X
تبلیغات
پیکوفایل

مسافر کوچولو و موهبت های دو لبه

سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 14:38

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

امروز می خواهم در مورد یک پدیده جالب به اسم فراموشی صحبت کنم .

همانطور که قبلا گفتم  آدمها از لحاظ فیزیکی نواقص زیادی دارند و برای من واقعا عجیب است

که چطور توانسته اند با این همه نقص و ضعف جسمی روی این سیاره زندگی کنند .

 

 

بچه آدمها وقتی به دنیا می آید، خنگ ترین و ضعیف ترین موجود روی زمین است

و سالها باید از او مراقبت شود و آموزش ببیند تا بتواند مستقل بشود .

در حالیکه بقیه موجودات زمین خیلی زود می توانند از خودشان مراقبت کنند .

مغز آدمها هم همانطوری که گفتم از یک ماده پروتوئینی لزج تشکیل شده است

و همه اطلاعات مورد نیاز زندگی آدمها در آن نگهداری می شود و همه آموزشهای دیده شده

و تجارب کسب شده آنها نیز در همین چیز پروتوئینی لزج ذخیره می شود .

جالب اینجاست که هیچ فرآیندی برای پشتیبانی از این اطلاعات اندیشیده نشده است

و این اطلاعات در هیچ جای دیگری ذخیره نمی شوند

و در صورت از بین رفتن ، امکان بازیابی مجدد آنها وجود ندارد .

 

مثلا اگر یک چیز محکمی توی سر یک آدم بخورد و آن آدم مرگ مغزی بشود

دیگر به هیچ  دردی  نمی خورد و دیگر آدم قبلی قابل بازسازی نیست .

باید قطعات سالم اورا باز کرد و به آدمهای دیگری که مغزشان سالم است پیوند زد .

 

آدمها دو نوع حافظه دارند :

کوتاه مدت و بلند مدت

حافظه کوتاه مدت آنها به محض ری استارت شدن آدمها از بین می رود

یعنی وقتی می خوابند خیلی از جزئیات و اتفاقات روزهای گذشته خود را فراموش می کنند .

حافظه بلند مدت آنها هم تعریف چندانی ندارد .

مثلا ممکن است اسم خیلی از آدمهایی را که در بچگی می شناخته اند فراموش کنند .

یا خیلی از تجربه های بزرگی را که آموخته اند به خاطر گذر زمان از یادشان برود .

 

مثلاً  وقتی یک اتفاق خیلی بد برای آدمها می افتد

کلیه سیستم عصبی آنها تحت تاثیر آن اتفاق قرار می گیرد

نمی توانند درست فکر کنند و تصمیم بگیرند

نمی توانند خوب زندگی کنند و از زندگی لذت ببرند

چشمهایشان خیس می شود و آبی به اسم اشک از چشمشان بیرون می آید .

 

وقتی از کسی که دوستش دارند به هر دلیلی جدا می شوند

یا به آنها خیانت می شود

یا از کسی به شدت متنفر می شوند

یا کسی را که خیلی دوست دارند از دست می دهند

آنقدر از لحاظ عصبی آسیب می بینند که نمی توانند به خوبی زندگی کنند

نمی توانند بخندند و خوشحال باشند

حتی اگر بخواهند هم نمی توانند خوشحال باشند .

اما به محض اینکه  زمان می گذرد و چند بار بخوابند و بیدار بشوند

و چند بار سیستم عصبیشان ری استارت بشود

سیستم دفاعی فراموشی به کمک آنها می آید

و تلخی آن اتفاق بد را  کم می کند .

قیافه آدمی که دوستش داشته اند کم کم محو می شود .

تنفر از آدمی که به او بدی کرده است کاسته می شود

و به نبودن آدمهایی که دیگر نخواهند بود عادت می کنند .

 

 

اوایل من به موضوع فراموشی به چشم یک نقطه ضعف نگاه می کردم .

اما حالا که درست فکر می کنم می بینم شاید این یک موهبت باشد که خدا به آنها داده است .

فراموشی به آدمها کمک می کند تا

غم ها ، درد ها ، غصه ها و اتفاقات تلخ  زندگی را فراموش کنند .

عیب این سیستم دفاعی در این است که گاهی

شادی ها ،لذت ها ، خوبی ها و اتفاقات قشنگ

و آدمهای مهربان زندگیشان را نیز از یاد می برند .

طوری که انگار هیچ وقت ، وجود نداشته اند .

 

نتیجه گیری :

تمام موهبت هایی که خدای زمینی ها به آنها بخشیده

مثل سکه دو رو دارد

جنبه خوب آن خیلی خیلی خوب

و جنبه بد آن خیلی خیلی بد است .

مسافر کوچولو و مقوله بغرنج ورزش

شنبه 25 مرداد 1393 ساعت 17:51

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

امشب می خواهم در مورد یک چیز خیلی پیچیده به نام ورزش صحبت کنم .

 

موریل عزیز !

آدمهای کره زمین یک چیز خیلی خوبی دارند به اسم ورزش

آدمها معمولا دوست دارند بی حرکت بمانند و استراحت کنند

یا کارشان طوری است که مجبورند بی حرکت بمانند

و به همین خاطر بدنهایشان شروع می کند به تنبل شدن

و غذاهایی که می خورند تبدیل می شود به چربی و دمبه

البته بعضی کارها هم هست که بدون حرکت نمی شود انجام داد

مثلا  حمالی  که شغل خیلی خوبی است و آدم در آن دائم حرکت دارد

اما همه آدمها  ترجیح می دهند کارهای بی تحرک انجام بدهند

مثل سعید که هر روز پشت میزش با کامپیوتر کار می کند

اما می گوید شغلش از حمالی بد تر است

ولی زورش نمی رسد حتی یک کمد را جابجا کند

ولی  امان الله  که خیلی  آدم خوبی است و حمال است  می تواند یک یخچال بزرگ

را روی دوشش بگذارد و ببرد طبقه چهارم خانه سعید

و من اینها را وقتی داشتند جهیزیه نیلوفر را می چیدند خودم دیدم .

 

 

 

آدم ها برای اینکه بدنهایشان تنبل نشود و زود نمیرند ورزش می کنند

ورزش یک کارهایی است که خیلی خوب و خنده دار است

یک جورهایی مثل رقص می ماند

و من صبحها وقتی به پارک می روم از دیدن آدمهایی که ورزش می کنند خیلی می خندم

چون خیلی چاقالو هستند و معمولا پیر هستند

و یک چیز عجیب در مورد آدمها همین است

که وقتی  پیر و چاقالو می شوند  سلامتی برایشان مهم می شود

و وقتی جوان و لاغر هستند به آن اهمیت نمی دهند .

 

من تا چند وقت پیش فکر می کردم ورزش خیلی چیز خوبی است

و خوشحال شدم که بالاخره شما آدمها یک کار خوب هم انجام می دهید

اما حالا یک مقدار گیج شده ام و شک دارم که ورزش کار خوبی باشد

مثلا یک ورزشی هست به اسم شطرنج

که دو نفر می نشینند پشت میز و آن ورزش را می نمایند

ولی با هم حرف نمی زنند و  تکان هم نمی خورند

و من نمی فهمم با این ورزش چطوری بدنشان سلامت می شود .

 

یا ورزش اسب سواری که  در حقیقت اسبها در آن ورزش می کنند

ولی جایزه را به اسب سوار می دهند نه اسب بیچاره .

(البته اسب سوار هم بیچاره است چون جایزه را به صاحب اسب می دهند )

 

یا ورزش اتوموبیل رانی که من اصلا متوجه نمی شوم چرا اسمش ورزش است

آن آدمی که توی ماشین لم داده است  و حرکت نمی کند و اسمش راننده است

با این ورزش به جای اینکه به سلامتی خود کمک کند و عمرش طولانی بشود

بیشتر  دارد سلامتی خودش را به خطر می اندازد .

 

یا ورزش تیر اندازی که آدمها به سمت یک چیز گردی تیر می اندازند

امکان دارد که چشم آدم ضعیف بشود ولی کمکی به سلامتی آدم نمی کند .

 

از این طور ورزشهای الکی خیلی زیاد هستند  و فقط اسمشان ورزش است

 

اما در بین ورزشها یک چیزی به اسم فوتبال هست که از همه آنها عجیب تر است

و 95 درصد آدمها آن را دوست دارند .

بعضی از آنها حتی بلد نیستند دوتا روپایی بزنند ولی اسم همه فوتبالیستها را بلدند  .

من اول ها اصلا از این ورزش خوشم نمی آمد ولی بعدتر خیلی خوشم آمد .

چون خیلی بامزه  و خنده دار است .

من چند بار با مملی به استادیوم رفتیم و در آنجا خیلی به ما خوش گذشت .

آدمهایی که به استادیوم می روند  دو دسته هستند .

یا استقلالی یا پرسپولیسی  و به همدیگر فحش می دهند .

ورزش برای استقلالی ها و پرسپولیسی ها اصلا مهم نیست و فقط رنگ ها برایشان مهم  است .

چون استقلالی ها از رنگ آبی و پرسپولیسی ها از رنگ قرمز خوششان می آید .

مملی چون استقلالی است و من او را دوست دارم من هم استقلالی شدم

و چون  از رنگ قرمز خوشم می آید 

از الناز شاکر دوست را که شوهرش دروازه بان پرسپولیس است خوشم می آید

دوست داشتم که پرسپولیسی هم بودم

اما مملی می گوید  که نمی شود آدم هم پرسپولیسی باشد هم استقلالی

آدمهایی که توی استادیوم می آیند اصلا ورزشکار نیستند

چون همه سیگار می کشند  و خیلی هایشان چاق هستند  .

 

در ورزش فوتبال یک آدمی هست به اسم داور که خیلی بیچاره است

و من همیشه دلم برایش می سوزد . چون هروقت که سوت می زند

یا استقلالی ها یا پرسپولیسی ها به  مادر او فحش می دهند .

و یا به خودش می گویند : شیر سماور تو پورت داور        

 ومن اینکار را دوست ندارم   .

 

آقا رضایی می گوید ورزش یک چیز ی است که

آدمهای سیاستی برای سرگرم کردن و فکر نکردن آدمها درست کرده اند .

اما به نظرم اشتباه می کند چون خیلی از همین  آدمهای سیاستی  برای اینکه معروف بشوند

و مردم از آنها خوششان بیاید  خودشان را به ورزش  وصل می کنند

و خیلی از آنها از همین ورزش  کلی پول در می آورند .

 

مثلا اگر ما به به جام جهانی برویم همه مردم خوشحال می شوند

ولی اگر نرویم  به عمو محمود و دوستهایش فحش می دهیم .

یا اگر توی یک شهری کارخانه وجود نداشته باشد هیچ کس خبر دار نمی شود

ولی اگر کفپوش سالن ورزشی آن  خراب بشود

عادل فردوسی پور می فهمد و آبروی آدمهای سیاستی آن شهر می رود .

 

خیلی از آدمها از همین ورزش آمده اند سیاستی شده اند

مثل آقای دهقان که ابرو کمون است و قبلا گوینده اخبار ورزشی بود

و حالا نماینده  مجلس است .

 

یا برادران  خادم  و علیرضا دبیر و هادی ساعی که  قبلا ورزشکار بودند

اما الان توی شورای شهر هستند .

در ضمن خیلی از آدمهایی که در زمان جنگ خیلی برای کشورشان زحمت می کشند

وحالا که جنگ تمام شده ممکن است حوصله آنها سر برود می توانند بیایند توی ورزش زحمت بکشند .

 

مثل سردار آجرلو  که آدم هر وقت قیافه اش را می بیند هوس می کند برود با ژیلت ریش خودش را بزند

(البته مسافر کوچولو ریش ندارد )

یا عزیز محمدی که وقتی عصبانی می شود آدم خنده اش می گیرد .

یا خیلی های دیگر که من اسمشان یادم نمی آید .

 

موریل عزیز !

در مجموع ورزش مقوله خیلی بغرنجی است

و آدمها اسم خیلی از تفریحات خودشان را هم گذاشته اند ورزش

مثلا اگر شطرنج  ورزش باشد پس لابد هفت خبیث و چاربرگ و تخته نرد هم ورزش است

تازه کیفش بیشتر هم هست .

راستی 23 مهر ماه استقلال و پرسپوبیس بازی دارند

مملی گفت از تو بپرسم می توانی  یک کاری کنی تا استقلال به پرسپولیس شش تا گل بزند ؟

اما لطفا اگر می توانی  اینکار را نکن

چون الناز شاکر دوست گناه دارد .

 

نتیجه گیری :

توی یک استادیوم نه آن آقاهایی که ریش دارند و  توی اتاق شیشه ای می نشینند ورزشکار هستند

نه تماشاگرانی که برای تخمه خوردن و فحش دادن به استادیوم آمده اند

نه فوتبالیستها که برای رفتن به خارج و پول در آوردن و ماشین خریدن دنبال توپ می دوند .

فقط توپ جمع کن ها و داور ها هستند که دارند ورزش می کنند .



مسافر کوچولو و روسپیدان شهر کلان

یکشنبه 19 مرداد 1393 ساعت 22:22

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

اولین بار توی چهار راه ایران خودرو دیدمش

می گفت  اسمش سوسن خانوم است ... اما دروغ می گفت .

کریم می گفت که او  جیم  است که خیلی حرف بی تربیتی است

و آدم ها وقتی با هم تصادف می کنند به مادر همدیگر می گویند جیم

آقا رضایی می گفت او  رو سپید  است  و راست می گفت

 چون خیلی صورتش سفید بود .

 

 


 

اولین بار توی چهار راه ایران خودرو دیدمش

لبهایش قرمز بود و بوی خوبی می داد که تا اینور خیابان می آمد .

من و کریم داشتیم  کیک و نوشابه سیاه می خوردیم .

کریم گفت : عجب تیکه ای است ...

و من معنی تیکه را  نفهمیده ام  ولی حتما بد است

چون مادر عسل کوچولو یکبار وقتی دیکته نمره بد گرفته بود به من گفت :

اگر بابای عسل کوچولو بفهمد او را تیکه می کند .

البته بابای عسل اینکار را نکرد ولی می ترسم که عسل کوچولو هم وقتی بزرگ شد تیکه بشود

مثل سوسن خانوم

 

سوسن خانوم آنروز سوار یک ماشین  سیاه رنگ  که صدای آهنگ از تویش می آمد شد و رفت

کریم  آه کشید و گفت  : کوفتت بشه

و من باز هم نفهمیدم  چی کوفت کی شده است .

همان شب وقتی کریم روزنامه هایش تمام شده بود و داشت از این عینک هایی می فروخت

که وقتی تویش فوت می کنی گوشهایت از دو طرف دراز می شوند

و ابروهایت بالا پایین می روند ، دوباره سوسن خانوم را دیدم  .

وقتی برایش دست تکان دادم  رویش را برگرداند .

یادم افتاد که کریم به من یک علامت  یاد داده بود

که آدمها وقتی از هم خوششان می آید به هم نشان می دهند  .

که یک چشمت را می بندی و سرت را کج می کنی

 

 

وقتی علامت مرا دید به طرف من آمد و گفت خسته است و از سر کار برگشته است

گفتم تا آدرس سر کارش را به من بدهد ولی به من خندید

از من پرسید پول داری یا نه؟ و من گفتم که خیلی پول دارم و ترابل پولهایم را نشانش دادم

از من پرسید ماشین داری؟ و من گفتم ندارم ولی اگر بخواهد می روم و از آقای سیبیلو یکی می خرم

باز هم خندید و چون روسپید بود خنده اش خیلی قشنگ می شد

پرسید خانه داری؟ و من گفتم  نه  ندارم

پرسید پس شبها کجا می خوابی ؟ و من گفتم شبها خوابم نمی برد

فکر کنم دلش برایم سوخت چون دستم را گرفت  و توی چشمهایم نگاه کرد و گفت : تو دیوونه ای؟

و من گفتم نه ! دیوانه ها وقتی از آدم ساعت می پرسند فرار می کنند . من مسافر کوچولو هستم .

خندید و  گفت : چون ماشین نداری از این ماشین های دربسته می گیرم ولی باید پولش را  بدهی

و من قبول کردم .

و گفت چون خانه نداری می رویم یک خانه ای که امنیت دارد ولی باید پول آن را هم بدهی

و من قبول کردم .

سوسن  خانوم گفت قیمتش  چند تا 5 هزار تومنی  است اما به نظرم خیلی قیمتش بیشتر بود

حتی از چند تا ترابل پول هم بیشتر

 

من تا آنروز نمی دانستم آدمها هم فروشی هستند

بعضی ها آدم می فروشند

بعضی آدمها هم خودشان را می فروشند

و هر دو هم خیلی ارزان این کار را می کنند

چون آدمها با اینکه خیلی  موجودات بدرد نخوری هستند ولی ارزششان از  پول خیلی بیشتر است

چون پول خیلی بدرد نخور تر است و فقط یک کاغذ است که رویش نقاشی دارد

حتی عسل کوچولو هم بلد است روی کاغذ  نقاشی بکشد

اما هیچ دستگاهی وجود ندارد که بتواند یک آدم را درست کند .

 

خانه امنیت دار  خیلی دور بود و  راننده  ماشین در بسته به من گفت 

که باید چهار تا پنج هزار تومنی به او پول بدهم .

وقتی پول را با او دادم و رفت ، سوسن خانوم گفت  خیلی زیاد پول داده ام

و باید به چونه راننده می زدم .

 

از سوسن خانوم پرسیدم که خانه امنیت دار مال خودش است ؟

گفت که مال خودش نیست ولی شبها که از سر کار بر می گردد در آنجا می خوابد .

می گفت خانه مال یک نفر است که اسمش صاحبخانه است

و خیلی آدم بدی است چون می خواهد سوسن خانوم را  تا آخر هفته از آنجا بیرون بکند .

 

سوسن خانوم خیلی مهربان بود چون وقتی  نون و خیار شور و کالباس  می خورد

یک لقمه درست کرد و به من هم داد و وقتی گفتم پولش چقدر می شود گفت که مجانیست .

بعد یک سیگار کشید و گفت زودتر  کار را شروع کنیم چون خیلی خسته است .

من گفتم اگر خسته هستی چرا می خواهی باز هم کار کنی ؟

گفتم که او بخوابد و من مواظبش باشم .

گفت : داری حوصله ام را سر می بری اگر نمی خواهی برو گمشو بیرون

ومن گفتم من کار کردن بلد نیستم ولی می توانم کمکش کنم

لباسهایش را درآورد و گفت : خوبه بیا کمکم کن

ولی من بلد نبودم چطوری کمکش کنم

گفت باید از همان کارهایی که آدم ها  موقع وصلت با هم می کنند  بکنیم

من برایش توضیح دادم که پورت های ما به هم نمی خورد ولی او اعصابش خورد شد

و نشست و یک سیگار دیگر کشید .

 

روی دستها و پاهایش  نقطه های بنفشی وجود داشت  که  اصلا به تن سفیدش نمی آمدند

پرسیدم معنی این نقطه ها چیست ؟

گفت یادگاری  مشتری هایش است .

پرسیدم مشتری هایش کی هستند ؟

گفت : گوساله هایی که با زیر شکمشان فکر می کنند .

و پرسید : تو تا به حال با کسی وصلت  کردی اصلا ؟

گفتم : نه از لحاظ فیزیکی امکانش را نداشته ام  .

پرسید : پس اینجا چه گهی می خوری الان ؟ پس چرا قبول کردی ؟ پول من چی میشه ؟

و من  همه ترابل پولهایم را به او دادم  .

 

گریه کرد و گفت : تو یا دیوانه ای  یا مال این سیاره نیستی

گریه کرد و گفت : وقتی  ده سال پیش از شهرشان که خیلی دور است به اینجا آمده اند

تصورش را نمی کرده که یکروز خودش را بفروشد .

گریه کرد و گفت : شوهرش که او را از آن شهر دور آورده  است  اورا کتک می زده 

دودی بوده است و همه وسایل سوسن خانوم را دود کرده و توی جوب آب  مرده  است .

گریه کرد و گفت : دخترش  همسن عسل است  و توی خانه فامیل های شوهرش زندگی می کند .

گریه کرد و گفت : دارد کار می کند تا پول کیف و  کتاب دخترش را بدهد .

گریه کرد و گفت : یک روز که پولهایش زیاد شد با دخترش فرار می کند از این شهر کلان

که آدمهایش گوساله هایی هستند که با زیر شکمشان فکر می کنند .

ومی رود به شهر دور خودش  که گوساله هایش خیلی خوبند و اصلا فکر نمی کنند .

گریه کرد و چیزی نگفت

گریه کرد و  بازهم گریه کرد و انقدر گریه کرد که خوابش برد

و من تا صبح توی خواب تماشایش کردم .

 

نتیجه گیری :

روسپیدان این شهر کلان  از خیلی آدمها  بهترند

لا اقل فرق گوساله هایی که از زیر شکمشان فکر می کنند

را با کسی که از یک سیاره دیگر آمده است

می فهمند .




مسافر کوچولو و مفهوم نسبی زمان

جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 22:22

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

شما آدمها هیچ وقت قدر چیزهایی  که جلوی چشمتان هستند را نمی دانید

اما همینکه از دست می روند یادشان می افتید

و انقدر به به و چه چه می کنید و حسرت می خورید که آن چیزهای از دست رفته

هی بزرگ و بزرگ تر می شوند

و کم کم به افسانه و اسطوره تبدیل می شوند .

بعضی از این چیزها واقعا ارزش اسطوره شدن هم دارند خداییش

ولی قسمت حرص درآر قضیه اینست که مردم  آنها را به خاطر

کارهایی که کرده اند  یا هنر هایی که بلد بوده اند نمی شناسند

آنها را برای این می شناسند که اسطوره شده اند .

 بعضی از این چیزها یا آدمها  چون از بین رفته و مرده اند اسطوره می شوند 

و اصلا اگر زنده می ماندند یا دیر تر می مردند انقدر اسطوره نمی شدند .

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

مثلا یک کشتی گیری هست که اسمش جهان پهلوان است

و خیلی مدال نقره دارد

ولی چون برادر شاه ، او را کشته است و چون شاه خیلی آدم بدی بوده است

مردم اورا دوست دارند .

و در همه شهرها اسم ورزشگاه هایشان را می گذارند جهان پهلوان

در حالیکه یک کشتی گیر دیگر هست به اسم موحد

که خیلی مدال طلا دارد و الان  در آمریکا زندگی می کند

ولی چون برادر شاه که خیلی آدم بدی بوده است اورا نکشته

خیلی ها اسم او را نشنیده اند و او را نمی شناسند و او اسطوره نشده است

و چون الان خیلی پیر است ، اگر بمیرد هم اسطوره نخواهد شد .

و هیچ ورزشگاهی توی هیچ دهاتی هم به اسمش نیست بنده خدا

 

 

 البته جهان پهلوان خیلی آدم خوبی بوده است و یکبار برای مردم زلزله زده یک جایی در قزوین

(که یک جای خطرناک و بی تربیتی است)پول جمع کرده است و به آنها کمک  کرده

و یکبار هم توی فینال با یک کشتی گیر شوروی

که دستش درد می کرده مردونگی کرده و به اون دست دردناک ، فن نزده

و باخته و نقره گرفته ... ولی با این وجود  اگر برادر شاه او را نمی کشت غیر ممکن بود

انقدر جهان پهلوان بشود و اسطوره

 

 

یا یک خانمی که اسمش فروغ است و شعر می گفته

و من شعرهایش را خوانده ام  و خیلی هم قشنگ است  و الان یک اسطوره شده است .

یکبار وقتی داشته از خانه دوستش بر می گشت با ماشین تصادف کرده و مرده است .

و بعد همه آدمهای معروف آن زمان برایش شعر گفته اند و گریه کرده اند .

و یکهو اسطوره شده است .

من مطمئنم اگر آن شب حواسش را جمع می کرد و کمربند ایمنی می بست و نمی مرد

الان مثل سیمین خانوم بهبهانی  پیر شده بود و توی آمریکا داشت زندگی می کرد

و بعضی وقتها می آمد توی صدای آمریکا حرف می زد یا با بی بی سی مصاحبه می کرد

و شعرهای قشنگ می خواند ... اما اسطوره نمی شد .



یا مثلا یک خواننده خارجی که اسمش الویس بوده است و خیلی هم طرفدار داشته است

و به خاطر مصرف الکل و  مواد مخدر  مرده است .

اگر کمتر مشروب می خورد  و نمی مرد

شاید الان یک پیرمرد گیتار به دست بود که داشت در سراسر دنیا

کنسرت های پر فروش چند ده هزار نفری اجرا می کرد ولی انقدر که الان اسطوره است

اسطوره و معروف و محبوب نمی شد .



 یا اون خانوم هنرپیشه ای که خیلی خوشگل است و من عکسش را دارم و لبهایش قرمز است

واسمش مریلین است . اگر انقدر زود جوانمرگ نمی شد

و انقدر شایعه و حرف و حدیث  پشت سرش نمی ساختند ، حالا اسطوره نبود

و الان توی سریال های آمریکایی داشت نقش مادربزرگ ها را بازی می کرد شاید


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

یا همین رییس جمهور آمریکا که اسمش جانم افندی  بوده

اگر او را با تیر نمی کشتند ، انقدر محبوب مردم نمی شد

و مردم همانقدر کم اورا دوست داشتند که این  پسر سیاهه رو دوست دارند

که اسمش باریک حسین اونباما است  .




یا همین آقا صادق خودمون که کتاب های  سخت می نویسد

و فقط آدمهایی که توی کافه می نشینند و قهوه را تلخ می خورند و سیگار می کشند

و فکرشان روشن است می فهمند که توی کتاب چه چیزهای خوبی نوشته است

و آدمهایی که کتابهای فهیمه رحیمی را می خوانند اصلا هیچی نمی فهمند .

به نظر شما اگر این آقا صادق خودش را توی رودخانه سن که در فرانسه است

نمی انداخت و بعد با گاز خودکشی نمی کرد ، انقدر اسطوره و بزرگ می شد ؟

شاید هم می شد . ما که بخیل نیستیم اما آیا آدمهایی هم دوره و هم قد آقا صادق

نبوده اند که چون خودشان را خودکشی نکرده اند متاسفانه

اسطوره نشده اند تا اسمشان بیاید توی دهن مردم ؟

 



به هر حال موریل عزیز

جانم برایت بگوید که اسطوره چیز خیلی خوبی است ولی بدیش این است

که تاآدم زنده باشد ، اسطوره شدن خیلی کار سختی است .

و در مجموع اسطوره شدن آدمها معمولا هیچ وقت بدرد خود آنها نمی خورد .

آدمها نیاز دارند تا اسطوره بسازند و با اسطوره های خود برای هم کلاس بگذارند

و هر آدمی که اسطوره های بیشتری  را بشناسد فکرش روشن تر است.




نتیجه گیری :

اگر  انقدر که وقت ، صرف کلاس گذاشتن با اسطوره های مرده محبوب خود می کنید

برای اسطوره های شناخته نشده در قید حیات ، وقت بگذارید

شاید آدمهایی  مثل آن نقاش هلندی که اسمش یادم رفته است

و الان تابلو هایش، خیلی ملیون دلار خرید و فروش می شود

هیچ وقت از فقر و سرخوردگی نمی مردند .



( تعداد کل: 1282 )
   1       2       3       4       5       ...       321    >>