X
تبلیغات
بازی تراوین

داستان من و خانوم دکتر میم . (قسمت چهارم)

سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1393 ساعت 22:22

+ قسمت اول  + قسمت دوم   + قسمت سوم


آخرین سال دهه 70 بود و من دانشجویی بودم 21 ساله . یکی از همخانه ای هایم به خاطر درگیری عاطفی و گرفتاری مالی بیشتر کلاس های دانشگاه را غیبت می کرد و به همین خاطر از من خواست تا برای اینکه حذف نشود به جای او در کلاس درسش حاضری بزنم . استاد این درس خانم دکتری بود که به خاطر قیافه نه چندان خوبش و رفتار و اخلاق بدش سوژه همه بچه های دانشگاه بود . اگر با کسی لج می کرد او را می انداخت و بسیار بد نمره می داد و با هیچکس اخت نمی شد . من به جای دوستم سر کلاس حاضر شدم ولی خانوم دکتر میم فهمید و مرا با فضاحت از کلاس اخراج کرد و تا مدتها سوژه خنده دانشجوها بودم . بسیار ناراحت بودم و تنها به این فکر می کردم که با انتقامی سخت آن رفتار خانم دکتر را تلافی کنم . بعد از مدتها فکر به این نتیجه رسیدم که شماره تلفن او را بدست بیاورم و با او از در دوستی وارد بشوم . از طریق یکی از دوستانم که در دفتر بسیج دانشگاه بود شماره خانم دکتر را پیدا کردم و تصمیم گرفتم نقشه ام را عملی کنم .می دانستم که اگر خانم دکتر می فهمید من هم دانشجو هستم و ساکن آن شهر غیر ممکن بود حتی با من حرف بزند . به همین خاطر باید نقشه ای می کشیدم که مو لای درزش نرود و خانم دکتر به من شک نکند .


و حالا ادامه داستان ...


 

 
ادامه مطلب ...

داستان من و خانوم دکتر میم . (قسمت سوم)

دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 22:22

+ قسمت اول  + قسمت دوم


سال 79 بود و من مشغول گذراندن دوره کارشناسی در شهری خشک و خلوت بودم . یکی از همخانه ای های عزیزم به نام علی که بسیار با هم صمیمی بودیم با دختر خانمی دوست شده بود و کارشان به عاشقی کشید . علی برای تامین مخارج تحصیلش با ماشین مسافر کشی می کرد و به همین خاطر نمی توانست در بیشتر جلسات کلاسی دانشگاه شرکت کند . یکی از این درسها را خانم دکتر میم تدریس می کرد . دختری ترشیده و زشت که اخلاق بدی داشت و با هرکس لج می کرد بدون شک او را می انداخت . علی از من خواست تا به جای او سر کلاس خانوم دکتر میم حاضری بزنم مبادا که به خاطر غیبت زیاد درسش را حذف کند . در تمام طول کلاس بدون هیچ حرف و صحبتی داشتم خانم دکتر میم را تجزیه و تحلیل می کردم و رفتار و سکناتش را تماشا می کردم . موقع حضور و غیاب اما خانوم دکتر فهمید که من به جای دوستم حاضری می زنم و مرا از کلاس اخراج کرد و همه بچه های کلاس با تمسخر به من خندیدند . خواری و خفتی را تجربه کردم که تا عمر دارم فراموشم نمی شود . به همین خاطر  تصمیم گرفتم در عوض اینکار انتقام سختی از خانم دکتر میم بگیرم .


و حالا ادامه داستان ...


 


ادامه مطلب ...

داستان من و خانوم دکتر میم . (قسمت دوم)

یکشنبه 31 فروردین 1393 ساعت 22:22

+ قسمت اول


سال 77 در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه آزاد قبول شدم . خوابگاه نداشتیم و بعد از یکسال تنهایی در یک زیرزمین اجاره ای با چند نفر همخانه شدم . صمیمی ترین دوستم علی ، تلفنی با دخترخانمی دوست شد و دوستیشان تبدیل شد به عشق . علی برای تامین هزینه دانشگاه با ماشین مسافرکشی می کرد و نمی توانست در کلاس های دانشگاه شرکت کند . یکی از اساتیدمان خانم دکتری بود به نام میم . یک پیردختر بد اخلاق و بد عنق که اگر با کسی لج می کرد بدون شک او را مردود می نمود . چون تعداد غیبت های علی در کلاس  به حد نصاب رسیده بود از ترس حذف از من خواست تا به جای او بروم سر کلاس خانوم دکتر میم و حاضری بزنم .


و حالا ادامه داستان ...


 


ادامه مطلب ...

داستان من و خانوم دکتر میم . (قسمت اول)

شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 22:22

بعضی وقتها به این فکر می کنم که سرنوشت چه بازی عجیب و غریبی دارد . یک تماس تلفنی می تواند پایه های یک زندگی مشترک را بنا بگذارد و گاهی هم برعکس با یک تلفن ممکن است یک زندگی مشترک از هم بپاشد و فنا شود .


هرچند سالهاست از دوستم علی بی خبر هستم اما هنوز هم که هنوزه علاقه شدیدی به هم داریم و خدا می داند چقدر آرزو داشتم پسرش را ببینم و خانواده هایمان با هم آشنا بشوند . اما علی همینکه قدم در جرگه تاهل گذاشت روز به روز از ما فاصله گرفت. مرد شد جدی شد وارد زندگی شد و اینها نمی طلبید که دیگر با یک مشت آدم بیکار و بیعار و بی مسئولیت دمخور باشد . هنوز هم که هنوزه وقتی به ماجرای دوستی آنها و اتفاقاتی که پس از آن برای زندگی من افتاد  نگاه می کنم متعجب می شوم . اینکه چقدر قانون احتمالات باید دقیق و درست رفتار کند و دنده های چرخ سرنوشت میلیمتری و درست با هم درگیر شوند تا در یک بعد از ظهر بارانی دو تا آدم که تا به حال حتی عکس یکدیگر را ندیده اند ولی عاشقانه همدیگر را دوست دارند دست هم را بگیرند و بدون چتر توی خیابان های شهری بی روح و خلوت  راه بروند و خیس بشوند و عشق را با تک تک ذرات وجودشان لمس کنند .


داستان من از روزی شروع می شود که دختر خانمی زنگ زد به خانه دانشجویی ما و یکی از هم خانه هایم که از قرار با هم حسابی رفیق بویم و یک روح در دو بدن محسوب می شدیم گوشی را برداشت . لحن صحبتشان کم کم محبت آمیز شد و تلفن هایشان روز به روز طولانی تر  . از قضا من هم آنروزها درگیر یک ماجرای عاشقانه بودم و تمام جیک و پیک همدیگر را می دانستیم و برای هم سیر تا پیاز داستان هایمان را تعریف می کردیم . اما دوستم هر روز از من فاصله گرفت و کم حرف تر شد و دیگر جلوی ما با دوست دخترش حرف نمی زد و تعریف نمی کرد که چه گفته اند و چه شده است . هر دو بچه های مثبتی بودند . مدتها طول کشید تا تماس تلفنیشان تبدیل شد به دیدار و خوب یادم هست رفیقم چقدر دلهره و اضطراب داشت پیش از اولین دیدار . هر دو قصدشان ازدواج بود و رابطه شان خیلی زود وارد فاز آشنایی خانواده ها شد و همینکه درسشان تمام شد عقد کردند و بعد هم ازدواج و حالا سالهاست که دارند به خوبی و خوشی در شهری دور با هم زندگی می کنند و یک گل پسر هم دارند که سال آینده به مدرسه خواهد رفت . علی برای ازدواج ما را دعوت کرد اما نتوانستیم که برویم . راهمان خیلی دور بود تا شهر آنها و بعد از تمام شدن درسمان دیگر هیچ وقت همدیگر را ندیدیم ولی گاهی با هم تلفنی حرف می زنیم اما دوره تلفن هایمان مدام طولانی تر می شود . باید صبر کنیم تا عزیزی برود یا فرزندی به دنیا بیاید یا رفیقی به خانه بخت برود تا به همین بهانه حالی از هم بپرسیم .


ماجرای این داستان چند قسمتی مال روزهایی است که رفیقم علی درگیر ماجرای عاشقانه اش بود  ولی البته ربطی به ماجرای آنها ندارد .

این داستان  من است و خانوم دکتر میم 



امیدوارم از خواندنش لذت ببرید ...


 
ادامه مطلب ...

روزتون مبارک خانومای محترم

شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 15:11

اول اینکه فردا روز زن و مادر است .

این روز رو به مامان ناهید عزیزم و همسر نازنینم مهربان بانو و خواهرهای گلم مریم و نرگس و همه خانم هایی که این وبلاگ رو میخونن چه اونایی که مادر هستند چه اونایی که قراره بزودی مادر بشن و چه اونایی که ازدواج نکردند و قصد مادر شدن هم ندارند و چه اونایی که قصد ازدواج و مادر شدن دارند اما خب کسی نمیاد بگیرتشون  اما در وجود همشون یک حس بالقوه و مقدس مادرانگی وجود داره تبریک میگم .


مامان عزیزم !

بعد از رفتن بابا ! تو تنها یادگار من از گذشته ها هستی . یادگاری ارزشمند که مثل شاهکارهای هنری نمیشه براشون قیمت و ارزش مشخص کرد . دعا می کنم تا همیشه زنده و سلامت باشی و من گوشه چادرت رو مثل بچگی هام تو مشتم بگیرم که تو سیاهی های روزگار گم نشم . دعا میکنم همیشه زنده و سالم باشی و من بتونم غلامی بکنم برات . امیدوارم همیشه زنده باشی و من هر وقت خسته و آشفته ام بتونم دست و پاهای نازنینت رو ببوسم که حالا هم برای من پدر هستند هم مادر . دعا می کنم انقدر زنده باشی که اژتا زنده ام بتونم با بوئیدن پیراهنت تمام دلتنگی هامو دوا کنم . زنده باشی که بتونم به آغوشت بیام ببوسمت و  سرم روی دامنت بذارم و اشک بریزم و خستگی هامو در کنم .

روزت مبارک مامان


مهربان عزیزم !

زندگی مشترک ما داره شش ساله میشه و حالا از این زندگی دو نفره یه میوه ناز داریم که شیرینی بودنش و دیدن لحظه به لحظه بالیدنش رو به تو مدیونم . تو با صبر همه بدخلقی های منو تحمل میکنی و وقتی که دستت رو می گیرم ترسی از فرداهایی که ممکنه سخت و ترسناک باشند ندارم . آرزو میکنم خدا این قدرت رو به من بده که بتونم همه  آرزوهاتو برآورده بکنم و همون مردی باشم که وقتی دوست بودیم بهت قول دادم . همون کسی که تا عمر داره در کنار تو برای خوشبخت کردنت با روزگار میجنگه و حاضره برای همیشه خوشحال بودنت بمیره .

روزت مبارک مهربان




و دوم اینکه

یک داستان مهیج چند قسمتی از امشب ساعت 22:22 دقیقه شروع میشه و هر شب درست در همین ساعت شما میتونید یک قسمت جدید از این داستان رو بخونید . امیدوارم قصه انقدر کشش و جاذبه داشته باشه که هر شب راس ساعت 22:22 منتظر خوندن قسمت های بعدیش باشید . من که بی صبرانه منتظرم تا بخونید و نظرتون رو بدونم . فکر کنم هفته جذابی در جوگیریات پیش رو خواهیم داشت ...





بوق زدن ممنوع

شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 01:29

افرادی که مدتی در کشورهای خارجی زندگی می کنند داستان هایی از رعایت حقوق شهروندی در بلاد کفر نقل می کنند که دهان شنونده ایرانی باز می ماند . با خودت می گویی انگار اینها موجوداتی هستند که از جایی دیگر آمده و روی این کره خاکی سکنی گزیده اند شاید هم برعکس ...




 


 

دوستی که به تازگی اقامت استرالیا را گرفته بود در بازگشت از سفر چند ماهه اش داستانی تعریف کرد به غایت عجیب . می گفت به تازگی خودرویی خریده بود و رعایت قوانین سختگیرانه استرالیا و بخصوص رانندگی در سمت چپ و فرمان در سمت راست و عادت کردن با این روش رانندگی چقدر برایش مشکل و دردسر ساز بوده است . از خودروهایی می گفت که در فاصله چند ده متری به احترام عابر پیاده توقف کامل می کردند و وقتی عابر از عرض خیابان می گذشت به راه خود ادامه می دادند . از راهنما زدن بلا استثناء همه رانندگان و رعایت دقیق سرعت در معابر شهری می گفت و جریمه های سنگین نقدی و مجازات کیفری متخلفینی می گفت که تنها اندکی پایشان را از مرزهای قانون فراتر گذاشته بودند .

یا یکبار که من و مهربان و مانی به منزلشان رفته بودیم و فهمید که ما صندلی کودک نداریم و مهربان تمام مسیر مانی را بغل گرفته بوده است هم گفت که اگر این عمل خلاف را در استرالیا مرتکب شده بودیم احتمالا هر دوی ما را جریمه سنگین می کردند و احتمال داشت به شائبه عدم صلاحیت والدین قیمومیت فرزندمان از ما سلب بشود و مانی را به خاطر داشتن پدر و مادری که سلامت عقل ندارند به بهزیستی بسپارند .

بماند که ما در خلال تعریفات دوست عزیزمان با دهان باز داشتیم تماشایش می کردیم و مدام تعجب می نمودیم .

دوستمان داستانی هم تعریف کرد که شنیدنش خالی از لطف نیست .

می گفت برای خرید به یک مرکز خرید چند طبقه در شهر ملبورن رفته بوده و ماشینش را در پارکینگ پارک کرده بوده است . بعد از چند ساعت وقتی قصد خروج از پارکینگ را داشته متوجه می شود که حفاظ امنیتی پارکینگ بالا نمی رود و به غیر از یک دستگاه هوشمند هیچ چیزی هم نیست که بشود مشکلش را با او در میان بگذارد . دستگاه هوشمند فقط یک شیار داشته به قاعده عبور یک کارت سوخت و این دوست ما هم با نا امیدی هر کارتی که فکر می کرده در این شیار فرو کرده اما حفاظ امنیتی باز نشده که نشده . در همین خلال چند تا خودرو هم که قصد خروج از پارکینگ داشته اند پشت ماشین او صف بسته بوده اند . تصور کنید در این حال و با این فشار عصبی چقدر شرمندگی و خجالت برای آدم پیش می آید . بالاخره از ماشین پیاده می شود و از خودروی پشتی سوال می کند که چطور باید از پارکینگ خارج شد ؟ راننده با آرامش پاسخ می دهد که بایستی کارت مخصوص پارکینگ داشته باشد که فروشگاه این کارت را رایگان با اولین خرید از فروشگاه به مشتریان می دهد و چون اولین بار است که از این فروشگاه خرید کرده باید برود به یکی از طبقات انتهایی ساختمان و کارت پارکینگ را تهیه کند . دوست ما هم با عجله خودش را به آسانسور می رساند و در طبقات بالایی مشکلش را برای آنها توضیح می دهد و بعد از نشان دادن مدارک شناسایی و گواهینامه و مدارک خودرو برایش یک کارت هوشمند  صادر کرده اند و او هم کارت را برداشته و با عجله از آسانسور پایین می آید و خودش را به ماشین می رساند . تمام این مراحل تقریبا پانزده دقیقه طول کشیده بوده است و نزدیک به بیست - سی ماشین که راهشان بسته شده بوده پشت ماشین ایشان صف بسته بودند . می گفت از عجله زیاد حتی در ماشین را نبسته بوده و خودرو روشن مانده بوده است . بعد کارت را وارد دستگاه هوشمند می کند و حفاظ باز می شود و از پارکینگ بیرون می آید . ماشین های پشت سر بدون هیچ اعتراضی یک به یک کارت می زنند و خارج می شوند و از کنارش می گذرند . دوست ما خودش هم انقدر متعجب شده بود که می گفت برایش باور کردنی نبوده انقدر احترام . می گفت نه اعتراضی کردند و نه بوقی و نه بد و بیراهی . همه ساکت و آرام توی خودرویشان نشسته بودند و منتظر بودند تا راه باز شود . همین ...



چند روز پیش رفته بودم پمپ بنزین . توی ردیفی که منتظر بودم یک خانوم مشغول بنزین زدن بود و یک آقای راننده تاکسی هم پشت ایشان داشت سوختگیری می کرد . آقای راننده تاکسی بنزین را زد و پولش را داد و نشست توی ماشینش . خانوم اما کمی دیرتر کارش تمام شد . بعد داشت در باک را می بست که آقای راننده تاکسی برایش چراغ زد . یعنی عجله کن . بعد خانوم کارت سوختش را از دستگاه بیرون آورد و از کیفش پول درآورد . تا مسئول پمپ باقی پول خانوم را بدهد چند ثانیه ای گذشت . آقای راننده سرش را از شیشه بیرون آورد و با صدای بلند گفت : خانوم ! بجمب بابا کار داریم .

خانوم با دستپاچگی آمد و نشست توی ماشین و یکهو یادش آمد که سوییچ را روی در باک جا گذاشته است . سریع پیاده شد و آمد و سوئیچ را برداشت . راننده تاکسی یک بوق زد که زن بیچاره یک قد پرید و دستش را به نشانه معذرت خواهی بالا آورد . بعد که سوئیچ را از روی در باک برداشت رفت و نشست و تا ماشین را روشن کند وراننده تاکسی یک بوق دیگر نواخت و دوباره فریاد زد : چیکار می کنی خانوم ؟

زن بیچاره که هول شده بود نتوانست دنده و کلاج را هماهنگ بگیرد و ماشین یک پرش کوچک کرد و خاموش شد . اینبار راننده تاکسی دستش را چنان روی بوق گذاشت که تمام پمپ بنزین برگشتند به تماشا . زن بینوا با دستپاچگی ماشین را روشن کرد و به گوشه ای کشاند و راننده تاکسی با سرعت تیک آفی کشید و از کنارش رد شد و یک گاریچی هم به او گفت .

با دیدن این اتفاق ناخودآگاه یاد خاطره دوستم افتادم و آن ماشین هایی که یک ربع منتظر ایستاده بودند و هیچ اعتراضی نکردند و این راننده تاکسی بیشعور که تحمل نداشت چند ثانیه توی پمپ بنزین بایستد .


بد نیست به عنوان درس اول احترام به حقوق شهروندی کمی تحمل و گذشت را در طول روز و موقع رانندگی چاشنی کارمان کنیم . گاهی توی ترافیک سنگین دو تا ماشین به خاطر چند متر ناقابل چنان با هم کلکل و دعوا می کنند که انگار این چند ثانیه تاثیر مرگ و زندگی در کارشان دارد . هرچند با یک گل بهار نمی شود اما این جمع پریشان و همیشه عجول و عصبانی یک کل است که از من و شماها تشکیل شده دیگر . اگر تک تک من ها رعایت کنند شاید حال این کل پریشان هم خوب تر بشود به امید پروردگار ...




+ پنج لحظه ناب زندگی عطر برنج


+ پنج لحظه ناب زندگی تند و خند


+ پنج لحظه ناب زندگی  حرفهای پنهانی دلم






اسکندر کوتی

پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 23:48




اسکندر کوتی را شاید بچه های امروز کمتر بشناسند . او از نسل دوم گزارشگران فوتبال است . نسلی قدیمی که بهرام شفیع و بهروان و صالح نیا در آن یکه تازی می کردند و با ظهور گویندگان تازه نفس و جوان و پر شور و پر از اطلاعاتی چون فردوسی پور و خیابانی و مزدک میرزایی و سیانکی و پیمان یوسفی به فراموشی سپرده شدند و دیگر فرصتی برای گزارش فوتبال بدست نیاوردند .

اسکندر کوتی گزارشگری بود که گزارشهایش پر بود از تپق و سوتی . یعنی در نوع خود اعجوبه ای بود تکرار نشدنی . موقع گزارش های او بیشتر از اینکه خود فوتبال در کانون توجه باشد تکه کلام ها و سوتی ها و اشتباهات خنده دارش مورد توجه قرار می گرفت . نقطه اوج این سوتی ها هم که احتمالا خیلی ها یادشان هست بر می گردد به آن بازی ایران و عربستان که در محوطه جریمه ، عربها روی کریم باقری خطای پنالتی کردند و داور پنالتی گرفت و آقای کوتی جوگیر شد و چندین بار فریاد زد : الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ...

اینکه پنالتی چه ربطی به الله و اکبر دارد و ایشان زمین فوتبال را با جبهه های نبرد حق علیه باطل اشتباه گرفته بودن انگار به کنار نکته بامزه اینجا بود که آن پنالتی گل هم نشد و آقای کوتی از ناراحتی تا چند لحظه چیزی نمی گفت و آنتن صدا و سیما بی صاحب شده بود . شاید همان الله و اکبرهای نابجا اشهد گزارشگری اسکندرخان کوتی را خوانده باشد  چرا که تا مدتها سوژه خنده و نقل محفل همه مردم حتی آنهایی که خیلی هم فوتبالی نبودند همین الله اکبر های آقای کوتی بود .


بگذریم ....

اسکندر خان کوتی حالا سالهاست که دیگر جلوی دوربین ها نیست و صندلی اش را به جوانانی سپرده که با وجود دانش بالا انگار همه یکجور فوتبال گزارش می کنند و ادای گزارشگرهای مطرح دیگر را در می آورند .

اسکندر کوتی حالا در برنامه های ورزشی رادیو اجرا می کند . صدایش اما یادآور خاطراتی دور است از فوتبال های خاطره انگیز دهه شصت و هفتاد و تلوزیون های سیاه و سفید . سالهایی که فوتبالیستها برای عشق فوتبال می کردند نه پول . غیرت داشتند نه تتو و خالکوبی . ریش داشتند نه موی فشن . مرد بودند نه شی میل و دیدن فوتبالشان حال می داد و عشق می کردی شماره پیراهنشان را پشت پیراهنت بکوبی و عکسشان را بالای تخت اتاقت . عشق می کردی توی بازی با توپ پلاستیکی جای آنها باشی اسم کوچکشان را روی خودت بگذاری . قهرمان بودند دوست داشتنی بودند مرررد بودند .


چهارشنبه غروب موقع برگشت از محل کارم رادیو روی موج رادیو جوان بود و اسکندر کوتی مشغول مصاحبه با یک مربی فوتبال و داشت از او در خصوص نبرد بارسا و رئال در ال کلاسیکو می پرسید . صدای آقای مربی قطع و وصل شد و اسکندر خان کوتی پرسید : شما کجا هستید آقا ؟ و آقای مربی گفت : در حال حرکت پشت فرمان ماشینم

آقای کوتی گفت : بسیار خوب یکجا توقف کنید ما مجددا به شما زنگ می زنیم و آقای مربی گفت : نه همینطوری بهتره صدا خوب میاد .

اسکندر خان کوتی گفت : به خاطر صدا نگفتم . پشت فرمان نباید با موبایل حرف بزنید خطرناکه

و آقای مربی هم گفت : اشکال نداره . من مشکلی ندارم و اینجا بود که اسکندرخان برآشفت و با عصبانیت گفت : آقای محترم ! شما مشکل ندارید ولی من دارم . صحبت کردن با موبایل موقع رانندگی خلاف قانونه


این شد که آقای مربی معذرت خواهی کرد و رفت تا ماشینش را یک گوشه ای پارک کند و رادیو یک موسیقی پخش کرد و دوباره با او تماس گرفتند .


ته دلم یک قلقلک شیرینی داشت وول می خورد . با وجود تمام آن سوتی های خنده دار دلم می خواست بروم دست اسکندر کوتی را ببوسم و به او آفرین بگویم که انقدر فهمیده و باشعور هست که در یک برنامه رادیویی ورزشی بتواند یک درس خوب اخلاقی و فرهنگی به مردم بیاموزد .

امیدوارم اسکندرخان کوتی هرجا هست سلامت باشد و مرا به خاطر یک عمر خندیدن به سوتی و تپق هایش ببخشد و حلال کند .



( تعداد کل: 1206 )
   1       2       3       4       5       ...       173    >>