-
مسابقه
پنجشنبه 7 آذر 1392 15:45
توضیحات کامل مسابقه رو می تونید اینجا بخوانید . قرار شد بخش پایانی داستان را شما بنویسید و بهترین داستان به انتخاب و رای گیری گذاشته شود و هدیه ای هم به رسم یادبود به برنده تقدیم کنیم . برای ارسال داستان فقط تا ساعت 24 روز جمعه فرصت دارید . ممنونم که این هفته هم با مهربانی قصه ما را دنبال کردید . اگر حالم بهتر شد من...
-
تقدیر بی تقصیر
چهارشنبه 6 آذر 1392 01:01
+ قسمت اول ++ قسمت دوم +++ قسمت سوم با آرامش تمام تخته را پاک کرد و بعد گچی سفید برداشت و محکم فوت کرد . با نوک گچ سه نقطه روی تخته سیاه کشید و با سه خط ، نقطه ها را به هم وصل کرد و نوک خطها ،پیکانی کشید و بعد هم گچ را گذاشت کنار تخته و دستهایش را به هم زد تا پاک شوند . سکوت تمام کلاس را فرا گرفته بود . چند قدمی به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آذر 1392 19:50
بلا از جانتان دور باد . سرما خورده ام شدید و نای نشستن هم ندارم . هفت - هشت تایی هم مهمان داریم که تا پاسی از شب قدمشان روی چشم ماست . با عرض معذرت و شرمندگی ، بعید می دانم ساعت 22:22 پست جدید منتشر شود . اما اگر مهمان ها رفتند و وقت شد امشب دیر وقت ادامه قصه را خواهم نوشت . اگر هم که نه . می ماند برای فردا ... باز هم...
-
بخت همیشه باخته
یکشنبه 3 آذر 1392 22:22
+ قسمت اول و حالا ادامه داستان : - اگه به حرمت ریش سفید آقا رحیم نبود ، والله همونجا دم در ، سرش رو می بریدم . کربلایی این را گفت و همانطور که تکیه داده بود به پشتی ترکمن ، یک زانویش را بغل گرفته و تند تند تکان می خورد . با عصبانیت لبش را به دندان می جوید و مدام زیر لب استغفرالله می گفت . هرچقدر سعی کردم با ایما و...
-
دوئل
جمعه 1 آذر 1392 23:23
یکی از موضوع بندی های مغفول مانده جوگیریات " داستان های بی پایان " بود . از این جهت گفتم مغفول مانده که این ایده خیلی جای کارکردن و مانور دارد اما آنطور که باید و شاید وقت برایش نگذاشتم . تجربه شیرین اجاره نشینی یک هفته ای و عوض و بدل کردن وبلاگ با محسن باقرلو مرا به این فکر انداخت که اینبار هم یک میهمانی یک...
-
سفر سلامت
جمعه 1 آذر 1392 02:31
جمعه صبح هواپیمایی از فرودگاه امام به مقصدی خواهد پرید نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک و دو مسافر عزیز را با خودش به سرزمینی خواهد برد که مال ما نیست و مردمش به زبان ما صحبت نمی کنند . حکایت پرواز و مهاجرت آدم های دوست داشتنی زندگی ، حدیثی مکرر است . همیشه تحمل رفتن برای آنها که می مانند سخت تر است و غصه خوردن برای رفتن...
-
محمد رضا لطفی
پنجشنبه 30 آبان 1392 13:05
عمرت دراز استاد محمد رضا لطفی . + در نگذشته ها ... ++ نمونه ای کارها و آشنایی بیشتر با استاد
-
ماء الشعیر
چهارشنبه 29 آبان 1392 00:30
مرد جوان وارد سوپر مارکت شد و گفت : آقا ماء الشعیر دارید ؟ صاحب مغازه گفت : بله . چه طعمی می خوای ؟ مرد جوان گفت : تلخ صاحب مغازه گفت : نمیدونم شاید مونده باشه مرد جوان گفت : زیاد می خوام . یک بکس یا اگه دارید دو بکس صاحب مغازه نگاه معنا داری به مرد جوان انداخت و گفت : لا اله الا الله . نه آقا نداریم آقای میانسالی که...
-
سه شنبه ها هیچکسی در قبرستان نیست !
سهشنبه 28 آبان 1392 00:07
مجید شمسی پور عزیز از وبلاگ چارو ، پست "سه شنبه ها هیچکسی در قبرستان نیست "را برای آن یک هفته اجاره نشینی وبلاگی فرستاده بود که به خاطر طولانی بودن پست خواهش کردم پست دیگری را جایگزین آن کند اما قول گرفتم یک سه شنبه ای این پست را توی جوگیریات منتشر کنیم و مجید عزیز هم با بزرگواری پذیرفت . سه شنبه است . سه...
-
مصاحبه
دوشنبه 27 آبان 1392 08:34
دو موضوع بندی تقریبا مشابه در جوگیریات وجود دارد : مصاحبه و رادیو گفتگو شما دوست دارید نفر بعدی که با او مصاحبه می شود چه کسی باشد ؟ اگر فرصت و حوصله داشتید سری هم به پست های قبلی مصاحبه بزنید و اگر انتقاد و نقطه نظری دارید ممنون می شوم که بفرمایید ...
-
درهم نبود
یکشنبه 26 آبان 1392 00:05
مشغول سوا کردن میوه بودم که آقای جوان خوش اندامی وارد میوه فروشی شد و سلام کرد . بعد یک نایلون برداشت و شروع کرد به جدا کردن پیاز . صاحب مغازه زیر چشمی مرد را می پایید . توی قفسه چوبی پیازها دو نوع پیاز بود که بالایی ها درشت و تر و تازه بودند و پایینی ها کمی ریز و پلاسیده . شاید پایینی ها بار چند روز پیش بودند و...
-
دو و چهل دقیقه و چهل و پنج ثانیه
شنبه 25 آبان 1392 08:52
ساعت دیواری اتاقم احتمالا دلشکسته ترین و افسرده ترین ساعت دیواری دنیاست . ساعت دیواری توی هال ٬ ساعت اصلی خانه ماست و اصولا نیازی به ساعت دوم نداشتیم . مهربان ساعت دیواری اتاق مرا از یکی از سمینارهایشان ارمغان آورد . یک ساعت دیواری تبلیغاتی بدون هیچ کارکرد تبلیغی ... مهربان را نمی دانم ولی این ساعت مرا جز خودم یاد...
-
رادیو چهار باغ
سهشنبه 21 آبان 1392 01:01
از میهمانان اجاره نشینی یک هفته ای دعوت کردم که با صدای خودشان چند خط از پستهایشان را بخوانند . نتیجه ی کار شد یک فایل صوتی به نام " رادیو چهارباغ " که امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید : رادیو چهارباغ *********** حجم فایل : 3.8 مگابایت مدت زمان : 28 دقیقه ترتیب اجرا : ********* محسن باقرلو بابک اسحاقی حمید...
-
سلام
یکشنبه 19 آبان 1392 23:00
مامان ناهید دوباره پروژه شور و ترشی سازی را به راه انداخته و ما هم چند تا دبه خالی برده بودیم وسط میدان کارزار برای جمع کردن غنیمت ... برگشتنی کریر مانی دستم بود و داشتم با عجله می رفتم سمت ماشین تا سرما نخورد . توی حیاط مجتمع ، پیرمردی از روبرو به سمت ما می آمد . از بین اهالی مجتمع 16 واحدی خودمان هم ( که 5 سالی می...
-
سلام آتریسا
یکشنبه 19 آبان 1392 10:13
سلام ! خانوم کوچولو سلام ! فرشته خانوم سلام ! عزیز زاده آبان سلام ! متولد صبح سلام ! بهانه امید هرچند اینروزها هوای شهر ما کثیف و آلوده است هرچند اینروزها در و دیوار سیاهپوش است و خیلی ها عزادارند اما آمدنت را به فال نیک می گیریم و باور داریم تولد تو شروع دوباره پاکی و روشنایی است شیوع خوشی و شادمانی و باعث وفور...
-
شام آخر
جمعه 17 آبان 1392 23:23
هفتهء خوبی بود ... شور شیرین آن سالهای دور و متوسط و نزدیک ! را زنده کرد ... برای من که همین چن وخت قبل ترها شبی چن ساعتم را پای وبلاگ نویسی و بلاگ خوانی و کامنت بازی می گذاشتم و روزی n تا بازدید و n تا کامنت داشتم اما حالا به هر دلیل سوت و کور شده هم خودم هم وبلاگم ،نوشتن در جوگیریات شلوغ و رفیق باز مث این بود که...
-
« در پاییز همه جا جغرافیای گم شدن است »
جمعه 17 آبان 1392 00:00
توی ترافیک تونل توحید ( دققت کردید جدیدن شده است لوکیشن همهء نوشته هام ؟! به نظرم نباید توی استعمال هیچچی زیاده روی کرد حتتا تونل ! ) ... تاکسی کمری ( به کسر میم ! ) زرد رنگ فرودگاه امام ، لاین بغلی م است یک ماشین جلوتر ... از شیشهء عقب دختر جوانی را می بینم موبایل روی گوشش نشسته در صندلی عقب ... شیک ، تنها ، آرام ،...
-
زیر خاکی جماعت حرف زیاد داره
پنجشنبه 16 آبان 1392 10:24
بش گفتم از سر گذر تا زیر همین تخت که من و شما نشستیم روش داریم کباب ریحون می زنیم اگه دوتا کلنگ مردونه بزنی سه تا بیل بریزی کنار می رسی به عتیقه ،زیر خاکی. زیر خاکی حرمت داره ،ادب داره ،این طور نیست که وقت در آوردن بزنی دستشم بشکنی لای گونی ببری سد اسمال.آدمش فرق داره.خریدارش توفیر داره جرمش با دسته و بی دستش از زمین...
-
تا صبح
چهارشنبه 15 آبان 1392 22:22
از اطاق فرمان خبر دادند که آقا طیب را کاری پیشآمد کرده است و امشب دیر میرسند منزل همایونی و لذا پُست نوبهء امشبشان می افتد به صبح ... من شرمنده و خیلی معذرت ... فعلن ... تا صبح . محسن باقرلو
-
عاشقیت هف ریشتری در بکگراند ناصرالدین شاهی !
سهشنبه 14 آبان 1392 23:55
پیرو آن پُست اول مسعود طیب دربارهء عشقهای قدیم و جدید عرض شود محضرتان که چن شب پیش داشتم کتاب ( یادداشتهایی از زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه ) به قلم دوستعلی خان معیر الممالک را میخواندم ... در آن بخشی که به سلکشن وبرگزیده های همسران بی شمار شاه ( حدود هشتاد و پنج تا ! ) میپردازد سه چار صفحه به جیران اختصاص داده شده ،...
-
آمد ندارد.
دوشنبه 13 آبان 1392 22:22
زیبای من سایه ات بر خوابهام سنگین شده بود گفتم بیایم بنویسم که این رسمش نیست پسرت را رها کرده ایی توی این گرگ بازار ،بره ات را هی کرده ایی به راسته ی قصاب ها .راه خانه ات را بلد نشدم. شدم یوسف ،گناهکار.شدم اسماعیل ،ذبیح خاطره ها. پاییز که می آید دلم می خواهد بیایی دوباره دست خیالم را بگیری از خیابانی بگذرانی که آن...
-
خمیرهء در کوره پختهء از ازل شکل گرفتهء لایتغیر
دوشنبه 13 آبان 1392 00:18
مقدمه : همانطور که مولانا و مقتدانا کیامهر گفت ( قرار نیست کار شاقی بشود همان طور که آنجا می نوشتم اینجا خواهم نوشت ) لذا امیدوارم وختی به سطر آخر این نوشته رسیدید فحشم ندهید ! متن : زمان دانشگاه ، همان سالهای اول رفاقتمان عباس چندین بار با لحن انتقادی بهم گفت که این اصلن خوب نیست که آدم دشمن نداشته باشد و همه دوستش...
-
طوری که از دستمان نرود..
شنبه 11 آبان 1392 22:22
قرار شده سه تا و نصفی یادداشت بنویسم اینجا.این روزها دارم تمرین می کنم توی مسابقه هایی که احتمال برنده شدنم نیست هم شرکت کنم.این مسابقه نیست اما من خجالتی اینهمه دیده شدن برام و همراهی با سه تا آدم خبره یک چالش درونی واقعی است گیرم که بیرون همه چی آرام و تحت کنترل باشد به ظاهر.خلاصه که اگر روزهای زوج این یک هفته...
-
کاش می شد قصه را از سر بخوانیم
شنبه 11 آبان 1392 21:34
از انتهای سالن بیمارستان با همان طرز راه رفتن مخصوص به خودش که آدم را یاد یکی از آن سه کله پوک می اندازد چرخید و خودش را رساند به خانم پرستار سفید پوشی که پشت باجه ی از کی بپرسم نشسته بود . اسم آن کمدین ها چه بود ؟ یادم افتاد برادران مارکس . درست مثل همان برادر عینکیه راه می رود که سیبیل داشت و یک بند حرف می زد و مثلا...
-
چار باغ
جمعه 10 آبان 1392 23:23
همینطور بی دلیل چند روز پیش بین اسمس بازی با محسن باقرلو به او پیشنهاد کردم که بیا یک هفته وبلاگهایمان را با هم عوض بکنیم . محسن هم بدون هیچ پرسش و سوالی در مورد چند و چون کار ، یک جواب ساده داد : اوکی دو سه روز بعد هم پیشنهاد داد که از همین شنبه کار را شروع کنیم و البته یک خبر خوب هم داد که یک میهمان هم علاوه بر او...
-
...
پنجشنبه 9 آبان 1392 23:54
یک *** چند روز پیش یکی از اقوام برای کاری رفته بود یکجایی اطراف تهران . موقع گذشتن از خیابان با ماشینی تصادف کرد . توی ماشین به خانواده اش زنگ زد و گفت که تصادف کرده و دارد به فلان بیمارستان می رود . اما توی بیمارستان به خاطر ضایعه مغزی فوت کرد .جزء میهمانان عروسی ما بود . چون اصالتا کاشانی بودند توی شهر خودش تدفین شد...
-
شیش تا خبر خوب
چهارشنبه 8 آبان 1392 23:00
یک **** اگر محاسبات ما درست باشد فردا تعداد بازدید های وبلاگ " گاه نوشت های محسن باقرلو " به مرز یک میلیون خواهد رسید و از فردا شهریار بلاگستان به تالار هفت رقمی ها خواهد پیوست . شاید به ظاهر ساده باشد اما از بین هزاران هزار وبلاگ فارسی تعداد خیلی کمی می توانند انقدر خوانده شوند و انقدر روی نامشان کلیک شود...
-
زنده باد زندگی
سهشنبه 7 آبان 1392 08:38
شماره یک ******* در مورد پسر خاله ی ناشنوایم توی این پست مفصل نوشتم . چند شب پیش بعد از مدتها همدیگر را در یک مجلس عروسی دیدیم . پانیا دختر نازش حالا کلاس دوم است و بسیار شیرین زبان . در بین شلوغی و سر و صدای جمعیت یک لباس خوشگل محلی پوشیده بود و با زبان اشاره با پدر و مادرش صحبت می کد و گاهی که منظورشان را نمی فهمیدم...
-
رئیس
دوشنبه 6 آبان 1392 00:12
ده دقیقه ای هست که توی اتاق نشسته ام . خانم منشی با صدایی بسیار نازک و تو دماغی طوری اسمم رو صدا می کند که اگر کسی دیگر توی اتاق نبود نمی توانستم اسم خانوادگیم رو تشخیص بدهم . یک فرم پنج صفحه ای پشت و رو به دستم می دهد که صفحاتش به هم منگنه شده اند . این برگه ها مرا یاد امتحانات اوپن بوک دانشگاه می اندازند . همان...
-
آقا کیا (3)
یکشنبه 5 آبان 1392 10:10
خواهرم می گفت که وقتی از خانم معلم در مورد کیامهر پرسیده بوده جواب داده که کیامهر فوق العاده باهوش است و در اولین جلسه جلوی تمام بچه های کلاس ... - کیامهر ؟ - بله ؟ - شنیدم یه حرف بدی به خانوم معلمتون گفتی ؟ - چه حرفی ؟ - به خانوم معلم گفتی که دندوناش کجه کیامهر با شیطنت می خندد : آ ره گفتم - خب چی شد ؟ - همه بچه ها...