خب احتمالا مطلع هستید که من برادر ندارم . وقتی که بچه بودم هم نداشتم . مریم و نرگس فکرشان پی بازی های دخترانه بود و من برای یک برادر همسن و سال که بازی پسرانه بلد باشد له له می زدم . این بود که سعی می کردیم یک بازی هایی اختراع کنیم که هر دو جناح از آن لذت ببرند . نه آنقدر پسرانه باشد که دخترها بدشان بیاید و نه آنقدر دخترانه باشد که توی ذوق خودم بخورد . و باور نمی کنید چه بازی های محشری اختراع کرده بودیم . بازی هایی که وقتی یادشان می افتم به خودم و ذهن خلاق کودکیم افتخار می کنم . داستان بازی های بچگی مفصل است و شاید یکروز سر فرصت اسمشان رو و نحوه بازی را برایتان نوشتم .اما توی این پست می خواهم از بعضی قراردادهای بچگی بنویسم . قرادادهای ساده ای که شاید حالا خیلی مسخره به نظر برسند اما آن موقع برای خودشان خیلی حیثیتی بودند .
معمولا روزهای عادی که هر سه تایی به مدرسه می رفتیم از صبحانه مفصل خبری نبود . در حد یک لقمه نان و پنیر مختصر بیشتر نبود . اما صبحانه مفصل مال جمعه ها بود . جمعه ها هر پنج تایی می نشستیم پای تلوزیون . معمولا شبکه دو صبح های جمعه کارتون نشان می داد . بامزی و واتو واتو و هادی و هدی و قلقلی و اینها . همانطور که تلوزیون می دیدیم صبحانه هم می خوردیم . یک قاشق چایخوری خیلی معمولی داشتیم شبیه باقی قاشق های چایخوری با کمی تفاوت . این قاشق داخلش یک خال سیاه داشت . از منظر قاشق بودن بخواهیم بحث کنیم این خال سیاه یک عیب محسوب می شد اما ما همچین دیدگاهی نداشتیم و این خال سیاه را نشانه برتری و تفاوت قاشق مذکور می دانستیم . نمی دانم چرا اما اسم آن قاشق چایخوری را گذاشته بودیم قاشق مقدس . یعنی خیلی اتفاقی با مریم و نرگس کل کل داشتیم که قاشق مقدس دست هرکس بیفتد بقیه باید به او احترام کنند . یکجورهایی مثل علامت مخصوص میتی کومان بود . وقتی قاشق مقدس دست هرکس می افتاد با افتخار به بقیه نشانش می داد و آنها باید به احترام قاشق مقدس جلوی او تعظیم می کردند . در این فقره من استثنائا خیلی خوش شانس بودم و معمولا روزهای جمعه و موقع صبحانه های دورهمی قاشق مقدس به من می افتاد و مریم و نرگس را مجبور می کردم به من تعظیم کنند . تا اینکه این تکرر شانس به آنها فشار آورد و و تئوری توطئه شان گل کرد و گفتند حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست که تو همیشه قاشق مقدس را صاحب می شوی . این بود که دیگر تعظیم نکردند و با هم دعوایمان شد و دعوا را بردیم نزد قاضی اعظم که بابای خدا بیامرز بود . ماجرا را گفتیم که چنین قراری گذاشته ایم و دخترها از قرارداد تبعیت نمی کنند و آنها هم گفتند که قاشق مقدس هیچ وقت به دست آنها نمی رسد و خسته شده اند از بس که تعظیم کرده اند . این شد که بابا گفت برای اینکه این مشکل پیش نیاید قاشق مقدس را نوبتی کنیم و هر هفته یکی از ما آن را بردارد . از همانجا مفهوم نوبت را یاد گرفتیم و دیگر بحثی بینمان پیش نیامد . چند وقت پیش توی خانه مامان دوباره آن قاشق مقدس را دیدم و از قضا مریم و نرگس هم بودند . نشانشان دادم و آنها هم به یاد خاطرات خوش گذشته تعظیم و احترام کردند .
یکی دیگر از بحث های همیشگی ما هم بق بق بق بود . همان پسرک تیتراژ برنامه کودک شبکه یک که دستش را پشت کمرش گرفته بود و مدام از یک گوشه تلوزیون می رفت به گوشه دیگر و انقدر قدم می زد تا کبوتری بیاید و پرده را بالا ببرد و آرم برنامه کودک را نشان بدهند . همیشه سر اینکه کداممان بق بق بق باشیم دعوایمان می شد و همین نوبتی کردن به دادمان رسید . نوبتی شد . یکروز من یکروز مریم و یکروز نرگس . مثل همان پسرک دستمان را می گرفتیم پشتمان و عین او انقدر چپ و راست می رفتیم و مثل او بالا و پایین می پریدیم تا برنامه کودک شروع بشود .
یادش به خیر چه روزگار خوشی داشتیم و چه دغدغه ها و حسادت های کوچکی ...
آخی یاد اون دوران بخیر
ولی شماها خیلی بامزه بودین حالا چرا همیشه اون قاشق به شما می رسید؟؟؟؟!!!!
از شانس
یادش بخیر روزهای قشنگ تکرار نشدنی!!!
منم اون تیتراژو خیلی دوس داشتم!!!
شمام خوب خاطرات بچگی یادت مونده شایدم بخاطر همین میخای مانی جان آبجی یا داداشی داشته باشه بافاصله سنی کم که ازین خاطرات شیرین برا خودشون و شما بسازن.
دقیقا
تیتراژ سیاه و سفید!!
آخ یادش بخیر
دلتنگ شدم
یادش به خیر
بابک راستش رو بگو، چه کاسه ای زیر نیم کاسه بوده؟
آخ که روزهای کودکی چه خوش می گذشت. من و برادرم هم مجبور بودیم یه بازی هایی کنیم که هم پسرونه باشه و هم دخترونه! خلاصه چه دعواها که نمیشد. دعواهایی که میکشتیم خودمون رو با هم قهر بمونیم تا مثلا روی طرف مقابلمون رو کم کنیم،اما قهرمون چند دقیقه بیشتر دوام نمیاورد. درست مثل حالا...
خداییش من تو بازی با آبجی ها تقلب می کردم ولی اون قاشق مقدس از شانس همیشه میفتاد به من
یاد گذشته ها و بابای عزیز بخیر
داداش بزرگتر من هم زیاد زور میگفت. من هم یواشکی همیشه همه وسیله هاشو میگشتم و دور از چشمش گاهی استفاده هم میکردم ازشون. بعد عینا میذاشتم سر جاش. گمونم خیلی وقتا میفهمیده... یه گاوصندوق کوچیک داشت که رمزی بود. در حد یک صندوق کوچولو. یاد گرفته بودم رمزش رو پیدا کتم. اون تو خرده ریزهایی بود که عالی بود. نگاه کردنشون هم محظوظم میکرد.
باید بگم از اون لوازم التحریر لوکس و خاصش الان یک غنیمتی دارم. یک مدادتراش دستی قرمز خوب!...هورا!
چه خوب که یادگاری داری از اون روزا
چه قدر ما راحت سرگرم می شدیم و چه قدر بچه های ما بلد نیستن سرگرم شدن رو حتی وقتی دوتا باشن.
ایشالا که یاد میگیرن
ولی تغییر ناگزیره
زمونه تغییر میکنه
مطمئنا ما هم مثل پدر و مادرهامون با گردو بازی و یه قل دوقل خوشحال نمی شدیم و شاید اونا هم وقتی میدیدن ما همش پای تلوزیون هستیم برامون نگران بودن
ﻭاااﻱ ﻳﺎﺩﺵ ﺑﺨﻴﺮ ﻭاﻗﻌﺎ...ﺭاﺳﺘﻲ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩﻳﻢ .ﻣﺎ ﻫﻢ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﻮاﻫﺮ و ﻳﻚ ﺑﺮاﺩﺭ ﺑﻮﺩﻳﻢ ,ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩاﺩاﺵ ﻛﻮﭼﻴﻜﻪ ﺗﻚ ﻣﻲ اﻓﺘﺎﺩ.
ﻣﺮﺳﻲ ﺑﺭاﻱ ﺗﺪاﻋﻲ ﺧﺎﻃﺮاﺕ ﺷﻴﺮﻳن..
ممنون بشرای عزیز
یادش بخیر اون روزها...چه عالمی داشتیم با بازیهای کودکانه مون...من که همیشه عشق ریاست تو گروهو داشتم بیچاره پسرهای فامیلم از دستم آسایش نداشتند
تو هنوزم همینطوری سمیرا
یک لبخند پهن روی صورتم اومد با خوندن این پست!
شکر
واای آقا بابک یاد یه خاطره خنده دار افتادم

پسر عموهام چن روز خونه ما بودن با داداشم بازی میکردن و میخندیدن دوروز بعد رفتنشون بابام زنگ زده و میپرسه" قلیچ " چیه ؟؟
ما هم مونده بودیم که چیه ؟؟؟؟
جریان از این قرار بود که داداشم با پسر عموم این بازی رو انجام میداده و پسر عموم بعد رفتن بهانه اش گرفته
عمو طفلی همه اسباب بازی فروشا رو سر زده و همه مات و مبهوت بودن که این بازی جدیدیه چیه ؟؟
بابام که گفته بود بیا مال پسرمو ببر تا پیدا کنی ؟؟
از داداشم که پرسیدیم یه دست مفصل خندید بعدم گفت این بازیه رو خودم اختراع کردم
آخرش نفهمیدیم دقیقا چی بود ولی با کارت و کاغذ یه دست برا پسر عموم درست کرد فرستاد براش
منم متخصص ابداع بازی بودم
البته الان توی جمع های دوستانه مهربان بانو زده رو دستم
عاره واقعا یادش به خیر ... من عاشق شعر اون برنامه کودک ِبودم
لاکی جون لاکی بازی گوش ... کوچولویه نازی و باهوش
خیلی برام آشناست این شعر
ولی راستش یادم نمیاد چه برنامه ای بود
اونروز هم داشتم میگفتم نمی دونم چرا ولی خاطرات بچگی من زیاد پررنگ نیستن شاید پررنگ ترین بازی که تو ذهنم مونده همون پشتی هایی بود که خونه می ساختیم باهاشون و ساعتها سرگرممون می کرد چه دنیای شیرینی داشتی من متاسفانه نتونستم زیاد بچگی کنم حسرت خیلی روزهاش تو دلم مونده
چه حیف
من بعضی وقتها فکر می کنم حافظه ام رو در بچگی پر کردم که خاطرات الانم زیاد به یادم نمی مونه
وای که چه دورانی بود
برنامه کودک ساعت 5 عصر شروع میشد. ما خونهی پدر بزرگ زندگی میکردیم و تلویزیون توی اتاق اونها بود. یه تلویزیون سیاه و سفید بزرگ. از اونا که داخل یه کمد چوبی بودن.
خوب یادمه که مادر بزرگم چقدر حساس بود که ما وقتی برنامه کودک رو دیدیم زود تلویزیون رو خاموش کنیم و حتما درش رو هم ببندیم.
چه روزگار خوبی بود روزگار کودکی
وای وای وای
آره
منم عاشق این بودم که یه روز شده یه برنامه بی ربط رو خارج ساعات مقرر تماشا کنم