-
وطن فروش و جهان وطن
یکشنبه 20 مرداد 1392 16:30
خروس ٬ سگ ٬ گاو (و حتی انسان ) ٬ چند نمونه از موجوداتی هستند که بعضی از مردم برای سرگرمی به جان هم می اندازند تا با هم مبارزه کنند . موجوداتی که با هم می جنگند و کشته و زخمی می شوند تا انسان ها از تماشای جنگ و خونریزی آنها لذت ببرند و تفریح کنند . این لذت وحشیانه از دیرباز مرسوم بوده چه آن زمان که گلادیاتوها در رم...
-
...
شنبه 19 مرداد 1392 23:04
یادم هست اولین بار توی کامنتهای آقا طیب اسمش را خواندم . از لینک جوگیریات رسیده بود آنجا و انقدر هندوانه زیر بغلم گذاشته بود که از خوشی شده بودم کعنهو چهار پای تیتاب خورده ... پارسال همین روزها بود که برای اولین بار میهمان خانه اش شدیم و چاشنی اولین دیدارمان افطاری ساده و خوش آب و رنگی بود دستپخت روناک بانوی نازنین...
-
مشت و فحش
چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:11
امروز صبح برای کاری رفته بودم شهرداری بعد از اتمام کار مربوطه برای اینکه تاخیر کمتری داشته باشم با سرعت به سمت شرکت رانندگی می کردم که توی راه با صحنه عجیب و غریبی روبرو شدم . خیابان شهرداری را که پیچیدم و بیرون آمدم یک پراید درست وسط خیابان ایستاده بود و من هم به زحمت ترمز کردم و با عصبانیت دستم را گذاشتم روی بوق که...
-
مانی با طعم شکوفه
سهشنبه 15 مرداد 1392 00:34
اول باید یک اعترافی کنم : قبلا ها یعنی وقتی که هنوز مانی به دنیا نیامده بود و پیش از این که مهربان باردار شود به نظرم این وبلاگ هایی که مامان ها برای بچه هایشان می ساختند و هی فرت و فرت عکس بچه را می گذاشتند تویش چیز چیپ و مسخره ای به نظر می آمد . با خودم می گفتم : خب که چی ؟ بچه می خندد عکس می گیرید بچه راه می رود...
-
گریز هر روزه از فانتزی ناگزیر
دوشنبه 14 مرداد 1392 09:14
دیر یا زود این روز فرا خواهد رسید . شاید همین امسال یا شاید چند سال بعد شاید به همین قد و قامت و شکل و قیافه باشم شاید پیر و شکسته باشم با موهای سفید شاید ثروتمند شده باشم شاید مشهور باشم و شاید از حالا هم بی پول تر و گرفتارتر باشم فرقی نمی کند بالاخره یکروز این اتفاق خواهد افتاد چون من مدتهاست که به رخ دادنش فکر می...
-
...
یکشنبه 13 مرداد 1392 09:38
یک *** امروز صبح سه تایی از خانه بیرون زدیم . من و مهربان و مانی ... مانی باید می رفت واکسن های دو ماهگی اش را بزند . پنجشنبه خیلی شاد و سرخوش رفتیم بیمارستان و با سلام و احوالپرسی که بیزحمت واکسن بچمون رو بزنید که گفتند به علت کمبود واکسن فقط در مراکز بهداشت دارو توزیع میشه . رفتیم مرکز بهداشت که دیدیم صد نفری جلوتر...
-
آن مرد با کاپشن رفت ...
شنبه 12 مرداد 1392 01:38
این پست را چندین بار نوشتم و دوباره پاک کردم . امشب آخرین شب ریاست جمهوری توست و این کشور بطور رسمی از فردا رئیس جمهور دیگری خواهد داشت . می خواستم از آن روز خرداد ماه 84 بنویسم که با شکست دادن هاشمی رئیس جمهور شدی و خیلی از مردم از آمدنت شاد شدند . می خواستم از آن شب خرداد ماه 88 بنویسم که دوباره رئیس جمهور شدی و...
-
...
پنجشنبه 10 مرداد 1392 22:12
+ سفره های آسمانی سال 1392 ممنونم دل آرام ...
-
من سایه ی سایه ی گم شده ام بودم
سهشنبه 8 مرداد 1392 00:00
تازگی ها خیلی از سایه ها می ترسم دنیای سایه ها دنیای عجیب و غریبی است . سایه ها را نمی شود حدس زد سایه ها را نمی شود پیش بینی کرد نمی شود فهمید خوشحالند یا غمگین نمی توانی بفهمی اخم کرده اند یا لبخند می زنند . تازگی ها سایه ها با من لج می کنند . قصد ترساندنم را دارند . نمی فهمم شوخی می کنند یا دارند جدی جدی اذیتم می...
-
...
دوشنبه 7 مرداد 1392 12:00
دیروز عصر توی خیابان مردی به سمت من می آمد که کلاه بر سر و عینک آفتابی بر چشم و کاپشنی بر تن داشت و هر دو دستش را کرده بود توی جیبش . با تعجب نگاهش می کردم که چطور ممکن است در این گرمای نفسگیر کسی باشد که کاپشن تنش بکند ؟ در راه رفتنش یک چیز غیر عادی وجود داشت که متوجه نمی شدم . باد گرم و شدیدی که می وزید آستین دست...
-
ژاله علو
دوشنبه 7 مرداد 1392 00:00
عمرت دراز استاد ژاله علو + درنگذشته ها ...
-
هشتی در گرو نه
یکشنبه 6 مرداد 1392 01:01
امروز فیش های حقوق تیرماه را تحویلمان دادند و طبق معمول اینجور مواقع همه همکاران گویی که کارنامه اعمالشان را گرفته باشند چند دقیقه ای درگیر حساب و کتاب می شوند . یک ماموریت محاسبه نشده و یک طلب از بیمه تکمیلی مربوط به زایمان مهربان مضاف بر حق اولاد تازه اضافه شده باعث شده تا مبلغ فیش حقوقی من نسبت به سایر همکارانم و...
-
تبرک
شنبه 5 مرداد 1392 02:02
پیرزن نشسته است صدر سفره افطار و همه او را زن عمو صدا می زنند اما هرچه به ملاجم فشار می آورم یادم نمی آید در فک و فامیل چنین عمو و چنین زن عمویی داشته باشیم . از آن پیرزن هایی است که حتی بین نتیجه هایش هم تلفات داشته اما خودش هنوز سر و مر و گنده است و تا نصف بر و بچه های این جمع هم تلف نشوند قصد ندارد ریغ رحمت را سر...
-
بوس در کابوس
پنجشنبه 3 مرداد 1392 23:23
خواب عجیبی بود . درست مثل طرح های سیاه و سفید توکا همانقدر وهم انگیز و ترسناک هیچ رنگی نداشت ... داشتم توی خیابان دهم راه می رفتم صدای باد مثل زوزه گرگهای گرسنه از دور ٬ مو به تنم راست می کرد . فضای اطرافم تلفیقی بود از مه و سایه و سراب پیرمرد با چرخ دستی به طرفم آمد صورت زشتی داشت اما می دانستم که می شود به او...
-
بنت کوروش تمدن + بازی سفره های افطاری
چهارشنبه 2 مرداد 1392 23:42
شماره یک **..***** برای شرکت در بازی سفره های افطاری تشریف ببرید اینجا از دل آرام عزیز ممنونم که امسال جور مرا کشید . زودتر عکس سفره های افطاری را بفرستید که پنجشنبه شب ، یک دورهمی عالی برپاست با برنامه های ویژه ... شماره دو .******* این هم عکس دختر کوچولوی ناز کوروش تمدن
-
خوش اومدی کوچولو
چهارشنبه 2 مرداد 1392 10:13
امروز یکی از روزهای خوب زندگی منه امروز یه فرشته کوچولو پا روی زمین گذاشت یه دختر کوچولو شبیه فرشته ها یه دختر کوچولو که البته فامیلیش با فامیلی من فرق داره اما من عموش هستم چون باباش رفیق و دوست و یار و برادر منه کوروش تمدن ساعت 9:40 دقیقه چهارشنبه دوم مرداد 1392 بابا شد . تولد این دختر کوچولو رو به کورش و هلیای...
-
تشکرنوشت و چند خبر خوش
سهشنبه 1 مرداد 1392 23:53
اول از همه ممنونم از لطف دوستان عزیزم که طی این چند روز مدام به این خانه سوت و کور و این دکان کرکره پایین کشیده سر زدند و محبتشان را با کامنت خصوصی و عمومی و تماس و پیامک ابراز نمودند . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهون که گاهی یک عالمه حرف هست برای گفتن و یک عالمه پست هست توی چرکنویس ها اما آن حس و حال و دل و...
-
اولین سفر من و مانی اسحاقی
دوشنبه 31 تیر 1392 22:28
.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 تیر 1392 02:10
نتیجه دو ساعت و ده دقیقه زل زدن به صفحه مانیتور و هی فکر کردن و تایپ کردن و هی دیلیت کردن می شود یک جمله ساده : چند روزی نیستم ...
-
...
پنجشنبه 20 تیر 1392 02:00
عزیز دلم ! مهربان دوست داشتم در وقت و موقعیت بهتری و با حال و روز خوش تری برایت می نوشتم اما گاهی زبان قاصر می شود و کلمات توانایی گفتن ندارند عزیز دلم مهربان می دانم حالا که مهمان و دوست و فامیل رفته اند و من و تو مانده ایم با یک عالمه عکس و بنر و پارچه سیاه و تاج گل جای خالی بابایت را بیشتر حس می کنی و من برای پر...
-
حقیقت اینست که ...
سهشنبه 18 تیر 1392 10:52
می دانی آقا ولی ؟ اینکه پای عکس مرحوم می نویسند : همیشه به یادت هستیم یک دروغ بزرگ است . فراموشی خصلت همه آدمهاست و استثنائا در این فقره خیلی هم خوب است . دردی که موقع دیدن پیکرت وقتی داخل قبر کوچک قبرستان آرمیده ای مثل روز اول توی دل کسانی که دوستت دارند می ماند باید همیشه ی خدا زار می زدیم و شیون می کردیم . اما...
-
امشب آسوده می خوابی مرد
یکشنبه 16 تیر 1392 23:30
پدر همسرم - آقا ولی - بابای مهربان امروز به رحمت خدا رفت . از تک تک شما عزیزان استدعا می کنم برای شادی روحش دعا کنید و همچنین برای مهربان من دعا کنید که صبور باشد ...
-
استاد محمود دولت آبادی
یکشنبه 16 تیر 1392 16:15
زنده باشی استاد محمود دولت آبادی گریه اش را سر داد. شانه هایش لرزید و سرش روی دوش بابا سبحان افتاد. بابا سبحان نتوانست خودش را نگه دارد، بغضش ترکید، گردنش خم شد و بی اختیار مسیب را بغل کرد و میان خاموشی با هم گریه کردند .... صدایشان را امــا، هیچکس نمی شنید. شب بود و خاموشی، و مردم همه خواب. / آوسنه بابا سبحان - صفحه...
-
.....
شنبه 15 تیر 1392 23:51
یک **** روزی که گذشت یعنی 15 تیرماه مصادف بود با اولین سالگرد درگذشت مادر هاله بانو ی عزیز ... مادرها انقدر خوبن ، انقدر پاک و ماه و عزیزن که نیازی به بخشش و آمرزش ندارن از صمیم قلب برای هاله بانوی عزیز آرزوی صبر دارم و دعا می کنم تا روزی که زنده ام دیگه غم و نارحتیش رو نبینم . آروز می کنم یه روزی از طریق جوگیریات خبر...
-
لینکدونی جوگیریات
جمعه 14 تیر 1392 19:14
با خاموش شدن گوگل ریدر ، خیلی عظیمی از وبگردها و بلاگرها دچار سرگردانی شده اند . اصولا در عصر سرعت اخبار و اطلاعات خیلی خنده دار است که بروی و روی دانه دانه لینک هایت کلیک کنی تا بفهمی وبلاگ مورد علاقه ات به روز شده است یا خیر ؟ عجالتا و تا زمانی که جایگزین جدیدی برای لینکدونی گودری پیدا بشود ، صفحه جدیدی در جوگیریات...
-
هزارمین پست جوگیریات
پنجشنبه 13 تیر 1392 14:45
تقریبا چهار سال از شروع وبلاگ نویسی من می گذرد و این هزارمین پست جوگیریات است . هزارمین پست جوگیریات مصادف شد با یک ماهگی پسرم مانی ... دقیقا یک ماه پیش در چنین روزی ، درست ساعت 9:45 دقیقه صبح وقتی با اضطراب و نگرانی داشتم جلوی در اتاق عمل رژه می رفتم خانم پرستار در را باز کرد و پسرم را نشانم داد بزرگترین و زیباترین...
-
تولدت مبارک شازده کوچولو
چهارشنبه 12 تیر 1392 14:33
می خواستم شازده کوچولو صدات کنم اما شاهزاده ها مال توی قصه ها هستن و اینایی که من می خوام برات بگم قصه نیستن و اصل واقعیتن . پس دختر کوچولو صدات می کنم . میدونی دختر کوچولو ؟ تو الان کوچیکی و معنی خیلی از این چیزایی که می خوام برات بگم رو نمی فهمی . اما یه روز بزرگ میشی و حرفای امروزم رو می فهمی و متوجه میشی که منظورم...
-
به روزم ....
سهشنبه 11 تیر 1392 16:22
بالاخره گودر خاموش شد . تا اطلاع ثانوی و تا پیدا کردن یک راه حل و جایگزین مناسب دوستانی که پست جدید منتشر کرده اند اگر دوست داشتند می توانند توی کامنتها اطلاع رسانی کنند تا سایرین هم از به روز شدن ایشان مطلع بشوند . اگر کسی هم اطلاع دارد که چطور می شود برای وبلاگ ، لینکدونی جدید ساخت ممنون میشم اگر اطلاع بدهد .
-
.
سهشنبه 11 تیر 1392 02:19
یک *** نزدیک به چهار سال است که وبلاگ می نویسم و بزرگترین دستاورد این چهارسال بدون شک پیدا کردن دوستانی است که اگر این وبلاگ و دنیای مجازی نبودند هیچ رقمه نمی شد پیدایشان کرد . آدمهایی که واژه دوست برای توصیفشان کم لطفی است و باید رفیق خطابشان کرد . رفقایی که با شادی تو شاد می شوند و از غمت غصه می خورند و گاهی احساس...
-
افسر نوشت :کاش خدا شاسی همه را یک اندازه بلند می کرد
دوشنبه 10 تیر 1392 00:00
صبح یکی از روزهای سرد زمستان 84 بود . ساعت حدودا 8 صبح ، میدان استاندارد کرج برف زیادی باریده بود . سوز سردی می آمد و خورشید کم کم داشت پدیدار می شد . پست از ساعت شش صبح شروع می شد و پست دادن در میدان استاندارد کابوسی بود که دومی نداشت . نه مغازه ای نه خانه ای و نه کیوسک انتظامی و نه حتی یک تاکسی یا مسافر کش که بشود...