-
نشان برتر - نوروز 93
جمعه 16 اسفند 1392 23:45
امروز به عنوان یار قرضی تیم سایبرتک تو مسابقه نشان برتر شرکت کردم .این برنامه شبهای نوروز 93 از شبکه دو پخش میشه که زمان دقیقش رو ایشالا بعدا اطلاع میدم . به هرحال تجربه جالبی بود قرار گرفتن در مقابل دوربین تلوزیون و در کنار دوستان خوب آموزشگاه مهندسی سایبرتک تیم سایبرتک چند تا عکس از امروز در ادامه مطلب ... من و آقا...
-
اسکندر کباب
چهارشنبه 14 اسفند 1392 13:13
هرچه این ترکیه ای ها کوزی گونی و یشیم و چنار ایلگاز و سلطان سلیمان و خرم سلطان مرحمت و لامیا و حسین کنان شان در پیت و چیپ و زاقارت است اما انصافا اسکندر کباب محشری دارند .( سوم اسفند 92 - احمد بی )
-
نه ماهگی
سهشنبه 13 اسفند 1392 10:10
امروز مانی جانم وارد دهمین ماه زندگیش می شود . ماهگرد تولدت مبارک پسر گلم امیدوارم بی خطر و سلامت به اهدافت برسی ...
-
دو پدر و دو پسر در قاب یک عکس
دوشنبه 12 اسفند 1392 15:15
داشتم به این فکر می کردم که ۲۰ سال بعد درست چنین روزی می شود ۱۲/۱۲/۱۲ دوازدهمین روز از دوازدهمین ماه سال ۱۴۱۲ بیست سال بعد من یک پیرمرد ۵۴ ساله هستم و مانی جانم یک جوان بیست ساله دنیای بیست سال بعد شاید زمین تا آسمان با دنیا امروز فرق کرده باشد . خیلی از آدمهایی که امروز هستند مطمئنا آنروز در کنار ما نخواهند بود و کلی...
-
اردک های خاله قمر
یکشنبه 11 اسفند 1392 16:16
خاله قمر برای اینکه اردک هایش به سرنوشت مرغها دچار نشده و توی شبهای یخبندان تلف نشوند توی اتاقشان لامپ روشن کرده است . مشکل اینجاست که اردک ها با چراغ روشن خوابشان نمی برد . تا صبح گل می گویند و گل می شنفند و مدام پی پی می کنند . آخه اتاقشان دستشویی ندارد . صبح ها هم سر کار کسل هستند و مدام خمیازه می کشند ...
-
مانی و آتوسا
شنبه 10 اسفند 1392 13:13
کوچکترین نوه پدرم (مانی) در کنار کوچکترین نوه خواهرش ( آتوسا ) آتوسا : مانی ! بابات داره عکس میگیره . به دوربین نگاه کن مانی : خودتو بزنن به اون راه .عادی باش نگاه نکن به دوربین آتوسا : چرا آخه ؟ مانی : عکس رو میذاره تو وبلاگش اونوخت همه می فهمن صبحای زود من با گوشی مامانم به تو زنگ میزنم . دوست داری لو بریم ؟
-
جمعه غروب
جمعه 9 اسفند 1392 19:53
جناب آقای اسحاقی غروب جمعه به جهت زیارت آمدیم امامزاده تشریف نداشتید . دو شاخه گل گذاشتیم روی سنگ مزارتان که وقتی برگشتید بو کنید دلتان باز شود . آخر غروب های جمعه خیلی دلتنگ کننده است لامصب ...
-
پیر شدیم رفت
چهارشنبه 7 اسفند 1392 10:30
خیر سرم آمدم آخر سالی کار مفید بکنم . توی کشوی میزم یک خروار کاغذ پرینت شده و بلا استفاده از اول سال جمع شده بود . از دیشب به خودم قول دادم که اولین کاری که می کنم سر و سامان دادن به بی نظمی این کاغذ ها باشد . قبلا هم گفته بودم چقدر روی اسراف کردن کاغذ و ضربه زدن به طبیعت و درخت ها حساسیت دارم . یکساعت تمام دانه به...
-
فضولچه
سهشنبه 6 اسفند 1392 09:25
مهربان خیلی به موبایلش حساس است و اجازه نمی دهد مانی با آن بازی کند . می گوید موبایل برای بازی بچه ها نیست راست هم می گوید . دیشب خونه مامان خوابیدیم . نصفه شبی از صدای خش خش مشکوکی از خواب بیدار شدم . آقا مانی من و مادرش را خوابانده بود و خودش از غفلت ما و تاریکی هوا استفاده کرده و آمده بود سروقت گوشی مامانش . این...
-
آقای آبی سیریش
دوشنبه 5 اسفند 1392 13:31
از در شیشه ای که وارد می شوم کارگر خدماتی صدایم می کند . راهم را کج می کنم سمت رستوران . ملتمسانه می گوید : مهندس ! تو رو خدا با این پسره صحبت کن . حرف آدمیزاد به گوشش نمیره انگار ... بعد از کلی صحبت می فهمم ماجرا از چه قرار است . موقع ناهار رو می کنم به آقای آبی و می گویم : چرا کار این پسره رو حل نمیکنی ؟ گناه داره...
-
سپاس
جمعه 2 اسفند 1392 13:31
از همه دوستانی که محبت کردند و طی این چهل روز در مراسم شرکت کردند برای تسلیت پست نوشتند تماس گرفتند پیامک و کامنت فرستادند بی اندازه ممنونم . به خاطر اتفاقی که افتاد ناچارم اکثر اوقات در کنار مادر باشم و شرایط طوری نبود که بتوانم آنطور که شایسته است پاسخگوی محبت شما باشم . اگر کامنتهای شما بی جواب مانده عذرخواهی می...
-
مراسم چهلمین روز درگذشت استاد حشمت الله اسحاقی
یکشنبه 27 بهمن 1392 08:50
دلم روشن است این چله نشینی که سر بیاید ٬ فرجی خواهد شد یا تو از خواب ناز بیدار می شوی یا من از این کابوس دراز ... این چهل روز که تمام شود یک صبح خیلی زود می آیم می نشینم کنار سنگ مزارت و مثل دایی غفور " بوی پیراهن یوسف " در گرگ و میش امامزاده فریاد می زنم : آقا حشمت ! من که می دونم تو این زیر نیستی ... و بعد...
-
غزل بخون با صدای مهدی مجتبایی
دوشنبه 21 بهمن 1392 23:58
بابا یکروز صبح برای امید نقوی یک پیامک فرستاده بود با این مضمون : بیا و همنفس لحظه های شادم باش چه غم اگر که نباشم ؟ تو امتدادم باش تو جاودانه ترین عکس خاطرات منی همیشه یاد تو هستم همیشه یادم باش بعد از فوت بابا ، امید این ترانه زیبا را برای بابا سرود : هیشکی برای دلمون نمونده تنهایی ما رو به جنون کشونده دلم هوائیه،...
-
بابایی دیر کرده
یکشنبه 20 بهمن 1392 16:16
آقای صادقیانی همسایه ما بود . مردی با ظاهری جدی ولی قلبی فوق العاده مهربان و رئوف . حیاط خانه آنها بزرگ بود و پر از انواع درخت میوه و حسابی سر سبز و با صفا در گوشه ای دنج از حیاط برای خودشان تختی مهیا کرده بودند فرشی و پشتی و قلیان و سماوری و گهگاهی با پدرم می نشستند و خلوت می کردند و شعر می خواندند . آقای صادقیانی...
-
مثل مسافران وسط جاده
شنبه 19 بهمن 1392 09:09
اینروزها آدمهای اطرافم را شبیه مسافران توی ایستگاه قطار می بینم مسافرانی که بلیط در دست گرفته و عزم سفر دارند . اینروزها هر تماس تلفنی هر خنده ی از ته دل هر بوسیدن موقع خداحافظی هر دست دادن موقع سلام هر به آغوش کشیدن محکم و از صمیم قلب و هر عکس یادگاری توی قاب دوربین و گوشی موبایل و هر دست تکان دادن وقت بدرود نیشتر به...
-
پاشو ببین کی اومده
پنجشنبه 17 بهمن 1392 22:22
برف های روی خاک بابا هدیه خدا بود گل ها را که خودمان آورده بودیم نقاشی ها را کیامهر می کشد و شکلات ها هم سوغاتی شاگردانش هستند کاش می دانستم کدام دست نازنینی هر روز برای گنجشک های امامزاده ، روی مزار پدرم دانه می پاشد ... + پدر ( مازیار فلاحی )
-
بابا برفی زود آب شد
سهشنبه 15 بهمن 1392 10:01
فرشته ها توی آسمون بالای ابرا دارن پنبه میزنن و اینجا رو زمین داره برف میاد . بچه که بودم وقتایی که برف میومد بابا خودش مدرسه رو تعطیل می کرد و نمی رفت سر کلاس . کاری به اخبار و اطلاعیه آموزش و پرورش نداشت . می گفت من خودم وزیر آموزش و پرورش این خونه هستم . "امروز مدرسه تعطیله" با خوشحالی می رفتیم توی حیاط و...
-
هشت ماهگی
یکشنبه 13 بهمن 1392 23:59
یکشنبه 13 بهمن پسرم مانی هشت ماهه شد . تولدت مبارک پسر گلم ...
-
هرگزم نقش تو از ....
شنبه 12 بهمن 1392 14:14
دیروز یه گوشی جدید خریدم . همه روش هایی که می شد شماره های تماس رو به گوشی جدید منتقل کرد تست کردم ولی جواب نگرفتم . ناچار شدم تک تک شماره ها رو دستی وارد گوشی جدید بکنم . یک تعداد از شماره های بدرد نخور حذف شدند و اصلاحات لازم هم انجام شد . حین عملیات انتقال شماره ها سه بار به شدت منقلب و متاثر شدم به خاطر سه تا...
-
تلخند
پنجشنبه 10 بهمن 1392 13:13
حین مراسمهای عزاداری گاهی اوقات حوادث کمیکی رخ می دهد که آدم با تمام تاثر و ناراحتی که دارد نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد . از قضا معمولا چون شرایط روحی متعادلی هم نداریم این خنده ها گاهی شدیدا هیستریک و غیر قابل کنترل می شوند . برای نمونه همان شبهای اول فوت بابا بود که توی خانه ما گوش تا گوش مهمان نشسته بود . فامیل...
-
عشق در هوای جدید
سهشنبه 8 بهمن 1392 13:13
استاد داشت حافظ می خواند که تلفنش زنگ خورد . مطابق معمول دکمه را زد و گفت : "سر کلاس هستم "و بعد گوشی را قطع کرد و شروع کرد به خواندن ادامه غزل . گوشی اما دوباره زنگ خورد اینبار استاد گوشی را برداشت و سلام کرد . کمی اخم هایش در هم رفت و بعد گفت :" خدارحمتش کنه . بعدا تماس می گیرم . " بعد گوشی را...
-
روزی که آخرین لبخند تو کفن پوشید
یکشنبه 6 بهمن 1392 13:13
شبها در اتاق بابا می خوابم . درست همانجا که او می خوابید . سرم را روی همان بالشی می گذارم که او می گذاشت و همان پتویی را رویم می کشم که او می کشید و تا صبح به صدای گریه های آرام زن اتاق بغلی گوش می کنم . شبها ماشین را توی پارکینگ می گذارم درست کنار ماشین بابا و همان مسیری را قدم می زنم که هر شب و صبح او بر آن پا می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 بهمن 1392 18:32
یادگاری از بابا
-
مراسم یادبود درگذشت استاد حشمت الله اسحاقی
پنجشنبه 26 دی 1392 18:06
مراسم ختم زنده یاد اسحاقی روز جمعه 27 دی ماه 1392 ساعت 15:30 الی 17 در مسجد جامع امام علی (ع) واقع در فاز 3 اندیشه برگزار می گردد . پدرم آزاد مردی بود که آنگونه که می خواست زیست و همانطور که می خواست رفت و من با استفاده از افعال ماضی برای توصیف او هیچ وقت کنار نخواهم آمد . می دانم راه طولانی است و جمعه روز استراحت شما...
-
سال 92 سال رفتن باباهاست
سهشنبه 24 دی 1392 15:30
بابایم امروز ظهر به مقصد آسمان پرواز کرد ... تولد : دی ماه 29 وفات : دی ماه 92
-
درایور بانو
سهشنبه 24 دی 1392 10:43
طی ماموریت ناچار شدیم یکی دو بار برای خرید مایحتاج ٬ مسیر طولانی معدن تا بافق را برویم و برگردیم . شهر بافق شهری بسیار کوچک با مردمی معتقد و مذهبی است . نکته جالب و البته بسیار عجیبی که در بافق متوجه شدم تعداد بسیار زیاد رانندگان خانم در این شهر بود که اگر چند دقیقه در خیابان نگاه بکنید حتما متوجه آن خواهید شد . شاید...
-
درایور بانو
سهشنبه 24 دی 1392 08:58
طی ماموریت ناچار شدیم یکی دو بار برای خرید مایحتاج ٬ مسیر طولانی معدن تا بافق را برویم و برگردیم . شهر بافق شهری بسیار کوچک با مردمی معتقد و مذهبی است . نکته جالب و البته بسیار عجیبی که در بافق متوجه شدم تعداد بسیار زیاد رانندگان خانم در این شهر بود که اگر چند دقیقه در خیابان نگاه بکنید حتما متوجه آن خواهید شد . شاید...
-
بسه ؟
یکشنبه 22 دی 1392 23:45
موقع برگشت از معدن ، بین بافق و یزد یک امامزاده ای بود که چای و قند و آب خنک صلواتی داشت . یک سماور غول پیکر و یک عالمه فنجان کمر باریک کوچک و یک کاسه فلزی پر از قند وجود داشت که مسافران می آمدند و یک استکان چای می خوردند و صلواتی می فرستادند و می رفتند . همکارم داشت فلاسک چای را پر می کرد و من هم مشغول محاسبه بودم که...
-
فرشته کوچولوی نگهبانم زیر برفها خوابش برد
شنبه 21 دی 1392 13:13
وقتی مراسم چهلم آقا ولی تمام شد و اعلامیه ترحیمش را از پشت شیشه ماشین برداشتم یک تکه کاغذ سفید اعلامیه پاره شد و همانجا روی شیشه باقی ماند . در تمام این شش ماه همیشه وقتی توی آینه نگاه می کردم آن یک تکه کاغذ اعلامیه به من چشمک می زد . شکلش شبیه یک آدمک کوچک بود . مثل یک فرشته کوچولو . هر وقت توی آینه نگاه می کردم...
-
وقتی درندگان کویری تنها برای مخاطبان جوگیریات ژست می گیرند .
جمعه 20 دی 1392 23:23
خاطرتان باشد توی این پست قول داده بودم که عکس های مربوط به یوز پلنگ آسیایی را نشانتان بدهم . آقای رئیس معدن به قولش وفا کرد و عکس ها را برایم توی فلش ریخت اما اکثرا فیلم بودند و حجمشان هم خیلی زیاد . معدود عکس های بدردبخور و قابل نمایش را آپلود کردم تا شما هم در لذت تماشای آنها سهیم باشید .مطمئن نیستم ولی فکر می کنم...