X
تبلیغات
رایتل

آخر قصه همیشه گریه دختر

یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 01:59

دخترک درست روبروی من نشسته  روی نیمکت پارک 

شبیه بچگی های گلشیفته فراهانی است توی فیلم درخت گلابی 

از مانتو ومقنعه اش مشخص است که  مدرسه را پیچانده تا بیاید سر قرار ...    

 

  

سرگردانی را می شد توی چشمهای سیاهش دید . 

هی گوشی را در می آورد و نگاه می کرد که یک وقت زنگ نخورده باشد . 

زیر چشمی نگاهش می کردم و حواسش اصلا به من نبود . 

   چقدر این لحظه های انتظار سر قرار سخت است و دیر گذر 

 

همینطور که دختر نشسته و دفتر خاطرات گل منگلی اش را ورق می زند و احتمالاْ یادگاری های دوست پسرش را تماشا می کند٬ می روم توی فکر و خیال که این بچه توی دلش چه می گذرد ؟ 

 

همین حالاهاست که دو تا از این جوانک های پیزوری بیایند با موهای سیخ سیخ و قد و بالای دیلاق . از همین هایی که وقتی شق و رق راه می روند شورتشان را هم  می توانی ببینی . از همین هایی که  از مردی فقط سیگار کشیدنش را بلدند آن هم از نوع چس دود .  

بعد می آیند نزدیک تر ... 

دو تایی زیر لب با هم چرت و پرت می گویند و این یکی پز مخی که زده را می دهد به آن یکی 

دخترک دلش پر می کشد با دیدنش . 

قلبش توی سینه می جنبد  

از آن حسهای بزرگانه ای که آدم فقط وقتی بزرگ می شود می فهمد .

پسرک اما فقط دهنش می جنبد و عرق النساء اش 

 

یکیشان سیگار بدست می رود آنور پارک و این یکی دست دخترک را می فشارد  

لابد یخ کرده دستش طفلکی ...  

 

همیشه قصه همینطوری شروع می شود دخترک ! 

سر کوچه مدرسه و یک متلک خنده دار 

و قهقهه دخترکان تازه سینه برآمده 

و حس های ناشناس و عجیب 

تجربه های ناکرده ... 

 

گرمای بازدم پسرک مو سیخ سیخی می خورد توی صورتش  

بعدها که یاد این بازدم بیفتی که بوی سیگار می دهد ٬ چندشت می گیرد دخترک  

خودش را جا می دهد توی بغل پسر و سرش را تکیه می دهد به بازویش 

دهان پسر می جنبد و دختر بالای ابرها دارد گوش می دهد . 

 

همیشه قصه همینطور به میانه می رسد دخترک ! 

تو با یک بوسه به اوج می روی و این پسرک سیخ کرده مو اوج ندارد هوسهایش  

این خوش خوشان تو فقط تا روزی مدام است که خانه دوستش مکان بشود  

همان روز که تو گریه می کنی ... 

 

همیشه قصه همینطور تمام می شود ؛  

با گریه دخترک  

 

نظرات (97)
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:00
اوووووووووووووووووووووول
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:00
خیلی غم انگیز بود. چقدر سخته که یکی رو از نزدیکانت اینطوری ببینی و هر چی بهش بگی به خرجش نره چون اقتضای سنشه. امیدوارم همیشه پایانی رو که نوشتی نداشته باشه
پاسخ:
همیشه هم اینطور نیست
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:02
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:06
چقدر غمناک. دلم گرفت.مخصوصن اون قسمت بوی سیگارش از همه بدتر بود.
پاسخ:
ممنون که سر زدید
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:12
تو می دونی چطور باید به اون دخترک گفت که همیشه قصه همینطور شروع می شود، همینطور به میانه می رسد و همینطور تمام می شود؟؟
یکی رو می شناسم که پسرشو تو راه مدرسه تعقیب می کرد تا ببینه چه کار می کنه و بعد توی خونه جنجال درست می کرد و بالطبع پسر لج می کرد و بدتر می کرد!
البته حرف هم که می زد تفاوتی نداشت، گوش نمی کرد!
بهش گفتم ولش کن، گاهی باید اشتباه کنه تا راه صحیحو پیدا کنه... تو بذار تا جایی که اشتباهش جبران پذیره اشتباه کنه...
البته اون پسر بود و واقعاً هم کاراش در حد بازیگوشی و شیطنت بود و اقتضای سنش...
ولی وقتی دیگه اسمش شیطنت نباشه و مشکل ساز بشه نمی دونم باید چه کار کرد...
در مورد دخترها رو هم که کلاً نمی دونم باید چه کار کرد...
با حرف زدن که نمیشه...
پاسخ:
گاهی اوقات دخالت دیگران نتیجه عکس میده
آدم از هر چیزی که منع بشه مشتاق تر میشه
شاید این راهیه که باید رفت
اما کاش قبل از رفتن کمی اگاهی توی کوله آدم باشد
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:14
تو که زحمت کشیدی نوشتی، یه تحلیل هم می چسبوندی تنگش و راهکار آموزشی ارائه میدادی خب!!
به انضمام آمار و نمودار و شکل!
پاسخ:
مگه من خانوم دکتر فردوسی هستم ؟
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 04:40
مصیبت ماجرا اینه که شروع و کمر کش و آخر خیلی از این رابطه ها اون قدر کوتاه شده که دیگه نمیشه حتی دلخوش بود به یادآوری روزای قشنگ بعد گریه
اون قدیما حتی اگه رابطه ای با غصه تموم می شد عمر رابطه اون قدر بود که بشه عمری با یادآوری خاطرات اون رابطه لبخند زد و گفت یادش به خیر...
پاسخ:
راست میگی انگار عصر سرعت روی رفاقتها هم تاثیر گذاشته است
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 07:16
چه تلخه این قصه های مکرر این روزها !‌ و من چقدر نگرانم کیامهر ، خیلی نگرانم ! کاش دخترکان روزگار ، با تمام وجود باور می کردند صحت این حرفهارا ! اما هم تو میدانی و هم من ، که نمی پذیرند ، تا نبینند !
پاسخ:
فکر می کنم صمیمی بودن والدین با بچه ها جلوی خیلی از این اتفاقات رو بگیره
انشاء الله که هیچ وقت همچین اتفاقی برای کسی نیفته
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 07:19
تلخ شدی کیامهر...یعنی زندگی بدجوری تلخ شده....من هر وقت این دخترکان رو میبینم دلم میخواد خودمو بزنم تا قبول کنن که آخرش چیه و به کجا میرسن اما چه فایده که همه دوست دارن خودشون همه چیزو تجربه کنن.....

راستی خونه نو مبارک رفیق
پاسخ:
شاید راست میگی
اما دوست داشتم اولین پست اینجا جدی باشه سمیرا
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 07:19
خیلی تلخه کیامهر .....
روزگاری که عشق ها هم سکه ای شدند و مدت دار
هوس های زودگذری که از روی خامی و کم عقلیشونه
و همیشه قصه اینطور تمام میشود:
با گریه دخترک
پاسخ:
حقیقت همیشه قسمت تلخ هم داره میکاییل
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 07:20
سلام کیامهر عزیز . دوباره اومدم که بگم نبینم دلتنگ باشی آقا ! تا هر وقت که بخوای و مطمئن باشم که حس دلتنگیت برطرف شده ، اگه بگی هی میام اینجا و احوالت رو می پرسم که نکنه یه وقت دلتنگ اون پرشین بلاگ قدرنشناس بشی ها ! باور کن اینجا هم توی صمیمیت کم از اونجا نمیاره کیامهر !
پاسخ:
قربون محبتت آبجی مهربون
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 07:28
سلام........انقدر قشنگ تصویر کردی که به جرات میتونم بگم مایه های تبدیل به یه داستان کوتاه رو داشت.و چقدر تلخه تجربه ی این تکرار ناگزیر.......کاش پدر ها و مادرها بدونن تنها واکسن موثر برای پیشگیری از این مشکل اشباع روح دخترها از محبت ناب و اغوش بیدریغشونه........که گاهی این فکر غلط هست که دیگه بزرگ شدی و نباید در اغوشت گرفت.....نمیگم صد در صد اما نود درصد جواب میده...ده درصد باقیش هم با دوستی مادرا با دخترا رفع میشه..........
پاسخ:
موافقم خانوم زائر
امیدوارم برای شما و آشناهاتون همچین اتفاقی پیش نیاد
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 07:36
عالی بود کیااااااامهر!عالییییییییی کاش تکثیر میشد و تو مدارس دخترکان راهنمایی و دبیرستانی که همه شان فکر میکنن این پسر،این دوستشان با بقیه و همه فرق میکند...
غافل از اینکه درسته همیشه همین طور تمام میشود با گریه!
عالی بود کیا مهرررررررر
پاسخ:
ممنون بازیگوش
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:07
برادر پس وظیفه شرعی تو چی شد؟ امر به معروف و نهی از منکر و اینها!!
پاسخ:
مگه من گشت ارشادم دادا ؟
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:08
عذر می خوام بعد شما وسط پارک روی یک نیمکت برای چی نشسته بودی؟ قرار داشتی؟
پاسخ:
اینا رو خصوصی بنویس آبرومونو بردی
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:12
اما جدای از شوخی از این گریه ها همیشه بوده و هست. با گشت پلیس جلوی درب مدارس دخترانه و تاکید بر حجاب و ... نمی توان این حس بزرگ شدن و این میل به تجربه را سرکوب کرد.
متنت هم زیبا بود و حست را خوب توصیف کردی. اما شاید می توانستی بعضی از کلمات را با کلمات بهتر جایگزین کنی
پاسخ:
واژه ها سلیقه ای هستن امیرحسین
اون موقع فکر می کردم بهترین کلمه رو انتخاب کردم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:44
میدونی کیامهر کاش کسی به دخترک یا دخترک ها این ها را می گفت
من همیشه فکر میکنم اگر کسی کمبود محبتی توی خونه نداشته باشه هیچ وقت همچین کاری را تجربه نمیکنه
پاسخ:
همیشه هم به خاطر کمبود محبت نیست
بعضی چیزها کاملا غریزی هستند
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:46
کاش همه این قصه ها فقط به گریه دخترک ختم میشد گاهی حتی دخترک نمی ماند که بخواهد گریه کند.گاهی کاری با او می کنند که دلش میخواهد نباشد تا جور بودنش را بکشد.
چه تلخ بود.
پاسخ:
راست میگی
گاهی گریه دختر تازه آغاز غصه تلخ دیگریست
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:51
خیلی قشنگ نوشته بودی
و البته حس رو خیلی خوب منتقل کرده بودی حسی که اون زمان نمی فهمیش اما حالا خوب درکش می کنی
پاسخ:
ممنون هاله
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:56
چیکار کردی کیامهر؟الان از اون موقعهاست که واقعا زبونم بند اومده....اینایی که گفتی عین حقیقته...و همین حقیقت زهرماریش میکنه...محححححشر توصیف کردی...محححشر اول و میانه و آخرش رو گفتی...جوری گفتی که انگار خودم شاهد قضیه بودم...که بودم...الان خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستانم برام زنده شد...دخترایی که شاد و شنگول میومدن مدرسه و کم کم پژمرده میشدن..آخر هم گریه میکردن...بعضیا تا مرز کشیدن تیغ روی مچ دستشون پیش میرفتن....و من همیشه از این چیزا دور موندم...شاید چون از همون موقعها منو محرم اسرار میدونستن و میومدن برام همه چی رو تعریف میکردن..شاید چون میترسیدم از این بلا..شاید .....الان که اینو خوندم بعد از مدتها خدا رو شکر کردم که همچین چیزی رو تجربه نکردم...
پاسخ:
خدا رو شکر که همیشه بزرگتر از سن و سالت فکر می کنی
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:58
سلام کیامهر خان ...
کاملا صحیح بود ... آفرین.
این وضع جامعه ایست که مردمانش هنوز در بدویت سیر می کنند ... که هنوز یک رابطه ی ساده برای بعضی آرزوست و سوء استفاده گران هم فراوان ...
پاسخ:
بله سوء استفاده گران فراوانند متاسفانه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 08:58
سلام سالار کیا .
قشنگ بود . این قصه همیشه مکرر جامعه حریص و از قحطی گریخته ماست . چه جوونا با چه ماشینایی چه تیپایی میبینی نیم ساعت منتر یه چاقالو بیریختن . از قیافه بابا معلومه که همین الآن 15 تا ردیف داره اما سیری نداره . نمیفهمم چرا . نمیدونم جریان چیه . اما این قصه که گفتی ، منو یاد حرفای 7-8 سال پیشم میندازه . تعبیرم این بود : دلم برای هردو میسوزه : برای قناری و برای احمقی که قناری را شکار میکند برای کباب کردن و خوردن . احمق !تو چه میدانی که چه لذتهاست در یک رابطه که تو پست ترینش را میجویی ؟
پاسخ:
تعبیر جالبی بود تعبیر قناری
تعبیر جالبی بود و تلخ
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:02
و اینو میدونم که دخترها و پسرها توی سن خاص هیچ حرفی رو گوش نمیدن...تا به قول پرند نرن و تجربه نکنن اغنا نمیشن....نمیتونیم بهشون بگیم نکن این کارو و توقع داشته باشیم بگه چشم...فقط یادمه مامانم از اول برام همین اول و وسط و آخرها رو تعریف کرده بود...مو به مو..شاید همین ترس تو دلم مینداخت...ترجیح میدادم تجربه نکنم تا اینکه تجربه کنم و شکست بخورم یا شاید گند بزنم به زندگیم....شایدم واسه این بود که به حرفای مامان ایمان داشتم همیشه..میدونستم وقتی میگه این عاقبتش فلان چیزه من قبول میکردم...
این چیزا همیشه بوده و هست....شاید یه کم بچه ها باید اعتمادشون رو به حرفای پدر مادرشون یا تجربیات دیگران بیشتر کنن..باور کنن که خیرخواهشونن و اینکه میگن مراقب باش از دشمنی نیست...ولی خب...توی سن خاص فهموندن این چیزا بهشون سخته....
به نظرم بهترین راه صمیمیت والدین با بچه هاشونه...که هرچیزی که میشه براشون تعریف کنن..دوست باشن نه صرفن پدر و مادر و فرزند...
پاسخ:
صمیمی بودن با والدین شاید نتونه جلوی این اتفاقات رو بگیره
ولی مطمئنا میتونه درد و ناراحتیش رو کم کنه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:15
..اگه ما ارتباط بین دختر وپسر رو به یه گناه کبیره تعبیر نکنیم..
اگه درمحیط های سالمی مثل مدرسه یاورزشی-هنری کنارهم بودن تا بتونن دراون محیط جنس مخالف شون رو بشناسن..
اگه آموزش وآگاهی لازم رو بهشون میدادیم ..بدون اینکه فکرکنیم چشم وگوششون بازمیشه !!...
اگه تو خونه پدرمادرا رفیق شون میشدن و بجای زدن تو ذوق شون...به حرفاشون تاآخرگوش میکردن...
اگه...
اگه....
اونوقت این نیاز طبیعی شون..این کششی که دروجودشون هست وباید بطورصحیح برطرف بشه..اینجور در بیراهه های خیابونی و خلوتهای تنهایی شون ارضا نمیشد...
پاسخ:
مثل همیشه درست و بی نقص
کاملا موافقم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:22
...خیلی خوبه که یه مرد جوون...
اینطور حس لطیف یک دختر نورسیده رو ..درمورد جنس مخالفش ..
و ازاون طرف انگیزه یه پسر نوبالغ رو دردوستی بادخترا...
درست و واقعی ببینه و درک کنه...
مرسی کیا..
پاسخ:
مرسی از شما
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:28
تلخ بود چون حقیقت رو نوشتید. اما اینکه گریه آخر کار دخترک هست واقعیتی هست که ممکنه حتی وقتی برای خودش خانومی هم شد تکرار بشه! کاش تو این همه کتابهای فرمول ریاضی و فیزیک و شیمی یه جزوه کوچیک هم از مهارتهای زندگی کردن رو تو مدرسه و دانشگاه داشتیم. به این اشاره میشد که عشق و علاقه و دوست داشتن با قاطی کردن هورمونها تو سن بلوغ فرق میکنه.
پاسخ:
راست گفتی
قربانی شدن تو این اتفاقات شاید ربطی به سن و سال نداشته باشه
ولی هرچی آدم بی تجربه تر باشه
احتمالش بیشتر میشه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:32
اولین پست جدی و کامل و در واقع استارت جوگیریات بلاگ اسکای رو تبریک میگم ...
تو خوب می نویسی ... خیلی خوب ...
این نه تعارفه نه نون قرض دادن ...
واسه همین خوب نوشتنه ام هس که اینجا پر مشتریه
خوب می بینی ... با دلت می بینی و با عقلت می نویسی ش ... این عالیه .
پاسخ:
مرسی محسن عزیز
وقتی تو از متنی تعریف می کنی
مطمئنا خوبه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:33
نظرم راجع به این موضوع رو هم میام می نویسم ...
کامنت مامانگار خیلی خوب بود .
پاسخ:
کامنتای مامانگار همیشه خوبه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:42
سلم.این دخترا درست بشو نیستن؟!
پاسخ:
نمی دونم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:44
می دانی کیامهر من باتو موافقم.اما یک چیز دیگر هم حالا که ۳۰ ساله ام نگرانم کرده..دخترکانی که دیگر گریه نمیکنند..دخترکانی که عین مردهایند و مانده که عرق النساء دار هم بشوند و خیلی چیزها برایشان حرمت نیست....دخترکانی که پا به پای هوس پسرها هوس می کنند...نه آنکه هوس حق زنهانیستُ که هست اما این می تواند فاجعه ایجاد کند...دخترکانی که با همان آلتشان به مردها و پسرها نگاه میکنند...
بحثی دارم راجع به دوست داشتن خود...دوست داشتین نظر بدین.
پاسخ:
حتما میام و می خونم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:56
سلام

درسته تلخ بود ولی از اون نوشته هایی بود که آدمو تو فکر میبره

و این باعث می شه آدم با همین چند دقیقه ای که خوندتش ساعت ها تو فکر بمونه...

ممنون

متاسفانه هستند دخترایی که سنشون از دختر نوشته ی شما بیشتره و باز هم...

فقط میتونیم تاسف خوریم
واقعا اینجور مسایل واسم دغدغه ست...
پاسخ:
درسته
سن و سال ملاک همچین درستی نیست در کلیت ماجرا
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:56
کمی شلوغ اش کرده بودی ، اما یه کله بردیمان به 17 سالگی و دروغ های شاخداری که حتی خودمان هم هنگام گفتنشان خنده مان میگرفت ، اما دختر هایی که میخواستند با دوستی با یک پسر به جمع بزرگتر ها وارد شوند ، پر میکشیدند از شنیدنشان !
پاسخ:
شاید ادای بزرگترها رو درآوردن هم یکی از دلایلش باشه
به هر حال ادم از محیط اطرافش شدیدا تاثیر می گیره
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 09:57
همیشه هم ضربه به دختر قصه میخوره چه از نظرروحی چه جسمی. پسرک قصه کمی اونورتریکی دیگه داره برای ....
مرسی موضوع خوبی بود
پاسخ:
مرسی مامان امیر
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:17

منزل نو مبارک
پاسخ:
مرسی دتر
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:21
همه اینا بر میگرده به تفکیک بیمار گونه ی جنسیتی و فاصله های سال نوری بین والدین و فرزند
عاقبت بگیر ببند الکی اینه
عاقبت جلوی بچه حرف نزدن و قیچی کردن سخن همینه
نشون ندادن بدی های جامعه به یک دختر نوجوون عاقبتش اینه

پاسخ:
کاملا موافقم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:21
سلاممممم کیامهر
ازدیدگاه کسی که با چنین دخترکانی سر و کار داره..
میگم به خوبی می دانیم که دلایل این اتفاق خیلی متفاوته و نمیشه برای همه یک راهکار داشت ...
اما درد و ریشه اصلی افراط و تفریطه..
مخصوصا محدودیت هایی که به ما و بچه های ما اجازه نداد جنس مخالف خودشون رو بشناسن..طبیعیه هر چه بیشتر بشناسی بهتر میتونی برخورد کنی..
آدمیزاد مخصوصا تو این سن هیجان زده و مشتاق کشف کردنه..حالا به جای اینکه بره سراغ چیزهای دیگه برا کشف کردن مسلما اول از همه براش مهم تره کشف و تجربه جنس مخالف..
ووقتی میشناسه که خیلی دیره...
حتی خیلی ها در دنیای بعد از ازدواج هم مشکل دارند که برخی بر می گرده به همین عدم شناخت از دنیای جنس مخالف..
و راهکار اون کار یک نفر ۲ نفر نیست همه باید بخواهیم
تو هر گروه از جامعه
همت اجتماعی و خانوادگی می خواد..
فکر کنم بس باشه خیلی حرف زدم ...
پاسخ:
درست گفتی فاطمه
آدمها همیشه مشتاق کشف ناشناخته ها هستند
و این اصلا بد نیست
ارتباط با جنس مخالف اصلا بد نیست
ولی اگر درست و اصولی نباشه
ضربه های فراموش نشدنی و زخمهای درست نشدنی میسازه برای آدم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:32
ای بابا...دخترکان زیرک امروزی این شهر پر دود را دست کم نگیر...این دخترکی که گفتی مال 15 سال پیش بود...یادت میاد یا نه...یه زمانی پسرا خجالت میکشیدن بگن جی اف دارن...حالا اگه ویرجین باشن خجالت داره
پاسخ:
احتمالا اطلاعات من مال ۱۵ سال پیشه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:33
سلام
چیزایی که گفتین جز حقیقت نیست . و چقدر هم سن دخترکای قصه اومده پایین ! تجربه تلخ تر و گریه زودرس !
پاسخ:
اینکه سنشون پایین اومده خیلی بده
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:37
حقیقتی تلخ همه می دونیم ولی کاری نمی کنیم...
پاسخ:
کاری از دستمون بر میاد ؟
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:49
عزیزم عالی نوشته بودی
خیلی ناراحت شدم نمی دونم چی بگم

واقعا احساس می کنم همین جوریه که تو گفتی
ولی اینا همه اش واسه دخترک تجربه می شه
هرچند تلخ.....
پاسخ:
مرسی مهربان من
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:49
بابا اینجا که راحت میتونیم کامنتا مون رو ببینیم حالا جواب نمیبینیم
پاسخ:
دیدی جواب میدم ؟
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 10:54
بازیگوش جان اگر گذاشتی یه لقمه نون حلال ببریم واسه زن و بچمون
شب همه رو جواب میدم
پاسخ:
آره جون امواتت
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 11:00
سلام
منزل نو مبارک.ببخشید دست خالی اومدیم!!!اینجا چرا ایکن گل نداره؟!
واقعا کار خوبی کردین تو دو تا پست قبل اون وبلاگتون هر کاری میکردم قسمت نظرات با اشکال باز میشد.


عالی بود مثل همیشه.
با اینکه خیلی تلخ بود ولی خوب حقیقته!
کاش بتونیم برای بچه هامون یه کاری کنیم و یا لااقل یه جوری بارشون بیاریم که خودشون تشخیص بدن.ولی الان خیلی سخته!
من که همیشه نگران این دوران دخترم هستم!با خوندن چنین مطالبی دوباره دلهره مهمونم میشه!

پاسخ:
مرسی ساقی
خوبی ؟
سلامتی ؟
دختر گلت خوبه ؟
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 11:12
یه تلخی پایان ناپذیر..
شاید اشکال کار اونجاست که خانواده بیخیال بچچه ش میشه و انگار نه انگار وجود داره و باید نیازای روحی شو برآورده کنه.. اونجایی که بچچه اونقدر به مادرش اطمینان نداره که براش درد دل کنه و براش از اتفاقات توراه مدرسه تعریف کنه..
شایدم اشکال کار اونجاست که خونواده اونقدر به بچچه ش سخت میگیره که دختر بیچاره از تعصب خشک پدر و مادرش به تنگ میاد و محبت رو جای دیگه جستجو میکنه..
و پسرها و مردهای هوس باز همیشه و همچنان چشم طمع به دخترکان و زنان دارند.. راهی باید..
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 11:15
این دوستان که می زنن اولا من فکر کنم الان ۸۰ ام هستم
هشتادمممممممممممممممم

:دی
پاسخ:
یک مقدار روی ریاضیت کار کن دخترم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 11:47
سلام
لطفن شیوه ی درستش را هم بفرمایید که با گریه ی کسی تمام نشود
پاسخ:
شما توی رفقا روانپزشک فهیم ندارید که کمک کنه ؟
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 12:06
آه از ست این دخترای نادون...
مشکلتوی تربیتشونه!!
نیدونمچرا بعضی نمیفهمن!!!
چرانمیدونن آخرش باید گریه کن!!
چرا نمیدونن تو فکر این مرد جماعت چی میگذره!!
اما متاسفانه آگاه نیتران...
پاسخ:
متاسفانه
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 12:08
منظوره آگاه نیستن بود!
اشتباه چاپی بود!!
پاسخ:
بله فهمیدم
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 12:11
چقدر خوب نوشتی.حرف امروز جامعه ماست.من فقط نمی دونم این دخترا کی می خوان واقعیت ها رو قبول کنن. همیشه فکر می کنن طرف واسه "اینا " فرشته است در حالیکه میدونن واقعا چی کاره است .ناراحت کننده است...
پاسخ:
فکر نکنم همشون بدونن
یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 12:15
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
ببین چقــــــــــدر بزرگ شدیم ! ( نو نوشت )
پاسخ:
هزار ماشالا
( تعداد کل: 97 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد