X
تبلیغات
دکتر وقردوست

پیرمرد همسایه توی جیبش لبخندهای تمام نشدنی دارد

چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت 02:52



چند شبی بود که مانی سر ساعتی معین تب می کرد . یکی دو شب اول با شربت استامینوفن و پاشویه تبش را پایین می آوردیم اما وقتی این اتفاق بطور مداوم تکرار شد نگران شدیم و رفتیم پیش دکتر . خانم دکتر گفت که تب مانی احتمالا به خاطر درآوردن دندان باشد اما برای اطمینان بیشتر برایش چند تا آزمایش نوشت . دکتر مهربان هم برای بررسی وضعیت بارداری یکسری آزمایش برایش نوشته بود . من هم چند وقتی بود که مشکلی داشتم و از دکترم خواستم برایم چک آپ کامل بنویسد . این شد که کل اعضای خانواده یکروز صبح دسته جمعی ناشتا راهی آزمایشگاه شدیم .

آزمایشات من و مهربان دردسر خاصی نداشت اما دکتر مانی هم برایش آزمایش خون نوشته بود هم آن دو تا تست دیگر که توی دستشویی می گیرند . هم شماره 1 و هم شماره 2

آزمایش خون با وجود گریه های مانی زود انجام شد و برخلاف انتظار تست شماره 2 هم راحت تر بود البته نه از لحاظ کمیت .

بدین ترتیب که سه تا قوطی به ما دادند و باید سه نمونه از پی پی آقا مانی گلچین کرده و به آزمایشگاه می بردیم .

یعنی سه روز متوالی بنده کله صبح با یکی از قوطی ها که شامل محتویات پوشک آقا مانی از کار خرابی شب قبل بود به سمت آزمایشگاه می رفتم و قوطی را می گذاشتم روی پیشخوان خانم متصدی آزمایشگاه و ایشان با روی باز از بنده تشکر می کردند . اما نمونه شماره 1 بر خلاف انتظار دردسر زیادی داشت . چون بچه کوچولوها اختیار قضای حاجتشان دست خودشان نیست و معلوم نیست که کی جیش می کنند و اگر پوشک تنشان باشد که اصلا معلوم نیست . نکته مهم این بود که آزمایش ادرار بایستی بلافاصله مورد بررسی قرار بگیرد و به گفته خانم دکتر ما فقط بیست دقیقه فرصت داشتیم تا نمونه را داغ داغ به آزمایشگاه برسانیم . کار هر روز صبح ما این شده بود که بنده خدا آقا مانی را از خواب ناز بیدار کنیم و پوشکش را در بیاوریم و ایشان لخت توی خانه بچرخند و ما مدام آب میوه و نوشیدنی به ایشان بخورانیم تا محبت کنند و نمونه شماره 1 از خودشان تولید کنند . اوضاع کمیکی بود . دو - سه ساعت تمام بنده خدا آقا مانی هی نوشیدنی می خورد و ما با ظرف نمونه گیری در رکاب ایشان اینور و آنور بدو بدو می کردیم اما از نمونه خبری نمی شد و درست همان موقع که نا امید و خسته می شدیم و دست از تلاش می کشیدیم آقا مانی چند ثانیه ای از انظار مخفی می شد و وقتی به خودمان می آمدیم از لبخند موذیانه ای که بر لب داشت می فهمیدیم که یک گوشه از خانه را آبیاری کرده اند .

چشمتان روز بد نبیند  یعنی اگر جهد و تلاشی را که ما برای نمونه گیری از آقا مانی به خرج دادیم وزارت نفت در پروژه های  نفت و گاز به خرج داده بود تا حالا تمام فازهای گازی عسلویه به بهره برداری رسیده بودند . 


القصه یکروز صبح که آفتاب طور دیگری می تابید وقتی آقا مانی را بیدار کردیم به دلم برات شد که امروز بالاخره به نتیجه خواهیم رسید و دعاهای ما و آب هندوانه جواب دادند و موفق شدیم .

سریع لباس عوض کردم و نمونه به دست به سمت آزمایشگاه راه افتادم . بر خلاف روزهای دیگر که کوچه خودمان را با آرامش می رانم آنروز صبح به سان رانندگان رالی پاریس - داکا حسابی گاز می دادم مبادا وقت بگذرد و نمونه بلا استفاده شود . خم کوچه را که پیچیدم چشمم خورد به پیرمردی با ریش های سفید که عصا به دست آرام آرام دارد به سمت سر کوچه می رود . عصای پیرمرد عصای پیرمردی نبود یعنی از این عصاهای فانتزی که پیرمرد ها دستشان می گیرند نبود . عصای طبی بود یعنی علت و مرضی در پاهایش داشت که نمی توانست خوب راه برود و کوچه را حلزون وار و با چنان کندی و زحمتی می رفت که با محاسبه من نیم ساعتی طول می کشید تا به سر کوچه برسد . به سرعت از کنار پیرمرد گذشتم و در کسری از ثانیه به سر کوچه رسیدم . خواستم از کوچه بیرون بزنم که یکهو دلم برایش سوخت .

آخر این چه شانس بدی است که پیرمرد درست در همین امروز که من این همه عجله دارم باید جلوی راهم سبز بشود ؟

ماشین را همان وسط کوچه نگه داشته بودم و با فرشته و شیطان روی شانه های راست و چپم کلنجار می رفتم که چه کنم ؟

دلم طاقت نیاورد . جهنم و ضرر از همانجا دنده عقب گرفتم و تمام کوچه را برگشتم و درست کنار پیرمرد که از موقعیت قبلی اش یکی دو قدم بیشتر جابجا نشده بود ایستادم و شیشه سمت شاگرد را پایین دادم و پرسیدم : پدر جان ! کجا میرید برسونمتون ؟

پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد خواست چیزی بگوید اما نفسش یاری نکرد . دستش را بلند کرد یعنی صبر کن و بعد همانطور با زحمت و مشقت فراوان عصا زنان خودش را به سمت ماشین کشاند و دو سه قدمی را که با ماشین فاصله داشت طی سی ثانیه ی کشدار طی نمود و سرش را خم کرد و از شیشه سمت شاگرد به من چشم دوخت . بعد با لهجه شیرین آذری گفت : جایی نمیرم . من آرتروز دارم . صبح ها میام بیرون قدم می زنم که کمرم خشک نشه .


لبخندی زدم و گفتم ایشالا که سلامت باشی و خواستم خداحافظی کنم که دوباره با دست اشاره کرد که بایستم . دست کرد توی جیبش و سه تا گردوی کوچک بیرون آورد و از شیشه ماشین به من داد و گفت : ببخشید گردوهاش ریزه



سه تا گردوی کوچولوی پیرمرد را گذاشته ام توی داشبورد ماشین و دلم نمی آید بشکنم و بخورمشان . درست مثل آن دو تا فال حافظ که از میلاد خریدم و هنوز توی کیفم مانده و دلم نمی آید بازشان کنم .

اما هر وقت که در داشبورد را باز می کنم و گردو ها قل می خورند و چشمم به آنها می افتد ناخوداگاه لبخندی از سر رضایت روی لبم می نشیند .

لبخندی که مثل نقاشی های استاد فرشچیان قیمت ندارد .



سه‌شنبه 29 مهر 1393 ساعت 00:33

دوستان برای کاری به کمک یک روانشناس نیاز دارم

از مخاطبان کسی هست که روانشناسی خونده باشه؟

یا کسی رو میشناسید که بتونه کمک کنه ؟


اگر ممکنه شماره تماس ایشون رو در قسمت تماس با من کامنت بگذارید

ممنون

تولدت مبارک مریم بزرگه

دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 01:26

نمی دانم وقتی اسم دختر داییم مریم بوده روی چه حسابی بابا و مامان هم اسم دخترشان را مریم گذاشته اند؟ به هر حال وقتی بچه بودیم و نمی شد که هر دو را مریم صدا کنیم مریم خواهرم را مریم کوچیکه صدا می زدیم و دختر داییم هم شد : مریم بزرگه


دایی صمد بیست و پنج سال پیش به رحمت خدا رفت . مریم بزرگه و مصطفی از همسر اولش بودند که جدا شده بود . بعد از فوت دایی ،مریم و مصطفی با مادربزرگم زندگی کردند و بزرگ شدند .


مریم بزرگه حالا دیگر تک و تنها بار زندگی افتاده بود روی دوشش . مصطفی که اهل کار نبود و مادربزرگ هم حقوق ناچیزی داشت . مریم بزرگه که دیگر انقدر بزرگ شده بود که خاله مریم صدایش  می کردیم  آن وقت ها که کامپیوتر هیولایی عجیب و غریب به نظر می رسید رفت و دوره دید و بعد هم در شرکتی استخدام شد . کار می کرد و زندگی را می چرخاند و با وجود اینکه وقتی ازدواج کرد سن و سال کمی داشت تمام هزینه ها را خودش تنهایی به عهده گرفت .


یادم هست وقتی بچه بودم آپاندیسش را عمل کرده بود . من واقعا خاله مریم را دوست داشتم . درست مثل خواهر بزرگترم بود . پول تو جیبی هایم را جمع کردم و برایش هدیه خریدم . یک ناخن گیر کوچک

خاله مریم طوری وانمود کرد که انگار هدیه گران قیمتی برایش خریده ام .

رفتارش آن روز چنان حس رضایتی به من داد که خودم را مرد بزرگی تصور کردم .


خاله مریم با معرفت ترین عضو فامیل ماست . هم خودش و هم همسرش آقا رحیم آدم های بدردبخوری هستند . بدربخور نه از این جهت که وقتی مشکلی داشته باشی کمکت می کنند از این جهت که وقتی به مشکل بخوری نیاز نداری حتی کمک طلب کنی .

خودشان خودکارند .

کاری به کار دیگران ندارند .

تنظیمات پیش فرضشان طوریست که همیشه هوای اطرافیانشان را دارند .


خاله مریم از آن آدمهایی است که محبت بی توقع و چشمداشت می ورزند .

از آن آدم هایی که هرچقدر هم بی کس باشی پشتت به بودنشان گرم می شود .

از آن آدمهایی که می شود هر وقت و هرکجا حساب رویشان باز کرد .

از آن آدمهایی که از مال و وقت و زندگیش برای فامیل دریغ ندارد .

از آن آدمهایی که می توانی سینه ات را ستبر کنی و با افتخار بگویی فلانی فامیل ماست .


دست و دلباز است

سفره باز است و میهمان نواز

در خانه اش در طالقان همیشه باز است

هر وقت سال و هر ساعت شبانه روز که فکرش را بکنی

حتی اگر خودشان هم نباشند با یک تماس کوچک در خانه را برایت باز می کنند


ما وقتی می رویم طالقان با اینکه سرزمین آبا و اجدادی ماست و خانه پدربزرگم هم اگر لازم باشد در اختیارمان هست اما به عشق خاله مریم می رویم . نه اینکه نمک گیرش باشیم و نه اینکه خانه پدربزرگ بد می گذرد . خانه خاله مریم یکطوری است که احساس غریبگی نمی کنی انگار که رفته ای خانه خودت . انگار که رفته ای خانه خواهر بزرگت .


خاله مریم عزیزم مثل من متولد مهر ماه است .

همیشه و هر سال روز بیست و سوم زنگ می زند و تبریک می گوید . هر مناسبتی که باشد اولین کسی است که تماس می گیرد و جویای احوال می شود . توی شادی ها و غم ها در صف اول است طوری که نمی شود او را از مریم و نرگس جدا کرد و نباید هم جدا کرد چون خاله مریم همیشه عضو ششم خانواده پنج نفری ما بوده

با این وجود من فراموشکار همیشه خدا بیست و هشتم مهرماه را فراموش می کنم که روز تولد خاله مریم است .


نمی دانم اما شاید این چند خط را به عنوان تبریک روز تولد از برادر کوچکش بپذیرد 

چند خطی که شاید مثل همان ناخن گیر کادویی کودکی هایمان ارزشی نداشته باشد

اما با زبان بی زبانی به خاله مریم می گوید که چقدر دوستش دارم و چقدر وجود نازنینش برایم عزیز بوده و هست و تا وقتی زنده ام خواهد بود ....






همه چیزمان به همه چیزمان می آید

یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 02:50

طی یک ماه گذشته یکی دو بار که به مراکز درمانی رفتم با دیدن دفترچه بیمه ام می گفتند که کد نمیدونم چی دفترچه باید 18 رقمی بشه و دفترچه من قابل قبول نیست . دفترچه مهربان هم تمام شده بود و به همین خاطر مجبور شدم برای تعویض دفترچه ها برم تامین اجتماعی .

تامین اجتماعی هم چند سالیست که این دردسر بزرگ را از سرش باز کرده وشرکت هایی به عنوان کارگزار حجم زیادی از مراجعات روزانه سازمان را که به تعویض و تمدید دفترچه ها و واریز فیش های بیمه مربوط می شده است به عهده گرفته اند .



انتظار داشتم وارد محیطی بزرگ و تر و تمیز بشوم اما کارگزاری در طبقه دوم یک ساختمان معمولی بود . در واقع یک واحد آپارتمان آنهم یک خوابه تبدیل شده بود به کارگزاری . رئیس خودش رفته بود توی همان یک اتاق نشسته بود و پذیرایی که شاید سی متر بیشتر فضا نداشت پر بود از صدها مراجعه کننده . وارد که شدم بوی نفس و بدن آدمها خورد توی دماغم طوری که می خواستم برگردم . جای سوزن انداخت نبود چه برسد به ایستادن .

یک دستگاه نوبت دهی وجود داشت که آن هم کاغذ تمام کرده بود و وقتی به خانم باجه شماره یک اعتراض کردم خیلی خونسرد گفت که این مردم نفهم ! به جای اینکه یکی یک دانه شماره بگیرند بیست تا بیست تا تبرک بر می دارند .


از آب سرد کن خبری نبود و روی در دستشویی هم نوشته بود درحال تعمیرات است . چند تا نیمکت داخل سالن هم پر بود و همینکه کسی بلند می شد چند نفر به سمت آن هجوم می بردند .


به واقع امکان نفس کشیدن نبود تا اینکه یکی از خانم های پشت باجه پنجره ها را باز کرد و اوضاع کمی بهتر شد .


داشتم به این فکر می کردم که چرا ؟ واقعا چرا وقت و شخصیت مردم ما نباید انقدر برای سازمان تامین اجتماعی ارزش داشته باشد که محیطی بهتر و شایسته تر برای کارگزارشان انتخاب کنند ؟ سازمانی که به گواه آمارها ثروتمند ترین سازمان کشور است و شرکت و کارخانه و معدن و هتلی دولتی وجود ندارد که درصدی از سهام آن متعلق به تامین اجتماعی نباشد .


اگر من به عنوان یک شهروند بروم و درخواست تاسیس کارگزاری بکنم هزار و یک شرط و سنگ جلویم می اندازند که پشیمان بشوم اما چطور ممکن است مسئول محترم تامین اجتماعی صلاحیت این کارگزار را با این شرایط تایید کرده باشد ؟

چطور ممکن است کسی همچین محیطی را ببیند و فکرش به سمت رابطه بازی و رشوه گرفتن نرود ؟


مردم هم ناچار می آمدند و شکوه ای می کردند . یا پشیمان می شدند و بر می گشتند یا تحمل می کردند و منتظر می ماندند .بعد از یکساعت بالاخره نوبتم شد و دفترچه هایمان را گرفتم . از حق نگذریم مسئولین باجه ها با وجود اوضاع غیر قابل تحمل و تعداد زیاد مراجعه کننده ها رفتار مودبانه ای داشتند .



دفترچه ها را که گرفتم می خواستم از این برچسب های آبی رنگ که مثل شیرازه می مانند بردارم که خانم پشت باجه مودبانه گفت : بیزحمت فقط یکی بردارید .از این برچسب ها کم داریم .


موقع بیرون رفتن چند نفری روی پله ها نشسته بودن تا نوبتشان بشود . چشمم خورد به پیرمردی که یک صفحه کامل از این برچسب ها را مثل غنیمت جنگی برداشته بود و در دستش گرفته بود . همین پیرمرد چند دقیقه پیش با وجود اینکه روی در دستشویی نوشته بودند که خراب است رفت داخل و کارش را کرد و پیروزمندانه بیرون آمده بود .


باید واقع بین باشیم . حتی اگر بهترین آدمهای دنیا هم بیایند و مسئول ما بشوند احتمالا از بعضی رفتارهای بعضی مردم روانی خواهند شد .

باید واقع بین باشیم . نمی شود همه تقصیر ها را گردن دیگران انداخت .

شاید توجیه و تربیت خودمان واجب تر از هر اصلاح و تغییر دیگری باشد .




( تعداد کل: 1311 )
   1       2       3       4       5       ...       328    >>