-
رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
یکشنبه 4 تیر 1391 13:46
تیراژه عزیز توی کامنتهای دو پست قبل پس از دیدن هدر ٬ شدیدا در بحر تفکر و تعقل فرو رفته و این کامنت را نوشته بود : هنوز درگیر معنای هدر هستم "رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم" میتونه اشاره به انگشت ها و تایپ کردنشون داشته باشه و واژه هایی که پشت هم ردیف میشوند تا هر بار رنگی دیگر از زندگی و افکار رو با نوشتن...
-
بنیاد کودک و حاج آقا رادین
شنبه 3 تیر 1391 23:20
در راستای این پست پیشنهاد می کنم حتما این کلیپ زیبا را ببینید . و اگر دوست داشتید لینک آن را بگذارید تا دوستانتان هم ببینند . خدمت دوستانی که از حال مامان و آبجی نرگس و حاج آقا رادین پرسیده بودند عرض می شود که به شکر خدا حاجی های ما به سلامت رفتند و برگشتند . مامان و آبجی نرگس خیلی خیلی سلام می رسانند و نائب الزیاره...
-
هر روز ٬ دو تا برگ سبز برای دل خودم
جمعه 2 تیر 1391 22:01
- قبلا هم گفته بودم که بعضی خالی ها چقدر اذیتم می کنند و اعتماد به نفسم را می گیرند مثل کیف پول خالی مثل عابر بانک خالی مثل باک بنزین خالی یکی از همین شبهای بهار بود و تمام راه شرکت تا خانه را با باک بنزین خالی برگشتم . چراغ قرمز بنزین روشن بود و مدام روی اعصابم راه می رفت اول یک باد شدید وزید و بعد هم چند بار آسمان...
-
آش پشت پا
جمعه 12 خرداد 1391 23:34
من از استخوان توی غذا متنفرم یعنی وقتی استخوان توی غذا هست ترجیح می دهم نخورم یا با بی میلی می خورم بچه که بودیم مامان که آبگوشت می پخت من از ترس بودن استخوان ریز توی کوبیده اش هیچ وقت به کوبیده لب نمی زدم و فقط تیرید آبگوشت را می خوردم هنوز هم همینطور است . یادم هست یکبار خیلی خیلی کوچک بودم مثلا شش - هفت ساله و با...
-
آش پشت پا
جمعه 12 خرداد 1391 23:33
من از استخوان توی غذا متنفرم یعنی وقتی استخوان توی غذا هست ترجیح می دهم نخورم یا با بی میلی می خورم بچه که بودیم مامان که آبگوشت می پخت من از ترس بودن استخوان ریز توی کوبیده اش هیچ وقت به کوبیده لب نمی زدم و فقط تیرید آبگوشت را می خوردم هنوز هم همینطور است . یادم هست یکبار خیلی خیلی کوچک بودم مثلا شش - هفت ساله و با...
-
حاجی احرام دگر بند
پنجشنبه 11 خرداد 1391 11:23
گویند : شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود . با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مرکبی نداشت پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد . تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید . از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت...
-
رونمایی از فیلم های جشنواره
سهشنبه 9 خرداد 1391 22:57
با وجود محدودیت های زیاد سرعت اینترنت و تعداد زیاد دوستانی که ممکن است امکان ارسال یا نمایش فیلم ها را نداشته باشند ایده بازی وبلاگی با محوریت فیلم یک فکر بلند پروازانه بود . خوشحالم که این بازی با تمام این محدودیت ها برای اولین بار اینجا برگزار شد و امیدوارم از تماشای فیلم ها لذت ببرید . از دیادیا بوریای عزیز به خاطر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 خرداد 1391 16:31
اولا خدمت دوستانی که اطلاع ندارند عرض می شود که فیلم های ارسالی به جشنواره امشب رونمایی می شوند . زمان ارسال فیلم ها دیشب تمام شد و کسانی که قصد دارند تازه فیلم بفرستند حتما از شوهر عمه هایشان حلالیت بگیرند . قرارمان همین امشب همینجا ساعت ۱۱:۰۰ دوما امروز روز جهانی ام اس است . اینروز متاسفانه در تقویم ها ثبت نشده است...
-
کودکی که انگار تازه امشب به دنیا آمد
سهشنبه 9 خرداد 1391 00:20
از روزی که تولدانه شروع به کار کرد نزدیک به ۹ ماه میگذره ۹ ماه یعنی زمانی که لازمه تا یک نطفه به یک نوزاد تبدیل بشه در تمام این روزها و شب ها من و همکارانم در تولدانه بدون هیچ منت و چشمداشتی برای این وبلاگ وقت و انرژی گذاشتیم فقط به یک دلیل خوشحال کردن شما ... بگذریم که خیلی شبها با کابوس این خوابیدیم که نکند که تبریک...
-
اردیبهشت۹۱
یکشنبه 7 خرداد 1391 22:01
ده پست خوبی که در اردیبهشت امسال خواندم : ۱- معشوقه افلاطونی من ۲- بی پولی ۳- سفری به تبت ۴- دروغی به بزرگی فنتستیک ۵- یک روز ۶- پنجاه و هفت ۷- یاد تو هستم ۸- دایی جان ۹- این اوی عزیز این اوی لعنتی این پست اولین قسمت از یک پست هفت قسمتی عاشقانه است . طولانیه ولی اگر قسمت اول رو بخونید احتمالا تا آخرش رو خواهید خوند ....
-
ستاره هالی توی بهار خواب خانه مادر بزرگ افتاد
شنبه 6 خرداد 1391 23:15
خیلی عجیب است که هنوز هم که هنوزه بعد از سی و دو سال زندگی یکی از لوکیشن ها ثابت کابوس های شبانه من پشت بام خانه مادربزرگم باشد . من توی یکی از خانه های قدیمی خیابان گلستانی ٬روبروی سینما ٬ محله سی متری جی سه راه آذری تهران بدنیا آمدم . سه سال اول عمرم را توی این خانه بودم و بعد برای همیشه از آنجا رفتیم . تابستان ها...
-
ساختمان اقاقیا - واحد شماره ۳ : پری قشنگه
جمعه 5 خرداد 1391 22:31
ماجرای ساختمان اقاقیا یکسری داستان است در مورد ساکنان این ساختمان داستان هایی که به ظاهر ممکن است هیچ ارتباطی به یکدیگر نداشته باشند و شاید هم اگر این ماجرا را تا آخر دنبال کنید پاسخ بعضی از سوال های بی جواب مانده خود را پیدا کنید . اگر دو قسمت اول این ماجراها را نخوانده اید پیشنهاد می کنم ابتدا قسمت اول و قسمت دوم...
-
امشب از آسمون بوی گلاب میاد
جمعه 5 خرداد 1391 00:14
امشب یاد سفر پارسال مشهد افتادم توی صحن حرم ایستاده بودم و به مردمی که داشتند به جماعت نماز می خواندند نگاه می کردم آدم هرچقدر هم بی اعتقاد باشد اینجور وقت ها حالش تغییر می کند بوی گلاب می آمد و باد خنکی می وزید هزاران هزار نفر با صدای مکبر رو به یک سمت خم و راست می شدند بازتاب نورافکن ها روی سنگ های کف صحن افتاده بود...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 خرداد 1391 21:56
اول در مورد جشنواره ... تا الان ده نفر از دوستان برای جشنواره فیلم فرستاده اند . خب البته من هم انتظار نداشتم که مثل بازی های دیگر تعداد فایل ها زیاد باشد ولی حدسم روی پانزده - بیست تا فایل بود به هر حال به خاطر دوستانی که گفته بودند سوژه گیر نیاورده و زمان بازی کم است و همینطور سوخت نشدن این بازی ٬مدت جشنواره را تا...
-
الهی دستت بشکنه مهدی صالحی
سهشنبه 2 خرداد 1391 22:04
قسمت اول قسمت دوم وحالا ادامه ماجرا ... آنوقت ها هنوز چیزی به نام 110 وجود نداشت . باید زنگ می زدی به پاسگاه محله شماره پاسگاه را هم نداشتیم اول زنگ زدیم به 118 ده بار زنگ زدیم پاسگاه تا یکی گوشی را برداشت گفتند ماشین نداریم . بابا با ماشین خودش رفت افسر را آورد . افسر نگاهی کارشناسانه به صحنه سرقت انداخت و گفت : کار...
-
شبی که حرمت حریم حرم شکست
دوشنبه 1 خرداد 1391 22:35
قسمت اول این داستان و حالا ادامه ماجرا ... سیزده - چهارده ساله بودم یادم هست شب تولد امام علی بود . آنروزها بابا یک فیات سفید ۱۳۱ داشت . همانی که قبلا برایتان گفته بودم که سالهای سال رکاب داد و همدم بابا بود و هر وقت دستی به سر و رویش می کشید و نونوارش می کرد تا بفروشدش ٬ دلش نمی آمد و پشیمان می شد و دوباره چند سالی...
-
روزهایی که دنیا توی کادر کوچک کودکی هایم جا می شد
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 22:54
مامان بزرگ خدا بیامرز عادت داشت خاطرات کودکی ما را با صدای خودمان تعریف کند مثلا وقتی خاطره آن شبی را که من لج کرده بودم تعریف می کرد با صدای گریان و لحن کودکانه ادای مرا در می آورد و می گفت : من پدر و مادر خودمو می خوام مادر بزرگ می گفت که من نوک زبانی حرف می زدم . یعنی حرف سین ام می زده است به ک هم می گفته ام ت مثلا...
-
مجازستان برای یکی از ما دو نفر جا دارد
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 15:27
هیچ وقت از جنجال و حاشیه خوشم نیامده است برعکس بعضی ها که فقط دنبال جنجال و حاشیه هستند و برعکس خیلی ها که از تماشای دعوا لذت می برند دوست دارم زندگی ام عین کارتون های بچگی پر از رنگ های شاد باشد و آدمهای خوشحال و بچه های در حال بازی امروز داشتم پست های چرکنویس جوگیریات را نگاه می کردم . بی اغراق چهار - پنج تا پست...
-
تمدید کنیم آیا ؟
شنبه 30 اردیبهشت 1391 22:38
طی چند روز گذشته چند تا از دوستان اعلام کردند با وجود اینکه خیلی دوست دارند توی جشنواره شرکت بکنند و فیلم بفرستند اما یا سوژه مناسب پیدا نکردند یا اینکه وقت کافی برای ساختن فیلم نداشتند . من خودم فکر می کنم اگه زمان ارسال فیلمها خیلی طولانی بشه این بازی یه جورایی بیات میشه و از شور و شوق میفته ولی خب حیفه که فقط هفت...
-
از اون جمله ها که نوشتنش یادم رفته بود
شنبه 30 اردیبهشت 1391 01:01
نمیدونم برای شما هم پیش اومده که مجبور باشید جایی منتظر بنشینید یا نه ؟ سوال احمقانه ای بود . معلومه که پیش اومده بعضی وقتها مجبورید یک جایی منتظر بنشینید و هیچ کاری هم نمی توانید بکنید جز صبر کردن اینجور وقت ها اگر اهل مطالعه باشید احتمالا کتابی از کیفتان بیرون می آورید و مطالعه می کنید یا با شخصی که می تواند دوست...
-
ای کتاب صورتی دس کج
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 14:09
سال ۸۸ با یک اسم ساختگی به نام کیامهر باستانی وبلاگ می نوشتم کیامهر اسم خواهر زاده منه و به خاطر علاقه شدیدم بهش این اسم رو انتخاب کردم بعد از فیلی شدن جوگیریات تصمیم گرفتم با اسم واقعی خودم بنویسم ولی با این وجود اسم کیامهر انگار جزئی از وجود و رگ و روح من شده باشه دست از سرم بر نداشت خیلی از دوستان صمیمی و نزدیک...
-
نحوه شرکت در جشنواره
سهشنبه 26 اردیبهشت 1391 21:59
امشب می خواستم یه فیلم کوتاه از سفر شمال براتون بذارم با بازی آرش پیرزاده یه شب داشتیم بازی می کردیم و آرش تو بازی بازنده شد و قرار بود هر کاری بگیم انجام بده فکر کنید آرش با ۱۱۰ کیلو وزن و دو متر قد با باسن از روی ۱۰ تا پله سرخورد و اومد پایین کرکره خنده ای بود در نوع خودش البته تا این لحظه این ویدیو رو به خاطر سرعت...
-
بازتاب جهانی
سهشنبه 26 اردیبهشت 1391 11:24
. خب از شواهد امر اینطور بر میاد که ایده جشنواره فیلم مورد استقبال دوستان قرار گرفته حتی رسانه های گروهی هم بطور گسترده ای این موضوع رو تحت پوشش قرار دادند . نمونه اش روزنامه همشهری : . دوستانی که از چند و چون ماجرا بی اطلاع هستند میتونن پست قبلی رو بخونن دوستانی که در زمینه طراحی پوستر و لوگو و بنر تجربه دارند اگه...
-
جشنواره فیلم های یک دقیقه ای موبایل
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 22:11
از دیشب که قرار شد بازی جدید راه بیندازیم خیلی فکر کردم که چطور میشه یه کار جدی و جدید کرد . نظرات دوستان رو که خوندم اکثرا پیشنهاد بازی هایی رو داده بودن که یا عینا یا شبیهش قبلا انجام شده بود . فکری که به سرم زده واقعا یه کار تازه است با چند تا از بچه ها هم مشورت کردم یک مقدار سخته و دردسر هم داره خیلی ها هم ممکنه...
-
من چطوری اینطوری شدم ؟
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 23:14
امشب می خواهم داستانی برایتان تعریف کنم داستانی که شاید شنیده باشید اما دوباره شنیدنش خالی از لطف نیست . خرداد ۸۸ که شروع به نوشتن وبلاگ کردم مثل همه تازه کارها درک درستی از اتفاقات اینجا نداشتم . نه می دانستم بازدید بالای یک وبلاگ چیست نه کامنت و نه حتی لینک را می فهمیدم وقتی می دیدم که وبلاگی مثلا ۱۲ تا کامنت دارد...
-
برای گلنار
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 00:25
خاصیت دنیای مجازی اینست که تو یک عالمه دوست پیدا می کنی دوستانی که در دنیای واقعی پیدا کردنشان بعید بود دوستانی که ندیده ای و شاید هیچ وقت هم نبینی دوستانی که نه می دانی که هستند نه می دانی کجا زندگی می کنند نه می دانی اسم واقعی آنها چیست نه حتی می دانی که تو را می خوانند ولی با وجود اینهمه ندانستن ٬ می دانی که...
-
میم مثل مامان
جمعه 22 اردیبهشت 1391 22:48
این خاطره یکی از دردناک ترین خاطرات مشترک من و مامانم است . شاید باورش مشکل باشد ولی فکر کردن به آن قلبم را درد می آورد . امشب علی القاعده باید در مورد مادر نوشت ولی خب من حرفم نمی آید . شاید زیادی تحت تاثیر این پست مهربان قرار گرفته ام . شاید هم به خاطر مامان ناهید که می دانم حتما اینجا را می خواند دست و پایم را گم...
-
تولد دختر رنگین کمانی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:40
گاهی اوقات انقدر سرنوشت دو آدم با هم تنیده می شود که طول مدت رفاقت اهمیتی ندارد فکر که می کنی انقدر ارتباطت با بعضی آدمها محکم است که یادت می رود رفاقتتان هنوز کودک است و سن و سالی ندارد . تیراژه اردیبهشتی را اولین بار در مراسم شیرزاد دیدم و درست همانروز بود که تیراژه عزادار درگذشت پدربزرگش شد . و از همانروز آشنایی ما...
-
مصاحبه با هانا پیرزاده
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 12:35
توی سفرمان به شمال شیرین زبانی های هانا حسابی سرگرممان کرد . تکیه کلامهای هانا مثل (( آخه چیرا ؟ )) و ( این چی حرفیه ) شده بود ورد زبانمان و کلی کیف کردیم از بامزگی های این نیم وجبی . یکروز هانا داشت توی حیاط با گربه بازی می کرد که صدای گریه اش بلند شد شرح ماوقع ماجرا را از زبان خود هانا بشنوید ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 22:24
اینروزها متوجه گذر زمان نمی شوم انگار با هم مسابقه گذاشته ایم و هرچقدر بیشتر می دوم بیشتر نمی رسم یک عالمه کار نصفه و نیمه دارم که وقت برای تمام کردنش ندارم یک عالمه فکر و ایده وبلاگی هم هست که مجال انجامشان را ندارم خیلی وقت است که دستی به سر و گوش لینکدونی وبلاگ نزده ام یک عالمه دوست جدید پیدا کرده ام که هر روز سر...