-
نان لای طلای کثیف
یکشنبه 9 تیر 1392 00:00
یک سطل آشغال نه چندان بزرگ همین پایین ساختمان ما هست که ساکنین مجتمع زباله هایشان را توی آن می ریزند . همیشه فکر می کردم که این سطل زیاله برای این همه آدم خیلی کم است و به همین خاطر همیشه زباله های بیرون و کنار سطل از زباله های داخلش بیشتر هستند . قربان فرهنگ همسایه هایمان بشوم هیچ محدودیت زمانی هم برای بیرون بردن...
-
بچه ی اول مال شغاله
شنبه 8 تیر 1392 10:00
مانی تازه چهار روزه شده بود که پوستش شروع کرد به زرد شدن شبها ناآرام بود و مدام گریه و بی تابی می کرد و میلی به شیر خوردن نداشت . یک شب توی خونه زیر مهتابی خوابوندیمش و ترنجبین و شیر خشت بهش دادیم ولی بهتر نشد . برای غربالگری سه تا پنج روزه برده بودیمش آزمایشگاه تا نمونه خون بگیرند و چون زردی خیلی بالا بود دکتر گفت که...
-
...
پنجشنبه 6 تیر 1392 20:51
یک *** بنابر اخبار واصله از اول ژوئیه 2013 یعنی 10 تیرماه 92 ، گوگل ریدر ، این نرم افزار محبوب گوگل برای همیشه خاموش می شود و من از همین حالا عزا گرفته ام . تصورش کمی سخت است که بعد از این چطور باید از بروز شدن وبلاگ ها مطلع بشویم و باید از کجا بفهمیم دوستانمان کلید انتشار پست جدیدشان را زده اند ؟ شاید مثل قدیم ها...
-
تشکر نوشت
چهارشنبه 5 تیر 1392 00:12
شاید تغییرات واژه مناسبی نباشد و بهتر است بگویم : تحول این چند وقت اتفاقات مثبتی در محیط کارم پیش آمد . البته این مثبت بودن از جهت ارتقاء یا افزایش حقوق نبوده است . راستش دیگر فرصت چندانی برای وبگردی و پست نوشتن ندارم و داستان از این جهت مثبت است که مجبوریم نان حلال ببریم خانه . البته این شوخی بود و نان کارمند جماعت...
-
9999
سهشنبه 4 تیر 1392 09:09
باید اقرار کنم که فیلم ضیافت مسعود کیمیایی تاثیر شدیدی روی من و همنسلان من داشته است . لابد خودتان هم تصدیق می فرمایید که حداقل یکبار با دوستان و همکلاسی هایتان توی اوج احساسات رفیقانه همچین قرار و مداری گذاشته اید که یک روز و ساعت خاصی در چند سال بعد همگی با هم یکجا جمع بشوید و دیدارها تازه شود ؟ کیمیایی در ضیافت...
-
به یاد جیمز گاندولفینی کبیر
شنبه 1 تیر 1392 13:36
همه چیز با یک عنوان بندی اعصاب خرد کن شروع می شد . تونی سوپرانو سوار بر خودرو شخصی خود از خیابان های نیوجرسی عبور می کرد و محله های فقیر و ثروتمند و آدم ها و مغازه ها و ماشین ها و مناظر و ساختمان ها پس زمینه ای بودند برای نام بازیگران و کارگردان ها و عوامل ساخت سریال . سریالی که هشت سال مداوم ساخته و پخش می شد و به...
-
افسر نوشت (1): جناب سروان گیج و عقده ای
چهارشنبه 29 خرداد 1392 22:00
یکی از سختی های خدمت در راهنمایی و رانندگی ساعات کار طولانی و نفسگیرش بود . وقتی یادم می آید من اینهمه مدت هر روز بدون هیچ وقفه و تعطیلی صبح و شب سر پست بوده ام و تنها یک هفته مرخصی رفته ام بیشتر از خودم تعجب می کنم که چه طاقت و توانایی زیادی داشتم . بعضی وقتها که فشار کار روزانه اذیتم می کند یاد آنروزهای سخت می افتم...
-
افسر نوشت
چهارشنبه 29 خرداد 1392 11:47
بر خلاف اکثر آقایان که خدمت سربازیشان در پادگان ها می گذرد من بیست ماه تمام توی خیابان خدمت کردم . خدمت در نیروی انتظامی سختی ها و خطرات و البته منافعی هم دارد . یکجورهایی مثل تحریم ها می ماند برای بعضی ها هم می توانید به چشم تهدید نگاهش کنید و هم به چشم فرصت همینقدر بگویم که بعضی از رفقا توی همین دوسال با کمک لباس...
-
طفلی به نام شادی
سهشنبه 28 خرداد 1392 12:12
ما ایرانی ها مردمی طنز پرداز هستیم و توانایی آن را داریم که از ساده ترین مسائل و حوادث ، خنده دارترین لطیفه ها را بسازیم و بخندیم و بدون اغراق طنزها و جوک های ما به مراتب خنده دارتر و بامزه تر از فرهنگ های دیگر است . اما مساله عجیبی در این میان هست که ما را از باقی فرهنگها و ملل متمایز می کند . مساله ای که شاید ریشه...
-
خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی
دوشنبه 27 خرداد 1392 16:00
... دهها هزار کارگر ، تکنسین ، مهندس ، نقشه بردار ، راننده ، مکانیک ، جوشکار ، حسابدار و ... پایه های آبادانی این مرز و بوم را به دوش می کشند . پایه های استواری شهرها و سیاستها و آدمهای شهرها و سیاستها را ! پایه های هر کار عمرانی بر روی دوش این آدمهاست . آدمهایی که بنا به شرایط کار و بنا بر رسمی دیرین ،...
-
مرشد ولی الله ترابی
یکشنبه 26 خرداد 1392 23:59
عمرت دراز استاد ولی الله ترابی
-
خوشحالم ولی پسرم گریه می کند
یکشنبه 26 خرداد 1392 00:54
پسرم مانی ، متولد سیزدهم خرداد ، امروز سیزده روزه شد و امشب اولین شبی است که ما سه نفر به خانه خودمان آمده ایم . نمی دانم از گرمای هوا کلافه شده یا با خانه جدید غریبی می کند که انقدر نا آرام است . دو شب از این سیزده شب را مانی به خاطر زردی توی بیمارستان بستری بود و شب اول تولدش هم همینطور و مابقی این شبها را منزل...
-
مهندس ! تنها تو می توانی ما را سیر کنی
شنبه 25 خرداد 1392 09:30
باید همینجا اعتراف کنم که از دیشب و به محض پایان زمان انتخابات شدیدا پیگیر نتایج بوده و هستم . شور و ذوق داشتن در هر کاری با منافع شخصی آدمها از آن کار ارتباط مستقیم دارد و این پیگیر بودن بنده نیز از این قاعده مستثنی نیست . قسمت جالب ماجرا اینجاست که برخلاف همه که دارند آراء کاندیداهای صدر جدولی را رصد می کنند بنده در...
-
ترانه خرگوش مشکل دار
چهارشنبه 22 خرداد 1392 07:00
یکی از حاشیه دارترین و پر ابهام ترین اشعار دوران کودکی ما این بود : یه روزی آقا خرگوشه رفت دنبال بچه موشه موشه دوید تو سوراخ خرگوشه گفت : آخ خرگوشه گفت : آخ وایسا وایسا کاریت دارم من خرگوشم و بی آزارم کاریت ندارم کاریت ندارم ... و من همیشه می گفتم این خرگوشه موجود مشکل داری است که هی زود به زود حرفش را عوض می کند و...
-
...
سهشنبه 21 خرداد 1392 09:19
یک ***** اول از همه ممنونم به خاطر لطف دوستان در پست قبل مخصوصا جناب بمب متاسفانه دیشب فرصت نشد که پاسخ کامنتهای پست قبل رو بدم ولی امشب حتما اینکار رو خواهم کرد چون از کامنتها احساس کردم که بر خلاف انتظارم این احساس دلخوری برای بعضی از دوستان دیگه هم بوجود اومده و امیدوارم دلایلم براشون قانع کننده باشه . دو **** یکی...
-
غریبه ! بیا مباهله کنیم
دوشنبه 20 خرداد 1392 09:00
سلام ... روزی که من و مهربان فهمیدیم که داریم صاحب فرزند می شویم ، روز عجیبی بود . انگار که قرص روان گردان خورده باشم پر از انرژی و شور و شوق بودم . همان روز با مهربان قرار گذاشتیم که ماجرا را علنی نکنیم و به کسی حرفی نزنیم . قبول کنید این کار برای وبلاگ نویسی که زندگی روزانه اش را شبها اکران عمومی می کند و از...
-
سلام و عرض تشکر
یکشنبه 19 خرداد 1392 10:01
بین کارتون های کودکی ما یکی از تاثیر برانگیزترین صحنه هایی که دیده بودم مربوط بود به کارتون پینوکیو آنجایی که پدر ژپتو برای اینکه پینوکیو را به مدرسه بفرستد کتش را فروخت تا برای او کتاب بخرد . از قضا هوا هم به شدت سرد بود و پدر ژپتو حسابی سردش شده بود . قبلا وقتی یکنفر به بچه اش می گفت : جگر گوشه ٬ معنی حرفش را نمی...
-
رونمایی از مانی اسحاقی
دوشنبه 13 خرداد 1392 22:02
-
بابا شدم ...
دوشنبه 13 خرداد 1392 10:18
با فونت بولد و درشت با صدای بلند و از سر خوشحالی بدون هیچ توضیح و پیش زمینه ای عرض می شود که : . بابا شدم .... . اگر فکر می کنید شوخی یا جوک است . اگر تصور می کنید سرکارتان گذاشته ام . اگر فکر می کنید قرار است چند ماه دیگر بچه ام بدنیا بیاید . یا هر فکر دیگری که می کنید باید عرض شود که دارید اشتباه می کنید . امروز...
-
شیشه ها
دوشنبه 13 خرداد 1392 00:01
قدیم ها یک پیرمردی سر کوچه ما مغازه داشت . از آن پیرمردهایی که سواد درست و حسابی نوشتن نداشت اما مو ، لای درز حساب و کتابش نمی رفت . راحت ، پنج شش قلم جنس را جمع و تفریق می کرد و گاهی هم برای اطمینان چتکه را بر می داشت و محاسبه می کرد . تقریبا خرده خریدهایمان را از او می خریدیم . خریدهای کلی را مادرم و از مغازه های...
-
در جستجوی آزادی
یکشنبه 12 خرداد 1392 01:09
همانطور که متوجه شدید ، تمامی شخصیت های انتخاب شده مبارزان راه آزادی بودند . پاسخ های صحیح : شماره 1: . بابی ساندز خب این عکس قرار بود مال بابی ساندز باشه ولی خواننده خاموش اشاره کردند که این عکس مربوط میشه به ریموند مک کارتنی ... http://www.bobbysandstrust.com/archives/date/2010/04 شماره 2: . مارتین لوترکینگ شماره 3...
-
..
شنبه 11 خرداد 1392 23:30
سلام شخصیت های این مسابقه در یک ویژگی خاص با هم مشترک هستند . طبق معمول هم افرادی مشهور و هم کمتر شناخته شده در بین عکسها وجود دارند و به اولین کسی که بتواند هر ده نفر را به درستی تشخیص بدهد یک هدیه به رسم یادبود تقدیم خواهد شد . به منظور جلوگیری از تقلب ، کامنتها تا اتمام بازی تاییدی خواهند بود . عکسها در ادامه مطلب...
-
هفتادو چند میلیون ( من ) زیاده خواه
شنبه 11 خرداد 1392 09:10
یکی دو سال قبل یک آقایی در شرکت ما استخدام و در واحد آموزش مشغول به کار شد . چند سالی از ما بزرگتر و حسابی خبره و کارآزموده بود . چند ماهی کار کرد و بعد هم به میل خودش استعفا داد و رفت . هرچند مشکلات شخصی با رئیس را بهانه کرده بود اما احساسم می گفت این چند ماه صرفا به این خاطر بود که سابقه کار شرکت ما را در رزومه شخصی...
-
برای دل دریایی مریم
جمعه 10 خرداد 1392 16:43
چپ دست عزیز در آخرین پستش یک ابتکار جالب به خرج داده و از دوستانش خواسته تا به عنوان هدیه روز تولد برایش یک فایل صوتی بفرستند . بیست و هفت اسفند سال 90 چپ دست با کمک دوستان عزیزم یک همچین هدیه محشری را به عنوان عیدی برای من تهیه کردند که هنوز طعم شیرین آن ، زیر زبانم است . من هم یکی از داستان های جوگیریات را برای چپ...
-
سیمین بهبهانی
جمعه 10 خرداد 1392 00:33
عمرت دراز استاد سیمین بهبهانی . + متاسفانه صفحه سیمین بهبهانی در ویکی پدیا مسدود بود . ++ چند نمونه از اشعار سیمین بهبهانی در ادامه مطلب ... . یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم . از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم . در پیش چشمش ساغری،...
-
.
پنجشنبه 9 خرداد 1392 00:06
فرض کنید قرار است که یک قرار وبلاگی برگزار بشود . محدودیت مکانی هم وجود ندارد . یعنی افرادی از شهر های دور یا حتی خارج از ایران هم می توانند در این قرار حاضر باشند . پنج نفر از بچه های وبلاگی را که دوست دارید از نزدیک ببینید نام ببرید ... + پنج بلاگری که دوست دارم از نزدیک ببینم : 1- مجید - چارو 2- بابک - پرسیسکی وراچ...
-
برای آقا رضا و خدایی که همین نزدیکیست
چهارشنبه 8 خرداد 1392 00:03
عصر پنجشنبه یک چرت کوتاه زدم و وقتی بیدار شدم همانطور بی حس و حال و کسل مشغول خواندن پیامک های تبریک دوستان بودم که با خواندن یکی از پیامک ها مثل برق از جایم پریدم : ( در شب میلاد حضرت علی (ع) برای شادی روح همکار تازه از دست رفته مان رضا ... دعا کنید) اصلا نمی خورد شوخی باشد . زنگ زدم به رفیقم و .... رضا از پرسنل...
-
هیجانات حماسی
سهشنبه 7 خرداد 1392 11:13
صدا و سیما تلاش دارد تا با ارائه برنامه های چالشی ٬هیجان زیادی برای انتخابات ایجاد کند دستشان هم درد نکند که واقعا دارند زحمت می کشند اما یک مشکل کوچکی وجود دارد : مردم دیگر تلوزیون تماشا نمی کنند . این اقبال عمومی و استقبال از رسانه ملی را اصلا نمی شود با چند سال قبل مقایسه کرد . منظورم خیلی خیلی قبل هم نیست مثلا آن...
-
نه همین لباس زیباست ...
دوشنبه 6 خرداد 1392 11:30
. سالی جان ، مدتیست که لاستیک های جلوش درد می کند . هر روز به زبان بی زبانی با هزار قر و قمیش می گوید : یک جفت کفش نو برایم بخر اما من هی پشت گوش می اندازم . مشکل از جلو بندیش است البته می گویم : سالی جان ! جلو بندیت خراب است . کفش نو هم برایت بخرم با این اوضاع جلو بندی چند روزه به لاستیک سابی می افتی ... فرمانش گیج...
-
این ره که تو می روی ...
یکشنبه 5 خرداد 1392 13:15
توی سالن غذاخوری مشغول خوردن ناهار هستم . فقط ما دو نفر توی سالن هستیم و سکوت حکمفرماست . صدای جویده شدن لقمه های غذای من از این سوی سالن و صدای سوت مانند ذکر گفتن همکارم از آن طرف سالن شنیده می شود . نشسته است روی یک صندلی کنار اجاق گاز و منتظر است تا غذایش گرم بشود . تسبیحی در دست گرفته و با انگشت دانه هایش را یکی...