-
برای حمید
پنجشنبه 12 آبان 1390 23:26
خیلی وقت است که ابر چند ضلعی به روز نشده است توی دانه ها ریز حرف هم کم می نویسد . این یعنی حمید سر دماغ نیست من آدمی احساساتی مثل حمید باقرلو به عمرم کم دیده ام کسی که با قلم و صدایش می تواند دل دیگران را راحت بلرزاند بدون شک دل خودش بارها لرزیده است . من حمید را یکبار بیشتر ندیده ام یک صبح روز تعطیل مهرماه ۸۹ دم در...
-
مقصود تویی ...
چهارشنبه 11 آبان 1390 22:10
مجری میکروفون را به دهانش نزدیک کرد و در حالیکه سعی می کرد به صدایش هیجان بدهد گفت : تا چند ثانیه دیگه اسم دهمین نفر هم مشخص می شود دختر بچه چادر به سر دستش را کرد توی گلدان کاغذها و حسابی دستش را آن تو چرخاند و کاغذی را بیرون کشید . معصومه در حالیکه قرآن کوچک جیبی اش را چسبانده بود به سینه اشک از گوشه چشم هایش جاری...
-
تب پیشونی من امشب دستاتو می خواد
چهارشنبه 11 آبان 1390 13:04
زندگی زناشویی یک اتفاق عجیب و غیر قابل وصف است مثل عشق می ماند تا دچارش نشده باشی نمی توانی توصیفش کنی مثل هندوانه دربسته می ماند تا شکافته نشود نمی فهمی شیرین از آب در می آید یا تلخ هر چقدر هم که همدیگر را بشناسید و فکر کنید که می شناسید لحظه ای که قرار یک عمر زیر یک سقف بودن آغاز می شود می بینید که با تصوراتتان فرق...
-
من از آمپول نمی ترسم
سهشنبه 10 آبان 1390 22:00
معمولا بچه های کوچک را از آمپول می ترسانند طبیعی است چون درد داره روش تربیتی غلطیست ولی اکثر مواقع جواب می دهد اما وقتی که همین بچه واقعا نیاز به زدن آمپول داره اونوقته که ننه و بابا حسابی به زحمت و دردسر می افتند ... - - من بچه اول خانواده بودم بعد از من مریم و نرگس به فاصله دو سال از هم به دنیا آمدند این باعث شد که...
-
دنیای کوچیکیه
سهشنبه 10 آبان 1390 09:08
- سالها پیش دوستی داشتم که عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشان شده بود دانشگاهش شهر کوچکی بود در شمال این بنده خدا خودش را می کشت که یکبار بتواند فرصت مناسبی گیر بیاورد و با این دختر صحبت کند اما نمی توانست . و این تلاش تا زمان فارغ التحصیل شدنشان طول کشید و دختر برگشت به شهرستانشان... دو سال بعد توی نمایشگاه کتاب میان آن...
-
پا جای پای دختر بی رد پا مگذار ...
دوشنبه 9 آبان 1390 13:32
- دختر عاشق از پنجره اتاقش پایین آمد و قدم بر حریر سپید برفها نهاد چند لحظه کنار پنجره اتاق ایستاد و بعد شروع کرد به عقب عقب راه رفتن توی برفها عقب عقب رفت و رفت و رفت تا رسید به پنجره اتاق پسری که دوست داشت از پنجره به داخل اتاق پسر نگاه کرد . لبخندی زد و گفت : فردا تمام مردم روستا گمان می کنند که تو برای دیدن من...
-
سرهنگ هیز سیبیلو با سه تا قپه ریز و کوچولو
یکشنبه 8 آبان 1390 22:00
این هوای سرد و آدمهای در رفت و آمد توی خیابانهای خیس مرا به یاد سخت ترین روزهای عمرم می اندازد ... روزهایی که خون می خوردم و تمام نمیشدند روزهای سربازی روزهای باران و برف را زیر کلاه آقا پلیس عینکی پناه گرفتن روزهای قندیل بستن و حسرت یک دقیقه نشستن روی زمین گرم روزهای دعوا و کتک کاری با راننده های از چراغ قرمز رد شده...
-
سنگ ... کاغذ ... قیچی ...
یکشنبه 8 آبان 1390 12:58
دانه های ریز حرف را که می شناسید ان شاء الله ؟ خاله سوسکه نویسنده وبلاگ سنگ کاغذ قیچی از دیروز به جمع نویسندگان دانه های ریز حرف پیوسته و این همکاری به شخصه برای بنده باعث مباهات است . با افتخار در برابر عاشقانه های خاله سوسکه سر خم می کنم و ورودشان را به این جمع خیر مقدم می گویم ... اما من الان انگاری از یک اکتشاف...
-
تاپ ۱۰ مهرماه ۹۰
شنبه 7 آبان 1390 22:31
ده پست خوبی که در مهرماه امسال خواندم : http://60-degreetoright.blogfa.com/post-35.aspx http://www.a-n-a-a-r-i-a.blogsky.com/1390/07/27/post-195/ http://zartosht1350.persianblog.ir/post/423 http://myrose.persianblog.ir/post/25 http://flutezan.blogsky.com/1390/07/08/post-64/ http://tirajehnote.blogfa.com/post-48.aspx...
-
اونا که لونه ندارن امشب خیلی سردشون میشه
شنبه 7 آبان 1390 14:14
تمام طول زنگ نقاشی خانم معلم داشت سینا را می پائید . همه سرشان گرم کار خودشان بود ولی سینا نه هول شده بود انگار خیلی نگران بود هی از پشت شیشه بیرون را نگاه می کرد هی بخار شیشه را پاک می کرد و با دقت گوشه حیاط را دید می زد . خانم معلم او را کنار کشید و گفت : سینا ! چیزی شده پسرم ؟ خانوم اجازه ! نه پسرم خجالت نکش . جیش...
-
بادبادک رفت بالا ... قرقره از غصه لاغر شد
جمعه 6 آبان 1390 17:13
(میام تو مغازه، سرت پایینه، داری صورت جنسا رو مینویسی) -خانوم ببخشید . می گی:چیزی می خواستید ؟ -بله لطفا یه لحظه سرتون رو بالا کنید. (صدامو نمیشنوی ) میگی:چند لحظه صبر کنید.میبینید که دستم بنده. -با دستاتون کاری ندارم.نگاتونو می خوام.واسه یه لحظه قیمتش مهم نیست پول همرام هست. (جا میخوری سرتو میاری بالا شوکه...
-
صاحبان چشم ها
پنجشنبه 5 آبان 1390 22:00
اول اینکه عکس بالا را دیشب میلاد عزیز با کلی زحمت درست کرده است . عکس را با کیفیت بهتر می توانید اینجا ببینید و اگر دوست داشتید ذخیره کنید . دعا کنید که میلاد به راه راست هدایت شده و زن بگیرد یا حداقل یک وبلاگ راه بیندازد دوم اینکه میهمانی دیشب جوگیریات خیلی بزرگ بود و برو بیا داشت . تعداد کامنتها و حس و حال بچه ها...
-
رونمایی از چشم ها
چهارشنبه 4 آبان 1390 22:00
این بازی ٬ بازی خاطره انگیزی می شود از آن بازی هایی که سالها بعد شاید به یادش بیفتیم و کیف کنیم ممنونم که کمکم کردید تا خاطره ای جدید بسازیم ... بیش از این معطلتان نمی کنم عکس چشمهای نازنینتان را می توانید در ادامه مطلب مشاهده بفرمایید . فردا شب ساعت ۲۲:۰۰ صاحبان چشمها معرفی می شوند . تا آن وقت می توانید حدس بزنید هر...
-
آخرین
چهارشنبه 4 آبان 1390 11:47
این فهرست به روز شده ۷۱ دوستیست که عکس فرستاده اند : ویدا - نازی - فرشته - امیر حسین - افروز - زن تنها - ری را - نسرین - من بزرگ - هاله - الهه آرش پیرزاده - الف - علی خواهر زاده رها - آذرنوش - الناز - هیشکی - صالی - پرهام - آوا - گنجشکک - سمیرا - ستایش - حدیث - مهربان -محسن- عبدالکورش - فرگل - شب شراب - پونه - مهرناز...
-
آقای یک چشم پشت دیوار سیاه منتظر بود ...
سهشنبه 3 آبان 1390 21:33
آقای دکتر در بازدید از یک دبستان و حین صحبت با خانم معلم در مورد نقاشی بچه ها و دنیای منحصر به فرد آن صحبت می کرد . - - دکتر به خانم معلم از روانشناسی نقاشی ها می گفت بعد از بچه ها خواست که هر کدام یک نقاشی از خانه هایشان بکشند . سپس آقای دکتر و خانم معلم نشستند و نقاشی ها را تحلیل کردند آقای دکتر با دانستن چند اصل...
-
زبان چشم
سهشنبه 3 آبان 1390 11:31
حرف مرا می فهمی آیا با زبان چشم ؟ حرف دلم را خوب گفت آیا زبان چشم؟ من دوستت دارم تمام حرف من این است باید به شعر این را بگویم یا زبان چشم ؟ هرچه تعارف کرده ام در شعر ها کافیست روشن بگو این حرف هایم را (( زبان چشم ! )) در شعر گرچه حیطه ی بازیست اما باز کمتر مجالی هست در آن تا زبان چشم این مردها حرف نگاهت را نمی فهمند...
-
به حق چیزهای ندیده و نشنیده
دوشنبه 2 آبان 1390 22:20
خانه ما یک آپارتمان ۱۶ واحدی است در حاشیه کرج یکی از مناطق نسبتا سطح پایین جامعه با آدمهای دقیقا سطح پایین اجتماع آدمهایی که درامدشان کفاف اجاره بهای خانه های تهران و کرج را نمی دهد و به ناچار پناه آورده اند به حاشیه ... از بین ساکنین این ۱۶ واحد فقط ۳ تا خانواده صاحبخانه هستند البته اگر ما را هم که چتر خانه بابایمان...
-
خونه هیچکسی بی زن نمونه ای خدا ...
دوشنبه 2 آبان 1390 10:53
مردی بیماری لاعلاجی گرفته بود که هیچ طبیبی توانایی تشخیص بیماری و درمان او را نداشت نشانی حکیمی را به او دادند که در شهری دور زندگی می کرد . مرد به زحمت نزد طبیب رفت پیرمردی دید به شدت فرتوت و پیر و مچاله ٬انگار که از قبر فرار کرده باشد دردش را برای او گفت و چاره خواست . پیرمرد گفت من دوای درد تو را نمی دانم ولی یحتمل...
-
چشمهایی که رسیده اند
یکشنبه 1 آبان 1390 21:59
یکی از لذتهای بازی وبلاگی در این است که من قبل از همه می توانم عکسها را ببینم و این خیلی خوب است و کیف می دهد و دلتان هم بسوزد در عوض آنوقتهایی که شما دارید توی کامنتها برای خودتان جولان می دهید و کیف می کنید من دلم می سوزد چون دهنم صاف می شود از استرس برای به موقع رسیدن بازی پس یکجورهایی با هم بی حساب می شویم ... پس...
-
چشم ها
شنبه 30 مهر 1390 22:00
بدون شک چشمها یکی از مهم ترین اعضای بدن ما هستند و دیدن از بزرگترین نعمتهای خداوند است که به ما ارزانی کرده در عاشقانه ها ٬چشم عنصر بی اندازه مهمیست و چه بسیار شعر و ترانه و داستان که برای چشمهای معشوق گفته و سروده و نوشته اند . از میان حواس پنچگانه بدون شک بینایی مهم ترین آنهاست و هرچند هر کدام از این پنج حس اگر...
-
پیش پرده
شنبه 30 مهر 1390 16:10
من چشمم رنگی نیست ولی چشم آبی ها را دوست دارم ... ((سنت کیامهر قدیس)) امشب - همینجا - ساعت 10
-
دیکتا. تورها با خفت می میرند
جمعه 29 مهر 1390 23:42
نوبت تو هم می رسد ...
-
سلام و خداحافظ زمینی ها و آسمانی ها
پنجشنبه 28 مهر 1390 14:13
شماره یک : فردا و پس فردا روز تولد سه نفر از دوستان عزیز من است ... - وحید - عادل و افشانه عزیز سالروز سلامتان به زندگی را تبریک میگم ... شماره دو : دنیای مجازی فرقش با واقعیت در اینست که هم آمدنمان دست خودمان است و هم رفتنمان البته مثال نقض هم می شود آورد ... - - هیچ وقت از خداحافظی هیچ بلاگری خوشحال نشده ام...
-
آن خط سوم منم ...
چهارشنبه 27 مهر 1390 22:00
ده سال پیش یکروز عصر که داشتیم با کورش تمدن بستنی می خوردیم به سرم زد که یک الفبای رمزی مخصوص خودمان دو تا اختراع کنیم . قضیه از این قرار بود که نرگس خواهر فضولم با خواهر کورش دست به یکی کرده بودند و دفترهای خاطراتمان را می خواندند . من و مهربان تازه با هم دوست شده بودیم و کورش و هلیا هم همینطور... من و مهربان دو تا...
-
هر چه بیشتر غصه بخوریم ٬ غصه بیشتر ما را می خورد ...
سهشنبه 26 مهر 1390 22:17
وقتی یادم می افتد که پارسال چه فکرهایی درباره سال ۹۰ داشتم خنده ام می گیرد . فکر می کردیم شروع یک دهه لابد باید چیز خاصی باشد اما سال ۹۰ از همان ابتدایش تلخ شروع شد و همینطور تلخ تر می شود انگار حضرت مستطاب عزرائیل که گویی کنترات بسته با بلاگرها و قوم و خویششان و بلادرنگ دارد جان می ستاند و ککش هم نمی گزد و سیرمونی هم...
-
هنوز هم داری می خندی گل شمعدونی ؟
دوشنبه 25 مهر 1390 21:23
غصه ما آدمها قصه ایه که هیچ وقت کلاغه آن به خانه نمی رسد حکایتی که با شروع ما شروع می شود و تا تمام نشویم تمامی ندارد . چه فرقی می کند مهدیه کیست و حالا کجاست ؟ مهم هم نیست که تا به حال اسمش را نشنیده باشیم و نوشته ای از او نخوانده باشیم مهم اینست که مهدیه مثل من و تو وبلاگ داشت و برای گل شمعدانی می نوشت . امروز تمام...
-
مریم مقدس
یکشنبه 24 مهر 1390 23:20
این اولین سالی بود که داشت توی این مدرسه درس می داد . مریم فرامرزی دختر بیست و پنج ساله خوش صورتی بود که وقتی لبخند می زند چهره اش شبیه خواهر های روحانی زیبای فیلم های سینمایی می شد . - - همکارانش او را مریم مقدس صدا می زدند بس که محجوب بود و خانم ... از آن آدمهایی که در اولین برخورد طوری جذبت می کنند که احساس می کنی...
-
۱۴۴۴
شنبه 23 مهر 1390 23:05
آقا !! آقا ؟ چیه دخترم ؟ ببخشید بیدارتون کردم ولی عینکتون ... خیلی ممنونم ... خوابم برده بود منم همینطوریم ... تا دو صفحه کتاب می خونم خوابم می بره چه بد ... اهل مطالعه نیستی انگار چرا ... ولی اینروزا خیلی سر کار خسته میشم ... خیلی دوست دارم کتاب بخونم اهل رمان هستی ؟ آره ... چرا که نه ؟ بیا ... این کتاب مال شما شوخی...
-
تولدم مبارک
جمعه 22 مهر 1390 20:30
امشب دوست ندارم به چیزهایی فکر کنم که می خواستم و نشد نمی خواهم به چیزهایی فکر کنم که نمی خواهم و می شود شما را نمی دانم ولی حس شب تولد برای من شبیه حس لحظه سال تحویل است که آدم تکلیفش با خودش معلوم نیست نمی دانی باید بخندی یا گریه کنی باید خوشحال باشی یا حسرت بخوری ... شاید خنده دار باشد ولی این چند خط بالا حاصل چند...
-
اپیزود سوم : زنده باد آنتن های روی پشت بام !
چهارشنبه 20 مهر 1390 21:31
- از آنجا که تلوزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید نارنجی رنگ توشیبای ما آنتن سرخود بود ما هیچ وقت معنی این آنتن هایی را که روی پشت بام ها می گذاشتند نمی فهمیدیم روزی که تلوزیون رنگی جدیدمان را از توی کارتون بیرون آوردیم و دیدیم برفک نشان می دهد و مشاهده کردیم که پشتش یک بیلبیلک عجیب و غریب دارد پس از مطالعه منوآل فارسی آن...