X
تبلیغات
شیکسون

hill climb racing

یکشنبه 30 آذر 1393 ساعت 03:29



از بین هزاران بازی کامپیوتری و موبایلی کمتر پیش می آید پاگیر و دلبسته یکیشان بشوم .

بازی های استراتژیک و آنلاین را دوست ندارم شاید چون از رقابت کردن با دیگران می ترسم و بیشتر از اعتیاد به آنها . حوصله دو سه ساعت بازی  مدام را هم ندارم .بازی های دیگر هم معمولا چند دقیقه بعد از نصب از گوشی دیلیت می کنم چون خیلی جذبم نمی کنند و حوصله شان را ندارم .

اما این یکی کمی با بقیه فرق دارد

لا اقل برای من

منظورم همین hill climb racing  است

ظاهرش خیلی مبتدیانه و خنگولانه است

یک راننده کلاه قرمزی و خل وضع دارد که با ته ریش سیاهش شبیه مفنگی هاست

خیلی کول و خیلی خنگ است

این کول بودن و خنگ بودنش را خیلی دوست دارم

کاری به کارت ندارد

خنثی و بی آزار است و توی جلدت هم نمی رود

بودن یا نبودنش را یادتان نمی ماند

از اینهایی نیست که بیایند و روی مختان راه بروند و شب خوابشان را ببینید

سوار اتول لگنش می شود و با دو پدال گاز و ترمز از تپه و ماهور و کوه و صخره برایتان بالا و پایین می رود و اگر کمی دقت نکنید چپ می شود و گردنش می شکند و نفله می شود و شما می سوزید و دوباره باید از اول شروع کنید

اگر خیلی هم دست به عصا و آهسته برانید بنزین تمام می کنید و این کلاه قرمزی مفنگی خنگ و خل وضع همانطور با دهان باز تماشایتان می کند انگار نه انگار

هر مرحله تعدادی سکه دارد و با پول های جمع شده می توانید مراحل جدیدی را که قفل هستند باز کنید یا ماشین جدید بخرید یا همان لگن خودتان را تقویت کنید .


خوبیش اینست که کاری به نت ندارد . هر وقت پا بدهد می توانید روشنش کنید و چند تا کله ملق برای خودتان بزنید و بعد بروید پی کار خودتان . توی مترو یا توی صف بانک یا وسط مهمانی حوصله سر بر ور دست و پاکار خوبیست . اما این ظاهر ساده فقط یک بخش کوچک از قضیه است .

قوانین فیزیکی به شکل دقیقی در این بازی رعایت شده اند . مثل جاذبه زمین و اصطکاک سطح و حتی نیروی الاستیسیته لاستیک ها و قدرت موتور و نیروی چسبندگی شیب و فنر بندی ماشین همه در حال تغییر هستند و مرحله به مرحله و ماشین به ماشین فرق دارند . این بازی با وجود ظاهر ساده شدیدا اعتیاد آور است و مدام می خواهید بروید جلوتر و ببینید چه خبر است؟ با اینکه می دانید هیچ خبری نیست اما بازی شما را به چالش می کشد . با خودتان رقابت می کنید . دلتان می خواهد هی مدام مسافت بیشتری بروید و رکورد بزنید و پوز خودتان را به خاک بمالید . رقابت شیرینی است مسابقه با خود دادن . هم برنده خوشحال است هم بازنده خیلی غمگین نیست . 



داشتم به این فکر می کردم که این بازی لعنتی چه چیزی دارد که انقدر دوستش دارم ؟

ظاهر ساده و احمقانه اش را که ببینید شاید عارتان بشود کسی ببینید دارید همچین بازی ای می کنید اما چرا اینطور جذاب و اعتیاد آور است ؟ چرا هر وقت استرس دارم و کار خیلی خیلی فوری اول می روم چند دست بازی می کنم و رکورد های خودم را می شکنم و بعد می روم سراغ کار فوری و فوتی خودم ؟

جواب ساده بود .

موقع بازی فکرم آزاد است .

موقع بازی به تنها چیزی که فکر نمی کنم خود بازیست .

درست مثل راننده ای که پشت فرمان نه به مبدا فکر می کند و نه به مقصد و نه حتی به مسیر

توی حال خودش است و خوشحال

باختنش روحیه ام را خراب نمی کند اما بردنش خیلی خوشحالم می کند و اعتماد به نفس می گیرم .





hill climb racing  را دوست دارم چون موقع بازی کردنش

نقشه های بزرگ کاری می کشم

برای فرداهای خانواده ام رویا می سازم

قصه می سازم و پست می نویسم

و این بازی ساده و احمقانه به همین خاطر به من حس رضایت می دهد .

و اصولا هر بازی کامپیوتری از همان آتاری های خط و نقطه ای قدیم تا همین ایکس باکس های پر زرق و برق فعلی همین کارکرد را دارند . با حل یک معما یا با کشتن غول هر مرحله یا با زدن گل به حریف یا سبقت گرفتن از ماشینی جلویی شما به یک حس رضایت از خودتان می رسید . والسلام



+ هر سال شب یلدا یک بازی وبلاگی داشتیم .

امسال که از بازی خبری نیست گفتم بد نباشد از بازی حرف بزنیم .

شما هم اگر دوست داشتید بازیی که درگیرتان می کند را معرفی کنید .






استاد داریوش مهرجویی

جمعه 28 آذر 1393 ساعت 03:24


عمرت دراز باد استاد داریوش مهرجویی





هیچ وقت یادم نمی رود . آن سال داشتم برای کنکور می خواندم . یکروز کلاس کنکور را بی خیال شدم و رفتم سینما فلسطین و فیلم لیلا را دیدم . اغراق نمی کنم اما تا یک هفته مثل دیوانه ها شده بودم . اگرچه داریوش مهرجویی را به خاطر ساختن فیلم هایی مثل گاو و هامون ستایش می کنند اما تاثیری که فیلم لیلا بر من داشت شاید با کمتر فیلمی قابل مقایسه باشد . به زبان ساده : فیلم مهرجویی و بازی لیلا حاتمی مرا شیدا کرد و به خودم قول دادم یکروز من هم یک فیلم به همین خوبی خواهم ساخت .
شما کدام یکی از فیلم های استاد مهرجویی را بیشتر دوست دارید ؟

کدوم بیشتر؟

پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 01:39
سوال احمقانه ای بود .

بزرگترها هر وقت بچه ای را می دیدند می پرسیدند : باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو ؟

کمتر بچه ای یکی از این دو را انتخاب می کرد .

مثل یک عهد نانوشته ولی مرسوم و همگانی تنظیمات پیش فرض و کارخانه ای بچه ها طوری بود که در جواب بگویند : هر دو

و خود شخص سوال کننده هم انتظار نداشت بچه یکی از این دو را انتخاب کند . یکجور سوال معما طور بود در حد " یک کیلو آهن سنگین تره یا یک کیلو پنبه ؟ " همه می دانیم که هر بچه ای جوابش را می داند اما باز هم می پرسیم تا مطمئن بشویم که او هم می داند . جواب سوال باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو ؟ هم معلوم بود . می دانستند می گوییم "هردو" یا "اندازه هم" ولی می پرسیدند تا مطمئن بشوند .

حالا اما بعد از هجده ماه و سیزده روز تجربه پدر بودن به اکتشافات جدیدی رسیده ام .

این سوال خیلی احمقانه است . اساسا و منطقا اشتباه است .

جنس دوست داشتن پدر و مادر با هم فرق دارد .

اما اگر دوست داشتن را به معنی عام آن تعبیر کنیم این سوال احمقانه پاسخ دارد و جواب "هر دو به اندازه هم" احمقانه به نظر می آید . مگر دوست داشتن متر و معیار سنجش دارد ؟ مگر می شود دو نفر را به اندازه هم دوست داشت ؟


من هم در جواب این سوال می گفتم هر دو را به یک اندازه دوست دارم اما بارها پیش خودم در همان عوالم کودکانه فکر کرده بودم که اگر روزی پدر و مادرم طلاق گرفتند پیش کدامشان خواهم ماند و حتی فکر کرده بودم و می دانستم که تحمل دوری کدامشان بیشتر آزارم می دهد . و البته در شرایط و سنین مختلف ممکن بود انتخاب هایم عوض بشوند .



مانی عادت دارد هر شب بعد از خوردن شیشه شیرش تلو تلو خوران بیاید توی بغلم و سرش را بگذارد روی سینه ام تا خوابش ببرد .هم مهربان و هم دوستان و آشنایانی که ما را می بینند اذعان دارند که وابستگی اش به من خیلی بیشتر از وابستگی به مهربان است . مثلا وقتی از در خانه بیرون می روم و او می بیند ساعتها پشت سرم گریه می کند و بهانه می گیرد اما وقتی مهربان بیرون می رود عکس العمل خاصی نشان نمی دهد . هرچه لازم دارد از من طلب می کند . وقتی تشنه اش می شود یا اسباب بازی و کارتون می خواهد یا هوس خوردن شیر می کند دست مرا می کشد و با خود به سمت سوژه مورد نظر می برد نه مهربان را . 

اینطور بگویم با هم رفیقیم ناجور . جوری که کمتر بابایی با پسرش اینطور ایاغ می شود .


امشب برعکس همیشه کنار مهربان خوابیده بود و پلکهایش کم کم سنگین می شد . همینطور زل زده بود توی چشمهای مهربان و تکان نمی خورد  . یک لحظه چشمش خورد به من . کنارش خوابیدم . پشتش را به مهربان کرد و آمد توی بغل من .

مهربان با دلخوری گفت : خیلی حسودی . خب میذاشتی امشب تو بغل من بخوابه .

پیروزمندانه گفتم : غصه نخور . تو رو هم خیلی دوست داره

و بعد موذیانه اضافه کردم : البته وقتی که من نباشم .


دوست داشتن هزار بعد و پارامتر دارد .

آدم به آدم و رابطه به رابطه جنس دوست داشتن ها فرق می کند .

خیلی می ترسم که جمله " بچه ها با هم فرق ندارن " هم دروغ و احمقانه باشد .

می ترسم بچه دوممان را نتوانم اندازه مانی دوست داشته باشم طوری که بفهمد . می ترسم با آمدنش طوری عاشقش بشوم که دلم برای دوست داشتن حالای مانی تنگ بشود .

می ترسم نتوانم بینشان فرق نگذارم  همانطور که مانی نمی تواند بین من و مهربان فرق نگذارد .



گل های یخ زده نصف جهان

چهارشنبه 26 آذر 1393 ساعت 03:11

هفته قبل سفر چهار روزه ای به اصفهان داشتیم .

جدا از محبت و مهمان نوازی غیر قابل جبران خانواده محبوب عزیز با سهیلا خانم که یکی از دوستان نازنین وبلاگی هستند برای اولین بار دیدار کردیم و مهمانشان شدیم .

در دفتر خاطرات سفر شیرین اصفهان یک عالمه محبت به یادگار ماند و یک عالمه عکس از سفر به نصف جهان که اگر فرصتی باشد لذت دیدنشان را با شما تقسیم خواهم کرد .

اما پر رنگ ترین خاطره بدون شک عظمت نقش جهان بود . با دیدن مسجد شاه و شیخ لطف الله و عالی قاپو و کلیسای وانک و پل خواجو و سی و سه پل ملغمه ای از حس های متناقض به آدم دست می داد . تحیر و شعف و تاسف همزمان .

تحیر از از عظمت هنر مردمان این سرزمین

شعف از اینکه ما میراث دار چه امپراطوری قدرتمند و هنردوستی هستیم

و تاسف از بابت اینکه چرا مایی که آن بوده ایم حالا باید این باشیم ؟


هنگام بازدید از موزه کلیسای وانک بارها با نوشته هایی روبرو شدم که خبر از کوچ اجباری ارامنه از جلفا به اصفهان می داد . یکی از مسئولین موزه با لهجه شیرین ارمنی / اصفهانی اش توضیح داد که علت اینکار استفاده از هنر هنرمندان ارمنی بوده است . اینکه شاه عباس در قبال این کوچ اجباری یکی از بهترین مناطق اصفهان را به آنان بخشیده تا از ایشان دلجویی کرده باشد . شاه عباس اعتبار هنر را می دانسته . پادشاهی به قدرتمندی او با وجود تمام ظلم ها و خونریزی هایش درک کرده است که :


غیر از هنر که تاج سر آفرینش است    دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست


شاه عباس تمام هنرمندان و دانشمندان هم عصر خود را ارج نهاده و آنها نیز آثاری بی بدیل آفریده اند که نمونه آن تا امروز ساخته نشده و شاید هیچ وقت تکرار نشوند . آثاری که با وجود پیشرفت سرسام آور علم و تکنولوژی دهان هر ایرانی و خارجی با دیدنشان از تحیر باز می ماند .





امشب یکی از شبکه های در پیت ماهواره داشت فیلم ایرانی "گل یخ" را نشان می داد . مهربان چند بار گفت که این فیلم ساخته کیومرث پوراحمد است اما من تا لحظه آخر که عنوان بندی فیلم آمد و اسم پوراحمد را دیدم باور نمی کردم .

با خودم می گفتم چطور ممکن است کارگردانی که قصه های مجید را ساخته ، کسی که فیلم های خاطره انگیزی مثل "بی بی چلچله" و "آلبوم تمبر" و "خواهران غریب" را در کارنامه اش دارد . کسی که همیشه هنرش را برای خلق سریال "سرنخ" و فیلم محشر "شب یلدا" ستوده ام چطور ممکن است حاضر شده باشد اسم بزرگش را برای چنین فیلم آبدوخیاری و جفنگی هدر بدهد ؟


داستان فیلم یک کپی ساده لوحانه بود از سلطان قلبهای سال 1347 اما به طرز مضحکی همان فیلم در سال 1382 ساخته شده بود . محمد رضا گلزار به جای محمد علی فردین به جای خواندن در کاباره ها مثلا هنرپیشه شده بود و کنسرت داشت . الناز شاکر دوست به جای آذر شیوا به جای آواز خواندن و معرکه گرفتن در یک موسسه ، نقاش شده بود و یک دختر بچه خوشگل هم به جای لیلا فروهر بازی می کرد . فقط چون امکان انجام حرکات موزون نداشت روی صحنه آواز می خواند . و در تمام طول فیلم اسم یک کارخانه که احتمالا اسپانسر تهیه فیلم بوده به طرز ناشیانه ای خودنمایی می کرد .


داستان ، بازی بازیگران ، کارگردانی ، فیلمبرداری و تدوین همه و همه به طرز اعصاب خرد کنی ضعیف و غیر قابل پذیرش بودند .

یک فیلم شبیه فیلم های درپیت ایرج قادری که صد در صد مخاطب و علاقه مند خودش را هم دارد اما بودن کیومرث پوراحمد پشت چنین فیلمی هزار بار حیف بود .

وقتی یک کارگردان مثل پوراحمد که اساسا باید کارهایش را مثل بچه هایش دوست داشته باشد ساخت گل یخ را احمقانه می داند و به خاطر ساخت چنین فیلمی از تاریخ سینما عذرخواهی می کند دیگر حرف زدن از ضعف ها و ایرادات آن بی فایده است +.

حرف من اما چیز دیگری است .

آدمهایی مثل پوراحمد نباید  مجبور بشوند فیلم سفارشی و درپیت بسازند . منظورم پور احمد و هنرمندانی مثل اون نیستند . منظورم به کسانی است که متصدی فرهنگ و هنر کشورند . منظورم کسانی است که اهداف هنری و فرهنگی مملکت را سیاست گذاری می کنند . هنرمند نباید دغدغه نان درآوردن داشته باشد . هنرمند باید آنقدر تامین باشد که آبرویش را به خاطر کارهای بی ارزش تبلیغاتی نسوزاند . وقتی یک هنرمند اصفهانی مثل پور احمد کسی که میراث دار بزرگترین هنرمندان تاریخ ایران است با چنان سبقه و کارنامه ای به چنین درجه ای از نیاز یا بی تفاوتی رسیده است که ساخت اثری احمقانه مثل گل یخ را قبول می کند از من و شما جز تاسف خوردن چه کار دیگری بر می آید ؟


+ لینک

++ عکس این پست یک گل نقره است . سوغات دست هنرمندان نصف جهان که تا همیشه روی دیوار خانه ما یادگار خواهد ماند .



( تعداد کل: 1346 )
   1       2       3       4       5       ...       337    >>