X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

لالایی و قصه

یکشنبه 20 تیر 1395 ساعت 03:28

شبها مانی را با قصه می‌خوابونیم . توصیه روانشناس هاست که آخرین‌تصویر و صدایی که کودکان قبل از خواب می بینند و می شنوند  ، تصویر و صدای مادر و پدر باشد و خواباندن بچه با کارتون و تلوزیون کار اشتباهیست . شبهایی که من برای مانی قصه می گفتم شبهای سختی بود . بر عکس ما که انتخابهای محدودی در بچگی داشتیم و باید از بین کدو قلقله زن و بز بز قندی و شنگول و منگول و پینوکیو یکی انتخاب می‌کردیم مانی جانم  اینطور نیست که زیر بار حرف زور برود . خودش انتخاب‌می کند که چه قصه ای برایش بگوییم . مثلا می‌گوید قصه پاندا . بعد من قصه را با یکی بود یکی نبود شروع می کردم و برایش می خواندم : با افسانه پاندای کونگ فو کار . هوهو و .... قصه را کش می دادم تا کلاغه به خونه اش نرسید . به این امید که تمام شده ماجرا که مانی می گفت : قصه ددجی . منظورش باب اسفنجی است . یکی بود یکی نبود . سلام بچه ها . سلام ناخدا .... اوووووووووه . کوچولوی دندون خرگوشی . باب اسفنجی . باب اسفنجی . باب اسفنجی . شلواااااااار مکعبی . دودودودودودو .  و همینکه کلاغه به خونه اش نرسید مانی می گفت : قصه خروس .

یکی بود یکی نبود یه خروسی بود که هر روز با در اومدن خورشید قوقولی قوقو می کرد ..... کلاغه به خونه اش .... مانی : قصه موز

یکی بود یکی نبود یه موز بود که کوچولو بود که بالای درخت زندگی می کرد . رنگ همه دوستاش زرد بود ولی اون رنگش سبز بود . واسه همین میمون کوچولوها نمیخوردنش و ناراحت بود .

مدام طول و عرض قصه های من کمتر می شد و مانی بیشتر سفارش می داد . قصه دوچخه . قصه داداشی . قصه هانا . قصه تیام . قصه مانی . قصه مد کودک . وقتی قصه تمام اشیاء و اشخاص و حیواناتی که بلد بود می‌گفتم راحت یکساعتی طول می کشید تا می خوابید طوریکه می خواستم‌ بی خیال حرف روانشناسان عزیز بشوم و  تلوزیون روشن کنم . تا اینکه مهربان‌بانو چند شب سنگر را از بنده تحویل گرفتند و‌من هم برایشان آرزوی صبر و تحمل کردم . بر خلاف انتظارم ، مانی خیلی زود به خواب می رفت آنهم با همان قصه اول . باید راز این موفقیت را می فهمیدم . 

چطور‌من با این همه خلاقیت داستانی و افکت های صوتی و جلوه های ویژه تصویری یکساعته مانی را می خوابانم و همسر جان  ده دقیقه ای ؟

شب اول :

مانی به مامان : قصه بز

مامان : یکی بود یکی نبود یه بزی بود که می رفت توی جنگل بازی می‌کرد و بر می گشت خسته می شد و می خوابید . به بزغاله هاش می‌گفت : لالا لالا . بزی لالا . بخواب لالا . لالا لالا گل پونه


شب دوم :

مانی : قصه چسب

یکی بود یکی نبود . یه چسبی بود که رفته بود تو جنگل به همه چی چسبیده بود و خسته شده بود و خوابش میومد . به بچه‌چسبا می‌گفت : لالا لالا گل پونه . مانی رفته توی خونه ....


شب سوم :

مانی : قصه پفیلا 

یکی بود یک نبود . یه پفیلا بود که خیلی خسته بود و خوابش میومد . 

لالا لالا پفی لالا . مانی لالا 


شب چهارم :

مانی : قصه میمون

مامان مانی : یکی بود یکی نبود . لالا لالا لالا لالا

بدرود آقای سینما

سه‌شنبه 15 تیر 1395 ساعت 04:37

طوس در نزدیکی مشهد آرامگاه فردوسی بزرگوار است . اما کسی می داند مدفن سلطان محمود غزنوی کجاست ؟ 

بوعلی سینا و باباطاهر در همدان ، سعدی و حافظ در شیراز ، و صدها دانشمند و هنرمند بزرگ که تا زندگی برقرار است یاد و نامشان به نیکویی برده خواهد شد را می شناسیم اما شاید نام سلاطین و حاکمان هم عصر آنها را ندانیم و اگر هم بدانیم بعید میدانم مقبره ای از آنان به جا مانده باشد . اصلا جز نادر شاه افشار و کوروش کبیر هیچ سلطان ایرانی را نمی شناسم یا به خاطر ندارم‌که مزار در خور و شایسته ای از او باقی مانده باشد . این خاصیت نامیرایی هنر است که سعدی ‌می‌فرماید : 

غیر از هنر که تاج سر آفرینش است

دوران هیچ سلطنتی پایدار نیست 


صد سال بعد نیمه تیرماه سال هزار و چهارصد و نود و پنج احتمالا هیچکدام از‌ما زنده نباشیم . نوه های ما ممکن است نه اسم مرا بدانند نه شما را که دارید اینجا را می خوانید بشناسند و نه اصلا برایشان مهم باشد وزیر بهداشت  یازدهمین دولت جمهوری اسلامی که بوده و مزارش کجاست . اما همان شب احتمال دارد یکی از شبکه های تلوزیون ،طعم گیلاس را به مناسبت صدمین سالمرگ عباس کیارستمی نمایش دهد . 


اینکه هر کس با هر رسانه ای که در اختیار دارد از رفتن هنرمند عزیز کشورش اظهار تاسف کند کار زیباییست . زیباتر اما اینست که تا زنده اند  و چشم امید به همین قدردانی های کوچک بسته اند ،بیشتر قدرشان بدانیم .

هنرمند تا وقتی زنده است 

فقیر می شود

مریض می شود 

افسرده می شود

فراموش هم‌می شود .

اما هنرمند واقعی هیچ وقت‌نمی‌میرد .


نعمتی به نام آلزایمر

دوشنبه 14 تیر 1395 ساعت 04:12

پشت صحنه فیلم جدایی نادر از سیمین ، آنجایی که پیمان معادی توی حمام پدر بیمارش را( که از پا افتاده و آلزایمر دارد ) می شوید نسبت به صحنه اصلی فیلم تاثیرگذار تر و دردناک تر است. 

فرهادی کات که داد رفت سمت معادی و همدیگر را بغل کردند و هر دو زار زار گریستند . گریه ای که فیلم نبود ، اکت نداشت ،  اگزجره نمی کردند . جفتشان یکجایی توی پستوی خاطراتشان یک درد و بغضی بود که حالا پشت صحنه این پلان ، درست وقتی که دوربین ها خاموش شده بود و صدا ضبط نمی شد ، سر باز کرده بود و بیرون می پاشید .

 

معمولا مانی و نیما را خودم حمام می برم . شاید لذتبخش ترین وظیفه پدرانه ای باشد که بلدم .نیما هنوز بلد نیست به اختیار ،پلکهایش را ببندد . وقتی سرش را می شورم و آب می رود داخل چشمهایش  انگار که آینه های توی چشمهایش دو برابر می شوند . کمی هول می شود . یک حالتی بین ترس و بغض . بغلش می کنم . تصدقش می روم . ناز و نوازش میکنم . تا اینکه آرام‌ می شود  از امنیت آغوش من‌ لبخند می زند که واقعا لحظات ناب و شیرینیست . 

اما وقتی که او را حوله می پیچم و به مامان تحویل می دهم  . وقتی در حمام بسته می شود و تنها می شوم ترس برم می دارد نکند یکروز انقدر پیر بشوم که مثل الان نیما برای حمام کردن نیاز به کمک داشته باشم .

نکند انقدر از پا افتاده باشم که وقتی جایم را کثیف میکنم نیما بیاید مرا بشوید ، آب بکشد و مثل پیمان معادی زار زار گریه کند . 

دست آخر هم به این نتیجه می رسم که آلزایمر برای آدمهایی که روپا و سالم و سرزنده نمی میرند و انقدر عمرشان به دنیاست که اختیار خودشان را هم ندارند نه تنها عذاب نیست بلکه شاید بهترین هدیه خداوند باشد .


یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت 03:53

یکبار وقتی نوجوان بودم و در اوج غرور به همراه پسرخاله و دختر خاله ام رفتیم‌ یک جایی در‌مناطق اعیان‌نشین‌تهران . دختر خاله ام مهندس عمران بود و در آن زمان به‌نظرم‌موفق ترین‌و‌با‌کلاس ترین‌‌ عضو فامیل می‌آمد . با یک خانم و آقای روسی دوست بود که هر دویشان‌مهندس بودند و با آنها همکاری می کرد . تصور کنید من نوجوان از حاشیه شهر رفته بودم یکجایی بالای شهر و برای اولین بار خانمی را غیر از اقوام نزدیک می دیدم که حجاب نداشت و به غایت زیبا بود آنهم زیبای اساطیری  .آن خانم به غایت زیبا در را باز کرد و من هم به عادت خانه های خودمان وقتی دیدم کف ساختمان مفروش است جلوی در کفش هایم را در آوردم و همین باعث شد که پسر خاله ام به من بخندد . تا آن موقع من نمی دانستم که می شود روی فرش هم با کفش رفت . خانم زیبای روسی با لهجه شیرین فارسی روسی گفت : پسرم نیاز نیست کفشت رو در بیاری و من هم کفشهایم را دوباره پوشیدم اما آن خنده پسرخاله برایم بسیار گران‌تمام شد . قصدش تمسخر‌نبود اما مرا خیلی آزرده کرد . طوری که هنوز هم که هنوزه اگر قرار باشد پنج تا خاطره بد از گذشته هایم یادم بیاید آن ضایع شدن و آن شکستن غرور و آن بغ کردن و سرخ شدن از خجالت بدون شک یکی از آن پنج خاطره است . 

در تمام مدتی که آنجا بودیم آن بندگان خدا که‌فارسی هم بلد بودند و بسیار هم‌خوش برخورد و مهمان نواز ، سعی کردند یخ مرا بشکنند و‌ مرا که شدیدا توی خودم بودم به حرف‌بکشند اما‌ به خاطر آن اتفاق آنروز، من‌  انگار سرخورده ترین پسر بچه دنیا بودم .


چند شب پیش منزل یکی‌از اقوام‌ سببی ، افطاری دعوت بودیم . آقای صاحبخانه را مدتها بود ندیده بودم . همینکه وارد شدیم دست دادم و می خواستم بگویم نماز و روزه ها قبول که نمیدانم چه شد اشتباهی گفتم : سال نو مبارک 

بعد که‌ آقای صاحبخانه خندید و من ‌خجالت‌کشیدم و یک مقدار‌معتنابهی هم سرخ شده بودم از سوتی که حادث شده بود داشتم دنبال جمله مناسبی می‌گشتم که( سال نو‌مبارک) را بپوشاند که خانم خانه جلو آمد و سلام‌کرد و‌ خرابکاری دوم را از خودم ساطع کردم . بی اختیار دستم‌را دراز کردم و با خانم خانه دست دادم . بنده خدا خیلی بزرگواری به خرج داد که دستم‌را رد نکرد  با اینکه میدانم همچین رفتاری در آداب و رفتارشان با مردان غریبه ندارند . راستش به جای اینکه خجالت بکشم بیشتر خنده ام‌گرفته بود . 

شاید خیلی هم به آن خاطره تلخ نوجوانی ربط نداشت اما در تمام مدت مهمانی افطار داشتم به این فکر‌می‌کردم که خیلی طبیعی است که آدم ها وقتی هول می شوند اشتباهاتی از آنها سر بزند و چرا من در تمام‌این‌سالها انقدر به خاطر آن اشتباه کوچک و ساده دوران نوجوانی ، بی دلیل و احمقانه غصه خورده ام ؟

مورد عجیب بیستان ناییدی

شنبه 12 تیر 1395 ساعت 03:27

بچه ها وقتی که به حرف می افتند خیلی شیرین می شوند . تا وقتی مهارت های کلامیشان کامل بشود معمولا سه نوع گفتار دارند . گفتار اول کلمات و جملاتیست که همه معنی و مفهوم آن را متوجه می شوند  حتی غریبه ها . گفتار دوم اما کلمات و جملاتیست مخصوص خودشان . باید با آنها زندگی کرده باشی تا معنی و مفهومشان را بفهمی . اما یک گفتار سومی هم هست تقریبا شبیه همان خط سوم مولانا که نه خود خواندی نه خلق . البته شاید خودشان معنایش را بدانند اما نزدیک ترین اشخاص هم نمی فهمند . مثلا Arash Pirzadeh  تعریف می کند وقتی هانا کوچک بوده یکروز دم پنجره اتاقشان با ترس جیغ می زند : اختشیو . هرچقدر بالا و پایین می کنند کاشف به عمل نمی آید که این اختشیو چیست که هانا را ترسانده . به هر لطایف الحیلی هم که دست می زنند و می پرسند معلوم نمی شود . تا اینکه بعدها یکروز که داشته اند با ماشین از کنار برج میلاد رد می شده اند هانا با اشاره دست برج را نشان‌می دهد و می‌گوید : اختشیو .


مشابه این داستان را ما با مانی داریم . چند هفته ایست که ظهر ها موقع برگشتن از مهد کودک . به محض اینکه ماشین دوربرگردان قبل از میدان در دست احداث سر شهرک را دور می زند می‌گوید : بیستان ناییدی . 

اوایل با خنده و شوخی و بعدتر با دقت و کنکاش دور و برمان را گشتیم تا بفهمیم منظورش چیست ولی نفهمیدیم .

حتی ماشین را‌کنار زدم و گفتم مانی جان بابا ! این (بیستان ناییدی ) را به ما هم نشان بده اما متاسفانه همکاری نکرد . 

سرتان را درد نیاورم در قاموس مانی جان ما این (بیستان ناییدی ) یحتمل موضوع مهمی باید باشد اما نمی تواند بگوید چیست . شاید یکروز وقتی بزرگ شد بگوید که منظورش از بیستان ناییدی بوستان سر شهرک یا سقف نارنجی فلان ساختمان یا حتی پرچم بزرگ در اهتزار است و شاید هم هیچ وقت نگوید و یادش نماند .به هر‌حال تا کشف این‌معما  اسم‌این‌ ماجرا برای من و مامان مانی  مورد عجیب( بیستان‌ناییدی )خواهد بود .

مستطیل سبز

یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 02:42

رفاقت من‌و فوتبال نه اینکه یه رفاقت ممنوعه باشه اما همیشه یواشکی بوده . من تک پسر خونه بودم و بابا هم از فوتبال خوشش نمیومد . واسه همینه که هرچی خاطره از فوتبال دارم خاطره های تنهاییه . مثل جام جهانی ۹۰ که زلزله اومد . مثل ۹۴ که بازی ها به وقت ایران کله سحر بود . مثل همین حالا که بازی های یورو رو باید با ولوم پایین ببینم که یه وقت اهل و عیال از خواب بیدار نشن . همیشه یواشکی فوتبال دیدم . یواشکی جیغ خوشحالی کشیدم . یواشکی ناخونامو از استرس جویدم . یواشکی از عصبانیت مشت به زمین کوبیدم . یواشکی خوشحال شدم . یواشکی اشک ریختم . 

اون موقع ها وقتی یه پدیده جوان سر و کله اش تو مسابقات پیدا می شد و می دیدم که فقط یکی دو سال از من بزرگتره تا چند وقت هوایی می شدم که منم یه روزی یه فوتبالیست بزرگ میشم و میرم جام جهانی . اون موقع ها همه بازیکن های توی زمین فوتبال از من بزرگتر بودند .

سالها گذشت و رویای فوتبالیست شدن کمرنگ شد . کمرنگ شد ولی نمرد . 

حالا وقتی می بینم پیرترین بازیکن های توی زمین مثل همین دروازه بان مجارستان که واسه خاطر سن و سال و شلوارش ، سوژه خنده همه است ،همسن و سال منه‌ . وقتی می بینم همه بازیکن های داخل زمین جای داداش کوچیکای من هستن و چه بسا اگه زود ازدواج کرده بودم میتونستن جای پسرای‌من باشند . وقتی می بینم سن و سال داور مسابقه هم‌از من کمتره و دارم از لحاظ سنی ‌به جرگه‌مربیان تیم ها می پیوندم ، یاد اون رویای نوجوونی میفتم و راستش غصه میخورم . نه به خاطر اینکه فوتبالیست نشدم . ولی حسرت همه رویاهایی رو میخورم که مثل رویای فوتبالیست شدن کمرنگ شدن ولی نمردن . نمردن ولی سن و سالم دیگه اجازه نمیده که برآورده بشن . 

قدیما‌میگفتن بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین ولی حالا که جویی نیست که لبی داشته باشه ،شاید بهتره پیرجوونایی مثل من ، بازی  فوتبال و‌گذر عمر رو با هم به تماشا بنشینن .



مرد تنهای شب

جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 05:08


یک شب مهتابی بود حوالی سال ۸۰ . من در طبقه آخر  یک خانه دانشجویی زندگی میکردم که یکی‌از بلندترین ساختمان های شهر کوچک ما بود و هر سه همخانه ایم هم برگشته بودند تهران خانه هایشان . از قرار عاشق هم بودم . و دلتنگ . و بغض هم کرده بودم . و تنهایی هم آزارم می داد .

 لامپها خاموش بودند و ماه بزرگی توی آسمان پشت پنجره اتاق، درست در افق نگاهم جایی که سرم را روی بالش می گذاشتم داشت دیوانه وار می درخشید . نور می پاشید توی اتاق طوری که انگار فتیله چراغ خانه را کم کرده باشی . به همین اندازه روشن . یک ضبط تک کاسته داشتم و یک نوار که مثل گنج بود . حبیب  مرد تنهای شب را می خواند و من شک نداشتم که دارد  برای من می خواند . حس می کردم بر روی کره زمین ، در آن ساعت و دقیقه من تنهاترین مرد تنهای شبم . حتی تنهاتر از خود حبیب .

 حنجره ام را زخم می کردم و پا به پایش می خواندم که صد قصه مانده بر لبم . و بعد ببار ای برف . مادر . شهلای من کجایی و ....

من بعد از مرگ پی در پی چند عزیزم به راستی سنگدل شده ام . اما نمی دانم هنوز چند تا هنرمند دیگر مثل حبیب هستند که ندیده و نشناخته با شنیدن خبر رفتنشان می روم ‌یک گوشه می نشینم و های های گریه می کنم . 

هر چند که قبل از رفتن حبیب هم نمیدانستم به این اندازه برایم عزیز باشد . 

به نظر شما ممکن است یک هنرمند،  فقط به واسطه هنرش در دل هزاران نفر جا بکند و برایشان خاطره بسازد و بعد از مرگش دل هزاران نفر از نبودنش به درد بیاید و این انسان را بشود جایی به غیر از بهشت فرستاد ؟ به نظر شما امکان دارد روح حبیب  شاد نباشد ؟

بیدارخوابی

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395 ساعت 06:27

بابا ، دو سال و خرده ای هست که نیست .

اما‌ هنوز وقتی لابلای خوابهای جور به جور شبانه ام یا بین شخصیت ها و اتفاق های عجیب و غریب رویاهایم‌ یکجور خیلی کمرنگ ، یکجور خیلی یواش  ، سرک می کشد یا تکه ای از شباهتهای منحصر به فردش را شده در حد یک  خرده از سبیل مردانه یا مدل موی جوگندمیش یا حتی شده سبک خاص راه رفتنش و یا طنین صدایش را در هیبت شخصی ناشناس ، نشانم می دهد . 

یکجور دلتنگی وصف نشدنی دارد . یکجور حسرت دست نیافتنی بودن . یکجور که‌ می فهمی این سراب است نه آب اما قانع هستی به بودن همان یک ذره رویا .  یکجور باور‌ناخودآگاه  که در بیداری  از داشتن همان یک ذره هم محرومی . 

بعد که همان تصویر  یواشکی و کمرنگ ،محو می شود می مانم با یک عالمه حرف نزده و حسرت . گاهی تا آخر خوابم بغ می کنم و گاهی هم خواب زده بیدار می شوم . 

وقتی جمله اول این‌ پست را نوشتم  هوا تاریک بود و یگ‌ سگ دیوانه داشت پشت پنجره نیمه باز خانه به طرز ترسناکی عوعو می کرد .دلم می خواست برای کسی بگویم‌ از حال بدم .  اما حالا هوا روشن شده و گنجشک ها دارند می خوانند .  من چقدر خوشبختم که هنوز شما را برای درد و دل دارم . بودن شما مثل همین صبح پنجشنبه ،مثل همین صدای شاد گنجشک ها ، غنیمت است  و امید بخش  . 


پ پ

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 15:31

پنجشنبه و جمعه هفته پیش در یک دوره آموزشی شرکت کردم  که به ارتقاء پایه نظام مهندسی مربوط می شد . دوره ای کاملا فرمالیته و بی فایده که استادی داشت که به نظر اطلاعات خوبی داشت اما قدرت انتقالش افتضاح بود . کم کم با آقای مهندسی که کنارم نشسته بود صمیمی شدیم . سر کلاس به سونی های استاد ریز ریز می خندیدیم و نقدش می کردیم . ساعت های استراحت با هم چای خوردیم و گپ زدیم . از شغل و تجاربمان گفتیم و از زندگی شخصی هم صحبت کردیم . از قرار هم دانشگاهی درآمدیم و کلی از گفتن خاطرات آن دوران و پیدا کردن آدمهای مشترک زندگیمان کیف کردیم و بهمان خوش گذشت . آقای مهندس خوب به حرفهایم گوش می داد . سن و سالش از من کمتر بود و حس می کردم از صراحت و شوخی و عقایدم خوشش می آید . من هم از شخصیتش خوشم آمده بود . 

جمعه ساعت آخر عجله داشتم که به فوتبال برسم و مهندس داشت بعد از آزمون با همکلاسی ها صحبت می کرد . دستی تکان دادم و سریع به سمت ماشین رفتم . ماشین را که روشن کردم دیدم دوان دوان خودش را به من رساند و گفت : کجا با این عجله ؟

شیشع را پایین دادم و پرسیدم  :تو فوتبال دوست نداری ؟

دیدم برگه ای دستش گرفته و شماره موبایل و ایمیل همه همکلاسی ها رو تویش یادداشت کرده است . گفت : شماره نداده می خوای بری ؟

گفتم : مهندس جان ! خودت رو گول نزن . سه ماه دیگه اصلا نه قیافه من یادته نه اسمم و خودت هم خوب میدونی که هیچ وقت به هیچکدوم از این شماره ها زنگ نمی زنی . پس الکی گوشیت رو پر شماره نکن . 

گفت : اتفاقا دوره قبلم شماره بچه ها رو گرفتم . یه گروه تلگرامم درست کردم ولی همشون لفت دادن . 

گفتم : چند سال دیگه که همسن من بشی تکلیفت با زندگی معلوم تر میشه . می فهمی که از دوستی و دوستات چی می خوای . من و تو دو روز با هم خوش گذروندیم و خودت هم بهتر میدونی که احتمالا دیگه گذرمون به همدیگه نمیخوره . شاید ۱۰ سال دیگه از کنار هم رد بشیم اصلا همدیگه رو نشناسیم . غیر از اینه ؟

بعد با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم .

پرسید : راستی مهندس ! اسمت رو نگفتی .

گفتم :  پرویز 

پرسید : فیس بوک داری ؟ پرویز چی ؟

گفتم : پرستویی

بلند بلند خندید و من هم به احترام لبخندش بوق زدم و دور شدم . 


نگاه میکنه

دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 16:16

بچه که بودیم خانه ما حیاط خیلی بزرگی داشت . با آنکه تمام سوراخ سمبه های حیاط را بلد بودم ولی شبها باد لای شاخه های سر به فلک کشیده تبریزی صدای وهم انگیزی ایجاد می کرد . بوته ها و درختهای میوه سایه های ترسناکی می شدند و حتی جرات نمی کردم از پنجره اتاقم نگاهشان کنم چه برسد به اینکه تنهایی بروم توی حیاط . بعضی وقتها بابا کاری به من می سپرد که از انجامش می ترسیدم . مثلا می گفت برو حیاط شیر آب را ببند یا ببین تانکر چقدر گازوئیل دارد . می گفتم : می ترسم بابا . می گفت : برو من دارم نگاهت می کنم . و من ترسم می ریخت از تصور اینکه بابا دارد از پشت پنجره نگاهم می کند . نمیدانم واقعا نگاهم می کرد یا نه ولی من شجاع می شدم .


یکی از دوستانم که به تازگی پدرش را از دست داده از من پرسید چطور میتونی تحمل کنی نبودن بابات رو ؟ چطور زنده ای ؟ چطور زندگی می کنی ؟ چطور نمی ترسی ؟

جوابم خیلی ساده بود . 

گفتم : نمی ترسم چون حس میکنم بابام داره نگاهم میکنه .



( تعداد کل: 1502 )
   1       2       3       4       5       ...       151    >>