-
از جوگیریات حمایت کنید لطفا ...
سهشنبه 11 مهر 1391 09:26
تصور کنید یکروز که سر کار پشت میزتان نشسته اید و به جای انجام کارهای شرکت مشغول وبلاگ نویسی هستید . یکهو رئیستان بالای سرتان ظاهر بشود و شما هم هول شده اید و نه راه پس دارید و نه راه پیش ... بعد آقای رئیس شما را صدا کند که بروید صحبت کنید و قلبتان بیاید توی حلقتان از استرس و ترس و خودتان را برای اخراج و دنبال کار گشتن...
-
آخ خدا سوختم
دوشنبه 10 مهر 1391 01:04
مهدی خیلی آرام در فلزی را باز کرد . بوی عجیبی در آن اتاق نیمه تاریک پیچیده بود . به زیر پایش نگاه کرد . احساس کرد زمین نمناک است . از تاریکی و بوی عجیبی که توی اتاقک پیچیده بود کمی وحشت کرد خیلی محتاطانه و آرام پارچه بزرگ برزنتی را کنار زد از چیزی که می دید بی اختیار حالش به هم خورد و بالا آورد ... اردوی یک هفته ای به...
-
و خنده مادر بهترین خاطره بود
یکشنبه 9 مهر 1391 14:45
خیلی کوچک بودم ... مادر برای شیطنتی که کرده بودم دعوایم کرد و من گریه کردم و به قهر از خانه بیرون زدم توی حیاط ٬ پشت درخت ها دراز کشیدم و مخفی شدم . مادر بیرون آمد و دنبالم گشت هرچه صدا کرد جوابش را ندادم چون از دستش دلخور بودم چادر به سر کرد و از حیاط رفت بیرون تا خیابان را بگردد ولی من باز هم از جایم تکان نخوردم...
-
نام کوچک اولین کارگردان زن ایرانی
شنبه 8 مهر 1391 23:47
-
برنامه هفتگی
جمعه 7 مهر 1391 22:07
بسیاری از پزشکان معتقدند که مهمترین عامل اضافه وزن عدم تحرک است و این در دنیای ماشینی امروز ابدا عجیب نیست . آسانسور به جای پله ، وسایل نقلیه به جای پیاده روی ، پشت میز نشینی به جای فعالیت های بدنی و اینترنت و تلوزیون و غیره و غیره همگی دست به دست هم می دهند تا نسل ما و بصورت کاملا بدیهی نسل های بعدی ما هر روز نسبت به...
-
قسمت سوم : نامردی که دلخوشی ام را با نمره چهار کوتاه کرد
پنجشنبه 6 مهر 1391 00:00
قسمت اول قسمت دوم تمام ترسم از این بود که بچه ها سوختگی موها و ابروهایم را ببینند . اما جز هم میزی ام رضا کسی نفهمید . در تمام سالهایی که حسین آقا سر کوچه ما آرایشگاه داشت من حتی یکبار هم به مغازه اش نرفتم . هرچند بواسطه همسایگی و بازی با پسرهایش سلام و علیک مختصری داشتیم اما از آنجا که موهایم خیلی خیلی برایم مهم...
-
قسمت دوم : سیاوش شدن درد دارد عزیز !
چهارشنبه 5 مهر 1391 00:01
خانوم شریعتی معلم کلاس اول ما و مادر یکی از صمیمی ترین دوستانم و علاوه بر آن همسایه ما بود . با وجود اینکه سر کلاس بسیار جدی و قاطع بود اما بیرون از کلاس و مدرسه و بخصوص با ما که مثل پسرهایش بودیم مثل یک دوست رفتار می کرد و شوخی داشت و بازی می کرد . یکی از بهترین خاطرات ما چهارشنبه سوری هایی بود که توی حیاط خانه خانوم...
-
قسمت دوم : سیاوش شدن درد دارد عزیز !
سهشنبه 4 مهر 1391 23:59
خانوم شریعتی معلم کلاس اول ما و مادر یکی از صمیمی ترین دوستانم و علاوه بر آن همسایه ما بود . با وجود اینکه سر کلاس بسیار جدی و قاطع بود اما بیرون از کلاس و مدرسه و بخصوص با ما که مثل پسرهایش بودیم مثل یک دوست رفتار می کرد و شوخی داشت و بازی می کرد . یکی از بهترین خاطرات ما چهارشنبه سوری هایی بود که توی حیاط خانه خانوم...
-
قسمت اول : حسین آقا سلمونی
سهشنبه 4 مهر 1391 00:00
حسین آقا سلمونی در باور کودکی های من آدم بدبختی بود . چه آن اوایلی که بچه بودم و او را به خاطر خانه اش فقیر و بی چیز می دانستم و چه وقتی بزرگ تر شدم و فهمیدم که از لحاظ فکری و اجتماعی هم آدم بدبختی است . وقتی حسین آقا به کوچه ما آمد مثل یک وصله ناجور بر پیکر محله می ماند . حول و حوش سال ۱۳۶۰ به تعدادی از معلمان با...
-
عراقی ها نمی فهمن تو که می فهمی
دوشنبه 3 مهر 1391 00:23
روزی که از بین کلاس بیست و سه نفری چهارم ریاضی دبیرستان شهید رجایی بیست و دو نفر در کنکور قبول شدند همه مسئولین مدرسه خوشحال بودند و در پوست خود نمی گنجیدند . چنین در صد قبولی در تمام مدارس اطراف بی نظیر و باورنکردنی بود . تنها کسی که نتوانست وارد دانشگاه بشود و همه با ترحم و دلسوزی نگاهش می کردند محمد حسین بود . در...
-
کجا ز حال دل بینوا خبر دارد ؟
یکشنبه 2 مهر 1391 09:15
آقای الف از دوستان صمیمی پدرم بود و دو سه سالی هم دبیر خودم . از همانروزها مشخص بود که شیوه درس دادنش با باقی اساتید متفاوت است و شاگردانش عاشقانه دوستش داشتند به دو علت : اول اینکه دروس دشوار ریاضی ( مثل جبر و مثلثات و ریاضیات جدید و هندسه ) را به شیوه ای بیان می کرد که آموختنش کاملا قابل درک و فهم بود و دوم اینکه با...
-
خاطره بازی با اول مهر
شنبه 1 مهر 1391 00:15
حجم فایل : kb 4.430 kb زمان : 25:10 دقیقه همکاران این قسمت از رادیو جوگیریات : محسن باقرلو بهروز محمد احمد فرزانه دل آرام ملیکا جزیره گل گیسو خورشید طودی یسنا فریبا مریم انصاری ترتیب اجرای نقش: بهروز . خورشید . فریبا . جزیره . محسن باقرلو . ملیکا . مریم انصاری . طودی . احمد . دل آرام . فرزانه . یسنا . گل گیسو . محمد...
-
آی لاو یو باجناق !
پنجشنبه 30 شهریور 1391 00:01
از بس که این مرد بد خلق بود و عصبانی بر خلاف سایر مغازه دارها ٬ هیچکدام از بچه ها جرات نداشتند با او خوش و بش کنند و سر به سرش بگذارند . قوی هیکل بود و موهای پرپشتی داشت . گره ابروهایش هیچ وقت باز نمی شد . با اخم طوری زل می زد توی چشمهایت که خیلی وقتها از گرفتن باقی پولت پشیمان می شدی ولی همینکه تا دم در می رفتی با آن...
-
مدرسه یعنی ...
چهارشنبه 29 شهریور 1391 00:01
تصمیم گرفتم به جای نوشتن یک پست در مورد نوستالژی های مدرسه و اول مهر یه پست صوتی رادیویی درست کنم اما با کمک شما ... اگر دوست دارید شما هم میتونید در اجرای شماره بعدی رادیو جوگیریات سهیم باشید . یک جمله در مورد مدرسه یا اول مهر انتخاب کنید و با کمک میکروفون یا گوشی موبایل ضبطش کنید و به این آدرس ایمیل کنید :...
-
انگبین عنقریبا تمام
سهشنبه 28 شهریور 1391 11:32
یک شیشه عسل را تصور کنید که دارد تمام می شود . کارش از قاشق گذشته و ناچارید با انگشت ٬عسل های چسبیده به دیواره شیشه را بیرون بیاورید و نوش جان بفرمایید . با اینکه طعمش شیرین است و لذتبخش اما تمام شدن عنقریبش حال آدم را می گیرد . روزهای آخر شهریور برای بچه مدرسه ای ها دقیقا همین حس و حال را دارد از ته مانده های سه ماه...
-
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
سهشنبه 28 شهریور 1391 00:03
اگر سریال کوچک جنگلی را به خاطر داشته باشید حتما این ترانه خاطره انگیز را نیز به خاطر دارید. با صدای استاد ناصر مسعودی متن گیلکی ترانه : ************ چقدر جنگلا خوسی، ملت واسی خستا نبوسی، می جان جانانا ترا گوما میرزا کوچیک خانا خدا دانه که من نتانم خفتن از ترس دشمن، می دیل آویزانا ترا گوما میرزا کوچیک خانا چرا زودتر...
-
به یاد دکتر مسعود نعمتیان
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:35
مسعود دو سال از من بزرگتر بود ... ته کوچه ما می نشستند . همیشه با رضا و محمد سه تایی با هم اینور و آنور می رفتند رضا و محمد فوتبالیست های قهاری بودند اما هیچ وقت یادم نمی آید مسعود فوتبال بازی کرده باشد . اصلا یادم نمی آید دویدنش را دیده باشم . توی مدرسه همیشه به عنوان مودب ترین شاگرد معرفی می شد و همه دوست داشتند مثل...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1391 00:00
احتمالا دوستان قدیمی تر یادشان هست که توی وبلاگ محسن باقرلو دو تا بازی وبلاگی برگزار شد به نام های عکس محل کار بچه ها و دیگری معابد بچه های بلاگستان حالا رهای عزیز هم بازی مشابهی راه انداخته است که فکر می کنم شرکت در آن خالی از لطف نباشد . اگر دوست داشتید اینجا را ملاحظه بفرمایید و شرکت کنید . مطمئنم بازی خاطره انگیزی...
-
سید باقر با شبانی به عرفان رسیده است
یکشنبه 26 شهریور 1391 09:01
روستای جزینان از توابع طالقان روستای پدری ماست . خیلی از مردم این روستا مثل حاجی عبدالله سالها پیش به تهران و کرج مهاجرت کردند اما اصلیت خودشان را هیچ وقت فراموش نکردند و هر فرصتی که بدست می آمد بر می گشتند طالقان . روال کار اینطور بود که سه ماه تابستان را کاملا طالقان بودند و در باقی فصول هم برای آبیاری یا برای مراسم...
-
مراسم ترحیم
جمعه 24 شهریور 1391 23:15
از همه دوستان و عزیزانی که محبت کردند و چه حضوری و چه تلفنی و چه با پیامک تسلیت گفتند ممنون و متشکرم امیدوارم بتوانم محبت شما را در شادی ها و خوشی ها جبران کنم . ببخشید که کامنتهای پست قبل بی پاسخ ماند ...
-
تولدت مبارک بابا بزرگ
پنجشنبه 23 شهریور 1391 12:41
پست قبل را چند روز پیش نوشته بودم نمی خواستم حال و روزتان را خراب کنم دیروز خانه بابا بزرگ بودیم آورده بودندش طبقه پایین همان اتاقی که من تویش بدنیا آمده بودم دراز به دراز افتاده بود و داشت بلند بلند با دهان باز نفس می کشید هر پنج - شش نفسی که می کشید یکبار تمام بدنش می لرزید و من بین اشک ها و بغض هایم آرزو می کردم که...
-
بابا بزرگ همیشه توی جیبش آبنبات داشت
چهارشنبه 22 شهریور 1391 20:42
از پله ها بالا می رویم پله ها مثل یک دوست قدیمی نگاهم می کنند مثل دایه ای که تو را از کودکی می شناسند و یکروز بعد از سالها وقتی تو را از دور می بینند مهربانانه لبخند می زنند . سالها پیش من چهاردست و پا از این پله ها بالا و پایین می رفتم . آخرین پله که تمام می شود بابا بزرگ را می بینم که نشسته است روی مبل باورم نمی شود...
-
ویار صبحگاهی گرمابه
سهشنبه 21 شهریور 1391 09:03
ویار کردن فقط مختص زن های باردار نیست مردها هم گاهی ویار می کنند . ویار کردن صرفا هوس خوراکی ها نیست گاهی ممکن است آدم جایی یا کسی را ویار کند و همینجور الکی و بیخود یکهو دلت هوس کند کاش به جای اینکه پشت میز کارت نشسته باشی پیش فلان رفیقت بودی و داشتید با هم گپ می زدید . ویار کنی که کاش به جای اینکه اینجا نشسته باشی...
-
سوزنی به استکبار ... دشنه ای به اقتصاد
دوشنبه 20 شهریور 1391 14:00
از این مملکت گل و بلبل آدم هرچه بگوید کم است اصلا گفتن افاقه نمی کند دوست داری سرت را بکوبی به یک جایی که محکم باشد مگر اندکی دردهایت را فراموش کنی ... سالهاست که مسئولین و مدیران ٬داعیه دولت الکترونیک دارند که البته مثل تمام حرفها و شعارها قشنگ است ولی نه وقتی که به عمل می رسد . مخصوصا وقتهایی که دویست نفر دم یک عابر...
-
من و کیامهر و لاک پشت
دوشنبه 20 شهریور 1391 00:39
گاهی از سرعت چرخش عقربه های ساعت ترس برم می دارد . انگار همین دیروز بود که کیامهر کوچولو را آوردیم توی این خانه و مامان کنار نرده های بالکن قد سه ماهگی و شش ماهگی اش را اندازه زد و حالا کیامهر انقدر قد کشیده و بزرگ شده است که تا چند روز دیگر می رود پیش دبستانی .... عکس چند ماهگی کیامهر عکس جدید کیامهر متوجه شدید که...
-
با صدای تو می بینند ...
یکشنبه 19 شهریور 1391 12:16
یک دوستانی که از سرویس بلاگ اسکای استفاده می کنند احتمالا از این موضوع مطلع هستند چون لوگوی تبلیغاتی پرده مانند آن موقع باز کردن صفحه اصلی بلاگ اسکای مشخص است . اما دوستانی که از سایر سرویس ها استفاده می کنند احتمالا اطلاع نداشته باشند . سرزمین سخن با شعار با صدای تو می بینند تحت حمایت مالی سامسونگ دست به ابتکار جالبی...
-
منصوره مشیری ( کودک فهیم )
شنبه 18 شهریور 1391 23:06
رادیو گفتگو موضوع بندی جدیدی است که به امید خدا از این به بعد هرچند وقت یکبار با یکی از دوستان وبلاگنویس مصاحبه ای ترتیب داده و شما را با این وبلاگنویس بیشتر آشنا می کند . امشب و به مناسبت تولد کودک فهیم اولین مصاحبه رادیو گفتگو با ایشان انجام شده است . . مدت زمان مصاحبه 21 دقیقه . حجم فایل 3 مگابایت یک صبح جمعه،کمی...
-
زود باورهای کوچولو
شنبه 18 شهریور 1391 13:23
یکی از روش های غلط تربیت کودکان ، ترساندن آنهاست . به عبارت صحیح تر دادن اطلاعات غلط به کودکان بزرگترها به دلایل مختلف به بچه ها دروغ می گویند یا آنها را می ترسانند گاهی اوقات برای حفظ منفعت خود بچه ها و خیلی اوقات برای حفظ منافع خودشان مثل ترساندن بچه ها از لولو برای اینکه مجبورشان کنند کاری را که آنها می خواهند...
-
سیر سرکه
جمعه 17 شهریور 1391 17:52
لابد شنیده اید که می گویند : دلم دارد مثل سیر و سرکه می جوشد که کنایه از دلواپسی و نگرانی شدید دارد که البته وجه تسمیه آن را نمی دانم . اما سیر و سرکه غیر از این یک کاربرد دیگر هم دارد . بچه که بودیم طبق یک اعتقاد کاملا بی ربط وقتهایی که زنبور به سمتمان می آمد بلند بلند داد می زدیم : سیر سرکه ، سیر سرکه ، سیر سرکه که...
-
شاصنم عروس می شود ... وحید داماد
پنجشنبه 16 شهریور 1391 22:24
فردا شب همین موقعها دوستان و آشنایان و فامیل ، دور وحید و محبوب حلقه زده اند می زنند،می رقصند ، شاباش می دهند و می خندند و شاید آن گوشه کنارها یکی از مامان ها اشک شوقی بریزد و چشمهایش خیس شود . فردا شب همین موقعها ، بین هلهله مهمانها و آواز سازها و کل کشیدنها وحید و محبوب دست هم را گرفته اند و به مهمانهایشان لبخند می...