نشسته است پشت میز. لیوان نسکافه رو میگذارد کنار لپ تاپ و وبلاگش را باز میکند. آخرین کامنتها را برانداز میکند و میرود داخل مدیریت وبلاگش. یوزر و پسوورد و ..ناگهان کسی از آن طرف مونیتور می گوید "هی..تو کی هستی؟!" خشکش میزند. با تعجب میگوید" تو کی هستی؟" آن یک نفر با لودگی میگوید" من؟ من منم دیگه خنگ خدا!"..با خوش میگوید یعنی چه؟ خب. خنگ که نیست. دوزاری اش می افتد. طرف مقابل با وقاحت تمام آدامسش را لوندانه میجود و زل زده به چشمهایش. حس میکند تنفر تمام وجودش را گرفته. کشوی میز را باز میکند. هفت تیر نقره ای رنگ برق میزند. هفت تیر را میگیرد در دست سرش بالا می آورد..نه! نه! این دیگه محاله. آن یک نفر پشت مونیتور چیزی شبیه همین هفت تیر به سمتش نشانه رفته. هر دو روبروی هم نشسته اند با اسلحه هایی که به سمت هم. نگاهی به آخرین عکسی که از خودش روی دسکتاپ مونیتور بوده میکند. آن یک نفر داخل مونیتور میگوید "چیه؟ شک داری؟ نه. اینجا آخر خطه. یا تو یا من. کی بشمارد؟ دستهایش یخ زده. اسلحه در دستش می لرزد. میشمارد. 5..4..3..2..و ...آن یکی توی لپ تاپ سرش کج شده روی گردنش...آدامسش از دهانش بیرون افتاده... و این یکی با پیشانی افتاده کنار لیوان نسکافه ی روی میز.. از روی تخت بلند میشوم...نگاهی به این دوتا میکنم و از کوله ام هفت تیر نقره ایم را در میآورم... تمام گلوله هایش آماده...برق فلز میخورد در چشمم...فرصت زیادی ندارم.. باید یکی یکی پیدایشان کنم..
میروم در سالن تاریک سینما آزادی . خودش است. همان جا آرام کنار ماریا نشسته و جدایی سیمین از نادر را تماشا میکند. نور پرده افتاده روی صورتش.چقدر نگاهش معصوم است..دستم میلرزد. ماشه را میکشم و شلیک میکنم. سرش افتاده روی شانه ی دوستش. هنوز کسی نفهمیده. دوستش دستش را آرم میگذارد روی بازویش..نمیداند که ...از سالن می آیم بیرون. همهمه ی خیابان عباس آباد. هه ..آنجاست..منتظر تاکسی تا برود سیدخندان. تاکسی که میگیرد مینشینم کنارش. دارد اس ام اس محمد را جواب میدهد. نباید معطل کرد. گوشی را که میگذارد در جیب پالتویش نگاهی هم به من می اندازد. اسلحه را میگیرم به سمتش. حتی مهلت وحشت کردن ندارد. سرش عقب میرود روی پشتی صندلی سمند زرد. کرایه ی دو نفر را حساب میکنم و پیاده میشوم. حتما راننده فکر میکند چرتش برده. کوله ام را از این شانه به آن شانه می اندازم. جیب چپ پالتویم پر از فشنگ. کم نمی آورم. تو سلف دانشگاه نشسته و با پریسا و مرضیه می خندند به جوجه کباب داخل ظرف. شلیک میکنم. سر کلاس استاتیک دارد در جزوه اش " آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست" را چندین و چندین باره می نویسد. سرش می افتد روی جزوه. روی مبل نشسته و دارد یواشکی آخرین تماس های پدرش را چک میکند که به پچ پچ هایش شک کرده بود. می افتد روی مبل. انگار که صد سال است اینجا خوابش برده. یکی یکی خلاصشان میکنم. توی پژوی 206 بژ. مانتو فروشی عاج . غرفه ی مواد غذایی فروشگاه شهروند آرژانتین. کنار مزار پدر بزرگش .سالن نشریات دانشگاه. کنسرت سالار عقیلی. لا مصب هر جا میروم هست. هر جا هم که نمیروم هست. ولی من کم نمی آورم. یکی یکی شان را میکشم. آخری را روی راه پله های خانه گیر می آورم. پایش را گذاشته روی یک پله بالاتر که بند کفشش را باز کند و همزمان پشت موبایل قربان صدقه ی دختر کوچک دوستش میرود. هفت تیر را نگاه میکنم. هنوز پر است. شلیک ...کلید را می اندازم و در را باز میکنم.
روبروی آینه میایستم. " پس تو اینجایی؟"..اسلحه را میگیرم به سمتش. لبخند میزند. میگوید "نه..بذار خودم کار خودم را تمام کنم" دستش بالا می آید. دوباره برق فلز نقره ای. اسلحه را میگذارد روی شقیقه اش. سردی فلز روی شقیقه ام مور مورم میکند. بنگ.. آینه کج میشود...می افتم روی زمین...یکی یکی نزدیک میآیند.. تک تکشان... همه شان دارند میخندند..سرم گیج میرود.. لیوان نسکافه را میگیرم در دستم. یخ کرده. ...دکمه ی انتشار را کلیک میکنم و می روم که یک نسکافه ی دیگر درست کنم!
.
.
.
قرار بود این آخرین پست ام باشد. که بعد این طور تمامش کنم: "این پست تقدیم به خودم..به خود خودم...به تیراژه" و لینک وبلاگم را بگذارم روی همین نام تیراژه! و شما آنجا بفهمید که مستاجر من بودم. خب نشد..!!! و حالا آخرین پست است و شما..این پست را تقدیم میکنم به صاحبخانه ی این خانه ..وبلاگ نویسی که نمیدانم چه میفروشد؟...حوصله..ذوق..عمر...ولی هر چه که باشد مهر میخرد...
این پست تقدیم به بابک اسحاقی..که به گمانم بیش از مهربان بودن صبور است و بیش از صبور بودن فرهیخته...
و..خدانگهدار.
اول
دوم!
سوم؟
چهارم؟
تیراژه
من یکم گیجم!
اینایی ک کشتی خودت بودی همش؟
یا اشخاص خاص؟
خودم بودم باهوش جان!
چرا من همش اینجا اول میشم؟
من دوس داشرم همش خودت باشی! کاش همش خودت باشی!
میشه همش خودت باشی؟
آخ جون پس همش خودت بودی!!
دیدی من راس میگم!
ب جان عمو من ندیدم تو ج دادی بهم!
عالی بود این پست
هرچی بگم کم گفتم
اکسلنتتتت !
علیرضا سعادتی داری برادر جان
اااااااااااااااااِ همش خودت بودی؟
من فک کردم یه ادم دیگه رو میکشی
خب واسه چی خودتو میکشی؟خود زنی داری مگه؟
خو داره دیگه جزیره
وای ک چقد دلم برا اینجا تنگ شده بود
جزیره جان
این میشه همون نقاب های روزمره
یعنی این چیزیه که خودم حس میکنم
این مستاجر اون بالا چقد کم رنگه
تیراژه میشه منم تحویل بگیری؟
سعادتی فامیلیه منه
الیییییییییییییییییییییییییی برا چی عکسی میزاری که باز نمیشه خو؟
(گیر دادم به این ایکونه امشب ولش هم نمیکنم:دی)

اهااااااااااااااااااا.نقاب.
نقاب روزمره دیگه چه سبکشه؟
ای خدااااااااا!
جدی وا نمیشه؟ ینی نتیجه ۴۰-۸ ما وا نمیشه؟! خاک ب سر خر!
الان میرم درسش کنم خواهر!
جانم تیراژه؟؟؟
گریه نکن الان میرم!
سلام میگم کاش تموم ادمای پستای قبلیتو نام می بردی و می کشتیشون....هوووووم؟؟؟
ااااااااااااااااااِ جواب بده آ

گفته باشم منو نپیچون. خب برا چی حرفی میزنی که بعد نتونی جواب بدی
خب میگفتی تیراژه جان نقاب روزمره چی شد؟
آدمهای پست های قبلی؟
یعنی چی زویا؟
متوجه نشدم
پست های قبل شخصیت های خاصی نداشتن
بیشتر کلام محور بود پست ها تا اینکه شخص محور باشه
اهاااااااااااااااان اون ای خدااااااااااا رو با الی بودی. خب باشه مشکلی نداره دیگه
خب حالا نقاب روزمره رو توضیح بده پس.حالا دوتا مثال هم بزنی کافیه آ
جزیره الان اولشو ک با من نبودی هووووم؟
بذا من میل کنم این عکسا رو واست!
عکس با مدالمم میل میکنم نگی دروغ گف!
فک کنم منظورش اقای"ت"،شاید هم اون دوتا نویسنده ی پسر،شاید هم اون خانومه.
خب فقط همینا رو میتونستی بکشی دیگه
ببین جزیره جان
این اعتقاد شخصیمه
که نمیدونم برای همه صدق میکنه یا نه
اینکه هر جا نقابی داریم
حتی به عنوان یک بلاگر
خود واقعی ما زیر همه ی این نقاب ها پنهانه
جدن من در حال حاضر میترسم از تیراژه!
خواهر فدات شم من میرم تا پرتم نکردی بیرون
حلالم کن!
خداحافط تیراژه جان... ممنونم واسه پستات
ایییییییییییییول مدال.طلا دیگه؟
بعد اونوخت این واقعا طلاست؟خب بیا برو بفروشش.
اونی که گفتم جواب بده؟نه اونو با تیراژه بودم
راستی نگفتی از سمت کدوم دانشگاه رفته بودی؟اصلا از سمت دانشگاه رفته بودی؟نگفتی کی دوم شد؟کی سوم؟
خواهر من مینرسم از تیراژه!
برو خصوصیتو چک کن!
اهان ممنون توضیح دادی تیراژه جان
الی اینو یادم رفت بهت بگم:دروغ گف(در راستای اون خطی که گفتی:نگی دروغ گف)
واقعـــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میترسییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟خطرناکهههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه اره من هم برم
نهههههههههههههههههههههه تیراژه خوب و مهربونه،نرووووووووووووووو خاهر،منو تنها نزاااااااااااااااار،رو قلبم پا نزاااااااااااااااار.ااااِ ببخشید اشتباه شد
درضمن ملت اول خصوصی میدن بعد میگن برو چک کن نه برعکس.والا با این خصوصی دادناشون
اوهووووم....خو حواسم نبود خوووو.....می گم نمیشه توی وبت هم مثل اینجا تند تند آپ کنی؟از همه بیشتر پست دیشب را دوست داشتم....همچین همه چی تو ذهنم تصویر سازی شد
والا الان احساسم اینه ک دلش میخواد کچل کنه منو!
آخه من کچلش کردم!
روزنوشت این اجاره نشینی رو تو وبم آپ میکنم
چشم زویا جان
یعنی هیچ حرکتی بیشتر از این حرکتی که تو انجام دادی در این دنیای مجازی خجالت زدم نمیکنه الی

حالا دلیلشو برات میگم. سخت ترین کار هم توضیحش به دوستانه. چندبار تو چنین موقعیتی قرار گرفتم و عین چند بار شرمنده ی دوستان شدم(من در حال عرق شرم ریزی)
بیا بریم وبلاگ خودت تا بقیه شو بت بگم
با عرض پوزش از تیراژه جان جهت گذاشتن کامنتای بی ربط در کامنتدونیش
سر تفنگتو بگیر اونور خطرناکه
سلام
و خسته نباشی بانو
از انتشار پست به بعد اجاره نشینی من تموم شده جزیره جان
شما هستید و صاحبخانه ی عزیز و کامنتدانی!!!
سلام جناب جعفری نژاد
ممنونم قربان
نه ه ه ه ه اتفاقا من تو کامنتدونیه پستای تو راحتتر بودم
(ایکون یه ادم نمک نشناس که فقط جلو پاشو میبینه و دو قدم اونورترو نمیبینه و فردا روز که صاحب خونه بیاد با لگد جزیره رو میندازه بیرون از کامنتدونیش
)
ولی حداییش خیلی خوب بود. همینجور جواب میدادی و خودت حضور داشتی،ادم احساس معذب بودن نمیکنه وقتی صابخونه اینجوریه. خلاصه که دست شما درد نکنه.
اصلا من منظور خاصی ندارم.اصلا من روی صحبتم با یکی دیگه نیست.
بـَنـگ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و خــــــــدا حافظ
پست قشنگی بود تیراژه بانو....
الان من هم دلم میخواد بمیرم.....
کاش میشد......
خدانگهدارت بانوی همیشه خوب....
همیشه مهربون و همیشگی....
جزیره جان دم در یه آقایی اومده فکر کنم با شما کار داره
البت بی ادبی بود من بپرسم چه کار داره اما داشت با رفیقش یه چیزایی در مورد اسکار و اجرای مراسم می گفت
مدیونی اگه فکر کنی من گوش وایسادماااااااا
سلام خانوم تیراژه
نوشتتون جالب و خلاقانه بود . لذت بردم .ممنون
تیراژه محشررررررررررررررررررر بود../
حیف نیست این پست دو صفحه ای نشه کامنتدونیش