X
تبلیغات
جشنامه

شماره یازده : برای علیرضا مینیمال

یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 02:40

علیرضا خیلی اهل معاشرت های وبلاگی نبود . لااقل با من

چند باری با هم تلفنی حرف زدیم

جدی بود . کم می خندید و جز یکبار آن هم موقع پست استقراضات وبلاگی که به طرفداری از تیراژه کامنت گذاشت ، کامنت طولانی از او ندیدم .

کلا علیرضا مینمیمال بود . کم گوی و گزیده گوی




ایده دانه های ریز حرف ایده محشری بود و تمام زحماتش به گردن علیرضا

می دانید که یک وبلاگ گروهی آن هم با این تعداد نویسنده چه مشکلاتی دارد

علیرضا برای مواجهه با این مشکلات هم خیلی تنها بود و هم خیلی جوان


به خاطر یک اختلاف قدیمی به شکلی که خودم هم دوست نداشتم و بیشتر شبیه به قهر بود

از دانه های ریز حرف بیرون آمدم

شاید انتظار بیجایی بود ولی از علیرضا به عنوان مدیر انتظار حمایت داشتم

و رفتار مودبانه و صحیح علیرضا را حمل بر حمایت او از آن شخصی کردم که با او مشکل داشتم

خسته شده بودم از اینکه بچه هایی که کار را شروع کرده بودند دل به کار نمی دادند

دوستانی که عزیز بودند به دلایل مختلف رفتند

و کسی که وجودش آزارم می داد با خیال راحت در آنجا جولان می داد

ساده کلام این که دیگر آن فضای پر از شور و ذوق روزهای اول را نداشت

و دل و دماغی برای نوشتن نبود


از دانه های ریز حرف خداحافظی کردم

و یعد هم شماره علیرضا را از گوشیم پاک کردم چون فکر نمی کردم دیگر کاری با هم داشته باشیم

اما همیشه حضورش را توی کامنتها حس می کردم

و روزی که بابا رفت محبت کرد و هدر زیبایی برای جوگیریات سوگوار آنروزها ساخت


هیچ وقت فرصت نشد از علیرضا تشکر کنم

بابت اینکه دانه های ریز حرف را ساخت و این همه آدم را دور هم جمع کرد

و این همه زحمت کشید

و هیچ وقت هم فرصت نشد بابت خداحافظیم از دانه های ریز حرف

که تصمیمی عجولانه بود

و می توانست انجام نشود

یا به شکل زیباتری انجام شود

از علیرضا عذرخواهی کنم .


یازدهمین پست بهمن ماه تقدیم به علیرضا

که خدایگان مینیمال بود :


علیرضا ! ممنون و معذرت




شماره ده : به یاد حاجی بمانی

جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 00:00


حاجی بمانی مادربزرگ مادریم بود .
تمام فرزندان پدر و مادرش بعد از بدنیا آمدن فوت شده بودند و نامش را بمانی گذاشتند که بماند و ماند
کدبانو بود و آشپزیش نظیر نداشت و در عین اینکه بسیار دستپخت لذیذی داشت مقتصد بود
تا زنده بود آشپزی های روستایمان چه عزا و چه عروسی بر عهده او بود
با کمترین مواد اولیه بهترین غذا را تحویل می داد
بسیار متدین بود و حتی جلوی من و بابا که محرمش بودیم روسری از سرش نمی افتاد

مثل همه پدر بزرگ و مادربزرگ های روستایی زندگیش پر بود از رنج و سختی
تا وقتی عزیزترین فرزندش صمد زنده بود خم به ابرویش نمی آورد
ولی با رفتن صمد دایی مادربزرگ هم شکست
و تا همان روز آخر عمرش مدام برای صمدش مرثیه می خواند

مهرماه سال 81 با دوربین هندی کم خاله مریم رفتم و از او فیلم گرفتم
دلخور بود که چرا شام پیش او نرفته ام . برایم فسنجان پخته بود اما من احمق چون خانه اش تلوزیون نداشت ترجیح داده بودم در خانه خاله مریم بمانم تا اینکه بروم و پیش پیرزن باشم .

همیشه در حال نماز و عبادت بود و دقیقه ای تسبیح از دستش نمی افتاد
زمستان همان سال آمده بود منزل ما
صبح با صدای گریه و شیون مادرم بیدار شدم
حاجی بمانی سکته مغزی کرده بود و بدنش فلج شده بود
حرف هم نمی توانست بزند
او را به بیمارستان بردیم و چند روز بعد تمام کرد ...

دیروز و در راستای فنگ شویی مهربان این سی دی را پیدا کردم
تاریخش برای اولین روز مهرماه سال 81 است
آخرین سال عمر حاجی بمانی
نگاه کردم و اشک ریختم
حاجی بمانی مرا خیلی دوست داشت
همیشه با مریم و نرگس بحث و جدل داشت اما مرا مثل صمد دایی نوازش می کرد و خیلی رفیق بودیم
قول داده بودم وقتی درسم تمام شد و پولدار شدم او را به مشهد ببرم که نشد
صدا و چهره اش را داشتم فراموش می کردم
و این سی دی دوباره داغ دلم را تازه کرد
وقتی حاجی بمانی را توی قبر گذاشتند من کفنش را کنار زدم و توی گوشش تلقین خواندم
من آخرین کسی بودم که حاجی بمانی را دید
و نمی دانید چقدر برای دیدن دوباره اش مشتاقم

دهمین پست بهمن ماه را به نیت این شب جمعه برای حاجی بمانی نوشتم
دوست دارم امشب برگردم به چهار سالگی
حاجی بمانی مثل همیشه عینک سیاه و درشتش روی چشمش باشد
و قرآنش باز
و تسبیح شاه مقصودش در دست
و بپرسد : بابک جان ! اصولدین چند تاس ؟
و من توک زبانی بگویم : پنش تاس پنش تا . توحید عدل ... ....

+ لطفا برای شادی روح عزیزان پرکشیده فاتحه بفرستید .

شماره نه : برای ناردونه

پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 03:36

گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم و شروع کردیم به حرف زدن .

پرسید : خوبی ؟ مهربان خوبه ؟ مانی خوبه ؟

و من مثلا خواستم شیرین زبانی کنم و گفتم : هر چهار تایمان خوبیم .

بنده خدا نگرفت چه می گویم . می خواستم غافلگیرش کنم .

دوباره گفتم : هر چهارتایمان خوبیم . آن موقع هنوز هیچ کس خبر نداشت یک کوچولوی دیگر تو راهی دارم .

پرسید : چهار تا ؟

گفتم : بله . با اجازتون دوباره دارم بابا میشم

به جای اینکه تعجب کند خندید و گفت : منم همینطور

و اینطوری بود که خیاط در کوزه افتاد

قرار بود من محمد جعفری نژاد را غافلگیر کنم ولی او مرا شوکه کرد .

و این یکی از شیرین ترین اخبار امسالم بود .



رفاقت من و محمد را همه خبر دارند

نازنین بودنش را نمی شود با یک پست نوشت

خودتان می شناسیدش و نیازی به گفتن من ندارد


این پست را برای ناردونه می نویسم

انار بانو

دخترک محمد و روناک

که شک ندارم مثل پدر و مادر نازنینش فرشته صفت خواهد بود

دانه اناری که شاید در یک روز

و در یک بیمارستان

همزمان با پسرک من به دنیا بیایند

دکترها که اینطور گفته اند ...


نهمین پست بهمن ماه باشد برای ناردونه جعفری نژاد

که بعدها که مثل بابایش دست به قلم برد

اینجا را بخواند و بداند هنوز نیامده چقدر عزیز است

ناردونه ای که مرا صدا می کند : عمو !؟

و من هم  می گویم : جان عمو ؟!




+ فردا عازم سفر هستم . اگر عمری باقی باشد . پست بعدی را شنبه شب می نویسم .



شماره هشت : برای نیما بد مشدی

چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 03:39



نیما ملقب به بد مشدی هم یکی از صمیمی ترین دوستان وبلاگی جوگیریات بود .

دوستان قدیمی حتما یادشان هست که نیما و ممد اراکی چه آتشی توی کامنتها راه می انداختند . جفتشان ،هم محمد و هم نیما مثل بچه های بیش فعال از دیوار صاف بلاگستان بالا می رفتند و آتش می سوزاندند .

حکایت رفاقت و دوستیشان هم غریب بود . چنان عاشقانه رفیق بودند که فکر نمی کردی روزی بشود از هم جدایشان کرد . نیما از مشهد بود و محمد از اراک اما صبح تا شب توی هر سوراخ سمبه این دنیای مجازی که دست می کردی دستشان توی دست هم بود و داشتند مرض می ریختند . داستان مال چهار سال پیش است . همان روزهای محشر سال 89

همان روزهایی که بلاگستان محله برو و بیا بود

شبیه  محله های قدیمی

سیاه و سفید

محشر

بی تکرار ...


خیلی حیف شد

نیما و محمد

که مثل دو قلوهای افسانه ای دقیقه ای دستشان از دست هم باز نمی شد

که یکجور عشق و رفاقت عجیب بینشان بود

که فکر نمی کردی روزی ممکن است حتی از هم دلخور بشوند

زدند به تیپ و تاپ هم و ....


محمد خوشبختانه یا متاسفانه هنوز هم هست

دیگر وبلاگ برایش جذابیتی ندارد

اما هست

توی وایبر و اینستا و فیس بوک چراغ خاموش و کم کار است

و هر چند وقت یکبار چنگی به سر و صورت هم می زنیم و گیس همدیگر را هم می کشیم

ممد اراکی داداش کوچیکه من است توی بلاگستان

از عزیزترین هاست


اما نیما یره بد مشهدی رفت که رفت ....


در مجموع سه بار همدیگر را دیدیم


یکبار اردیبهشت 90 توی نمایشگاه کتاب

یکبار مهرماه مهرماه همان سال توی فرودگاه مهرآباد

و یکبار هم تابستان سال 91 وقتی یک شب بی خبر از همه جا آمد دم خانه ما برای تسلیت فوت حاجی عبدالله

و نفهمیدم کی آمد و کی رفت ؟


و در تمام این چند سال که آمده است تهران برای کارشناسی ارشد 

نه به هم زنگی زده ایم و نه قراری برای دیدن گذاشته ایم

نیما دیگر آن نیمای پرشور وبلاگی نبود

یکباره دنیای وبلاگ و وبلاگی ها را یکجا بوسید و کنار گذاشت

درست مثل کسی که خاطره بدی از محله اش دارد و دیگر پایش را هم به آنجا نمی گذارد


و سالی شاید سالی یک یا دوبار اتفاقی گذرش به جوگیریات می خورد

یک رد محوی از خودش توی کامنتها می گذارد

و من با خواندن کامنتهایش حسرت می خورم و آه می کشم

که ای کاش بر می گشتیم به آن روزهای خوش سال 90

و توی مسنجر به نیما و محمد می گفتم که

مهم نیست دهه نود پربازدید ترین وبلاگ بلاگستان بشود یا نه

مهم همین رفاقت شماست که دیگر تکرار نخواهد شد ...



هشتمین پست بهمن ماه را برای همشهری امام هشتم ، نیما نوشتم

نیما یره مشدی

نیما بد مشدی



( تعداد کل: 1390 )
   1       2       3       4       5       ...       348    >>