X
تبلیغات
شیکسون

خداحافظ اولولون . خداحافظ کرگدن

چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 04:03

برادر عزیز و رفیق نازنینم محسن باقرلو در این پست رسما وبلاگش را تعطیل کرد .

دنبال جمله مناسبی برای عنوان این پست بودم :


"محسن باقرلو با دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کرد "

"محسن باقرلو دیگر نمی نویسد "

"بدرود محسن باقرلو با  دنیای مجازی "


خب در واقع هیچکدام از این اتفاق ها نیفتاده است

محسن باقرلو در وبلاگ هفتگ می نویسد

در صفحه فیس بوکش فعال است 

و با قدرت و انرژی وصف ناپذیر یکی از پیج های پر مخاطب عکاسی را در اینستاگرام مدیریت می کند .

به عنوان کسی که بی نهایت خاطره شیرین و دوست داشتنی از وبلاگ کرگدن دارم و ساختن این خاطرات و یافتن این رفقای نازنین را اول مدیون محسن باقرلو و بعد مدیون وبلاگش هستم مسلما از تعطیلی آن احساس خوبی ندارم . یکی از دوستان مثال خوبی زده بود . انگار ببینی خانه ای قدیمی و پر از خاطره را دارند می کوبند تا به جایش برج بسازند .


اول از همه برای سلامتی رفیق نازنینم دعا می کنم و امیدوارم هرجا هست خوش باشد

و بعد امیدوارم تعطیلی کرگدن به معنای محروم شدن ما از خواندن نوشته های خاص و منحصر به فرد محسن باقرلو نباشد و بعدهایی شاید دور و شاید نزدیک ، پیوسته و مدام مخاطب قلمش در کرگدن یا هر محیط دیگری که دلش خوش است و دوست دارد باشیم .


و در آخر خطاب به وبلاگ دوست داشتنی کرگدن سابق :


ممنون بابت تمام خنده ها و بغض ها و خاطرات شیرینی که برایم ساختی

هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه به تو و صاحبت مدیونم

خداحافظ دوست قدیمی

و به امید دیدار ...




همه می خواستیم بق بق بق باشیم

دوشنبه 3 آذر 1393 ساعت 15:21

خب احتمالا مطلع هستید که من برادر ندارم . وقتی که بچه بودم هم نداشتم . مریم و نرگس فکرشان پی بازی های دخترانه بود و من برای یک برادر همسن و سال که بازی پسرانه بلد باشد له له می زدم . این بود که سعی می کردیم یک بازی هایی اختراع کنیم که هر دو جناح از آن لذت ببرند . نه آنقدر پسرانه باشد که دخترها بدشان بیاید و نه آنقدر دخترانه باشد که توی ذوق خودم بخورد . و باور نمی کنید چه بازی های محشری اختراع کرده بودیم . بازی هایی که وقتی یادشان می افتم به خودم و ذهن خلاق کودکیم افتخار می کنم . داستان بازی های بچگی مفصل است و شاید یکروز سر فرصت اسمشان رو و نحوه بازی را برایتان نوشتم .اما توی این پست می خواهم از بعضی قراردادهای بچگی بنویسم . قرادادهای ساده ای که شاید حالا خیلی مسخره به نظر برسند اما آن موقع برای خودشان خیلی حیثیتی بودند .


معمولا روزهای عادی که هر سه تایی به مدرسه می رفتیم از صبحانه مفصل خبری نبود . در حد یک لقمه نان و پنیر مختصر بیشتر نبود . اما صبحانه مفصل مال جمعه ها بود . جمعه ها هر پنج تایی می نشستیم پای تلوزیون . معمولا شبکه دو صبح های جمعه کارتون نشان می داد . بامزی و واتو واتو و هادی و هدی و قلقلی و اینها . همانطور که تلوزیون می دیدیم صبحانه هم می خوردیم . یک قاشق چایخوری خیلی معمولی داشتیم شبیه باقی قاشق های چایخوری با کمی تفاوت . این قاشق داخلش یک خال سیاه داشت . از منظر قاشق بودن بخواهیم بحث کنیم این خال سیاه یک عیب محسوب می شد اما ما همچین دیدگاهی نداشتیم و این خال سیاه را نشانه برتری و تفاوت قاشق مذکور می دانستیم . نمی دانم چرا اما اسم آن قاشق چایخوری را گذاشته بودیم قاشق مقدس . یعنی خیلی اتفاقی با مریم و نرگس کل کل داشتیم که قاشق مقدس دست هرکس بیفتد بقیه باید به او احترام کنند . یکجورهایی مثل علامت مخصوص میتی کومان بود . وقتی قاشق مقدس دست هرکس می افتاد با افتخار به بقیه نشانش می داد و آنها باید به احترام قاشق مقدس جلوی او تعظیم می کردند . در این فقره من استثنائا خیلی خوش شانس بودم و معمولا روزهای جمعه و موقع صبحانه های دورهمی قاشق مقدس به من می افتاد و مریم و نرگس را مجبور می کردم به من تعظیم کنند . تا اینکه این تکرر شانس به آنها فشار آورد و و تئوری توطئه شان گل کرد و گفتند حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست که تو همیشه قاشق مقدس را صاحب می شوی . این بود که دیگر تعظیم نکردند و با هم دعوایمان شد و دعوا را بردیم نزد قاضی اعظم که بابای خدا بیامرز بود . ماجرا را گفتیم که چنین قراری گذاشته ایم و دخترها از قرارداد تبعیت نمی کنند و آنها هم گفتند که قاشق مقدس هیچ وقت به دست آنها نمی رسد و خسته شده اند از بس که تعظیم کرده اند . این شد که بابا گفت برای اینکه این مشکل پیش نیاید قاشق مقدس را نوبتی کنیم و هر هفته یکی از ما آن را بردارد . از همانجا مفهوم نوبت را یاد گرفتیم و دیگر بحثی بینمان پیش نیامد . چند وقت پیش توی خانه مامان دوباره آن قاشق مقدس را دیدم و از قضا مریم و نرگس هم بودند . نشانشان دادم و آنها هم به یاد خاطرات خوش گذشته تعظیم و احترام کردند .



یکی دیگر از بحث های همیشگی ما هم بق بق بق بود . همان پسرک تیتراژ برنامه کودک شبکه یک که دستش را پشت کمرش گرفته بود و مدام از یک گوشه تلوزیون می رفت به گوشه دیگر و انقدر قدم می زد تا کبوتری بیاید و پرده را بالا ببرد و آرم برنامه کودک را نشان بدهند . همیشه سر اینکه کداممان بق بق بق باشیم دعوایمان می شد و همین نوبتی کردن به دادمان رسید . نوبتی شد . یکروز من یکروز مریم و یکروز نرگس . مثل همان پسرک دستمان را می گرفتیم پشتمان و عین او انقدر چپ و راست می رفتیم و مثل او بالا و پایین می پریدیم تا برنامه کودک شروع بشود .

یادش به خیر چه روزگار خوشی داشتیم و چه دغدغه ها و حسادت های کوچکی ...






سفر به روایت تصویر

یکشنبه 2 آذر 1393 ساعت 03:01



جای شما خالی مسافرت محشری بود و این خوشی فراموش نشدنی را بیشتر از همه مدیون میهمان نوازی دو دوست عزیزم علیرضا و افروز هستیم که کاری کردند که هیچ طور نشود محبتشان را جبران کنیم .

در ادامه می توانید عکس های این سفر را مشاهده بفرمایید ...




ادامه مطلب ...

سفر یه شعره . سفر یه قصه است

چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 04:52

همیشه شب های قبل از سفر حس و حال غریبی دارند .

یکجور خوش خوشانی درشان مستتر است از خوش خوشان خود سفر بیشتر

بخصوص اگر همسفرت کسی باشد که تا به حال همسفرش نبوده ای

و مقصدت جایی باشد که تا به حال مقصد سفرت نبوده است .


می توانی تا صبح رویا ببافی

از دقیقه به دقیقه روزهایی که خواهند گذشت

و از متر به متر جاده ای که خواهی رفت

و از فریم به فریم تصاویری که خواهی دید


شوقی کودکانه  خواب را از چشمت می تاراند

و ثانیه های مانده تا صبح کشدار می شوند

لذت شبهای قبل از سفر به اینست که سفر هرچقدر هم کوتاه

تمام فکرت مشغول رفتن و رسیدن است 

و به برگشتن فکر نمی کنی



همیشه شبهای قبل از سفر حال عجیبی دارند

ما سفرهایمان را با عکس ثبت می کنیم

و خاطراتشان را کم و بیش به ذهن می سپاریم

اما همیشه حال خوب شبهای قبل از سفرمان فراموش می شوند

تا سفری دوباره و "شب قبل از سفر"ی دوباره ...



+ حوصله داشتید پست چهارشنبه شب مرا در هفتگ بخوانید .

++ به امید خدا کامنتها را وقتی برگشتم پاسخ می دهم .



( تعداد کل: 1334 )
   1       2       3       4       5       ...       334    >>