X
تبلیغات
شیکسون

نیما و نیلا

یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت 22:44

روزها به سرعت برق و باد می گذرند و نیمای کوچولوی ما دارد بزرگتر می شود

در بدو تولد قد و وزنش خیلی کمتر از زمان تولد مانی بود برای همین فکر می کردیم خیلی لاغر است

اما به مراتب زرنگ تر از مانیست و کارها و حرکاتی از او سر می زند که مانی مثلا در یک ماهگی انجام می داد

شک ندارم یکروز قد و هیکلش از مانی هم بزرگتر می شود


مانی کم کم به حضور نیما در خانه عادت می کند

هنوز هم با او ارتباط برقرار نکرده ولی فهمیده که باید حوزه اقتدارش را با او تقسیم کند ولی هنوز نسبت به توجه زیاد مهربان به نیما  عکس العمل منفی نشان می دهد . توی همین هشت روز چهره نیما بسیار تغییر کرده است .

چند روز اول صورت و بدنش زرد بود و دکتر گفت که باید بستری بشود . یکی از این دستگاه های فتوتراپی از بیمارستان گرفتم و دو شب زیر نور خوابید و دیروز زردی ش به 10 رسید و امیدوارم که دوباره بالا نرود .


کار در کارگاه مدام سخت تر می شود و هر روز حتی روزهای تعطیل هم مجبورم تا دیروقت سر کار باشم .

خدا را شکر هم مامان و آبجی ها و هم خواهر های مهربان خیلی این چند وقت کمک مهربان بودند و الحمدالله مهربان هم دارد اوضاعش عادی می شود .


اما خبر جدید این که جعفری نژاد هم روز جمعه بابا شد .

نیلا خانم ساعت یک بعد از ظهر به دنیا آمد و تعداد بچه های ساختمان هفتگ به چهار رسید .

حالا ما کاری نداریم . محمد رفیق ماست .

اما اینکه بیایند اسم دخترشان را که یک هفته بعد از نیمای ما به دنیا آمده بگذارند نیلا معنیش چیست ؟

آیا دارند علامتی برای پسر ما می فرستند ؟

اینکه اسامی نیما و نیلا خیلی با هم ست هستند درست اما آیا خود این بچه ها نباید با هم تفاهم داشته باشند ؟

اصلا شاید ما بخواهیم برای پسرمان یک دختر دیگر انتخاب کنیم آیا اینکار درست است ؟چرا آخر آدم را توی رفاقت در منگنه قرار می دهید ؟ 



خاطرات هزاره سوم به روایت تصویر

پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 02:01




دوستان عزیزم !

با حمایت مدیریت محترم گروه خانواده شبکه دوم سیما سرکار خانم دکتر جلالی

و با همکاری دوستان نازنینم کسری آتشی و علیرضا شادمنش در استودیو آتشاد فیلم

بیست آیتم نمایشی کوتاه با رویکرد مسائل اجتماعی توسط بنده نوشته و اجرا شده و در برنامه عصر خانواده به نمایش در می آید . این برنامه توسط جناب آقای رحمانی تهیه شده و هر روز عصر ساعت 17 از شبکه دو سیما پخش می شود .

خوشحال می شوم اگر فرصت داشتید ببینید .


اولین قسمت این آیتم با عنوان بازی های بچگی را می توانید از این لینک دانلود کنید .




دپرشن

دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ساعت 23:55

این سه روز سر کار نرفتم و از فردا دوباره باید صبح بروم و شب برگردم

در طول روز و تا وقتی که مانی بیدار است نمی توانم نیما را بغل کنم چون می ترسم همانطور که با مهربان قهر کرده با من هم قهر کند . مانی هنوز هم چپ چپ برادرش را نگاه می کند . سرگرم بازی و تلوزیون است که یکهو صدای گریه نیما بلند می شود و یادش می افتد که یک هوو در خانه دارد .

اما وقتی مانی می خوابد یک دل سیر این جوجه کوچولو را بغل می کنم و می بوسم .

فکر می کردم با آمدن نیما باید محبتم را بینشان تقسیم کنم

اما تازه فهمیده ام که باید چند برابر بیشتر از قبل مهربان باشم و صبور

بابا بودن تقسیم پذیر نیست

باید تصاعدی ضرب شود .


صورت نیما کم کم دارد زرد می شود و نگرانم که مثل مانی یکی دو روز بستری شود

نگرانیم از بابت گرفتاری در کارگاه است و اینکه همین سه روز هم کلی از کارم عقب مانده ام .

یکجور افسردگی بعد از زایمان هست که گریبان مرد خانواده را می گیرد

یکجور پشیمانی

یکجور پشیمانی که بعد از تولد مانی هم تجربه اش کرده بودم

یکجور پشیمانی که طول عمرش فقط همان هفته اول بعد از تولد است

و با چشم باز کردن پسرت

و با بوئیدن گلو و گردنش که بوی شیر می دهد

با اولین بادگلویی که دم گوشت می شنوی

با اولین حمام بردنش 

و با اولین قام قام کردن از سر شکم سیری

باد هوا می شود و فقط خوشی می ماند و خوشی



+ دوستان عزیزم . بی جواب ماندن کامنتها را به حساب بی ادبی نگذارید . این چند روز واقعا گرفتار بودم . مثل همیشه شرمنده محبت تک تک شما هستم و ارادتمند لطف و محبت مدامتان ...





اولین روز در خانه

یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 ساعت 22:00

امروز ساعت 2 نیما را آوردیم خانه

نیما برای داداش مانی ش یک ماشین آبی رنگ خریده بود

مانی با چشم های درشت شده از تعجب به نی نی نگاه می کرد

خانه شلوغ بود و هنوز هم هست

مانی زیر چشمی برادرش را نگاه می کند و احتمالا در تصوراتش فکر می کند این عروسک متعلق به یکی از مهمان هاست

مدام بهانه می گیرد و دقیقه ای از من جدا نمی شود

شب که مهمان ها بروند و صدای گریه های نیما بماند

صبح که بیدار بشود و ببیند نی نی هنوز اینجاست و توی بغل مادرش دارد شیر می خورد احتمالا تازه متوجه داستان خواهد شد .

بدون اینکه نه ماه زحمت بارداری را چشیده باشم

بدون اینکه شکمم را بخیه زده باشند

اندازه چند سال کار هر روزه بی تعطیلی احساس خستگی می کنم

خدا به مهربان صبر بدهد

که البته داده است

همانروز که قول داد بهشتی زیر پایش بگستراند به او صبرش را هم داد .



( تعداد کل: 1451 )
   1       2       3       4       5       ...       363    >>