X
تبلیغات
رایتل

شنبه 19 دی 1394 ساعت 16:00

حاج آقا پیرزاده پدر بزرگوار آرش نازنین امروز به رحمت خدا رفت. 

از صمیم قلب به برادر عزیزم آرش تسلیت میگم و براش تو این روزهای سخت فقط صبر آرزو میکنم . کاش کاری جز این آرزو هابرای کم کردن این غم بزرگ از دوش رفیق عزیزم ساخته بود . 

لطفا برای بابای آرش یک فاتحه بفرستید . 



چش بادومیای سنگدل

شنبه 19 دی 1394 ساعت 11:11

انیمیشن های ژاپنی و صدا و سیمای جمهوری اسلامی سه بار دست به دست هم دادند تا من شکست عشقی بخورم .


دفعه اول وقتی فهمیدم جولز و جولی دوقولوهای افسانه ای با هم خواهر و برادر نیستن . این همه مدت وقتی دست همدیگرو می گرفتن و جرقه میزد من به هوای اینکه با همدیگه محرم هستن باورشون میکردم ولی همه اون جرقه ها حروم بود .


دفعه دوم وقتی فهمیدم  اون خانومه توی میتی کومان خاله  واقعی سگارو و زومبه نیست . بلکه یه گیشاست که اومده در خدمت داداش کایکو و تسوکه و میتی کومان باشه . 


دفعه سوم هم سریال از سرزمین های شمالی . می خواستم بگم که آرزو داشتم خاله کیکو هم خاله واقعی هوتارو نباشه و با گورو ازدواج بکنه ولی خب ایندفعه راستی راستی خاله واقعی بود  . 

 الان که اسم سریال رو تو ویکیپدیا سرچ کردم فهمیدم که پخش این سریال تا سال ۲۰۰۲ تو ژاپن ادامه داشته و ما فقط ۱۲ قسمتش رو دیدیم .حسابی حسرت خوردم .

تفنگ دستته

جمعه 18 دی 1394 ساعت 23:59

توی فیلم آژانس شیشه ای یک پیرمردی هست  به نام مش غفور . گویا سرایدار آژانس باشه . پرویز پرستویی بهش میگه :مشتی کلیدا رو بده من . 

پیرمرد خیلی ساده است . متوجه وضعیت نیست . نمیفهمه که همه گروگان یه نفر اسلحه به دست هستند . نمیفهمه که صاحب آژانس با همه رئیس بودنش اختیاری از خودش نداره . حتی با وجود ترسش به فکر جونش هم نیست . به فکر وظیفه  شه .  بر میگرده و میگه : نمیشه .مسئولیتی داره

رئیس آژانس با عصبانیت اشاره میکنه که کلید رو بده به آقا 

پرویز پرستویی دلش به حال پیرمرد میسوزه و با لبخند میپرسه : از من میترسی مشتی ؟

پیرمرد تازه اینجا به خودش میاد و میگه : نه نمیترسم . چرا بترسم ؟ خب معلومه که می ترسم . تفنگ دستته .


خیلی این دیالوگش رو دوست دارم .

آب هویج بستنی

دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 12:12

توی شهرک ما کلاس زبان نبود . بابا پنج سال تمام مرا هفته ای سه روز می برد فردیس آموزشگاه و بعد هم می آمد دنبالم . آموزشگاه طبقه دوم یک پاساژ قدیمی بود سر سه راه حافظیه . پاساژ کوچکی بود اما همان چند تا مغازه کوچکش دنیای من بودند . طی این چند سال مغازه ها گاهی می بستند و مغازه جدیدی باز می شد . اما خاطره انگیز ترینشان یک ساندویچی بود یکی مغازه تعمیر و فروش دوربین و یکی هم قنادی . 

یک ساندویچی با همان بوی لعنتی و نوستالژیک ساندویچی های قدیم . همان بوی لعنتی که بزاق دهان را راه می اندازد . بویی که هنوز هم جلوی ساندویچی های لوکس که سوسیس و کالباس استاندارد می فروشند و روغن های سرخ کردینشان را زود به زود عوض می کنند دنبالش می گردم و پیدا نمی کنم . دوربین فروشی مغازه رویاهایم بود . چند تا دوربین قدیمی داشت از این آینه ای های روسی . چند تا دوربین جدید داشت با لنزهای بزرگ که فقط توی فیلم های جاسوسی دیده بودم و از همه نازنین تر چند تا دوربین شکاری بود . بچه ی قانعی بودم . آرزویم این بود که یکروز بتوانم از توی چشمی های دوربین شکاری دورها را ببینم . داشتن و خریدنش فراتر از رویاهایم بود . هنوز هم داشتن یکی از این شکاری ها را  آرزو دارم . چرا یادم رفته بود ؟ 

و قنادی با آن رایحه های مست کننده ای که از زیر زمینش بیرون می آمد . بوی شیرین کیک و شیرینی خامه ای . بازی رنگی رنگی شیرینی های براقِ تر و خشک پشت شیشه یخچال . زبون، کشمشی، رولت، لطیفه، نون خامه ای ، کیک یزدی و ناپلئونی . 

تمام این پنج سال وقتهایی که بابا دیر می آمد دنبالم من توی پاساژ تماشاچی این سه مغازه محبوب بودم . زمستان و تابستان و شب و روز .

نمی دانم چرا ما را اینطوری تربیت کرده بودند ؟ شاید شرایط زمانه ما بود . بچه سیزده ساله می رفت زیر تانک و ما فکر می کردیم ایثار یعنی به بهانه داشتن یک آرزو به باباهایمان فشار نیاوریم . نه اینکه اگر می گفتیم نه می گفتند . اوشین سریال بچگی های ما بود که دلش ضعف می رفت ولی غرورش قبول نمی کرد از نان برنجی مادربزرگ پیرش بخورد . صبر می کردیم خودشان بخرند . لج نمی گرفتیم . بهانه گیر نبودیم . بیخود و بیجهت چیزی نمی گرفتیم . خوب می شدیم تا جایزه بگیریم . جایزه هایمان هم کوچک بودند خیلی کوچک تر از رویاهایمان . اما طلبکار نبودیم . خواستن هایمان را توی دلمان نگه می داشتیم و بروز نمی دادیم مگر اینکه می پرسیدند . 

یکی از همین روزهای تابستان بود . بابا مرا برد کلاس زبان . توی راه گفت غده ای توی گلویش درآمده و باید عمل کند . گفت من باید مثل مردهای بزرگ مواظب مامان و آبجی هایم باشم . من بغضم گرفت ولی گریه نکردم . کلاس که تمام شد بابا دم پاساژ منتظرم بود . گفت بریم شیرینی بخوریم . رفتیم توی همان قنادی که من رنگ ها و بوهایش را حفظ بودم و خاطره ای برایم ساخت که مزه اش هم هنوز زیر زبانم باشد . آب هویج بستنی تا آنروز نخورده بودم . لیوان های بزرگ شیشه ای داشت که بزرگترین لیوان هایی بود که به عمرم دیده بودم انقدر بزرگ که انگار غول ها تویش آب می خوردند . آب هویج خورده بودم ولی نمی دانستم ترکیبش با بستنی سنتی اینطور دیوانه کننده می شود . 

شاید بیست و پنج سال گذشته باشد . اسم همکلاسی ها اسم اساتید و درسهایی که یادمان می دادند یادم رفته . وقتی بابا زنده بود یکبار با جزئیات برایش داستان آب هویج را گفتم اما یادش نیامد . قنادی دیگر آنجا توی پاساژ نیست . لیوان های شیشه ای همگی یکبار مصرف شده اند . بابا دیگر زنده نیست . و من تنها بازمانده آن خاطره شیرین هستم و هنوز هم وقتی می رویم بستنی فروشی اگر آب میوه داشته باشند از بین تمام اسم های جذاب و عجیب و از میان تمام آبمیوه های خوشرنگ و خوش طعم ، آب هویج بستنی سفارش می دهم و به صندلی خالی بابا نگاه می کنم .



اوس اسمال نوشت (۹)

یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 22:22

اوس اسمال خودش را آخرین مرد مقاوم می دانست . کسی که هیچ وقت تسلیم وسوسه خریدن گوشی هوشمند لمسی نشده بود . یک نوکیای قدیمی دکمه ای دارد با صفحه سیاه و سفید که پیشرفته ترین اپلیکیشنش بازی یک مار است شبیه خط که می رود توی صفحه و نقطه ها را می خورد و قدش بلند می شود . اما انقدر ساعت ناهاری و موقع چایی یک گوشه نشست و مظلومانه و در اقلیت گوشی بازی ماها را نگاه کرد . انقدر که از تلگرام و لاین برایش جوک  گفتیم وخندیدیم و کلیپ و داب اسمش نشانش دادیم و انقد بازی کردن ما را دید زد که کوتاه آمد . همین یک هفته پیش یواشکی طوری که کسی نفهمد آرام خزید کنار دستگاهی که با آن کار می کنم و پرسید : آشنا داری من یه گوشی بردارم ؟ گفتم : به به اوس اسمال!پس بالاخره در برابر امواج خروشان تکنولوژی کوتاه اومدی ؟ 

گفت : دیگه همه از اینا دستشونه . سر کار توی بانک توی مهمونی توی مترو . حتی تو خونه هم میترا و بچه ها دائم دارن با گوشیشون ور میرن . آدم احساس عقب موندگی و بیسوادی میکنه .

گفتم : حالا چقدر پول داری ؟ 

گفت : سیصد چهارصد . نمیخوام گوشی خوب بخرم . یه چیزی باشه که اینترنت داشته باشه کافیه . می ترسم مخم نکشه باهاش کار کنم پولم دود بشه . یه دونه هاوایی می خوام پرسیدم میگن خوبه . ارزونه . همه چی داره ولی چینیه .

گفتم : هاوایی نه . هووآوی  . غصه نخور خودم همه چیشو یادت میدم . برات فیس بوکم میسازم یه پیج برای خودت بساز به نام افاضات اوس اسمال . شرط می بندم که میترکونی . 

 

من آشنای گوشی فروش داشتم اما انقدر توی این یک هفته کار سرم ریخته بود که نرسیدم اوس اسمال را ببرم پیشش . بعدهم خوردیم به تعطیلی و اوس اسمال یکروز رفت شهرستان عروسی فامیلش تا همین امروز .

نیم ساعت پیش دیدم آمد کنار تابلو برق و نوکیای قدیمیش را از شارژر کشید . بلند گفتم : اوس اسمال ساعت ناهاری بریم گوشی بخریم ؟

یواش آمد کنارم و طوری که کسی نشنود گفت : پول گوشی خرج شد . رفته بودیم شهرستان یه بنده خدایی رو که اوضاش میزون نبود و خونواده زنش جوابش کرده بودن بردم کمپ خوابوندم ترکش بدن . چهارصد تومن دادم کمپ .

گفتم : اگه اومد بیرون دوباره شروع کرد چی ؟

گفت : اون دیگه به غیرت خودشه و لطف خداش . من وظیفه م رو انجام دادم . حالا هم عجله ای نیست هر وقت دست و بالم وا شد میرم یه هاوایی می خرم . 

دلم لرزید . نذر کردم همین امشب بروم یک گوشی خوب برای اوس اسمال بخرم . رویش روبان ببندم و بزرگ بنویسم : تقدیم به آخرین مرد مقاوم



اوس اسمال نوشت (۸)

یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 11:11
اوس اسمال دارد با آب و تاب و بسیار متعجب می گوید :امروز ظهری که رفتم واسه ناهار نون بخرم دو تا خانوم داشتند از دیوار مهربانی لباس بر می داشتند . 
می پرسم : خب این کجاش عجیبه ؟ فلسفه ش همینه دیگه . که اگه نیاز داری بردار
میگوید : آخه اصلا عین خیالشون نبود که مردم دارن نگاشون میکنن . 
می گویم : خب مگه نیازمند بودن خجالت داره ؟ اونی که میلیارد میلیارد از بیت المال میخوره باید خجالت بکشه . 
اوس اسمال می گوید :
آخه سر و وضعشون خوب بود . لباس تمیز تنشون بود . 
می گویم : پس مگه قراره لخت بگردن ؟ فکر کردی فقط کارتن خوابها و گداها لباس کهنه میپوشن ؟ خیلی ها وسعشون میرسه فقط سالی یه دست لباس بخرن ولی همون یه دست لباس رو تر و تمیز نگه میدارن .
اوس اسمال می گوید : آخه مهندس جان سانتیمانتال بودن . آرایش داشتن چه وضعی . انگار بری عروسی 
میگویم : خیلی ها صورتشون رو با سیلی سرخ نگه میدارن . بعد مگه آدم فقیر دل نداره ؟ نباید آرایش کنه ؟ نباید عروسی بره  ؟
اوس اسمال می گوید : آخه اینا اصلا شبیه نیازمندا نبودن . انگار اومدن پاساژ . قشنگ لباسا رو گشتن و بعد چند تا برداشتن رفتن سوار ماشین شدن . 
گفتم : مگه نیازمندا رو میشه از سر و وضع شناخت ؟ بعد مگه کسی که فقیره حق نداره سوار ماشین بشه ؟ شاید درآمدش فقط به کرایه تاکسی برسه ولی خب نتونه لباس خوب بخره و بپوشه .
اوس اسمال که انگار کلافه شده بود گفت : باباجون من خودم این چیزا حالیمه ولی اینا سوار تاکسی نشدن که 
میگم : پس چی ؟ آژانس بود ؟ دربست گرفته بودن ؟
می گوید : نه بابا یکیشون نشست پشت فرمون . اون یکی هم کنارش نشست .
تا آمدم به اوس اسمال بگویم که :خب مگه آدم نیازمند نمیتونه ماشین داشته باشه ؟ پشیمون شدم و پرسیدم : حالا ماشینشون چی بود ؟
 اوس اسم می گوید : سوزوکی ویتارا  آلبالویی مدل ۹۱ .

اوس اسمال نوشت(۷)

شنبه 12 دی 1394 ساعت 22:22

میترا خانم اسم عیال اوس اسمال است . از لحاظ خلق و خو و شخصیت همانقدر با هم تفاوت دارند که اسمهایشان با هم نمی خواند . اسماعیل و میترا .

 در مجموع زوج جالبی هستند .  نه یک دقیقه با هم سازش می کنند نه می توانند یک روز بدون هم زندگی کنند . هر دو هم حاضر جواب و رک و صریح حرفشان توی دلشان نمی ماند . اگر خیلی نشناسیدشان ممکن است تیغ تیز زبانشان قلب شما را آزرده کند اما اگر با روحیاتشان آشنا باشید می فهمید که هیچی توی دلشان نیست و زبان تلخشان را می شود به دل مهربانشان بخشید . 

نکته اینجاست که اوس اسمال با تمام حاضر جوابی پیش میترا خانم کم می آورد . اگر زبان تند و تیز اوس اسمال را چاقوی آشپزخانه تصور کنید  زبان میترا خانم شمشیر هاتوری هانزو است . تا به خودتان بیایید می بینید نصفتان کرده است . حالا اگر قسمت باشد بعدا از میترا خانم بیشتر برایتان خواهم گفت . عجالتا فقط محض اشانتیون دیالوگ دیشبشان را تعریف کنم و بروم . 

دیشب گویا اوس اسمال با میترا خانم سر موضوعی بحثشان می شود . اوس اسمال می گوید : میترا خیلی دلم می خواد مهریه ات رو بهت بدم بفرستمت بری خونه بابات بعد با حقوقم برم سه چهار تا از این زنهای مصنوعی چینی بخرم که نه حرف می زنند نه پول می گیرند نه روی اعصاب آدم راه می روند فقط سرویس می دهند  . 

میترا خانوم هم نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید : اسماعیل !منم خیلی دلم می خواد شب که خوابی بندازمت توی گونی و صبح ببرمت دم شهرداری آویزونت کنم به دیوار مهربانی و روت بنویسم : ( اگر نیاز داری بردار  اگر نیاز نداری بذار )


شنبه 12 دی 1394 ساعت 18:48

هم از نویسنده محترم ( بخش شبکه گردی ) سایت عصر ایران ممنونم

و هم از سید عباس موسوی

که جوگیریات را می خوانند .


این لینک را ببینید .



خفه شدیم

شنبه 12 دی 1394 ساعت 15:31

کاش همانطور که داعش مسئولیت حملات فرانسه ، انفجار هواپیمای روسیه ، آتش سوزی دوبی ، کشتارهای تروریستی لبنان و مصر و لیبی و سوریه و عراق را می پذیرد ، زیر بار مسئولیت آلودگی هوای تهران هم می رفت .



سالل تحویل

شنبه 12 دی 1394 ساعت 07:00
ساعت   ۱۱:۴۰  شب است و من هنوز کارگاه هستم . کار باید روز شنبه تحویل شود و حسابی از پروژه عقبم . چند دقیقه قبل یکی از ابزارها هم شکست و این وقت شب و فردا جمعه هم جایی باز نیست تا تعمیرش کنم . ابزار مربوطه که شکست آه از نهادم بلند شد انگار کمرم شکسته باشد . نشستم زمین و غصه خوردم . الان و در این ساعت از شبانه روز من در اقلیتی دردناک قرار دارم . اقلیتی به راستی دردناک .شاید دردمند واژه مناسب تری باشد اما من دردناک را ترجیح می دهم چون حسم را بهتر توصیف می کند . حس یک آدم جدا افتاده از آن شش میلیارد نفری که الان خوشحال کنار درخت کریسمس دارند  سال نویشان را جشن می گیرند . کاش بابا نوئل واقعا وجود داشت و صبح که بیدار می شدم  یک هولدر چپ ۲۰ با الماس قایقی آلومینیوم بر  توی جورابم گذاشته بود .
( تعداد کل: 1504 )
<<    1       2       3       4       5       ...       151    >>