-
بی اف جی اف
چهارشنبه 18 دی 1392 11:11
سالهاست آنطور که باید سرمای گزنده صبحگاهی را حس نکرده ام . این شاید از معدود مزیت های آدمبزرگ شدن باشد . و از قضا این یخ کردن و قندیل بستن در زمره تنها خاطرات دوران کودکی و نوجوانی است که هیچ وقت دلم برایش تنگ نخواهد شد . صبح است و تازه از در پارکینگ بیرون آمده ام و ماشین ها درست مثل آدم ها وقتی - ها - می کنند از...
-
یه آرزوی کوچولو
سهشنبه 17 دی 1392 14:13
یکی از دوستانم از من خواسته که فهرستی از اتفاقاتی که در زندگی خیلی خیلی خوشحالم می کند بنویسم و هر روز به آنها فکر کنم . پس از کلی تلاش یک لیست آماده شد که تعداد اقلامش دورقمی هم نیست .یعنی به تعداد انگشت های دست هم نمی رسد .اکثرشان هم اتفاقاتی هستند که نیفتادنشان خیلی خیلی خوشحالم می کند نه رخ دادنشان . نمی دانم باید...
-
بروکراسی شیلنگی
دوشنبه 16 دی 1392 11:47
جناب آقای مهندس xxx با سلام احتراما، خواهشمند است نسبت به تائید پیش فاکتور واحد اجاره به شرح ذیل مساعدت فرمائید . شلنگ ها (6 عدد بوم به جک باکت ) به منظور شارژ انبار مورد نیاز می باشد . با سپاس اسحاقی 16/10/92 جناب آقای xxx تعداد 6 مورد اعلام شده است . با توجه به خرید 4 عدد از این نوع شیلنگ در گذشته ( 2 از منبع قطعات...
-
وروج + کاف تشبیه یا تصغیر یا تحبیب یا حالا هرچی
یکشنبه 15 دی 1392 13:48
یکی از دوستانم ، پسری دارد به معنای واقعی کلمه " آتش پاره " از همین وروجک هایی که از دیوار راست بالا می روند و اگر چشم ازشان برداری آتش می افروزند و اگر حواستان به آنها نباشد یا بلایی سر خودشان می آورند یا دیگران . از آن بچه هایی که شیطنت از چشمهایشان می ریزد و پدر و مادر را پیر می کنند و به هیچ صراطی مستقیم...
-
بیسکویت گرجی
شنبه 14 دی 1392 16:33
یک روز دیگر خسته کننده و کسالت بار کاری درست در کشاکش خستگی و سردرد و سرگیجه وقتی که چشمت مدام ثانیه های ساعت دیواری را برای تمام شدن روز لعنتی رصد می کنند و خمیازه های کشدار و مدام امانت را می برند و پلک هایت سنگین شده و از تمام دار دنیا فقط یک چرت نیم ساعته می خواهی یکهو آبدارچی شرکت یک استکان چای به قول خودش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 دی 1392 19:53
یسنا ی عزیز ! کاش می شد با واژه ای مناسب درد بزرگی را که دچار شده ای تسلی داد اما هیچ کلام و سخنی نمی تواند اندکی از این درد بکاهد . مرا در غم بزرگت شریک بدان . روح پدرت آرام و شاد ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 دی 1392 19:33
دفعه قبل که رفتم ماموریت ، بیشتر از همه چیز دوری از مانی بود که اذیتم می کرد . شبها یکی دوبار احساس کردم مانی داره گریه می کنه و وقتی از خواب می پریدم می فهمیدم که صدها کیلومتر دور از خونه ام و دلم به اندازه سر سوزن براش تنگ می شد . برای بوی تنش برای بوسیدنش و برای به آغوش کشیدنش دلم لک زده بود . وقتی برگشتم مانی خیلی...
-
ناصر تقوایی
پنجشنبه 5 دی 1392 23:23
عمرت دراز استاد ناصر تقوایی + برخی از آثار ناصر تقوایی : ( با کلیک روی هر عکس صفحه مربوطه به آن فیلم در ویکیپدیا باز می شود ) . ++ در نگذشته ها
-
تولدت مبارک آقای اسحاقی
پنجشنبه 5 دی 1392 02:02
امشب خیلی غافلگیرانه به مناسبت تولد بابا رفتیم فرهنگسرا و سر کلاس شاهنامه خوانی اش حاضر شدیم . من و مهربان و مانی و مریم و همسرش و کیامهر و نرگس و همسرش و رادین همه با هم بدون هماهنگی قبلی وارد کلاس بابا شدیم و نشستیم بین شاگردهایش . دیدن چهره متعجب بابا وقتی برای اولین بار همه فرزندان و دامادها و عروس و نوه هایش را...
-
دویست و هشتاد تومن های روزانه ی یک طالقانی اصیل
سهشنبه 3 دی 1392 22:22
شرکت ما چهار تا دستگاه ورود و خروج اثر انگشتی دارد . برای هر در ، دو تا دستگاه . در بالا که برای عبور و مرور کارمندهاست و در پایین هم برای تکنیسین ها . دو تا دستگاه در بالایی که من از آن رفت و آمد می کنم ، با هم دو دقیقه اختلاف زمانی دارند . مثلا وقتی اولی ساعت هشت را نشان می دهد آن یکی هشت و دو دقیقه است . پنج سال...
-
هرگونه سفارش تاسیساتی پذیرفته می شود
دوشنبه 2 دی 1392 22:22
مهربان خاله پیری دارد به نام قمر خانم که ما خاله قمر صدایش می زنیم . پیرزن تنهاییست که در خانه آقا ولی خدا بیامرز زندگی می کند . چند وقتی است که کمی ناخوش احوال است . مهربان معمولا هفته ای یکبار پیشش می رود و به او سر می زند . یکروز عصر که رفته بودم دنبالشان قرار شد که خاله قمر هم با ما بیاید و چند روزی میهمان ما باشد...
-
فرهاد آئیش
یکشنبه 1 دی 1392 11:11
فرزاد حسنی یک برنامه رادیویی دارد به نام چهل سالگی و گپی صمیمانه با اهالی هنر می زند . میهمان این برنامه اش فرهاد آئیش بود و ماحصل صحبتهایشان گفتگویی شنیدنی از آب درآمد . فرهاد آئیش به نظرم انسان زلال و صاف و ساده ای آمد . رفتار و کردار و افکارش درست مثل خارجی های مبادی آداب بود و انگار بعد از این همه سال هنوز کاملا...
-
بی نهایت ها
شنبه 30 آذر 1392 16:26
من و مهربان پیش هم دراز کشیده ایم و مانی بین ما خوابیده است . دمرو افتاده و انگشتش را می مکد و توی خواب ، گاهی لبخند می زند . انگار خواب های خوب خوب دیده باشد . من موهای سر مانی را نوازش می کنم و مهربان هم دست کوچکش را توی دست گرفته است . داریم در سکوت به عزیزترین ثمره زندگی مشترکمان نگاه می کنیم . مهربان می گوید :...
-
اولین شب یلدای سه تایی
جمعه 29 آذر 1392 23:29
+ اینجا ...
-
گرگ و میش
چهارشنبه 27 آذر 1392 12:12
گرگ و میش در اصطلاح ، اوقاتی از شبانه روز است که نور خورشید طوری به زمین می تابد که تشخیص اجسام به سختی امکان دارد . یعنی گرگ را از میش نمی توان تشخیص داد . مثلا دقایقی پیش از طلوع و دقایقی پس از غروب آفتاب . جالب است بدانید که سهم بسزایی از تصادفات رانندگی دقیقا در همین مقطع از شبانه روز اتفاق می افتد . هوا نه کاملا...
-
گر به جای نانش اندر سفره ...
سهشنبه 26 آذر 1392 16:16
موقع برگشتن از ماموریت بافق . نزدیک های ساعت ۱۲ شب به نائین رسیدیم . قرار بود یکراست و بی توقف برگردیم تهران اما چون همه خسته بودیم شامی خوردیم و شب را هم در نائین ماندیم . داستان شام آن شب خودش یک پست مجزاست که سر فرصت برایتان تعریف خواهم کرد . هتل جهانگردی نائین ٬ هتل محشری بود . این محشر بودن نه ربطی به تعداد ستاره...
-
الو ! آقای هالو
دوشنبه 25 آذر 1392 16:42
همیشه وقتی این خانم های بازاریاب تماس می گیرند تا محصولی را بازاریابی کنند وقتی پاسخ منفی می دهم و گوشی را قطع می کنم یکجور عذاب وجدان دارم که ایکاش رفتار بهتری داشتم یا اصلا خرید می کردم . نکند بنده خدا به این پول احتیاج داشته یا نکند رئیسش اخراجش کند یا نکند توی ذوقش زده باشم و هزارها هزار از این نکندها هجوم می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آذر 1392 23:44
.... دور همی شب یلدا .....
-
باغبان گلخانه ی بالای ابرها ، سلام
یکشنبه 24 آذر 1392 10:23
خواب دیدم توی یه شرکت خیلی خیلی بزرگ کار می کنم . از اینایی که توی یه سالن بزرگ دویست - سیصد تا کارمند کراوات زده کار می کنن . شبیه سالن های بورس خارجی که تو اخبار نشون میده . خودمم کفم بریده بود که من اینجا چیکار می کنم و ترس ورم داشته بود که من که کار اینا رو بلد نیستم و الانه که بیان و اخراجم کنن . بعد یه رئیس خیلی...
-
یوز
شنبه 23 آذر 1392 09:27
طی ماموریت اخیر ،یکروز که در اتاق رئیس پروژه جلسه داشتیم ، حین صحبت در مورد مسائل کاری چشم مدیر ما به عکس زیبای یوزپلنگ روی دیوار اتاق رئیس خورد و ناگهان بحث از مسائل کاری کشیده شد به محیط زیست . آقای رئیس از شرایط نابسامان محیط بانان گفت و مشکلاتی که دامنگیرشان شده است . اینکه هیچ مزایای حقوقی ندارند و ناچارند به...
-
چهار تا دیوار + یک سقف که مال خودت باشد
پنجشنبه 21 آذر 1392 22:09
طی چند روز گذشته شاید به پنجاه - شصت تا بنگاه مسکن و سی - چهل تا آپارتمان سر زده باشیم . بگذریم از دغدغه های اینجور وقتها و اینجور انتخاب ها که وقتی متراژ خانه نصف می شود وسایلمان را چطور توی این یک گُله جا ، جا بدهیم و نکند همسایه هایش ناتو در بیایند و چه بشود و چه کنیم ؟ اینجور وقتها مثل همیشه برای رسیدن به خانه و...
-
افسر سر چهارراه به حرفهای دیوانه سر صبح لبخند زد
چهارشنبه 20 آذر 1392 08:49
ساعت هفت صبح است و پشت چراغ قرمز ایستاده ام و به افسر راهنمایی و رانندگی نگاه می کنم . ایستاده کنار پنل چراغ قرمز و بصورت دستی چراغ را سبز و قرمز می کند . بادگیر سفید با نوارهای نارنجی تنش کرده و زیر کلاهش یک هدبند کاموای مشکی بسته و دستکش هم به دست دارد و با هر بازدمش حجم سفید رنگی از بخار مثل دود سیگار از دهانش خارج...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آذر 1392 00:33
صبح دارم میرم یه ماموریت چند روزه سمت کویر بافق ایندفعه مطمئنم که به نت دسترسی ندارم . فعلا ...
-
اولین برف
پنجشنبه 14 آذر 1392 11:11
دارد برف می بارد و من به اندازه تک تک دانه های برف خوشحالم ... در بالکن را باز کرده ام و زمین خالی سفید پوش روبروی خانه را نگاه می کنم که بچه ها دارند تویش برف بازی می کنند و جیغ می کشند و کیف می کنند . این برف خلقت عجیب و غریبی است و عشقی که آدمها به این دانه های سفید دارند عجیب تر . میلیونها میلیون دانه بلوری سفید...
-
برخورد از نوع نزدیک
چهارشنبه 13 آذر 1392 17:17
بعد از تقریبا چهارسال ، مسئولین شرکت تصمیم گرفتند تا غذای گرم بین کارکنان تقسیم کنند . البته قبلا هم غذای گرم می دادند ولی خب غذا تا به دست کارکنان برسد سرد می شد . من فقط همان یکسال اول از شرکت غذا می گرفتم و کیفیت غذا طوری بود که معده ام به مشکل خورد و مجبور شدم از خانه غذا ببرم که البته اجبار خوبی هم هست . بین تمام...
-
شش ماهگی
چهارشنبه 13 آذر 1392 00:00
پسرم مانی امروز ، شش ماهه شد ...
-
بابا برقی
سهشنبه 12 آذر 1392 08:54
دختر دایی کوچکی دارم به اسم مارینا . اسم واقعیش مارینا نیست اما دایی خدا بیامرز او را مارینا صدا می زد . نمی دانم برای شوخی یا هرچیز دیگری فقط به او می گفت مارینا . ما هم به تقلید دایی ٬ مارینا صدایش می کردیم . دایی سال ۷۰ یک عمل قلب داشت . عمل موفقیت آمیز بود اما بعد از عمل به کما رفت و بعد از چند روز فوت شد . آن...
-
هجرت
یکشنبه 10 آذر 1392 16:50
ساعت ۴:۴۵ دقیقه عصر یکروز مزخرف و خسته کننده کاری است و حس می کنم سرم دارد می ترکد . شاید چون فرصت خاراندنش را نداشته ام اینطور شده . از روی صندلی بلند می شوم و کمی خودم را کج و راست می کنم و سعی می کنم نفس عمیق بکشم اما اینجا برای نفس کشیدن هوا کم است . از آبخوری یک لیوان آب خنک بر می دارم و می روم به سمت حیاط . باد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 آذر 1392 23:05
+ رونمایی از داستان های شب اول مسابقه داستان نویسی + داستان های شب دوم + داستان های شب سوم
-
دم هر چراغ قرمز این شهر یک دست دراز شده هست
جمعه 8 آذر 1392 23:52
پلان اول : پیرمرد را مدتهاست که می بینم . هرچه تلاش می کنم به یاد بیاورم تابستان هم اینجا می ایستاده یا نه به نتیجه نمی رسم . ولی مطمئنم پارسال زمستان هم درست همینجا و دم همین چهار راه می ایستاد .شاید با تاریک شدن هوا شروع به کار می کند و تابستان ها که من از کار بر می گردم و هوا روشن است هنوز تایم کارش فرا نرسیده است...