لحظه داشتم به چی فکر میکردم؟و جواب اینه:نه!
واسه همین تصمیم گرفتم یه دفتر بردارم و همه ی حس و حالم رو تو روزای مختلف بنویسم...که یادم باشه این روزا چطوری گذشتن...که اینقدددر حس گذشتن عمرم مثل برق و باد نره رو مخم!که یادم بمونه احوالاتم و فکرای تو کله م!
این نوشتن هم خوبه هم نیست
قبول داری ؟
الو الو کسی صدامو میشنوه ... کسی نیست اینجا
چه جالب که یاد جوگیریات افتادی...امروز اینقدر دلم تنگ شده بود رفتم تو جوگیریات قدیمی و چند تا از پستهات رو خوندم و کلی یاد قدیما افتادم و لذت بردم و یه کمی هم دلم گرفت و یه گل هم گذاشتم تو کامنتدونی پست آخر
یادش به خیر
همه اش برای همین لحظه "اکنون " است . دمی بودن !
همه همه اش
خنده های ما انی هستند اما دردهای ما معمولا تا آخر با ما می مانند یعنی ما انها را ول نمی کنیم
دردهای ما هم آنی هستند
اما زندگی هایمان پر از درده
یعنی هیچ جوری نمیشه واسه بلاگ اسکای هدر ساخت؟
چرا
ولی خیلی دردسر داره
رفت تو مخم که همین امشب درستش کنم
گاهی آدم دلتنگ دل تنگیاش میشه
تو کلا داری نور بالا می زنی دختر
مگه قالب اینجا عوض نمیشه؟
نه اونجوری که تو پرشین بلاگ میشد
انقد کولی بازی درنیار بچچه !
هوچی گری نکن پشت سر بلاگ اسکای !
پس من و حمید چجوری هدر گذاشتیم ؟!
کد اون تیکهء مربوط به هدر قالبو که واست ایمیل کردم همون موقع !
آقا یه بار ما خواستیم زنجموره کنیم باید بیای بزنی تو سر بچه ؟
بنظرم یکی از شاهکارهای خلقت همینه، فراموشی.
کاملا موافقم
خوب یادمه هدرهای جوگیریات قبلی را و اون پرچم گوشه وبت را که به حسرت هایت سنجاق کرده بودی
درسته که همه چیزمان در حال خلاصه می شه اما مطمئنا ده سال بعد اگر به وبت بیایم تمام خاطراتم دوباره زنده می شه. دوباره حس و حال بازیهای وبت بهم دست میده
وقتشه یه دستی به سر و روی وبت بکشی
آره
موافقم
چه هدرهای قششنگی
من که حسابی پسندیدم
آقا کیا هدر میخوای چرا نمیذاری؟؟
اگه دوست داشته باشی من میتونم یه کارایی بکونما!!
مرسی از لطفت
ممنون میشم
سلام کیامهر جان. یاد گذشته ها کردن خیلی خوبه.آدم رو به فکر وا میداره.
خیلی خوبه یه دستی به سر و روی وبت بکشی خیلی سفید و برفیه!!! یا شایدم یک رنگ و ساده..نزدیک عیده خونه تکونی کن بابا کمک میخای در خدمتیم.
دست شما هم درد نکنه
اون نوشتنه هم خوبه هم بد...آره قبول دارم...واسه همین شک دارم و تصمیمم رو عملی نکردم هنوز...باید به این نتیجه برسم که خوبیش بیشتره یا بدیش...ولی نوشتن افکارم رو دوست دارم...راجع به خاطره نویسی زیاد مطمئن نیستم...
چندین و چند سال هر روز خاطره هامو نوشتم
تا حالا نرفتم سراغشون
خیلی ساله که اینکار رو نکردم
چندوقتی هست که اینجارو میخونم ولی نمیخواستم بی مقدمه و بدون هیچ شناختی کامنت بذارم.حال و هوای اینجارو خیلی دوست دارم خیلی صمیمیه خیلی گرمه.همیشه مشتاقانه پستهای جدیدتون و بعدش هم کامنتهای دوستانتون رو میخونم.امیدوارم که من رو هم قابل بدونید و بین دوستانتون جا بدید.هرچند که حال و هوای همه این روزها درهمه ...
مرسی دلارام
باور بفرمایید که ۹۹ درصد این دوستان رو تا حالا ندیدم
ولی خب همینجوری با هم آشنا و دوست شدیم
قدم شما هم سر چشم
خوش اومدید
چه هدرهای خوچملی بوده واسه خودش ما هم دلمان خواست

زندگی یعنی همین لحظه یی که الان توشیم و شاید نیم ساعت دیگه باشیم یا نباشیم
درسته
زندگی یعنی همین لحظه
اتفاقن خیلی وقته میخام بهت بگم که هدر وبلاگتو عوض کنی.
هی یادم میره.
آره
خودمم همش یادم میره
چه هدر های جالبی
از همه جالب تر پا بند این آدمکست
خیلی بانمکه
به نظر من از 20 سالگی به بعد خیلی سریع میگذره...
من اصلا نفهمیدم کی 21 ساله شدم!
پس من بازم اون شعار تکراریمو میگم
شاد باشید و از لحظه لحظه های عمرتون لذت ببرید
مثل خانوم مجریای تو رادیو گفتی
خیلی وقت بود انقدر سریع جواب کامنت ها رو نمیدادین

خانوم مجری؟!
نه من با این شعارام خیلی پیشرفت کنم همین معلم بمونم!
خب الان بعد از ۵ ساعت و چهل دقیقه جواب دادم جبران شد
یادش بخیر
خیلی قشنگ بودن این هدرها
می تونین بذارین
این که ناراحتی نداره!
سعیم رو می کنم
سلام بر کیامهر خان گرامی ! خوبی مرد هدرباز ؟؟

آقا جات خالی امروز کلی خوش گذشت و حواسمون به دل خودمون و بغل دستی هامون بود که عاشق نشند !
حالا که یادگرفتی بیا یه کلاس فوق برنامه تشکیل بده واسه هوشمندانی مثل من !
چشم
حتما اگر یاد گرفتم
۹۹ درصد؟ ولی یه جوری باهمدیگه حرف میزنین که آدم فکر میکنه همه همدیگرو میشناسین.خیلی جالبه برام.اینجارو واسه همین صمیمیتش دوست دارم.مرسی که من رو هم به عنوان یه دوست پذیرفتین
صمیمیت یه چیز دو طرفه است
از قدیم گفتن: ز یک سر مهربونی بی اثر بی
یاد شامپوی head and shoulder افتادم
خب چیکار کنم؟امروز بنده ده ساعت تو داروخونه پشت اون شیشه ها حبس بودم و تا دلت بخواد شامپو و سایر تجهیزات رو تماشا کردم
سیمین جان واقعا تو داری تو این کشور هدرمیشی
تو رو خدا خودت رو فرار مغزها کن
راستی اینجا برق رفته.طرف شما برق هست؟
اینم مدل جدیدشونه بی پدرا...شده عین زمان جنگ...
آره برق هست
آقا باطری کامپیوترم داره تموم میشه.زت زیاد
یه شبم که خودت باتری داری باتری کامپیوترت تموم شد
خواستم بیام بت دلداری بدم بگم نازی کیا... الهی... هدر دوس داره. آخی... و از این چرت و پرتا که کامنت کرگدنو دیدم.
خیلی با حاله.
با حالی از خودتونه
این موجود فقط ما رو ضایع می کنه
آقا خودم هدرت میشم
بیا من رو بچسبون اون بالا
بله چشم به هم بزنی میبینی رسیدی آخر خط
تا الانش که خیلی زود گذشته
بابا معرفت
بابا چسبونک
بابا آخر خط
بابا فلسفه
چیه خوب؟؟؟؟؟
چیزی برای نوشتن به ذهنم نرسید خالی فرستادم
شما هم با سیمین برو اونور آب
حیفین به خدا
جناب تمدن اومدید پریدید میون دو تا کامنت من
تا حالا از دست کیامهر می کشیدم گویا شما هم دارید اضافه می شید
بابابزرگ ، همیشه هدر های وبلاگت واسم خاطر انگیز و جالب بوده .. اون موقع ها که سر ماه میشد همیشه منتظر بودم ببینم چی میذاری ... یادمه اون اوایل هم یبار ازت پرسیدم من برای اینکه بخوام بالای وبلاگم اینطوری بشه چیکار باید بکنم !!
اگه یادته من چی جواب دادم بهم بگو چون خودم یادم نیست
والا میدونی که من از این امور سر در نمیارم
پس رو من اصلا حساب نکن
اینم از حسابدار مملکت
سلام

من از وقتی هدر مهرماه بالای جوگیریات بود خواننده دائمش شدم...
البته که بلاگ اسکای هم به راحتی قابل تعویضه هدرش ها!!!
به مهربان بانو سلام من رو برسونید لطفا
چشم الی بانو
شما هم به پدر و مادر گرامی سلام برسونید
و مخصوصا به اون رفیقتون که قاپ رفیقمون رو دزدیده
سلاااااااااام
چه قدر خوشگلن اینا! اون موقع ها من شما رو نمی شناختم!دنیا همینه دیگه! همه چیز فراموش می شه!
بله
همینه کار دنیا
برق اومد
اللهم صل علی ...
دیدی بلاخره حضرت گندم کار خودشو کرد ؟!
دیدی بهت گفتم
سلام کیا جان
به به چه حسن سلیقه ایی ... هدر پازل بی پاسخ رو خیلی دوست داشتم ... فضا شو که دیگه نگو خیلی حیف شد !!
درست ٍ کاش قدر لحظه لحظه هامون رو بدونیم و باور کنیم که زندگی در لحظه ست که معنا پیدا میکنه وقتی خاطره شد فقط ارزش قاب کردن داره اونهم کنج دیوار دل که گاهی گرد و غبار روزگار محوش میکنه و حتی دیگه نمیشه تصویر واضحی ازش دید واسه همین که من در حال زندگی میکنم و به دیروز و فردا به قدر حالم بها نمیدم
مرسی سپیده
درست گفتی
آدم باید در حال زندگی کنه
اما این یک تواناییه و نیاز به تمرین داره
نمیدونم چرا چیزی برای گفتن ندارم؟
بیخیال چاردیواری اختیاریه دیگه!
اختیار دارین
چاردیواری خودتونه
امروز مینا می گفت مامان دوست داشتی چند ساله باشی؟راستش اصلاْ دلم نمی خواهد به عقب برگردم .سالها خیلی زود می گذرند و من از گذشتنشان ناراخت نیستم.
ولی من خیلی حسرت گذشتنشان را می خورم
دقیقا
به چه نکته ای هم اشاره کردی
ابتدای امسال یعنی فروردین و اردیبهشت ماه
من از نظر روحی وضعیت مناسبی نداشتم
اصلا داغون بودم
الان که دارم نگاه می کنم می بینم چه بی خودی و الکی
و به چه چیزهای بی ارزشی فکر می کردم
واقعا حال ما ثانیه ای ست
درود بر شما
خوشحالم که اون ناراحتی رفع شده
درود برخودت
سلاااااااااااااااااام کیامهر عزیز ...

چه خاطرات قشنگی ... مهم اینه که خودت همیشه حس و حالتو یادته ... چه الان و چه 10 سال آینده ...
خیلی طراحیات قشنگ بودن ...
همیشه سبز باشی و عاشق کیامهر جان ...
ممنون
تو خوبی ؟
این چه پستی بود که نوشتی دختر ؟
هدر هدر هدر...
دانشجویی...هدر
سرمای سوزناک مشهد..حرمای هفته به هفته
کوه سنگی طرقبه بند گلستون اردوقصرخورشید
دهکده چوبی...
دانشجویی..هدر
قطار سمنان که هنوزم دیر می رسه به مقصد
شهمیرزاد دربند واشی پارک سیمرغ
دلم نمیاد برم قبلترا
دلم می گیره..
یعنی تموم عمر هدر..یروز دیگه هم از وقتم کم شد
اونم هدر....
چقد وقت گذشته مگه !این همه پست!!
به مسابقه ء نقاشیم نرسیدم !!
یاحق...
اعتراف می کنم که واقعا نمی دونم چی بگم الان
واین خیلی کم پیش میاد معمولا