تابستان پارسال یکروز که شرکت بودم بسته ای به دستم رسید .
جالب بود که بسته مال من نبود و برای آقا مانی فرستاده شده بود . البته اونروزها بچه ها خیلی ما رو شرمنده کردند و مدام برای تولد مانی هدیه می فرستادند اما این هدیه با باقی هدیه ها فرق داشت . یه نامه همراه کادو بود که خیلی دوستش دارم و هنوز هم که هنوزه توی کیفم نگهش داشتم تا وقتی مانی بزرگ شد بهش بدم و براش بخونمش ....
تشکر نوشت از سارا مثل خیلی از پست هایی که می خواستم توی جوگیریات بنویسم و فرصتش نشد فراموش شد . لباسی که سارا برای مانی فرستاده بود تا شش ماهگی اندازه اش نشد ولی روزی که برای اولین بار لباس زرافه ایش رو پوشید یه عالمه عکس ازش گرفتم . امروز که داشتم فایل های کامپیوتر شرکت رو مرتب می کردم چشمم خورد به نامه سارا و بد ندیدم بعد از این همه وقت یه تشکر کوچیک از لطف و محبتش داشته باشم . اون موقع که نامه سارا رو می خوندم پدرم زنده بود ولی حالا حرفهاش رو خیلی بهتر می فهمم .
+ برای خواندن متن نامه می توانید فایل عکس را دانلود کنید .
عکس های شش ماهگی مانی با لباس زرافه ایش هم در ادامه مطلب ...
درست سه سال پیش در چنین روزی شیرزاد طلعتی نویسنده وبلاگ مکتوب به سمت آسمان پرکشید .این کلیپ تقدیم می شود به خاطرات کوتاه اما فراموش نشدنی عزیزی که هیچ وقت رفتنش را باور نکردیم .
لطفا برای شادی روح بزرگ شیرزاد فاتحه ای بفرستید .
حس مردی رو دارم که به زنش خیانت کرده ...
بعد از شش سال زندگی مشترک ، بعد از اینهمه با هم بودن ، بعد از اینهمه خاطره تلخ و شیرین امروز خیلی راحت و ساده پشت پا زدم به اون همه لطف و محبت و حمایت و .....
دادمش رفت .
ادامه مطلب ...
یسنای عزیز !
کاش می شد با واژه ای مناسب درد بزرگی را که دچار شده ای تسلی داد اما هیچ کلام و سخنی نمی تواند اندکی از این درد بکاهد .
مرا در غم بزرگت شریک بدان .
روح پدرت آرام و شاد ...
جمعه صبح هواپیمایی از فرودگاه امام به مقصدی خواهد پرید نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک و دو مسافر عزیز را با خودش به سرزمینی خواهد برد که مال ما نیست و مردمش به زبان ما صحبت نمی کنند .
حکایت پرواز و مهاجرت آدم های دوست داشتنی زندگی ، حدیثی مکرر است . همیشه تحمل رفتن برای آنها که می مانند سخت تر است و غصه خوردن برای رفتن عزیزانی که قرار است زندگی بهتری را در سرزمینی جدید آغاز کنند بی فایده . اما فایده دنیای جدید این است که رفتن آدم ها مترادف نبودنشان نیست . شاید ساعتهایمان با هم اختلاف داشته باشند اما می توانیم برای همدیگر بنویسیم و با هم حرف بزنیم و عکس همدیگر را تماشا کنیم . پس پنجره اتاقم را باز می کنم و صدای شر شر باران را بو می کشم و از صمیم قلب آرزو می کنم مسافران پرواز ساعت هشت صبح روز جمعه به سلامت و بی خطر دوباره بر زمین بنشینند و همیشه دلهایشان آرام و تنشان سلامت و لبخند ، مهمان لبهایشان باشد و از درگاه خداوند باران می خواهم انقدر عمر داشته باشم که یکروزی دوباره یکجایی زیر این آسمان همه جا یکرنگ ، بتوانیم همدیگر را ملاقات کنیم و از نزدیک به هم لبخند بزنیم .
- سلام آقا
- سلام علیکم
- ببخشید من زیاد گل ها رو نمیشناسم .
- اشکال نداره من کمکتون می کنم .
- راستش روم نمیشه . میترسم بپرسم مسخره ام کنید .
- چه اشکالی داره ؟ هرکسی یه تخصصی داره . بگو چی لازم داری؟
- هفت تا شاخه گل شب بو
- چی ؟ گل شب بو ؟ هررررررر
- چرا می خندید ؟
- ببخشید .آخه ... بیا یه کاری کنیم . گل رو برای کی می خواین ؟
- برای دوستم
- دوستت دختره یا پسر؟
- پسر
- برای تولده ؟ یا مراسم ازدواجه ؟ یا خدای نکرده ترحیمه ؟ چیه ؟
- تولدشه
- خیلی خب . من برات یه دسته گل خوشگل درست می کنم که هم قیمتش مناسب باشه و هم دهن دوستت باز بمونه .
- آخه من گل شب بو می خوام . دوستم عاشق گل شب بوئه
- پسرم گل شب بو رو که نمیفروشن . بوته است توی باغه نه توی گل فروشی
- یعنی گلدونش هم نیست ؟
- نه آقا . نیست ...
- خب پس گل رز می برم . هفت تا شاخه گل رز
- نمی خوام دخالت کنم ولی گل های قشنگ تری هم هست که اگه می
خوای دوستت
رو خوشحال کنی ...
- نه رز می برم .
- چه رنگی ؟ زرد ؟ سفید ؟ آبی ؟
- قرمز ... فقط رز قرمز . هفت تا شاخه رز قرمز
- حالا چرا هفت تا ؟
- آخه دوستم عین خودم عاشق عدد هفته
-تو چی ببندمش ؟ پوست یا کاغذ؟
- پوست چیه ؟
- لیف خرما منظورمه
- لازم نیست ببندین . همینجوی می برم .
- ببخشید من بازم دخالت می کنم ولی چون گفتید که با گلها
آشنایی ندارید
فکر می کنم گل به عنوان هدیه تولد همینطوری زیاد قشنگ نباشه .درست کردنش
وقت زیادی نمی بره . به خاطر خودتون میگم یه دسته گل خیلی خوشگل تر و
باکلاس تر از چند تا شاخه همینجوریه . یه وقت تیغ میره توی دست دوستتون
دلخور میشه ها
- نه آقا نیازی نیست . این گلها رو می خوام بذارم روی سنگ
مزارش
ادامه مطلب ...
چپ دست عزیز در آخرین پستش یک ابتکار جالب به خرج داده و از دوستانش خواسته تا به عنوان هدیه روز تولد برایش یک فایل صوتی بفرستند .
بیست و هفت اسفند سال 90 چپ دست با کمک دوستان عزیزم یک همچین هدیه محشری را به عنوان عیدی برای من تهیه کردند که هنوز طعم شیرین آن ، زیر زبانم است .
من هم یکی از داستان های جوگیریات را برای چپ دست خواندم که شاید به عنوان هدیه کمی تلخ باشد اما خودم خیلی دوستش دارم .
امیدوارم خوشش بیاد ...
رامین عزیز
.
فریبای مهربان
.
هیچ جمله و عبارتی نمی تواند غم و اندوه بزرگی را که به آن دچار شده اید تسکین بدهد .
از صمیم قلب درگذشت مادر بزرگوارتان را تسلیت عرض می کنم .
مرا در این غم بزرگ شریک بدانید ...
+ محسن ، وحید و حمید باقرلوی عزیز ، امیدوارم غم آخرتون باشه .
یادم هست روزی که باقرلوی بزرگ لج کرد و گفت دیگر در پرشین بلاگ نمی نویسد خیلی غصه خوردم . وقتی کرگدن پرشین با آن همه کامنت و بازدید و خاطره درش تخته شد و محسن خان جلای وطن کردند و به بلاگ اسکای کوچیدند با خودم گفتم : چطور ممکن است یکنفر دلش بیاید و از اینهمه خاطره دل بکند ؟
همانروزها من هم در بلاگ اسکای عضو شدم اما با دل چرکینی ...
محسن از امکانات خوب این سرویس می گفت و مدام دلم را آب می انداخت .
و بعد هم نشانم داد که ایمیلی را که به مدیر بلاگ اسکای زده بود خیلی سریع جواب داده بودند و اقدام کرده بودند .
در مقایسه با سرویس های وبلاگ نویسی پر طمطراق آن روزها مثل پرشین بلاگ و بلاگفا که مدیرانش انگار با مخاطبانشان قهر هستند این یک فقره دیگر نوبر بود و شگفت آور
اسم مسعود چنگیزی را همانروز گوشه ذهنم یادداشت کردم .
چند وقت بعد پرشین بلاگ دیوانه شد . شتر با بارش گم می شد . کامنتها گم و گور می شدند . یکروز درمیان صفحه بالا نمی آمد و ....
احساس می کردی چند نفر کلید خانه ات را دارند و وقتهایی که خانه نیستی می آیند و لم
می دهند و فیلم می بینند و از توی یخچالت خوراکی بر می دارند .
این شد که مجبور شدم با جوگیریات پرشین بلاگ خداحافظی و دوباره از صفر شروع کنم .
روزی که آمدم بلاگ اسکای تنها به خاطر محسن باقرلو بود هرچند که مدیران بلاگ اسکای با افتخار نوشته بودند که سرویسشان مدتهاست بدون ایراد و قطعی دارد خدمات می دهد و رکورددار هستند و همین برای من مستاجر که کرایه خانه هم نمی پردازد کافی بود .
حالا دو سال و خرده ای می گذرد که من بلاگ اسکایی شده ام .
طرفدار دو آتشه بلاگ اسکای هستم و هرکاری از دستم بر بیاید می کنم تا اگر کسی وبلاگ ندارد در اینجا عضو بشود و اگر وبلاگ دارد به راه راست هدایت بشود و از بلاگ اسکای سرویس بگیرد .
آقای چنگیزی مدیر بامعرفت بلاگ اسکای طی این دو سال همه جوره مرا شرمنده کرده است .
توی بازی نقاشی ها شخصا شرکت کردند و بنده ذوقمرگ شدم .
توی وبلاگ مدیران بلاگ اسکای لینک بازی عکس های کودکی را گذاشتند
و شاید اتفاقی که بزرگترین خوشی وبلاگی مرا طی چند سال گذشته به همراه داشت این بود که در اولین پست وبلاگ شخصیشان برای جوگیریات و تولدانه سنگ تمام گذاشتند .
همه اینها به کنار وقتی جوگیریات مسدود شد کمکم کردند تمام این پستها و خاطره ها و کامنتها را بدون اینکه خطی برآنها بیفتد ، دست نخورده و سالم برگردانم .
بلاگ اسکای شاید از نظر تعداد مخاطب از رقبایش عقب تر باشد و بین خودمان باشد گاه گداری هم قطع و وصل می شود و گیر می کند و بالا نمی آید اما حتی اگر از آسمانش سنگ هم ببارد اینجا خانه اول و آخر بنده است و درست مثل عروس و دامادهای فرنگی تنها مرگ می تواند بنده و بلاگ اسکای را از هم جدا کند .
بلاگ اسکای کلا یک عادت بدی دارد که مشتریانش را بدجور نمک گیر می کند و یکی از آرزوهایم اینست که یکروز بتوانم بروم دفتر کار آقای چنگیزی و از نزدیک ببینم چکار می کنند و یک گزارش مفصل و یک عالمه عکس از آنجا برایتان بگیرم .
بیستم فروردین دهمین سالگرد تاسیس این سرویس دوست داشتنی و مخاطب مدار بود و به همین بهانه به کلیه زحمتکشان بلاگ اسکای تبریک عرض می کنم و دوست دارم با فونت درشت بنویسم :
خسته نباشی داش مسعود
.
مسعود چنگیزی و دختر نازش سارا خانوم