X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

گلدونا رو آب بدیم ...

یکشنبه 30 شهریور 1393 ساعت 13:45

برای خرید مایحتاج خانه وارد میوه فروشی می شوم

مشغول سوا کردن سیب زمینی و پیاز هستم که پسر بچه کوچکی همراه مادرش وارد مغازه می شود و با صدا بلند رو به صاحب مغازه می گوید : عمو ! سلام

میوه فروش جواب سلام می دهد .

پسر بچه به سمت من و آقایی می آید که کنار من مشغول خرید سیب زمینی و پیاز است .

به مرد کنار من سلام بلندی می کند و مرد با تعجب نگاهی به پسر بچه می اندازد و بعد هم به مادرش نگاه می کند تا شاید او را بشناسد و بعد سری تکان می دهد . بعد پسر بچه با همان صدای بلند و با لبخند می گوید : سلام عمو

من هم لبخند می زنم و به گرمی می گویم : سلام پسر گلم

پسر بچه دستش را دراز می کند و با من دست می دهد و سریع به سمت هندوانه ها می رود و همین که خانمی با دختر کوچکش وارد مغازه می شود با خوشحالی به سمت آنها می رود و سلام می کند .

مادر پسر بچه خریدی که کرده حساب می کند و دست پسر بچه را می گیرد و از مغازه خارج می شوند و پسر بچه برای همه دست تکان می دهد و خداحافظی می کند .

مردی که کنار من ایستاده پوزخندی می زند و رو به من می گوید : عقب افتاده بود نه ؟

می گویم : قیافه اش که مشکلی نداشت . چطور مگه ؟

نگاه عمیق و کارشناسانه ای به سیب زمینی ها می اندازد و خیلی خونسرد می گوید : آخه به همه سلام می کرد .

دلم می خواهد بگویم : عقب افتاده تویی مرد حسابی با این ذهن مریضت که آدمی را که به همه سلام می کند عقب افتاده می دانی . اما حرفم را قورت می دهم .

آقای میوه فروش خرید هایم را حساب می کند و من موقع خروج از مغازه به مردی که کنارم ایستاده بود لبخند می زنم و می گویم : سلام

و از تماشای چهره متعجبش قند توی دلم آب می شود .



فیلم های عروسی غمگین ترین فیلم های جهانند

پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 ساعت 04:00

قبل تر ها که همه چیز به سمت دیجیتال نرفته بود اکثر دوربین های فیلم برداری ویدیویی بودند . اصطلاح فنی دقیقش را نمی دانم ولی فیلم های کوچکی بودند شبیه فیلم های وی اچ اس قدیم . مراسم عروسی من و مهربان هم به همین شیوه فیلمبرداری شده بود و چون دستگاهی برای تماشای فیلم مادر عروسی نداشتیم همان یک عدد دی وی دی که فیلمبردار تحویلمان داده بود تماشا می کردیم .

خب وقتی دو تا دوربین سیر تا پیاز مراسم را از آب و شانه زدن موی داماد و گل زدن به ماشین عروس و آرایشگاه و باغ و مردانه و زنانه و بدرقه خانه والدین را فیلمبرداری کرده باشند می شود شش هفت ساعت . ولی دی وی دی تحویل شده نهایتا یک ساعت و خرده ای بود و اکثر تصاویر موزیک داشت و گلچین شده بود . این بود که بعد از شش سال تصمیم گرفتیم فیلم مادر را تبدیل به دی وی دی کنیم تا هم فیلم عروسی را بطور کامل و دیجیتال حفظ کرده باشیم و هم صدای تمام اتفاقات را داشته باشیم .

نتیجه کار شد چهار عدد دی وی دی

و احتمالا حدس می زنید که با دیدنش چقدر گریه کردیم ؟


شش سال به ظاهر زمان زیادی نیست اما اتفاقاتی که طی این مدت نسبتا کوتاه افتاده بود انقدر زیاد و عجیب بودند که باور کردنش سخت بود . باور اینکه تنها شش سال از آن روز تابستانی گذشته باشد .

بچه کوچولوهایی که حالا برای خودشان خانم و آقا شده اند و تو وقتی الانشان را می بینی باورت نمی شود یکروزی انقدر کوچک و کم سن بوده اند . تغییرات ظاهری زیادی هم رخ داده بود . لاغر و ترکه ای هایی که حالا چاق و چله شده اند و توپ تکانشان نمی دهد . و تپل مپل هایی که حالا مانکنی شده اند برای خودشان .

موهای سیاهی که سفید شده اند و قامت های راستی که امروز خمیده و خسته اند

لباس ها و تریپ ها و مدل موهای خنده داری که اگر امروز پول دستی هم بدهی صاحبانشان حاضر نیستند دقیقه ای انتخابش کنند و به قول معروف از رده خارج و آلامد شده اند .

زندگی هایی که از هم پاشیده اند . زوج های خوشبختی که لبخند روی لبشان است و باور نمی کنی شادی چهره هایشان در آینده نزدیک جای خودش را به غم جدایی و طلاق خواهد سپرد .

وصلت هایی که خنده بر لب آدم می آورند و حتی کمی در مخیله ات نمی گنجد که این خانم کوچولوی توی مجلس زنانه یکروزی می شود همسر این آقا پسری که دارد توی مجلس مردانه لبخند می زند .

اما تلخ ترین بخش فیلم عزیزانی بودند که دیگر نیستند .

با مهربان شمردیم . 14 نفر از حاضران فیلم عروسی طی همین 6 سال فوت کرده بودند . بابای من و بابای مهربان . بابا بزرگ و مامان بزرگ . خاله و دایی بابای مهربان . وحید و آقا یعقوب و حسن آقا و آقا ایوب و خانم نوروزی و خانم ایوانی و آقای نجات و توران خانم .

چهره هایشان را برانداز می کنیم و صحنه هایی که در آن حضور دارند دوباره به تماشا می نشینیم .

تصور مرگ تک تکشان عجیب و بعید است . بس که لبخند توی صورتشان دارند .

بس که حالشان خوب است و سرحال هستند . بس که هیچ چیزشان به مرده ها نمی ماند .


به چهره تک تکشان نگاه می کنم

هستند

یکطوری که انگار قرار نیست هیچ وقت بروند

ولی رفته اند

یکطوری هم رفته اند که  انگار هیچ وقت نبوده اند .



شریران نا بالفطره

سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 00:43

امروز صبح برای کاری رفته بودم دادگاه

جلوی در دادگاه خانواده با خانمی روبرو شدم حدودا 25 ساله که یک مقنعه مشکی داشت و یک مانتوی سورمه ای تنش بود . تکیه داده بود به ستون مجاور در شعبه دادگاه خانواده . چند نفر از پله ها بالا آمدند . یک آقا و خانم مسن و یک خانم چادری به همراه یک پسر بچه شش هفت ساله و آقایی که از وجناتش مشخص بود وکیل است با همان ظاهر معمول کیف چرمی و کت و شلوار و ته ریش ...

زن جوان خودش را جمع و جور کرد و موهای بیرون ریخته اش را با دست داخل مقنعه فرو برد . بعد با حالتی آمیخته با شرم و حیا به احترام پیرمرد و پیرزن ایستاد و سلام کوتاهی کرد .

پیرمرد با گوشه چشم نگاهی از سر نفرت به زن جوان انداخت و گفت : دست شما درد نکنه

زن جوان گوشه چشم هایش خیس شد و گفت : آقا جون ! به خدا من بی تقصیرم .

پیرمرد اما سری به نشانه تاسف تکان داد و از او فاصله گرفت و به همراه آقای وکیل و خانم مسن وارد دادگاه شدند . پسر بچه دست خانم چادری که همراهش بود را رها کرد و به سمت زن جوان دوید . زن توی راهرو زانو زد و پسر بچه را محکم به آغوش کشید و سر و صورتش را غرق در بوسه کرد . مدام صورتش را می بوسید و قربان و صدقه اش می رفت و اشک از چشمهایش جاری بود . پیرمرد از اتاق بیرون آمد و دست پسر بچه را از دست مادرش جدا کرد . زن جوان با همان بغض می گفت : آقا جون ! به خدا قسم من فقط بچه ام رو می خوام . نه مهریه نه نفقه نه شکایت . فقط بچه ام رو می خوام .


همین حین مردی که از قرار همسر زن جوان بود همراه سربازی که به دستش دستبند زده بود وارد راهرو شدند . حتی به صورت زن جوان نگاه نکرد . زن جوان پشت سر او وارد اتاق شد و پیرمرد پسر بچه را به خانم چادری که همراهشان بود سپرد و او نیز وارد اتاق شد و در را بستند .


به سمت پله ها که می رفتم شنیدم که پسر بچه از خانم چادری که دستش را گرفته بود می پرسید : مگه بابا دزدی کرده که پلیس گرفتتش ؟



سرباز جلوی دادگاه موبایلم را  پس می دهد . پارکینگ پر از ماشین است و آدمها فوج فوج وارد دادگاه می شوند . با صورتهایی که گاهی خستگی گاهی غم گاهی نفرت و گاهی شرارت در آنها نمودار است .


فکرم پیش پسر بچه گیر کرده است . در ناصیه کودکی که هنوز به مدرسه نرفته ، دست بند خوردن پدر و کتک خوردن مادر را به چشم دیده است و به جای بچه های بی آلایش تازه مدرسه رفته با قاضی و پلیس و وکیل و دادگاه همکلاسی شده است آینده خوشی نمی شود دید . باید دعا کرد پدر یا مادری که قیمومیت او را می گیرند طوری تربیتش کنند که بیست سال بعد  نشود یکی از همین آدمهایی که موقع ورود به دادگاه شرارت را می شود از صورتشان خواند .



ممنون آقای هیچکس تنها نیست

دوشنبه 24 شهریور 1393 ساعت 01:03

صبح روز یکشنبه بیست و سومین روز شهریور ماه است . از خواب بیدار می شوم . مطابق معمول این چند ماه لنگ لنگان راه می روم و آبی به دست و صورتم می زنم و بعد موبایلم را بر می دارم و اسمس های خوانده نشده را می خوانم .


امروز به خیلی ها زنگ زدم . دوستان قدیمی . بچه های دوران خدمت سربازی . همکلاسی های دبیرستان . هم دانشگاهی ها . وبلاگی هایی که خیلی وقت بود با هم حرف نزده بودیم . اکثرا با تعجب می پرسیدند که چه شده یاد ما کرده ای ؟

روز خوبی بود . مهربان شده بودم . یکروز در سال مهربان شدن ضرر ندارد . اینکه زنگ بزنی به کسانی که خیلی وقت است صدایشان را نشنیده ای . اینکه بفهمی فلان رفیقت ازدواج کرده و آن یکی کارشناسی ارشد گرفته و آن یکی در انتظار تولد اولین فرزندش است . اینکه فلان رفیقت یک ماهست بیمار شده و آن یکی که قصد مهاجرت داشته هنوز دارد خودش را به در و دیوار قفس می زند . اینکه پسر رفیقت دانشگاه قبول شده و آن یکی سفر خارجه رفته است و ....


تازگی ها از هجوم اخبار و اطلاعات وحشتم می گیرد . اخبار دنیا در دستمان است و از هم بی خبریم . حوصله جواب دادن اسمس هایم را هم ندارم . حوصله انگشت شست نشان دادن به حرف های قشنگ دوستانم را هم همینطور .


اما شاید یکروز در سال مهربان شدن برای همه ما واجب باشد . به هر بهانه ای حتی


صبح روز یکشنبه بیست و سومین روز شهریور ماه است . از خواب بیدار می شوم . مطابق معمول این چند ماه لنگ لنگان راه می روم و آبی به دست و صورتم می زنم و بعد موبایلم را بر می دارم و اسمس های خوانده نشده را می خوانم . همراه اول تولدم را تبریک گفته است و می گوید اگر فلان کد را به فلان شماره بفرستی بیست و چهار ساعت فرصت داری تا با همراه اولی ها رایگان مکالمه کنی . بیست و چهار ساعت بهانه داری مهربان باشی . کسی که نمی فهمد تو ادای مهربان ها را در بیاور .


بابا شناسنامه ام را یکماه زودتر گرفت تا یکسال زودتر بروم مدرسه . روز یکشنبه بیست و سوم شهریور ماه روز تولد شناسنامه ای من بود و آقای هیچکس تنها نیست هدیه قشنگی به من داد .

کاش یکی از رفقا بیدار بود و تا ساعت 9:24 صبح که مهلت بیست و چهار ساعت مهربانی من تمام می شود با هم حرف می زدیم . اصلا حرف چرا ؟ با گوشی روشن و چشم های بسته به خرج همراه اول صدای نفس های هم را گوش می دادیم .




( تعداد کل: 1292 )
   1       2       3       4       5       ...       323    >>