X
تبلیغات
شیکسون

پدیدارشناسی استعلایی اگزیستانسیالیسم

شنبه 10 آبان 1393 ساعت 03:30

کلا این رفیق ما در اتمسفری فراتر از اتمسفر ما زمینی ها سیر و سلوک داشت . علی آقا همخانه ای دوران دانشگاهم را می گویم . علی آقا وقتی با شما مکالمه می کند اولین برداشتی که از او دارید این است که بالاخانه اش را اجاره داده و البته که این از نشانه های تمامی آدم های نخبه عالم است .  اما این آغاز ماجراست . کافیست فقط بیست و چهار ساعت همنشین و همکلام او باشید تا درک کوچکی از عظمت او بدست بیاورید چه در مقام یک رفیق با معرفت و چه در مقام یک علامه .

این علامه که می گویم به جان مانی عزیزم از سر اغراق و رفیق بازی نیست . علامه در این دوران پیشرفت علم و تکنولوژی یافت می نشود . علامه یعنی کسی که به تمامی علوم زمانه خود آگاه باشد . اما علی آقای ما بواقع علامه است . یعنی موضوع و مطلبی نیست که در مورد آن اطلاعات مکمل و بدردبخور نداشته باشد . یعنی مبحث و موضوعی نیست که او در موردش با دلیل و مدرک و مستندات خطابه نگوید . از تاریخ و جغرافیا و زمین شناسی و ایرانشناسی و سیاست و پزشکی و نجوم و فیزیک کوانتوم و هنر و سینما و شعر و رمان بگیر تا فوتبال و لوله کشی و مهندسی عمران و کارهای فنی و مباحث مربوط به خوردو ...


علی آقا از آن آدمهایی است که یک بروشور ساده تبلیغاتی یا یک تکه روزنامه باطله را با چنان ولع و اشتیاقی می خوانند که می شود از تویش چند تا مطلب به درد بخور پیدا کرد و اموخت و بعدها در جایی از آن استفاده کرد .

همان سال اول دانشگاه با علی آشنا شدم و آنقدر شیفته رفتار و کردارش شدم که سال دوم همخانه ای شدیم . علی آقا با معرفت و شوخ و رفیق به تمام معنا بود .

بواسطه اینکه علی آقا عمران می خواند و من مکانیک دروس مشترک زیادی با هم نداشتیم اما طی همان یکسال همخانه بودن بسیار از او چیز آموختم . یادش به خیر می رفتیم بالا پشت بام آن ساختمان روبروی پارک سنگی و من عاشقانه به آسمان نگاه می کردم و علی در باره نجوم آسمان و ریسمان می بافت . که این دب اکبر است و آن دب اصغر و این خوشه پروین و آن آکتوس و آن یکی ستاره قطبی و تمام اینها را با عدد و رقم از بر بود که مثلا این یکی چند سال نوری با ما فاصله دارد و آن یکی ستاره آلفای کدام صورت فلکی است . که این ماهیتابه دسته دار دب اکبر است و دسته ماهیتابه را که پنج برابر کنی می رسی به دب اصغر و آن ستاره پر نور ستاره قطبی است و جهت شمال را می شود از آن فهمید . من دنبال یک شهاب سنگ بودم که آرزویم را برآورده کند و او فلسفه باران شهابی را می گفت . کولر خراب می شد علی برایمان درستش می کرد . توی درس های مکانیک کم می آوردیم علی یادمان می داد . پروژه کامپیوتر داشتیم برایمان برنامه می نوشت . تحقیق از اینترنت می خواستیم علی برایمان مطلب در می آورد . ترجمه لازم داشتیم علی ترجمه می کرد . هوا سرد و گرم می شد تئوری می داد برای سرد و گرم کردن خانه دانشجویی . شام می خواستیم علی می پخت . عاشق می شدیم علی نامه هایمان را می رساند . و خودتان دیگر بخوانید باقی ماجرا را . 


از معدود آدم هایی است که روز تولدشان هیچ وقت یادم نمی رود چون دوم خرداد است و هر سال زنگ می زنم و احوالی می پرسم و از معدود رفقای قدیمی است که هم عروسی من آمد و هم مراسم ترحیم بابا .

قبلا هم یک پستی برایش نوشته بودم که چقدر از رفتنش غمگین شده ام چون خبردار شدم که قصد مهاجرت دارد . 




احتمالا اگر شما هم مثل من یکروز توی صفحه فیس بوقتان ببینید که یکی از رفقای قدیمی شما صاحب تالیف و کتاب شده است ذوق می کنید . بعد که می بینید کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده است بیشتر ذوق خواهید کرد . بعد که اسم کتاب را می خوانید و چیزی سر در نمی آورید احتمالا با گوگل ترنسلیت ترجمه اش خواهید کرد که جوابش می شود : پدیدار شناسی استعلایی اگزیستانسیالیسم


phenomenology of transcendental existentialism


بعد دلتان می خواهد زنگ بزنید به رفیقتان و با چند تا فحش آبدار دانشجویی از او بپرسید آخر  پدر آمرزیده من اسم کتاب تو را بلد نیستم حتی تلفظ کنم . معنی فارسیش را هم بیست بار  خوانده ام و نفهمیدم یعنی چه ؟ بعد تو چطور آمده ای در باب چنین مبحث ثقیلی کتاب نوشته ای آن هم به انگلیسی ؟

یعنی خداوند چقدر باید بین بندگانش تفاوت و تبعیض قائل بشود ؟

یعنی روزی که داشته مغز تو را می ساخته من کجا بوده ام ؟ توی صف دستشویی ؟

یعنی اگر اسم آن ماده چرب و لزج پر از فسفر که درون جمجمه تو هست مغز باشد اسم این فندقی که درون کله ما هست چه باید باشد ؟


بعضی وقتها آدم به بعضی ها غبطه می خورد . افتخار هم می کند اما بیشتر غبطه می خورد وقتی می فهمی که آدمهایی در کنارت بوده اند که از مغزشان به قدر یک ابر کامپیوتر ناسا کار کشیده اند ، فکر کرده اند و مطالعه کرده اند و اموخته اند و تلاششان این بوده که چیستی و چرایی دنیا را بفهمند و مغز تو در تمام این سال ها پای تلوزیون و ماهواره و اینترنت مشغول یه قل دو قل بوده است . کاش می شد این آدم ها را تکثیر کرد یا از مغزشان بک آپ گرفت یا لا اقل کاری کرد که مردم آن ها را بیشتر بشناسند .


به هر حال این نشانی سایت رفیق ما علی آقاست .

ما که با عقل ناقصمان چیزی نفهمیدیم امیدوارم به درد شما بخورد .



بیبی انیشتین

جمعه 9 آبان 1393 ساعت 02:20



در عرض این چند ماه که از تولد مانی می گذرد شب و روزی نشده که به جانشان دعای خیر نکرده باشم . هم خدا بیامرز انیشتین که هیچ ربطی به داستان ما ندارد ولی به هر حال اسمش بالا سر کار هست و باید حق کپی رایتش را بپردازیم هم کمپانی معظم دیزنی و هم کلیه دست اندرکاران ساخت مجموعه " بیبی انیشتین " از آن آبدارچی و خدماتی و حراست دم در گرفته تا عروسک های رنگ و وارنگ و عروسک گردان های هنرمند و نورپرداز و صدابردار و فیلمبردار و تهیه کننده و کارگردان خلاقش .

آشنایی ما با جناب " بیبی انیشتین " از یکی از میهمانی هایمان در منزل کوروش تمدن ( وبلاگ نویس رحمه الله علیه) آغاز شد وقتی هلیا بانو گفتند که در بیمارستان محل تولد هانا ، " بیبی انیشتین " از تلوزیون یکی از غرفه های فروش مشغول پخش بوده و هانا محو تماشا شده است و البت که ما باورمان نشد حتی وقتی فلش مموری آویزان به جاسوئیچی مان را درآوردیم و بدون رعایت قانون کپی رایت تا جا داشت تویش " بیبی انیشتین " ریختیم  . وقتی در منزل جناب " بیبی انیشتین " را پلی کردیم ناباورانه دیدیم که آقا مانی هم محو تماشا شد و از تلوزیون چشم برنداشت در حالیکه چند ماهی بیشتر از عمر مبارکش نمی گذشت و تا آنروز هیچ توجهی به تلوزیون نداشت .

باید عرض کنم که از همان شب عزیز تا همین شب عزیز بی اغراق هر وقت و زمانی که هیچ راه حل و راهکاری برای آرام کردن و یکجا نشاندن آقا مانی جواب نداده است یعنی هر وقت از امتحان کردن شیر طبیعی و شیر خشک و  سرلاک و تعویض پوشک و قند داغ و چایی نبات و شربت گریپ میکسچر و عرق نعناع گرفته تا ماساژ و ننو و لالایی و تاب تاب عباسی نا امید و مستاصل شده ایم این " بیبی انیشتین " پدر آمرزیده بوده که منجی و یاور ما شده است و آقا مانی به محض تماشای آن آرام شده بعد نشسته و بعد لم داده و بعد هم کم کم پلک هایش را بسته و خوابش برده است .

اگرچه ما پولی برای خرید این مجموعه نپرداختیم که اگر هم می پرداختیم مطمئنا به جیب تهیه کنندگان اصلی بیبی انیشتین نمی رفت اما دعوتتان می کنم در این شب جمعه عزیز برای شادی روح تمامی اموات علی الخصوص جناب آلبرت انیشتین و جناب آقای والت دیزنی و کلیه درگذشتگان تهیه مجموعه بیبی انیشتین فاتحه ای قرائت بفرمایید ...


رادیو کاکتوس و سایت نماشا

سه‌شنبه 6 آبان 1393 ساعت 13:28
یک



به همت دوستان عزیزم در انجمن نودهشتیا سومین شماره از رادیو کاکتوس نیز منتشر شد و بنده نیز افتخار داشتم تا در این شماره از رادیو حضور داشته باشم . صفحه رسمی این رادیو را می توانید از اینجا مشاهده کنید و سومین شماره از رادیو کاکتوس هم از اینجا و اینجا  دانلود نمایید .



دو


مدیران خلاق بلاگ اسکای در اقدامی ارزشمند سایتی به نام نماشا طراحی کرده اند که از این به بعد می توانید ویدیو های خود را در آن آپلود کرده و به اشتراک بگذارید . دوستانی که با پیکو فایل کار کرده اند اذعان دارند که این سایت یکی از بهترین و مطمئن ترین سایت های آپلود عکس و فایل می باشد . مزیت نماشا در این است که درست مثل پیکوفایل شما با ورود به حساب کاربری خود در بلاگ اسکای به کلیه امکانات سایت دسترسی دارید و از این به بعد می توانید ویدیو های مورد نظرتان را نیز با خیالی آسوده و به راحتی در وبلاگ قرار دهید .

ضمن آرزوی موفقیت برای مدیران محترم بلاگ اسکای می توانید به سایت نماشا از این نشانی دسترسی داشته باشید . 



اندر احوالات بانکداری تمام الکترونیک

دوشنبه 5 آبان 1393 ساعت 00:24

جمعه دو هفته قبل که با دوستان دوران دبیرستان قرار داشتیم حدود ساعت 9  صبح رفتم عابربانک پول بگیرم . آقا مهدی دوستم توی ماشین نشسته بود و آمپر بنزین هم روی خانه آخرش بود . قبلا هم گفته بودم که وسواس شدیدی روی تمام شدن بنزین ماشین دارم و از ترس تمام کردن بنزین همیشه وقتی آمپر بنزین به خانه آخر می رسد مضطرب می شوم . پول همراهم نبود و برای پول بنزین ناچار بودم از عابر بانک پول بگیرم .

کارت را در عابر بانک گذاشتم و مبلغ را وارد کردم . عابر بانک حدود دو دقیقه عبارت "لطفا منتظر باشید" را نشانم داد و دست آخر اظهار تاسف کرد و کارتم را پس داد ولی پول نداد .

همان لحظه اسمسی از بانک سامان به گوشی آمد به این مضمون که دویست هزارتومان از حساب کسر شده است . البته قبلا هم این اتفاق افتاده بود ولی بلافاصله اسمس اصلاحی می آمد و پول به حساب بر می گشت . به عابر بانک کناری رفتم و دوباره کارت را وارد کردم و مبلغ را زدم و اینبار فرمودند :" مبلغ بیشتر از سقف برداشت روزانه است" و پول نداد . یعنی آن دویست هزار تومانی را که عابر بانک قبلی نداده بود محاسبه شده بود و امکان برداشت مبلغ جدید وجود نداشت . حدودا چهل هزار تومان در کارت دیگرم پول بود که به ناچار آن را برداشتم و برای اینکه آقا مهدی معطل نشود سوار ماشین شدم و رفتیم .


فردای آنروز، شنبه به همان بانک مراجعه کردم و خدا را هزار مرتبه شکر که این اتفاق در بانک نزدیک خانه ما افتاده بود نه بانکی که از ما دور باشد . مسئول باجه گفت که معمولا طی بیست و چهار ساعت پول به حساب بر می گردد و من گفتم که دقیقا بیست و پنج ساعت گذشته و ایشان هم خیلی راحت حرفشان را عوض کردند و گفتند بعضی وقتها هم چهل و هشت ساعت می شود .

روز یکشنبه دوباره به بانک رفتم و به آقای مسئول مربوطه گفتم که چهل و هشت ساعت گذشته و پول برنگشته که گفت چون سرش شلوغ است باید شماره بگیرم و در نوبت بایستم . نیم ساعتی گذشت تا نوبت به من رسید . کارت شناسایی ام را گرفت و رول پرینت شده عابر بانک را با دقت ملاحظه کرد و رفت پیش رئیس بانک . پیش خودم فکر می کردم امروز ماجرا تمام می شود اما کور خوانده بودم . آقای رئیس بانک نگاهی به من انداخت و شبیه بازجویان ساواک پرسید جمعه صبح چه ساعتی ؟ گفتم : حدود 9 صبح

بعد پرسید : یکبار یا دوبار کارت زدید ؟ گفتم : پول که نداد مجبور شدم با عابر بانک کناری هم مجددا امتحان کنم که آن هم پول نداد . کم مانده بود بپرسد : پول را برای چی می خواستی و این حرفها

بعد هم گفت باید بروم از بانک سامان پرینت حساب بگیرم که پول از حسابم کم شده است . اسمس را نشانش دادم که خندید و گفت : آقای عزیز من که نمیتونم گوشی شما رو بفرستم تهران باید پرینت حساب رو بفرستم و تازه دوزاریم افتاد که این رشته سر دراز دارد یعنی با گرفتن پرینت هم داستان تمام نخواهد شد .

دوشنبه صبح رفتم بانک صادر کننده کارت و با ارائه کارت شناسایی و توضیح ماجرا پرینت ممهور شده بانک را گرفتم و مجددا برگشتم به بانک و پرینت را دادم . یک فرم عریض و طویل شامل نام نام خانوادگی شماره ملی و نام پدر و شماره شناسنامه و آدرس و شماره موبایل و ساعت و تاریخ و مبلغ مفقود شدن پول پر کردم و آقای متصدی گفت که همین امروز آخر وقت فرم را به تهران می فرستند . پرسیدم : چقدر طول می کشد تا پول به حسابم بر گردد ؟ گفت چهار تا پنج روز اداری

مخم داشت سوت می کشید . 

پرسیدم یعنی این عابربانک مکانیزه شما راهکاری ندارد که معلوم شود پول از حساب من کم شده ولی پرداختی انجام نشده است ؟ گفت : مشکل از عابر بانک نیست و این ایراد به شبکه شتاب مربوط است نه عابربانک ایشان .

ترس برم داشته بود نکند شعبه تهران هم حرف مرا باور نکند و کار به ویدیو چک و بازبینی دوربین های امنیتی بکشد ؟

آقای متصدی گفت که شعبه مرکزی در تهران باید موضوع را بررسی کند و حواله بزند به بانک سامان و بانک سامان پول را به حسابم برگرداند . یک بروکراسی مطول و مزخرف اداری که معلوم نیست معلول ندانم کاری و بی فکری کدام زحمت کش پدرآمرزیده ای است .


به هر حال تکنولوژی معایبی هم دارد . وقتی می توانی راحت و آسوده با فشار چند دکمه کلی کار بانکی را پشت کامپیوتر خانه ات انجام بدهی و کلی در وقت و انرژی شما صرفه جویی بشود یک وقت هایی هم اینطوری می شود و کار به خنسی می خورد ناچار می شوی کلی وقت و انرژی بگذاری و تاوان ایرادات سیستم را بپردازی .


امروز صبح اسمسی از بانک سامان آمد که مبلغ 2017452 ریال به حسابم واریز شده است .

دویست هزار تومان خودم به علاوه هزار و هفتصدو چهل و پنج تومان و دو زار سود این چند روزه 

یعنی با این هزار و هفتصد و خورده ای قرار است هزینه سه بار رفت و برگشت به دو بانک و مرخصی بدون حقوق و اتلاف وقت بنده جبران شود . تازه اگر این حساب سود روز شمار نداشت که از همین هزار و هفتصد تومان هم خبری نبود .

حالا اینکه این سود را کدام یک از دو بانک تقبل کرده بماند . داشتم فکر می کردم اگر یک وقت یک بنده خدایی تمام دارایی اش همین دویست هزارتومان باشد و شدیدا گرفتار و نیازمند این پول و عابربانک پولش را بخورد یا حین سفر توی یک شهر غریبه همچین اتفاقی برایش بیفتد چه خاکی باید به سرش بکند ؟




( تعداد کل: 1317 )
   1       2       3       4       5       ...       330    >>