X
تبلیغات
صدر

بوی آهن

شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 00:42

مثل تمام جمعه های این چند ماه امروز هم سر کار بودم .

می آیم خانه . مانی شروع می کند به ورجه و وورجه کردن

نیما دست و پایش را تند تند تکان می دهد و مهربان هم لبخند می زند .

خسته نباشید می گوید و من هم پیشانی اش را می بوسم .

مهربان می گوید : صورتت بوی آهن میده.


می روم و آبی به دست و صورتم می زنم 

دستها را با دقت با مایع دستشویی می شورم . با اینکه قبل  خروج از کارگاه یکبار دستم را شسته ام آب سیاه رنگی راه می افتد توی روشویی . بعد مچ دستها را تا آرنج مایع می زنم و بعد حسابی کف می کنند و بعد هم دوباره آب می گیرم و روشویی یکهو سیاه می شود . صورتم را حسابی خیس می کنم و بعد با صابون کفی می کنم و آب می کشم و سر و گردنم را هم حسابی می شورم . مهربان راست می گفت . بوی آهن می دهم . بوی قطعات آهنی و قطرات آب صابون صنعتی که طی دوازده ساعت کار به سر و صورت و دستهایم رسوخ کرده است .

نمی دانم مهربان قصد تعریف داشت یا گلایه اما برای یک مرد چه تعریفی از این بهتر می تواند باشد که بوی آهن گرفته باشد ؟



دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 02:43

ساعت نمیدانم چند بامداد است .

ساعت کامپیوتر تنظیم نیست

بچه ها خوابیده اند و من فرصت گیر آورده ام تا در دقیقه نود اظهارنامه مالیاتیم را پر کنم که این لامصب هم مدام ارور می دهد .

صفحه ها را می بندم و می آیم شات دان را که بزنم یکهو یاد جوگیریات میفتم .

صفحه مدیریت را باز می کنم و چشمم می خورد به نزدیک به 60 کامنت تایید نشده .

حالم یکجوری می شود .

بیشتر از چهل روز است که این صفحه را باز نکرده ام

نه وقتش را داشته ام و نه راستش را بخواهید رویش را

شکل و شمایل صفحه مدیریت بلاگ اسکای عوض شده است و من احساس غریبگی می کنم

برای تایپ کلمات مثل مبتدی ها دنبال حروف کیبورد می گردم

انگار سالهاست اینجا نبوده ام و انگارروی تمام اسباب و اثاثیه گرد و خاک نشسته است

برای بازگو کردن این دوری و فطرت باید ده تا پست بنویسم ولی نمی شود

رویش را دارم ولی وقتش را نه

یادم می افتد یک زمانی آن سالهای خوش خوشان وبلاگ نویسی چه اصراری داشتیم که یک وقت ماهی از ماه های سال بدون پست نمانده باشد و حالا تیرماه تقویم جوگیریات بدون پست مانده است .

همین آمدم بگویم که یکروزی که خیلی هم به این زودی ها نیست

تمام قصه این چند وقت را برایتان مفصل تعریف می کنم

و یکروزی دوباره یکساعت وقت برای نوشتن و درد و دل کردن برای شما از لا به لای ساعت های شبانه روز پیدا خواهم کرد .

من انقدر به این خانه و میهمان هایش مدیون هستم که بی خبر و خداحافظی اثاث کشی نکنم .


ارادت....

آقای راننده

یکشنبه 17 خرداد 1394 ساعت 23:00

نشسته ام پشت کیبورد و دارم فکر می کنم که چطور داستان رابرایتان تعریف بکنم ؟

انگشتم را کرده ام توی دهانم و دارم گوشه های ناخنم را گاز می گیرم .


ساعت نه و نیم شب است

باد شدیدی می وزد پر از گرد و غبار

و من خسته و کلافه دارم از محل کارم به خانه بر می گردم .

خوشحالم که فاصله یکساعته و پر از ترافیک محل کار قبلی تا خانه

تبدیل شده است به یک فاصله نهایتا ده دقیقه ای و بدون ترافیک

و درست در همین لحظه در یک خیابان

یا بهتر است بگویم معبری که معمولا در آن ترافیک اتفاق نمی افتد پشت ترافیک گیر می کنم

و می گویم : بخشکی شانس

بعد از پنج دقیقه می رسم به منبع ترافیک

مشخص است که تصادف شده

ماشین های جلویی راهنما می زنند و به سمت راست می روند

راه فقط برای عبور یک ماشین وجود دارد

کلافه شده ام

چرا صحنه تصادف را جمع نمی کنید بی ملاحظه ها ؟

مردم کار و زندگی دارند .


بالاخره می رسم

در کمال تعجب می بینم که خبری از تصادف نیست

باد شدید یک سطل زباله بزرگ فلزی چرخدار را به وسط خیابان آورده و مانع عبور و مرور می شود

همزمان هم خنده ام می گیرد و هم تاسف می خورم

یعنی یکنفر از بین این جمعیت پیدا نمی شود که این سطل زباله را به کنار هل بدهد تا ماشین های پشتی توی ترافیک نمانند ؟ یعنی هرکس که راهنما می زند و از کنار سطل زباله عبور می کند مثل من می خندد و می گوید ما که رد شدیم و گور بابای بقیه ؟

در همین احوال هستم که می بینم راننده سمند سفید رنگ که یک مرد عینکی است ماشینش را کنار زده و می آید وسط خیابان و سطل آشغال را هل می دهد به کنار و راه باز می شود .

ته دلم به راننده عینکی آفرین می گویم .

تا به خانه برسم با خودم مساله را حلاجی می کنم

و می گویم بعد از این همه مدت ننوشتن این سوژه مناسبی برای یک پست باید باشد


خیلی دلم می خواست من جای او می بودم اما اینطوری خیلی تعریف از خود می شد و داستان جنبه آموزشش را از دست می داد .اصلا بگذار من هم یک راننده مثل همان هایی باشم که با تعجب از کنار راننده عینکی گذشتند و شاید ته دلشان به او خندیده اند . اما  می دانم راننده عینکی چه حس غرور و افتخاری داشته و چقدر خودش از اینکار لذت برده است .


نشسته ام پشت کیبورد و دارم فکر می کنم که چطور داستان رابرایتان تعریف بکنم ؟

انگشتم را کرده ام توی دهانم و دارم گوشه های ناخنم را گاز می گیرم .

و بعد یادم می افتد که بعد از رسیدن به خانه هنوز دست هایم را با آب و صابون نشسته ام

و بعد آرزو می کنم ای کاش من آن راننده عینکی نبودم که داشت سطل زباله را وسط خیابان هول می داد .



نیما و نیلا

یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت 22:44

روزها به سرعت برق و باد می گذرند و نیمای کوچولوی ما دارد بزرگتر می شود

در بدو تولد قد و وزنش خیلی کمتر از زمان تولد مانی بود برای همین فکر می کردیم خیلی لاغر است

اما به مراتب زرنگ تر از مانیست و کارها و حرکاتی از او سر می زند که مانی مثلا در یک ماهگی انجام می داد

شک ندارم یکروز قد و هیکلش از مانی هم بزرگتر می شود


مانی کم کم به حضور نیما در خانه عادت می کند

هنوز هم با او ارتباط برقرار نکرده ولی فهمیده که باید حوزه اقتدارش را با او تقسیم کند ولی هنوز نسبت به توجه زیاد مهربان به نیما  عکس العمل منفی نشان می دهد . توی همین هشت روز چهره نیما بسیار تغییر کرده است .

چند روز اول صورت و بدنش زرد بود و دکتر گفت که باید بستری بشود . یکی از این دستگاه های فتوتراپی از بیمارستان گرفتم و دو شب زیر نور خوابید و دیروز زردی ش به 10 رسید و امیدوارم که دوباره بالا نرود .


کار در کارگاه مدام سخت تر می شود و هر روز حتی روزهای تعطیل هم مجبورم تا دیروقت سر کار باشم .

خدا را شکر هم مامان و آبجی ها و هم خواهر های مهربان خیلی این چند وقت کمک مهربان بودند و الحمدالله مهربان هم دارد اوضاعش عادی می شود .


اما خبر جدید این که جعفری نژاد هم روز جمعه بابا شد .

نیلا خانم ساعت یک بعد از ظهر به دنیا آمد و تعداد بچه های ساختمان هفتگ به چهار رسید .

حالا ما کاری نداریم . محمد رفیق ماست .

اما اینکه بیایند اسم دخترشان را که یک هفته بعد از نیمای ما به دنیا آمده بگذارند نیلا معنیش چیست ؟

آیا دارند علامتی برای پسر ما می فرستند ؟

اینکه اسامی نیما و نیلا خیلی با هم ست هستند درست اما آیا خود این بچه ها نباید با هم تفاهم داشته باشند ؟

اصلا شاید ما بخواهیم برای پسرمان یک دختر دیگر انتخاب کنیم آیا اینکار درست است ؟چرا آخر آدم را توی رفاقت در منگنه قرار می دهید ؟ 



( تعداد کل: 1454 )
   1       2       3       4       5       ...       364    >>