-
ها کن ! پشت این شیشه دیدن ندارد
یکشنبه 26 آذر 1391 23:48
از ماشین که پیاده شدم باد سرد چنان به پیشانیم خورد که تا مغز استخوانم تیر کشید . زیپ کاپشن را بالا دادم و خدا را شکر کردم که اولا خانه ای گرم دارم و دوم اینکه مجبور نیستم با تاکسی و اتوبوس رفت و آمد کنم . درست دم در قصابی ، پیرزن لاغر اندام چادر مشکی را می بینم که ملتمسانه ولی آرام دارد با مرد چیزی می گوید . اگر بخار...
-
آخرین شب بر روی زمین
شنبه 25 آذر 1391 23:01
روزی که دانشمندان ناسا بطور رسمی اعلام کردند که 21 دسامبر ،عمر بشر بر روی زمین به پایان می رسد آشوب دنیا را فرا گرفت . طبق پیش بینی دانشمندان ساعت شش و سی و هفت دقیقه بامداد 21 دسامبر مقارن با جمعه یکم دی ماه 1391 انفجار بزرگ خورشیدی رخ خواهد داد و این انفجار چنان عظیم است که درست پس از هشت دقیقه نزدیک به 85 درصد از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 آذر 1391 16:31
امشب توضیحات کامل در خصوص نحوه شرکت در بازی صوتی شب یلدا اعلام می شود . با توجه به این و این پست حدس می زنید بازی صوتی امسال چه باشد ؟ به درست ترین حدس یک جایزه ناقابل تقدیم خواهد شد ... + برای جلوگیری از تقلب تا شب کامنتها تاییدی است .
-
برگ سبزیست تحفه درویش
شنبه 25 آذر 1391 01:14
پنجشنبه صبح توی دفترخانه رسمی ، پیرزنی نشسته بود با لباسی سرتاسر سبز رنگ . چادرش را تا زده بود و گذاشته بود روی صندلی کنارش و یک کیف سبز ، درست همرنگ لباسش ست کرده بود . مسئول دفترخانه آدرسش را پرسید . آدرس خانه اش یکی از محله های دورافتاده اطراف شهریار بود . مسئول دفترخانه از او شماره تلفن خانه اش را پرسید و زن گفت :...
-
دانه های ریز حرف
جمعه 24 آذر 1391 15:28
متاسفانه وبلاگ گروهی دانه های ریز حرف ، فیل . تررر شد . آدرس جدید دانه های ریز حرف ....
-
همیاری زلزله زدگان
پنجشنبه 23 آذر 1391 15:28
مرداد امسال و درست پس از زلزله آذربایجان حرکت بزرگی با نام فطریه من تقدیم به آذربایجان شروع شد و با لطف و همیاری بچه های وبلاگی مبلغ 33764700 ریال جمع آ وری شد . فهرست خریدهای انجام شده در این پست منشر شد و در این نظرسنجی از شما پرسیدیم که با مابقی این پول چه باید کنیم ؟ چپ دست عزیز زحمت کشیدند و با کمک برخی از...
-
اورسن ولز و پایان جهان
چهارشنبه 22 آذر 1391 23:22
سناریوی دوم : اورسن ولز بدون شک یکی از بزرگترین کارگردانان و نوابغ تاریخ سینماست . فیلم همشهری کین به باور بسیاری از منتقدین ، بهترین فیلم تاریخ سینماست و نکته قابل تامل اینست که این فیلم در سال 1941 و درست زمانی ساخته شد که اورسن ولز تنها 25 سال سن داشته است . هرچند به خاطر شیوه دیکتاتور مآبانه هالیوود ، اورسن ولز تا...
-
فضاپیماهای وویجر
چهارشنبه 22 آذر 1391 14:47
سناریوی اول : فضا پیماهای وویجر در دهه ۷۰ میلادی به فضا پرتاب شدند تا از سیاره های مشتری و زحل تصویربرداری کنند . سالهاست که ماموریت این فضاپیماها به پایان رسیده و مدت هاست که از منظومه شمسی خارج شده اند . حتی تصور ۱۵ میلیارد کیلومتر فاصله هم دشوار است . هرچند که عملا به غیر از یک سری سیگنال های خیلی ضعیف و نامفهوم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آذر 1391 00:01
شماره یک : این سومین سال پیاپی است که دنیز عزیزم عکس های اولین برف زمستان را برایم می فرستد . امروز صبح تبریز سفید پوش بود از برف و درست همان سر صبح ، دنیز مرا میهمان کرد به تماشای این حس سفید ... ممنون دنیز ... + عکس های اولین برف امسال را در ادامه مطلب ببینید ... شماره دو : عکس جدید هدر را دیدید ؟ هندوانه و انار ......
-
دخترک کاپشن صورتی
سهشنبه 21 آذر 1391 11:09
در راستای پست قبل امروز صبح موقع خروج از پارکینگ این عکس را از روح سرگردان دخترک کاپشن صورتی گرفتم . باران می آمد و دخترک یک چتر صورتی هم دستش گرفته بود و زیر نیم- سقف جلوی در منتظر دوستش ایستاده بود . برای اینکه به خودم هم ثابت بشود این یک روح سرگردان نیست و یک دختر بچه راست راسکی است از او پرسیدم : می خوای بری توی...
-
روح سرگردان دخترک کاپشن صورتی هر روز به من نزدیک تر می شود
سهشنبه 21 آذر 1391 00:07
پارسال همین موقع ها بود هر روز صبح که با مهربان از خانه بیرون می رفتیم درست سر کوچه دخترک را می دیدیم نهایتا 10 ساله با صورتی سفید و یخی مثل روح می ماند نه لبخندی و نه احساسی توی صورتش نداشت درست سر خیابان می ایستاد روی پل و مات و مبهوت زل می زد توی چشمایم یک کاپشن صورتی تنش بود و یک کیف مدرسه روی دوشش هر روز درست سر...
-
کتابرانه - مهدی یزدانی و سروناز هرانر
دوشنبه 20 آذر 1391 09:07
توی ابرشهرها و زیر آسمان خاکستری رنگ و لابه لای برج های قد بلند آهن و سیمانی زندگی جریان دارد اما کمرنگ ... آدمها کمتر یکدیگر را دوست دارند کمتر به هم لبخند می زنند کمتر به هم سلام می کنند و مثل قبیله های یکنفره صبح تا شب در راستای منافع خودشان می دوند و کار می کنند و گاهی این قبیله ها با هم سرشاخ می شوند و با هم دعوا...
-
مستحق
یکشنبه 19 آذر 1391 14:35
بعضی عادت ها عجیب هستند ... یعنی نه بدند و نه خوب یا گاهی بدند و گاهی خوب یکی از عادتهای عجیب مهربان این است که هیچ چیز را دور نمی اندازد . خوبی این عادت این است که بعضی مواقع یک چیزهای شدیدا بدرد بخوری را رو می کند که ابدا انتظار دیدنشان را نداری و یا اصولا از وجودشان بی خبر هستی و بدی آن هم اینست که مدام حجم خرت و...
-
شب یلدای 91
یکشنبه 19 آذر 1391 00:11
اول از همه تشکر می کنم از دوستانی که نسبت به رادیو لطف داشتند و تعریف کردند و نقد کردند و ایراداتش را گفتند .امیدوارم که شماره های بعدی رادیو جوگیریات بهتر باشد و بی عیب ... احتمالا دوستان قدیمی تر خوب یادشان هست که پست های صوتی اولین بار کی و چطور آغاز شد . برای کسانی که یادشان نیست عرض کنم که همه چیز از دو سال پیش و...
-
پنجمین شماره
جمعه 17 آذر 1391 22:00
پنجمین شماره از رادیو جوگیریات از لحاظ مضمون و کیفیت کمی با رادیوهای قبلی متفاوت است و به شخصه بیشتر دوستش دارم و امیدوارم شما هم از شنیدنش لذت ببرید . اگر نقد یا پیشنهادی در مورد این رادیو دارید حتما نظرتون رو بفرمایید تا ایرادات رو برطرف کنم . فکر می کنم رادیو جوگیریات قالب کلی خودش رو پیدا کرده و اگر همه چیز روبراه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذر 1391 20:36
شماره یک : پنجمین شماره از رادیو جوگیریات جمعه شب منتشر می شود . این رادیو از لحاظ مضمون با رادیو های قبلی کمی متفاوت هست و از لحاظ کیفیت هم تلاش کردم ایرادات رادیو های قبلی رو نداشته باشه معرفی یک شهر - معرفی کتاب - شعر - نمایش طنز و یک عالمه ترانه زیبا و شنیدنی بخش های تشکیل دهنده پنجمین شماره از رادیو جوگیریات هست...
-
نام خانوادگی جوان ترین استاد دانشگاه جهان
چهارشنبه 15 آذر 1391 22:42
-
دم هرچی بچه با معرفت سئول گرم
چهارشنبه 15 آذر 1391 00:33
چند دقیقه پیش رفته بودم تا ایمیلم را چک کنم و در کمال تعجب با یک ایمیل عجیب و غریب برخورد کردم . فونت ناشناسی داشت و حتی یک کلمه از اون رو درک نمی کردم ... اما با کمک گوگل ترنسلیت تونستم ترجمه اش کنم ... باورتون میشه نویسنده این ایمیل کی بود ؟ اینهم نتیجه ترجمه ایمیل ناشناس در ادامه دو عکس یادگاری در حاشیه اهدای جوایز...
-
گنگنام استایل - وقتی خدا به آدم بگوید : جوووووووووون
سهشنبه 14 آذر 1391 14:43
هیچکس تاثیر تلاش و پشتکار آدمها را در موفقیت نفی نمی کند اما گاهی اوقات تنها دلیل شهرت ( مثبت یا منفی ) یک آدم می شود یک برخورد یا حادثه یا اتفاق کوچک ... در دهه ارتباطات و اینترنت و شبکه های مجازی این شهرت های یک شبه به مراتب بیشتر حادث می شد و در عرض یک آن ٬یک آدم کاملا ناشناس ٬ خیلی اتفاقی و بدون هیچ زحمت و تلاشی...
-
شهرک اندیشه
دوشنبه 13 آذر 1391 22:36
سال 62 وقتی که پدر من خانه طبقه پایین خانه حاجی عبدالله را خالی کرد و دست زن و دو تا بچه قد و نیم قدش را گرفت و آوردشان وسط بیابان تا زندگی کنند من فقط سه سالم بود . مریم یک ساله بود و نرگس هم هنوز بدنیا نیامده بود . خانه بابا بزرگ توی محله سی متری جی تهران اگرچه کوچک بود ولی خب توی شهر بود و امکانات داشت اما شهرک...
-
عمو اسی
یکشنبه 12 آذر 1391 23:30
آنروز عصر زمستانی را که یکهو در باز شد و عمو اسفندیار وارد حیاط خانه ما شد هیچ وقت فراموش نمی کنم . برعکس خانم جان که از هر چهار تا جمله اش یکی راجع به عمو اسفندیار بود پدرم زیاد در مورد او صحبت نمی کرد . ما فقط می دانستیم که توی خارج یک عمو اسی داریم که درس دکتری می خواند و این بهانه ای بود که پیش بچه محل ها و دوستان...
-
خدا اینبار ابرهه را سنگسار نخواهد کرد
یکشنبه 12 آذر 1391 09:18
توی داستان های دینی ٬ حضرت ابراهیم با تبر وارد کعبه می شود و تمام بت ها را می شکند تکلیف ما هم مشخص است . حضرت ابراهیم آدم خوب داستان است و مشرکان و بت پرستان آدم های بد اما همیشه برای من این سوال پیش آمده که اگر ما هم یکی از آدم های داستان بودیم انقدر واضح و راحت و روشن تکلیفمان معلوم بود ؟ خودم را می گذارم به جای...
-
ببخشید دختر خانوم
شنبه 11 آذر 1391 16:36
به گواهی ساعت موبایلم دخترک دقیقا پنج دقیقه و بیست و هفت ثانیه یک بند حرف زده است . گوشی را که برداشتم پرسید : آقای اسحاقی ؟ - بله و شروع کرد نوشته ای را بدون وقفه خواند . درست مثل طوطی ... صدایش کمی تو دماغی بود . راستش را بخواهید خیلی کم متوجه می شدم ... یک چیزهایی در مورد بیمه ماشین و اینکه من مشتری خوش حساب بیمه...
-
حماسه 8 آذر
جمعه 10 آذر 1391 23:10
می خواستم امروز شماره جدید رادیو جوگیریات را منتشر کنم اما متاسفانه فرصتش نشد . آقای رگبار نویسنده محترم کافه رگبار قرار بود یک بخش یک دقیقه ای در این رادیو اجرا کند . وقتی بخش ایشان را ضبط می کردم چند دقیقه ای با هم در مورد اتفاق 8 آذر صحبت کردیم که صحبت جالبی از آب درآمد و من هم از این فرصت استفاده کردم و به همین...
-
یک آقاجون عزیز دیگر هم رفت ...
چهارشنبه 8 آذر 1391 17:52
با خبر شدم که کیانا و سارا ی عزیز در غم از دست دادن پدر بزرگ محترمشون عزادار شدند از صمیم قلب به این دو دوست خوبم تسلیت میگم و برای اونها و خانواده شون صبر و تحمل آرزو می کنم . برای همه پدربزرگ هایی که به آسمون پر کشیده اند و مخصوصا برای پدر بزرگ کیانا یک فاتحه بفرستید لطفا ...
-
پرچم بالاست
چهارشنبه 8 آذر 1391 08:55
جاده قدیم کرج ... اینجا محلیست که من روزی دو بار از اون رد میشم . صبح ها از روی پل و عصر ها اززیر پل ... به تازگی یک پرچم بزرگ ایران در کنار این پل برافراشته شده پرچمی عظیم با یک دکل بلند ... روزهایی که باد می وزه و پرچم به اهتزاز درمیاد دیدن این پرچم یک حس غرور فوق العاده به من میده سوای از هر عقیده سیاسی بدون در نظر...
-
دیروز عصر ٬ غم نان دو نفر را خریدم ... ارزان
سهشنبه 7 آذر 1391 10:42
یک عصر قشنگ بارانی همراه مهربان داریم بر می گردیم خانه ... چند تا بربری داغ خریده ام و شیشه ها از حرارت نان تازه بخار گرفته اند و بوی مطبوعی توی ماشین پیچیده است . فانتزی یک مرد خسته از کار برگشته غیر از این چه می تواند باشد ؟ بنشینی یک لقمه نان داغ و پنیر و چای شیرین بخوری و خستگی ات را دود کنی برود هوا ... مسیر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 آذر 1391 00:08
یک : امروز زنگ زدم به محسن و حال و احوال کردیم . باز هم معذرت خواستم از اینکه اشتباهی شماره اش را گرفته بودم و قطع کردم . تماس تلفنی امروز بعد از چهار سال برای رفع کینه و دلخوری خیلی مفید بود . اما طنابی که پاره بشود و گره بخورد مثل روز اول محکم نخواهد شد . اعتماد آدم که زخم بشود دیر خوب می شود و وقتی خوب می شود که...
-
محسن و مریم
یکشنبه 5 آذر 1391 23:34
شب تاسوعا ، ساعت 3 شب از خانه محسن باقرلو داشتیم بر می گشتیم . درست دم در و قبل از سوار شدن به ماشین یادم افتاد که چیزی را جا گذاشته ام . حوصله هم نداشتم که دوباره از پله ها بالا بروم . گفتم زنگ می زنم به محسن تا از پنجره بیاندازد پایین ... توی دفتر تلفن گوشی ، شماره محسن را گرفتم . هفت هشت باری زنگ خورد ولی گوشی را...
-
آخرین کام
شنبه 4 آذر 1391 18:18
پسر همیشه توی پارکینگ مشغول ور رفتن با ماشینش بود . تکیده و لاغر اندام بود و مثل کلینت ایستوود همیشه یک سیگار گوشه لبش داشت دود می کرد . اولین بار یک شب که اتفاقی رفتم توی پارکینگ گمان کردم دارد ماشین را خالی می کند . پرسیدم چیکار می کنی آقا ؟ هول شد و گفت : دارم ماشینم رو تمیز می کنم . پرسیدم : مال کدوم واحد هستید ؟...